• بازدید : 97 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

امر تربيت، با همه ي آساني، كار دشواري است. بدان خاطراست كه انسان موجودي پيچيده، داراي ابعاد و اجزايي متعدد و در هر شرايط و مقتضايي به يك گونه است. او زنده است، متحرك و پويا است، داراي عقل و اراده است، توان انطباق با شرايط گوناگون حيات را دارد، مي تواند موضوع عوض كند، تغيير حالت دهد، ديگران را متوجه خود سازد…. از اين رو براي به راه انداختن وي و ايجاد دگرگوني و تحول مثبت در او بايد خود را به آگاهيهاي مجهز كرد. 
تربيت صحيح كودك از يك طرف مستلزم داشتن هرفهاي تربيتي توسط والدين است و از طرف ديگر بايد به تناسب سن وجنس و محدويت ها و توانايي هاي كودكان روش مناسب را براي رشد و تربيت قواي جسمي و رواني، آنان برگزينيم اگر نيازهاي بدني در خانواده در شرايطي مناسب پاسخ گويي شود مي تواند ساير ابعاد شخصيتي انسان از جمله بُعد اجتماعي، فردي، عقلي و قلبي را فعال و شكوفا كند. شكوفايي اين ابعاد به نوبه ي خود موجب اعتلال رواني خواهد شد و انسان را از افراط و تفريط هاي مضر دور خواهد داشت. 
بزرگترين رسالت والدين، پرورش عقل و خرد فرزندان است كه ناشي از تربيت صحيح و آموزش درست فرزندان مي باشد. 
والدين وظيفه دارند كه با اهداف جهاني آموزش و پرورش آشنا شوند و از طريق تمركز بر فرايندهاي جهاني تعليم و تربيت فرزندانشان را به اعضاي قابل و شايسته ي جهاني بدل سازند. 
«انشاء ا…»

پروردگارا: از جفتمان، فرزنداني مرحمت فرما كه خلف صالح و مايه ي روشني چشم ما باشند و ما را امام و پيشواي تقوي پيشگان قرار بده.(سوره فرقان، آيه ي۷۴)
مقدمه 
اسلام را در موضعگيريهاي خاص آن نسبت به مسائل گوناگون به عناوين مختلف ناميده اند آن را دين علم، دين اخلاق، دين تربيت، دين نجات دختران از زنده بگور شدن، دين توجه به كودك، دين احياي بشريت و… ناميده اند. 
ما مكتب و مذهبي را نمي شناسيم كه به اندازه اسلام درباره كودك و تربيت او سخن گفته باشد. حقوق كودكان در اسلام حقوقي پر دامنه، شامل و بسيار غني است. امر تربيت طفل از همان دوران تكون او مطرح و مورد نظر بوده و تا ۲۱ سال از زندگي او را در بر مي گيرد. «مادران تا ۲ سال فرزندان خود را شير مي دهند»  و پس از آن نيز والدين تا ۲۱ سال به ادامه مراقبت او مي پردازند.(امام صادق).
اصولا ديد اسلام نسبت به كودك ديدي مثبت است و امام سجاد فرمود فرزند خوب چيزي است اگر بماند دعاي پس از مرگ والدين است و اگر پيش تر بميرد شفاعتگري است براي آنان.
تربيت در فرهنگ اسلامي، علاوه بر مفهوم «پرورش» شامل تزكيه و پرورش معنوي نيز مي شود. اگر تربيت را به معني: اتمام، اصلاح، رشد بخشي و نمودادن مرحله به مرحله ي متربي تا حد نهايي آن در نظر بگيريم، لفظ تربيت خاص و هم چنين ويژه حيات انسان مد نظر خواهد بود.
اما نبايد فراموش كرد كه«پرورش» ويژه رشد، در مفهوم عام است. لذا«پرورش» جهت ندارد، اما تربيت رو به سوي ملكوت دارد. بدين ترتيب اجزاي«پرورش» را «آموزش» تشكيل مي دهد. اما اجزاي«تربيت» را«تعليم». «تعليم» به ادراك رساندن است، به شعور رساندن است.«تعليم» نشان دادن حقايق به دانش آموز و متربي. «تربيت» به تعبيري ساده تر، مثل ساختماني است كه«تعليم» آجرها و مصالح آن را تشكيل مي دهد.










ضرورت تربيت كودك 
طفل بايد تربيت شود و اين تربيت بايد در خانواده صورت گيرد. زيرا به گفته‌ي بزرگي تبسم هاي حرفه اي و مصلحتي پرستاران شير خوارگاه ها نمي تواند جانشين خنده هاي بي شايبه ي والدين شود و در اين تربيت شامل با ديدي وسيع مورد عنايت قرار گرفته و تربيت جسماني، قواي ذهني و عقلاني و جنبه هاي عاطفي است. 
والدين موظفند به مراقبت دائم از رشد طفل بپردازند. به آنها قرآن بياموزند، قرائت و كتابت ياد دهند، با فنون سواري، تيراندازي و شنا آشنايش كنند، به پيراستن و پاك كردن انديشه ها و عادات و بالا بردن مقام و رقبت او بپردازند…(حضرت معصومين ع) و بالاخره والدين بدانند كه فرزندشان از پاره پيكرشان و زاده آنهاست و آنان در سرپرستي او مشمولند و موظفند و بايد نيكو ادبش كنند، به سوي خدا راهنمائيش نمايند و به طاعت خدايش وادارند.(امام سجاد ع) 
چنين تربيتي بيش از اينكه صورت آموزش تئوريك داشته باشد داراي جنبه عملي است. طفل در سايه معاشرت در مي يابد چگونه بايد كار و عمل كند و با حضور در سر سفره ها و برخورداري از نعمت سرپرستي والدين درس زندگي مي آموزد. بر اين اساس تكيه گاه تربيتي كودك معاشرت است و والدين و مربيان بايد به اين امر توجه كنند.
از بهترين جلوه ها و در مصداق هاي اين نيكي توجه به تربيت آنها انتخاب نام نيكو، آموزش قرآن، قرار دادن او در موضعي شايسته و آموختن دانشي است كه او را سودي رساند و از انحراف بازدارد. هم چنين رواياتي ديگر مساله تصدق و قربان را براي دوري او از گزندها و آسيب ها مطرح مي‌كنند. 
در سخني آمده است كه حضرت موسي(ع) از خدا مي پرسد: يا ربّ! ايّ الاعمال افضل؟ كداميك از اعمال نزد تو افضل است؟ قال حب الاطفال: فرمود دوست داشتن كودك و محبت ورزيدن به او(قائمي، علي، معاشرت والدين با فرزندان) نوع معاشرت ما با كودك بايد به گونه اي باشد كه او را دلشاد كند و بر سر شوق آورد. اين شادي و سرور براي رشد كودك و گسترش فهم و درك او موثر است و باعث مي شود طفل زودتر و بهتر بفهمد. بيشتر در حيات اجتماعي و خانواده مشاركت داشته باشد. ما مي‌توانيم كه بازي براي كودك هم آموزش است و هم پرورش، يك كتاب مطلب را در قالب يك بازي مي توان به طفل القاء كرد و حتي اثر آن را در او نافذتر ساخت. البته بدان شرط كه بازي انديشيده و جهت يافته باشد.
كودكان بر اساس زمينه فطري خود دوستدار عدالتند و از تبعيضي كه برخي والدين در رابطه با فرزندان زشت و زيبا، پسر و دختر شيرين زبان و الكن و … رواميدارند ناراحتند. رسول خدا فرمود: همانگونه كه خود دوست مي داريد بين شما در مهرورزي و نيكي به عدالت رفتار شود بين فرزندانتان نيز به‌عدالت‌رفتار‌كنيد.(مظاهري، حسين ‌۱۳۶۴) 
معاشرت ها در خانواده بايد يگونه اي باشد كه طفل جرات كند حرف خود را در ميان بگذارد، از آنچه كه بر او مي گذرد آنها را مطلع كند تا به موقع تصميم گيرد. ما شاهد فجايع بسياري هستيم كه در جامعه بر سر كودكان وارد مي آيد و آنها به علت ترس از والدين آن را با آنان در ميان نمي گذارند و نيز لازم است كودك در كشمكش زندگي خود را قدرتمند احساس كند تا بتواند به پيش رود و بر اين اساس نوع معاشرت و يا بازي با كودك بايد به گونه اي باشد كه گاهي او خود را غالب و پيروز احساس نمايد. با فرزند بايد بمانند شخصي رفتار كرد كه به زودي مقام خود را در جامعه احراز مي نمايد و بر اين اساس با توجه به احترام با او بايد رفتار كرد.
اگر تلاش همه ي ما بر اين قرار بگيرد كه از طريق روح حاكم بر كليه ي برنامه هاي رسمي و غير رسمي تربيت، تزكيه و تاديب صورت گيرد و مفاهيم نظري به صورت «رفتار ديني» در آيد، مي توانيم ادعا كنيم كه«تربيت ديني» تا حد زيادي تحقق پيدا كرده است. تربيت ديني زماني محقق مي شود كه نوجوان و جوان ما به مرحله تاديب به مفهوم حسن خلق و تخلف به اخلاق حسنه رسيده باشد. يعني آنچه قرآن به عنوان «اسوه حسنه» وجود مبارك حضرت محمد«ص» معرفي مي نمايد. بايد الگوي متربي ما قرار بگيرد. يعني همان حضور بخشيدن به قرآن و سيره معصومين(ع) در متن زندگي دانش آموزان. 
ترديدي نيست كه تقويت پايه هاي اعتقادي و دست يابي به معتقدات محكم ديني كه بر معرفت و آگاهي استوار باشد نشاط و شادابي زيادي به انسان عطا مي كند. بنابراين كودكان، نوجوانان، كه داراي افكار روشن و تازه اي مي باشند ايجاد زمينه هاي مناسب براي رشد و تعالي بايد همراه با شعور، شادابي و فلاح فردي و اجتماعي باشد. 
تشويق و ترغيب متناسب با گروه هاي سني دانش آموزان در مدرسه و خانه و ترتيب دادن برنامه هاي متنوع و قابل پذيرش، آرامش و اطمينان، همراه با دوستي و صميميت در مسير تربيت ديني، نقشي بسيار مهم و تعيين كننده دارد. 
  • بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

امروزه همواره بحث از تغییر و تحول است. تحولى فراگیر که به عقیده عده ‏اى، در ثابت ‏ترین معیارهاى بشرى رسوخ کرده است معتقدان این گروه بر این باور هستند که هیچکدام از معارف بشرى در برابر این تغییرات، مقاومت نکرده، ارزش ‏هاى مقدس و پایه‏ هاى‏ مذهبى و علمى نیز دستخوش تغییرات عظیم خواهند شد. 
در چنین محیطى که همه چیز در برابر فطرت انسان قرار گرفته بود، فطرت خفته بشر، خواستار تعدیل نظامهاى فکرى و اجتماعى حاکم بر محیط خویش ‏شد . 
این انقلاب روحى با بازنگرى مبادى فکرى مادیگرایى و بازگشت‏ به عقاید گذشته همراه شد و انسان قرن بیستم دریافت که حرکتى خطرناک را آغاز کرده است، ازاین رو این قرن را باید قرن زنده شدن دوباره معنویت دانست. 
دین اسلام هدایتگر انسان در مسیر سعادت است
حجت الاسلام خاتمی عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران گفت: دین اسلام با ارائه مبانی مشخص به ابعاد مختلف زندگی انسان توجه داشته و پاسخگوی تمامی نیازهای فطری وی است به همین دلیل دین، مسیر اصلی زندگی انسان را مشخص و آن را برای رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی هدایت و راهنمایی می کند.
وی با اشاره به مسئله اجتهاد اظهار داشت: دین تمام پرسشهای بشر را تا روز قیامت پاسخ می دهد از این رو امام خمینی (ره) فقه را تئوری زندگی از ولادت تا وفات می دانند، اما ممکن است افرادی به عمق اسلام پی نبرند و در این مرحله است که بحث اجتهاد مطرح می شود .
حجت الاسلام خاتمی افزود: مجتهدان شیعه، دین را با زندگی امروز بشر تطبیق و با تکیه بر مبانی  استوار دینی به برآوردن نیاز او می پردازند.
دین بسیاری از ناگفته های انسان و زندگی را مطرح می کند
دکتر قاسم پور حسن استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی با اشاره به اینکه دین باطل کننده عقل نیست، افزود: دین، بر عقل خط بطلان نمی کشد تنها تعادل را به انسان می آموزد و این همان چیزی است که اخلاق اسلامی که مبتنی بر دین خاتم است به آن سفارش می کند.
وی بحث در زمینه اخلاق را جزئی از علوم عقلی عنوان کرد و اظهار داشت: سخن پیرامون اخلاق از ارسطو آغاز شده و اخلاقیون بحث خانواده و علم الاجتماع را در برابر اخلاق فردی مطرح کردند و این دو مورد را پیرو فرد و عقل فردی دانستند.
استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی با اشاره به تأثیر بسیاری امور بر معرفت انسان و تکامل شناخت بشر نسبت به مسائل مختلف در طول زمان، ارزش های عقلی را قابل تغییر اعلام کرد و افزود: چون عقل جمعی تحول می یابد پس ارزشهای برخاسته از آن نیز متحول می شوند، اما ارزشهایی که بر مبنای دین استوار هستند تغییر نمی کنند چون با فطرت انسان همخوانی دارند و فطرت تبدیل ناپذیر است.
دین آیین نامه زندگی انسان است
حجت الاسلام دکتر محمد جواد اسکندرلو عضو هیئت علمی مرکز جهانی علوم اسلامی نیز با استناد به گفته شهید مطهری ، دین را آیین نامه زندگی انسانها عنوان کرد و گفت: انسانها موجودات اجتماعی هستند و نمی توانند به صورت انفرادی زندگی کنند به همین دلیل به قواعد و اصولی نیاز دارند که بر اساس آن تصمیم گیری کرده و به ارتباط با یکدیگر بپردازند که بهترین راهنما و دستورالعمل برای آنها، توجه به دین و دستورات آن است.
حجت الاسلام اسکندرلو اسلام را کاملترین آیین و شریعت برای پاسخگویی به نیازهای فردی و اجتماعی انسان معرفی کرد و گفت: اسلام مصالح زندگی فرد را در نظرگرفته، تمام روشهای لازم برای جذب منافع و دور کردن مفاسد را بیان می کند و ازعقل انسان برای رسیدن به این مرحله کمک می گیرد.
وی عقل را مهمترین عامل پس از کتاب و سنت در استنباط احکام دینی عنوان و تأکید کرد: برای بهره گیری صحیح از کتاب و سنت باید به عقل پناه برد که پیامبر درونی انسان است، اگر چه به همه معرفتها از طریق عقل نمی توان دست یافت، برای مثال اینکه انسان چه کند و چه نکند را عقل پاسخ نمی دهد بلکه وحی ، جوابگوی آن است.
دین زندگی انسان را هدفمند می کند
حجت الاسلام سید ابوالحسن نواب رئیس مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب قم  در گفتگو با خبرنگار مهر ، دین را عاملی برای هدفمند کردن زندگی انسان عنوان کرد و گفت: دین بر سه بخش وجودی انسان یعنی باور، اندیشه و کردار او اثر گذاشته و  زندگی او را تحت تأثیر قرارمی دهد چرا که انسان بدون باور به وجودی برتر، سر در گم و آشفته است و وقتی به باور رسید فکر و اندیشه خود را که دین می تواند به آن جهت دهد به کار خواهد گرفت.
وی عمل انسان را سومین بخش از وجود او معرفی کرد و افزود: وقتی باور انسان بر مبنای عقل و اندیشه وی شکل گیرد، برکردار او تأثیر گذاشته، مسیر زندگی او را تصحیح می کند و انسانی که دیندار است از آرامش بیشتری برخوردار بوده و زندگی  هدفمندی خواهد داشت.
حجت الاسلام نواب با اعتقاد به اینکه دین، همه ابعاد زندگی بشر را در بر می گیرد گفت: دین از پیش از تولد تا پس از فوت، زندگی ما را در برگرفته و برای هر کدام، احکام خاص خود را دارد، حتی دین با حاکمیت هم در ارتباط با لایه های مختلف زندگی انسان عجین شده است.
دین پاسخگوی نیازهای بشری است
حجت الاسلام عبدالحسین خسروپناه پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی یادآور شد:  مباحث فلسفه دین به طور منطقی بر مباحث کلامى مقدم هستند، در بسیارى از موارد رابطه این دو مانند رابطه اصول فقه با فقه است. 
وی افزود: موضع اصول فقه، در حقیقت‏ یک موضع بیرون فقهى است و پذیرش مبانى خاص اصولى، در استنباط فقهى فقیه مؤثر است و لذا جاى هر گونه مناقشه ‏اى در باب این مبانى، در علم اصول است، کما اینکه بحثهاى فلسفه دین و انتخاب هر گونه موضعى در حوزه فلسفه دین، در آرای کلامى متکلم نیز مؤثر خواهد بود . 
حجت الاسلام خسروپناه در مورد اینکه منشأ گرایش فردى و اجتماعى به دین چیست، گفت: امروزه در این بحث، نظریه ‏هایى مانند نظریه فطرت، نظریه ضمیر ناهوشیار فروید، نظریه فرافکنى بودن دین از فوئرباخ، نظریه اریک فروم و نظریه شلایر ماخر مطرح است و هر فیلسوف دینى با پذیرش یکى از این مبانى، باید موضع خود را در برابر بقیه نظریه ‏ها مشخص کند. 
وی با تأکید بر ضرورت نیاز بشر به دین، افزود: چرا على رغم تغییرات اجتماعى و رشد عقلانى بشر، هنوز به دین محتاجیم؟ دین چه نیازهایى از ما انسانها را پاسخ مى ‏گوید که علم یا عقل قادر به پاسخگویى آنها نیستند؟ که این موارد در واقع همان انتظارات ما از دین هستند . 
وی یادآور شد: نیازهایى که ما را به سمت دین مى ‏کشانند چند نیاز اساسى است. نیاز به رهایى از ترس و از مرگ، نیاز به رهائى از تنهایى، نیاز درونى ما به اجراى عدالت، نیاز به معنادارى زندگى و نیاز به امیدى که بتوان با آن رنج زندگى را تحمل کرد، از جمله این نیازها هستند
  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر

این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامکل موارد زیر است:


مراد ازدين مکتبي است که از مجموعه عقايد، اخلاق و قوانين ومقررات اجرائي تشکيل شده است وهدف آن، راهنمائي انسان براي سعادتمندي است. دين به اين معنا بردو قسم است : دين بشري ودين الهي .
دين بشري ، مجموعه عقايد ،اخلاق و قوانين ومقرراتي است که بشر با فکر خود وبراي خويش تدوين و وضع کرده است. ازاين رو ،اين دين در راستاي همان خواسته ها،انتظارات اورا برآورده مي سازد واسير هوس وابزار دست همان انسان است و انسان به گونه اي آن را تنظيم نموده که تمام قوانين ومقرراتش به سود اوباشد وچيزي را بر او تحميل نکند
 پيامدهاي دين بشري۲ :
پيامدهاي عمده ديني که بر اساس خواست انسان شکل بگيرد. 
رهائي وعدم تعهد ومسئوليت: 
اگر بشر به تدوين وتنظيم دين بپردازد چون اصل کلي اين است که هرکس بر اساس ساختار رواني و بدني خود مي انديشد وعمل مي کند 
 
« کل يعمل علي شاکلته »۳
 
اگر خداي او هوسش باشد دين اومجموعه هواها وافکار هوس مدارانه اوست وهرکس بر اساس هوس عمل کند هرگز خود رامسئول نمي داند. 
 
واکنش در برابر دين الهي: 
انسان تنظيم کننده وتدوينگر دين ، بر ضد دين الهي واکنش نشان مي دهد وبه مبارزه برضد آن بر مي خيزد ودرنهايت ، آن را تکذيب مي کند يا آورنده آن را به قتل مي رساند چنان که قرآن کريم مي فرمايد: 
 
« کلما جائهم رسول بما لاتهوي أنفسهم فريقا کذبوا وفريقاً يقتلون »۴
 
دين الهي مجموعه عقايد و اخلاق وقوانين ومقررات اجرائي است که خداوند آن را براي هدايت بشرفرستاده است تا انسان در پرتو تعاليم آن ،هوا وهوس خود را کنترل وآزادي خود را تأمين کند . چرا که دين الهي است که به حقيقت انسان ونيازهاي اوتوجه دارد وبرنامه کامل و همه جانبه اي ارائه مي کند که انتظارات او را از همه نظر بر آورده سازد که مصداق اتم واکمل دين الهي ، دين مبين اسلام است.۵
 
نکته قابل توجه درتعريف دين الهي اين است که دين الهي علاوه بر اينکه آزادي را براي زندگي بشر به ارمغان مي آورد ، هوس هاي اورا نيز در حد اعتدال نگه مي دارد. بنابراين اگر به دين و دستورات آن درست عمل شود که آرزوي خيلي از افراد است وادعا مي کنند که دين محدوديت است وسلب آزادي ازانسان جامه عمل پوشيده مي شود، البته آزادي حقيقي و تا منظوراز آزادي چه باشد. آيا آزادي بي قيد وبندي است که بدنبال آن هزاران مشکل ومفسده سد راه انسان را فراگيرد که اورا از حرکت بسوي کمال بازدارد ؟ يا آزادي تأمين آنچه که انسان را از قيد هوس ها شهوت راني ها واسير هواها بودن آزاد کند ومرغ جان را از قفس تن رها کند و اورا در مسير کمالش سوق دهد؟!
 
 
انتظارات متقابل انسان ودين:
ازآنان که به ستيزه جوئي ومبارزه با دين خود را مشغول مي کنند ودرمقابل دين ودستورات رهايي بخش وسعادتمندانه آن مي ايستند بايد پرسيد مگر اينان از دين چه انتظاراتي دارند وآيا دين الهي چه کاستي در زندگي بشر گذارده است که ايشان در پي تأمين آن کاستي بر آمده ودرمقابل دين از خود مقاومت نشان مي دهند. 
 
برخي انتظار بشر از دين را به سر رجوع انسان به دين معناکرده اند. چنانکه درگذشته متکلمان گفته اند: چرا انسان بايد به دين رجوع کند؟ واغلب مي گفتند: وجوب شکر منعم ودفع ضرر محتمل ، ما را وا مي دارد تا دين را بشناسيم وآن رابپذيريم وبه محتواي آن عمل کنيم.۶
 
انتظار انسان ازدين به معناي تقاضاي انسان ازدين است. چنان که بيمار از طبيب انتظار دارد وتقاضا مي کند که بيماريش را بشناسد و راه دفع و پيش گيري از بيماري وراه دفع و پيش گيري از بيماري وراه دفع ودرمان آن را بشناسد واورا راهنمايي کند که چگونه بايد بيماري را دفع ورفع نمايد. اما انتظاري که دين از انسان دارد به معناي اقتضا و فرمان است زيرا دين پيام خالق است . اوفرمان مي دهد وبشر بايد امتثال کند . نه اينکه خدا از انسان تقاضا داشته باشد زيرا اگر تمام جهان را کفر فراگيرد آسيبي به خدا نمي رسد. 
 
بنابراين انتظار دين از انسان، اقتضا وفرمان است چنان که انتظار طب و طبيب از بيمار ، انجام دستور وعمل به نسخه است .۷
 
 
ريشه هاي مشکلات وبحرانهاي جهان معاصر:
◄ فقدان نظرات بنيادي مذهبي،اخلاقي و فلسفي درباره هستي وانسان، مفهوم زندگي ، شرائط زندگي بشر، خوشبختي، استفاده صحيح وسالم اززندگي و امکاناتي که بشربه مدد آن  مي تواند به سعادت برسد. 
◄ فقدان پاسخ هاي مطمئن وموثق به رازهاي هستي وآغاز و انجام آن. 
◄ فقدان ارزش هاي مذهبي و اخلاقي که مي توانست تصميم ها وعمل کردها را هدايت کند و روز به روز ضايعات بيشتري را به بار مي آورد.۸
 
 
دين ومعنويت ازديدگاه غربيان: 
ازديدگاه متفکران غربي دين به تدريج از معنا و مفهوم اصلي خود فاصله گرفته است به گونه اي که دين ، وحي وبعث رسل نيست بلکه هر نوع احساس غير حسي و تجربه هاي غيرعادي جزو مصاديق دين شمرده مي شود وبا عنوان دين به ديگران عرضه مي شود ودين يک پديده انساني و زميني است نه آسماني و مأموريتي الهي . 
 
در يک چنين ديني هيچ گونه مقررات الزام آوري براي پيروان آن وجود ندارد وهمه چيز در اين نوع دين مباح است بنابراين براي درک معنويتهاي اين چنيني و دستيابي به احساسهاي معنوي از هر وسيله اي مي توان استفاده کرد مثل : مواد مخدر،شراب ، همجنس بازي و… 
 
 
دين از منظر اسلام: 
همانگونه که در تعريف دين گذشت ، دين مجموعه اي از اعتقادات ، ارزشها و اوامر ونواهي مي باشد که از طرف خداوند بوسطه وحي بر قلب پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله والسلم القاء شده واو مأمور ابلاغ والقاءاين مجموعه به مردم است که سعادت وخوشبختي وکمال افراد ونجات ابدي آنها در هردو عالم درسايه عمل به اين احکام حاصل مي شود.۹ 
 
با توجه به اين دوديدگاه در مورد دين ومعنويت اين نتيجه حاصل مي شود که دين گرائي ومعنويت رايج در جهان غرب کنوني کاملاً نقطه مقابل ودرتضاد با دين گرايي و معنويت از نظر اسلام است وتنها نقطه مشترک بين اين دو تلاش در جهت رهايي ونجات از محدوده تنگ عالم طبيت وباز کردن غل وزنجير حس گرايي مي باشد. 
 
بيشترين آراء و تئوريها درباب دين ومعنويت گرايي در حوزه فلسفه وروان شناسي ساخته و پرداخته شده است. برخي از جامعه شناسان ضمن رد نظر کساني که براي دين ومعنويت هيچ بهائي قائل نيستند، بر اصالت دين ونقش بسزاي آن در زندگي انسان پا فشاري مي کنند. الوين گواونر معتقد است که علت مخالفت با دين ونفي اعتبار وارزش آن،ريشه در ناکامي برخي از نظريه پردازان وجامعه شناسان در مقام ارائه راه حل علمي براي اداره جامعه دارد. به عبارتي ،برخي جامعه شناسان به تبع اگوست کنت که در ابتدا بر اين عقيده بود که واقعيت مساوي است با محسوسات وعقلانيت يا همان حس گرايي مطلق ، وبعدها به دنبال در گرو نهادن دل نسبت به عشق زني و  زنجير اسارت محبت اوبه گردن انداختن به دنبال تأسيس آئيني جديد به نام د« دين انسانيت» افتاد بدين وسيله بسياري از پيروانش از او جدا شدند ـ درپي ارائه وابداع دين جديد و تبيين آيين نويني براي اداره جامعه بوده اند که به دنبال آن براي خود، مقام ومرتبه اي همانند پيامبران قائل بودند اما به علت نا تواني در ايفاء نقش پيامبران با اصل دينداري ومنصب نبوت به معارضه پرداختند وبا فرافکني، هر نوع دينداري ودين ورزي را ناهنجار وخلافي قلمداد نمودند. با توجه به همين واقعيت است که پارسونز معتقد است: « هرگاه در جامعه اش عشق به خدا وتوجه به اخلاق ومعنويت تضعيف گردد آن جامعه دچار بحرانهاي شديد ميگردد وچاره چنين بحرانهايي فقط از طريق تأکيد بر اخلاق وتقويت احساسات افراد نسبت به مقدسات وحفظ دين ميسر خواهد گشت
  • بازدید : 32 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

به گواهي تاريخ، ايده هايي كه صرفاً منشأ انساني داشته اند و زائيده اوهام افراد بشر بوده، دير يا زود از ميان رفته اند، يعني بعد از مدتي متروك شده اند و ديكر كسي سراغ آنها را نگرفته است. اما ايدة خدا، يا اگر ترجيح مي دهيد ايدة موجودي برتر، همواره در افكار انسان ها وجود داشته و به صورت امري بديهي در ذهن ها نشسته است و در برابر حملات ايدئولوژي هاي مختلف، مقاومت كرده است. اگر نه همه، لااقل اكثر انسان ها، همواره به نوعي با مسائل ماوراء الطبيعه سروكار داشته اند
مفاهيمي چون عالم ديگر، روح، خدا و سرنوشت ابدي، همواره حس كنجكاوي انسان را برنگيخته و او را مجذوب ساخته است. در اين ميان، ايدة خدا از چنان استحكام و تداومي برخوردار است كه آنرا از عقايد مختص به يك فرهنگ يا از تئوري ها و ايدئولوژي هاي متعلق به يك زمان يا مكان متمايز مي كند. تداوم و عالم گيري ايدة خدا نشانگر آن است كه ساختة ذهن انسان نيست، بلكه به طور طبيعي همچون علامتي مادرزاد، همراه بشر آمده و همواره با او بوده است.
گذشته از اين، ضعور متعارف حكم مي كند كه هيچ موجودي مي تواند خالق خود باشد و عدم نيز قادر به خلق چيزي نيست. پس هر موجودي معلول علتي است غير از خود آن موجود و غير از عدم. در چنين وضعي اگر مراتب خلقت را در نظر آوريم و حلقه هاي سلسلة عليت را يك يك بررسي كنيم، در آخر كار ناگزير بايد به وجود يك علت اصلي يا خالق معترف شويم. علاوه بر اين، هيچ موجودي قادر به خلق وجودي برتر از خود نيست؛ اما انسان به دليل هوش و ارادة برتر ود قادر است كه بر طبيعت-چه طبيعت خود چه طبيعت اطراف خود- غالب آيد، حال آنكه از طبيعت جز طي مسير جبري خود، كاري ساخته نيست. پس ما از طبيعت برتريم و به همين سبب طبيعت، خالق ما نمي تواند باشد. درست است كه از ساده مي توان به مركب رسيد(چنان كه از تركيب چند عنصر شيميايي ساده يك مولكول پيچيده پديد مي آيد) اما چگونه مي توان گفت كه يك چيز، يعني طبيعت، قادر است به دلخواه خود چيزي ديگر، يعني انسان را خلق كند كه نه تنها بيشتر از اوست، بلكه از او برتر و با او در ستيز است.
در اثبات وجود خدا دلائل ديگري چون نظم كائنات يا كمال خلقت نيز وجود دارد، اما در اينجا به همين اندازه اكتفا مي كنيم. البته ذكر اين دلائل، به بحث در خصوص وجود خدا خاتمه نمي دهد. همواره مي توان مدعي شد كه اين دلائل را نمي توان دليل قطعي اثبات مدعا دانست. با اين حال، همين كه انسان در بعد معنوي اش مورد بررسي قرار گيرد، شواهد و قرائن متعددي ما را به قبول وجود خداي خالق دلالت خواهد كرد. در واقع نيازي به اثبات خدا نيست، زيرا كه وجود او از بديهيات است، يعني واقعيتي كه مي توان بر آن گواهي داد اما نمي توان به كساني كه هنوز قوة ادراك آنرا در خود پرورش نداده اند، اثبات كرد. چگونه مي توان به كسي كه فاقد قوة بينايي است ثابت كرد كه چراغي روشن است؟

بديهي بودن وجود خدا
گفتيم كه خدا از بديهيات است، اما مي دانيم كه لفظ«خدا» به مرور زمان مفهومي پيدا كرده است، كه چه بسا كساني را خوش نيايي. با اين حال، آنچه بر ما مي گذرد، خواه و ناخواه با او در ارتباط است. از اين حقيقت به آن سبب بي خبريم كه جسم ما حجاب حواس معنوي ماست. اما همچنان كه هوا را به صرف آنكه«نمي بينمش» نمي‌توان انكار كرد، خدا را به بهانة اينكه به چشم نمي آيد، منكر نمي توان شد. همچنان كه مي توان توسط ابزارهاي خاص به وجود هوا پي برد، به وسيلة قوه اي كه مخصوص مشاهدة آثار خالق است، مي توان وجود خدا را اثبات كرد و حتي نداي او را شنيد و او را ديد. اما اين قوه نيز، مثل هر آنچه مرتبط با عقل اعلاي(متعالي) ماست، لاقوه در وجود ما موجود است و براي به دست اوردن حق استفاده از آن، موظفيم كه آنرا از قوه به فعل آوريم. اين قوه، في المثل شبيه به قوه اي است كه گوهرشناس به كمك آن سنگ هاي اصل را از بدل تميز مي دهد. اگر شما دو الماس، يكي واقعي و يكي بدلي به من بدهيد، نمي توانم آنها را از هم تشخيص دهم، اما كافي است گوهرشناس نظري بر آنها بيفكند و بفهمد. اين بدان سبب است كه گوهرشناس خواسته و توانسته اين قوه را در خود پرورش دهد. ما نيز اگر بخواهيم قوة تشخيص اثرات خالق را در وجود خود از قوه به فعل آوريم. شرايطي را بايد بپذيريم. دو شرط را در اينجا ذكر مي كنيم:
اول، يقين كنيم كه واقعيت، همه آن نيست كه در حيطة حواس جسماني ماست. بي چنين اعتقادي، حتي به فكر پرورش اين قوه در خود نخواهيم افتاد.
دوم، اراده كنيم. براي آنكه اراده پرورش اين قوه در ما بيدار شود، خداوند هميشه علاماتي آشكار به ما نشان مي دهد تا در ما انگيزة جستن و شناختن او به وجود آيد. چنين تجربه اي در طول زندگاني هركس لااقل يك بار پيش مي‌آيد.
بعد از اجراي اين دو شرط، به تدريج مي توان قدرت«ديدن» اثرات خدا را به دست آورد، بدين معني كه آن نيروي بالقوه را به فعل درآورد. هركه بخواهد قوة شناختن خالق را در خود رشد و پرورش دهد بايد در خانة او را بكويد. در آن حال خداوند خود را موظف مي داند كه در را بر او بگشايد و دست به سوي او دراز كند. وظيفة ما نيز گرفتن اين دست است.
خدا در همه چيز و در همه جا و با همه هست. در خواب يا در بيداري مستقيم يا غير مستقيم، از طريق مأمورين خود يا نزديكان ما، يا به هر ترتيب ديگري، حتي توسط عابري در خيابان، خداوند با هر يك از ما رابطه برقرار مي كند. 
اما براي شنيدن و فهميدن پيام هاي او بايد نحوة تشخيص آنها را بياموزيم. تصور كنيد به يك سمفوني گوش مي دهيد. مي توان گفت كه اين سمفوني شامل نت ها و ريتم‌هايي است كه نواها و آكوردها را، هريك در مقامي نشان مي دهد و سازها هر يك به لحني خاص آن نغمه ها را مي نوازند. اما براي تشخيص هريك از اين اجزاء لازم است گوش از قبل تريبت شده باشد. به همين ترتيب، سمفوني الهي نيز، مدام در هر آنچه كه ما را احاطه كرده نواخته مي شود، اما براي تشخيص پيام هاي خالق بايد با اصول درست، فكر خود را پرورش دهيم تا به تدريج رشد كند و پخته شود، زيرا كه قوة ديدن آثار خدا و شناختن علامات او بسته به ميزان پختگي روح و بيداري حواس معنوي است. فقط در صورتي مي توان آثار و علائم خالق را در همه چيز مشاهده كرد كه روح به پختگي رسيده باشد، يعني انكانات معنوي اش از قوه به فعل آمده باشد. آنان كه هنوز اين آثار را در درون و بيرون خود تشخيص نمي دهند، يا روحشان مبتدي و ناپخته است و لذا راه درست را هنوز نيافته اند يا نجسته اند، يا آنكه روحشان مسموم يا بيمار است.
بايد دانست كه سن روح ربطي به سن جسم ندارد. چه بسا كه كسي جسماً سالمند باشد اما روحش هنوز به پختگي نرسيده باشد؛ يا بالعكس، كسي جسماً جوان، اما روحاً يكسره پخته باشد. كساني نيز هستند كه به قدر كافي از پختگي براي شناخت خدا برخوردارند، اما به علت برخي شرائط فرهنگي و اجتماعي پيام هاي خالق را ناديده مي گيرند.
در هر حال، جدا از ميزان پختگي روح، هيچ كس نيست كه واقعاً وجود خدا را منكر باشد، بدين معني كه در وجود هركس ارادة برتر و نداي وجدان، نشان حضور خداست. اگر كسي نداي وجدان را انكار كند يا از آن بيزار باشد، خدا را نيز انكار مي‌كند و از او بيزار است؛ اما اگر به نداي وجدان دل بسته و آنرا پذيرفته باشد، بي آنكه خود بداند، خدا را دوست مي دارد و به او معتقد است. در واقع، هيچ كس از خدا حقيقتاً غافل نيست، چون هيچ كس از نداي وجدان غافل نيست.
پس چگونه است كه برخي خود را غافل از او مي پندارند، و حتي وجود او را انكار مي كنند؟ اگر جريان هاي بزرگ فكري را كه منكر خدا هستند مورد بررسي قرار دهيم، مي بينيم كه شبهاتشان در اصلا شامل تعاريف و بالاخص تعبيرات برخي مذاهب از مفهوم خداست. اما اين تعبيرات ناقص است و اغلب دستخوش تغييرات و مخدوش از دخالت هاي فكر بشر گرديده. از اينجاست كه اهل منطق در برابر مسائل به ظاهر بي جوابي، چون عدل الهي، حيران مي مانند و چنين نتيجه مي گيرند كه خدا وجود ندارد. اما اين در حقيقت خدا نيست كه انكارش مي كنند، بلكه برداشتي از خداست كه مبتني بر تعبيراتي نادست است. برخي ديگر، به دليل اعمال نادرستي كه به نام خدا صورت مي گيرد، منكر او مي شوند. باز اين خدا نيست كه مورد انكار قرار مي گيرد، بلكه صرفاً مشروعيت آن كساني است كه به نام او دست به چنين اعمالي مي آلايند.
با اين همه، هركس كه به فطرت اصلي خود نزديك شود نمي تواند منكر بديهي بودن وجود خدا گردد و تمامي انسان ها، دير يا زود، به فطرت اصلي خود نزديك خواهند شد.
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

دعوای علم و دین ما مصنوعی است، چیزی است که ما درست کردیم، دین هیچ جا با علم دعوا نکرده است، دین ما با هزار زبان از ما التماس می‌کند که تعقل کنیم و علم هم غیر از تعقل چیزی نیست، مگر ریاضیات و فیزیک غیر از تعقل هستند. دین ما تنها دین عقلانی جهان است. آنجا دین عقلانی نبود. ولذا شکست خورد، ولی با فکر مردم نمی‌شود بازی کرد، دانشمندان آنر وز نگفتند  هیچ کس حق ندارد کلیسا برود، گفتند هر کس دلش خواست می تواند شب تا صبح مناجات کند. آن مناجات و احساسات را حفظ کردند، ولی آن حاکمیت دینی را نقد کردند و کنار زدند. بنابراین گفتند دین حق ندارد به ما علم و حکومت داری یاد بدهد. ما خودمان داریم دین برای تسکین خاطر کسانی است که ناراحتی داشته باشند. 
تصویری از سابقه عرفان در غرب و مقایسه آن با اسلام
آنجا برای مسائل عرفانی دو راه پیش گرفتند. یکی راه «دین طبیعی» بود که سعی کردند دین عقلانی را ارائه دهند و موفق نشدند که افراطش در اگوست کنت بود. لذا راه دوم را پیش گرفتند و گفتند: «دین همین احساس است. ولذا از دین نمی توان معرفت و سیاست و علم را انتظار داشت. دین چیزی جز احساس نیست. این مسئله ناخودآگاه در جامعه ما هم نفوذ کرده است. و عده ای خیال می کنند دیندار بودن یعنی بی احساس بودن! اگر دنبال احساسات برویم، باید دیگر با دین خداحافظی کنیم. این از آنجمله از مسائلی است که غرب با نقد و سکولار کردن دین، به ما القا کرد. و در حقیقت دین ناحق را از جامعه کنار زده ، بعضی ها خیال می کنند اگر ما هم به سراغ عرفان و احساس برویم، جامعه ما سکولار می¬شود. در حالی که  آخر عرفان  زیدبن حارثه است. من به همان پیغمبر(ص) قسم می خورم که اگر هزار بار هم ابن عربی معراج رفته باشد هنوز به گرد پای زید بن حارثه نمی‌رسد. ولی زید بن حارثه را عمومی نکرد. اگر عمومیت خواست دنبال این جور چیزها را می‌گرفت. داستان عثمان بن مظعون را همه می‌دانید. و سخن پیغمبر(ص) که فرمود: «رهبانیت در دین من نیست» را همه شنیدید.
جهاد، عقلانی‌ترین ریاضت
می‌گفت ریاضت همان جهاد است. بهترین ریاضت برای بچه‌های ما جبهه‌ها بود که مطابق با ریاضت اسلامی هم بود. چون بارها به زبان آن بزرگوار جاری شده بود که رهبانیت دین من جهاد است. آیا بعد از جبهه‌ها جهاد تمام شده است؟ خیر، جبهه ساده ترین شکل جهاد بود. جهاد با بی‌عدالتی همیشگی است. «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلاء» یک دستورالعمل جدی است. پشت سرش «ملئت ظلما و جوراً، یملأ الله فی الارض قسطا و عدلا» مسئله ای جدی است. اینجا ما بی طرف نیستیم و دائما درگیر هستیم. من حرفم این است که آیا می شود که ما مثل اروپای سکولار شده، دین مان را، با آن همه برنامه جهانی و ازلی و ابدی رها کنیم و به بشریت عرضه نکنیم، و از طرف دیگر دم از عرفان بزنیم؟ کدام عرفان؟! مثلا کی سی سال یا چهل سال عمر خود را در تألیف، تحقیق هدر بدهد. الان هم باز سهروردی، من غلب قلندر هم بهترین آموزش سلوک به روش سهروردی یا این کتاب «از راه تا راز» را که مشغول نوشتن هستم و الان جلد سوم آن بیرون می آید، جلد چهارم آن را هم خودم عاشقانه نیت کردم، در حال و هوای جبهه‌ها بنویسم، معطل کردم یک فرصتی پیدا کنم، ببینیم به من یک فیلمی، اینهایی که خودم نه شهید شدم، نه به جبهه توانستم بروم، می گویم اقلا با این فیلم ها خودم در آن حال و هوا قرار بگیرم که او بهترین حال و هوای عرفانی و ریاضت بوده است. ریاضت مبارزه است. اگر دلت ریاضت می خواهد بیا عمرت را صرف مبارزه کن. و این مبارزه از مبارزه با خودت شروع می-شود، اول با چه کسی! اول با خودت. اول بیت المال را بفهم که مال چه کسی است. بفهم که دزدی هزار بار شرف دارد به بیت المال. می‌گویند عقیل بیشتر از سهم خود از بیت المال خواست و علی(ع) فرمود بیا برویم دزدی، عقیل تعجب کرد، علی(ع) فمرود: اگر ما از یک مغازه دزدی کنیم، می‌توانیم از صاحبش حلالیت بطلبیم، اما بیت المال، مال همه مردم است. این ریاضت است که اگر توانستی در مالت حرام نخوری و از ماشین دولتی استفاده نکنی. من فرماندة عالی مقامی را سراغ دارم که جانباز است و یک پایش را از دست داده است، اما از ماشین دولتی هم استفاده نمی¬کند! اینکه هم پا نداشته باشی و هم از ماشین دولتی استفاده نکنی، بهترین ریاضت است. نه اینکه روی ماشین نوشته باشد استفاده اختصاصی ممنوع، اما اقوام از آن به صورت شخصی استفاده کنند. هدف  من این است که ما عرفان را در برابر دین قرار ندهیم، آنچه از عرفان می خواهید در دین هم وجود دارد. هر وقت دیدید که دین چیزی کم داشت، آن وقت می توانید هر جا که خواستید بروید. مثلا به هند و حتی می توانید به اسرائیل هم بروید. اما دین چیزی کم ندارد، و از طرفی هم از ما ریاضت خنثی نمی¬خواهد. دین می¬گوید لازم نیست ورد بگویی. بیا محاسبه کن و ببین امروز چه خوردی، از حلال بود یا از حرام. ما شتر را با پالان می‌خوریم و ادعای عرفان هم می کنیم. و خصوص الحکم هم تدریس می کنیم. مشکل اصلی بار یک شتر است. من می خواهم بگویم از مسیر خارج نشویم، نظریه می‌آید در آشفتگی برای برون شد، راه حل نشان می‌دهد. من جامعه را در شرایطی می بینم که با چیزی می‌خواهد خودش را گرفتار کند که به او مربوط نیست، و در شأن او هم نیست.
اسلام، معنویت متکی بر اصول و مبانی عقلانی
به نظر من اساس کار ما باید تکیه بر عقلانیت و معنویت متکی بر اصول و مبانی عقلانی یعنی اسلام باشد. باید این را محور قرار دهیم. از من پرسیدند چرا گرایش به معنویت زیاد شده است؟ در جواب باید گفت بشر همیشه دنبال معنویت بوده است. در تاریخ هیچوقت نبوده که بشر به دنبال معنویت نبوده باشد، اما شاید سئوال کنید که امروز با وجود تهاجم فرهنگی چرا مردم به طرف معنویت رو می‌آورند؟ نقل می کنند که از سنایی پرسیدند طرفدار علی هستی یا عمر؟ گفت: اندوه شام و غصه چاشت در دلم حب و بغضی باقی نگذاشت. از بس غذا نخوردم، نمی‌دانم چه کسی را دوست دارم و با چه کسی دشمن هستم. مردم جامعه اگر در رفاه باشند فرصت اندیشیدن دارند. زمان شاه ایراد می‌گرفتند که چرا چپی‌ها همه سرمایه‌دار هستند، دلیلش معلوم بود، آنها فرصت مطالعه داشتند. اما پسر یک کارگر که مدرسه نمی‌رفت تا کمونیست یا چپ بشود، الان جامعه این موقعیت را دارد تا به دنبال تربیت صحیح برود. ما این فرصت را از دست ندهیم. مطمئن باشید هجمه‌ها معنویت را تقویت می‌کند. هجمه باعث می‌شود که این طرف رنگ و لعاب بهتری پیدا کند، جلوگیری از عزاداری، عزیزتر از عزاداری آزاد است. پس هجمه‌ها هم خودش یکی از عوامل هستند. البته عوامل دیگری هم وجود دارد که دیگر معطل‌تان نمی‌کنم.
پرسش و پاسخ
ناکارآمدی عرفان در پاسخ به نیازهای معنوی روز
اما پرسش دوم؛ با وجود اینهمه نیاز به معنویت، آیا عرفان اسلامی می‌تواند پاسخگوی این نیاز باشد؟ جواب منفی است. من در جای دیگر هم نوشتم که با این عرفان به هیچ عنوان نمی‌شود جامعه را اداره کرد. ما همینکه مقداری از خواب و خوراک و پرحرفی‌هایمان بزنیم، همین ریاضت است.
همینکه به دین اسلام درست عمل کنیم. به همة خواسته‌هایمان می‌رسیم. مگر در عرفان چه هست که در اسلام نیست؟ مگر علی(ع) بدون این حرفها به چیزی نرسیده است که ما می خواهیم به آن برسیم و علاوه بر این، در اینگونه راهها که کار هر کس نیست هزار جور شعبده و انحراف وجود دارد؛ که یک نمونه‌اش این است که بعد از فنا زندقک در کمین هر کسی است، مگر آنهایی که خدا پشتیبان آنها باشد. خود به فنا رسیدن کار هر کسی نیست، وجود زندقک هم جدی است. عرفان توانایی آن را ندارد. 
اسلام، بهترین گزینه برای پاسخ به مسائل معنوی جامعه
سئوال بعدی که مطرح می‌شود این است که اگر عرفان نمی‌تواند پاسخگوی جامعه ما و به تبع آن بشریت باشد، چه چیزی باید جایگزین آن باشد؟ می گوییم دین اسلام هم پاسخگوی دنیا و هم پاسخگوی معنویت بشریت است، این یکی از معروفترین دعاهای قرآنی ماست که «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره الحسنه» اسلام هم زندگی عادلانه دنیایی یعنی عدالت اجتماعی و هم آخرت بشریت را در نظر دارد. احساس چیز بدی نیست، اما در جهان امروز قابل رقابت نیست. نمی‌دانم آن فیلم تشریفات را دیدید یا نه؟ الان کلیسا جمع کثیری را از روی آتش می‌گذراند و یا در هندستان یک نفر شش ماه است که غذا نخورده است، از اینگونه مسائل در دنیای امروز زیاد است، ما نمی‌توانیم با احساسات به میدان رقابت بیاییم و بگوییم این از آن بهتر است. وعده‌ای چنان در احساس خودشان غرق هستند که اصلا گوشی برای شنیدن حرف تو ندارند. تو اول باید با همین فرق احساس نبودن خودت مبارزه کنی. ما تا به حوزه عقلانیت وارد نشویم نمی‌فهمیم که اسلام چه می‌گوید. و نمی‌توانی حرف فلان دین هندی یا مسیحیت را بفهمی. اسلام می‌خواهد که دین و دنیایتان با معنویتی همراه با عقلانیت و هماهنگ با فطرت، همراه باشد. اسلام هیچ لذتی را از انسان نمی‌گیرد. بارها با من، از شادی در اسلام سوال می‌کنند. در جواب می گویم یکی از ایرادهای غربیها به ما در این است که ما با شادی مخالف هستیم، عشقمان غم است. زندگی در سایة اسلام همیشه زندگی آزاد، آباد، مرفه و شاد است. مثلا شما به یک جوان شغل بدهید تا ازدواج کند و خانه داشته باشد و ماشین داشته باشد و قسط هم نداشته باشد، این انسان همیشه شاد است. این انسان غصه نمی‌خورد که چرا زن من نمی‌تواند برهنه در خیابان راه برود. اینجور آدم خیلی کم پیدا می‌کنید. البته نمی‌گویم پیدا نمی‌شود. چنین انسانی غصه می‌خورد که چرا به من اجازه عرق خوردن نمی‌دهند. البته همیشه عده محدودی پیدا می‌شوند که اینگونه باشند. ولی اکثراً شاد هستند. اسلام هم همین را می‌خواهد. آیا منشأ پیدایش این فکر این است که از دین به وادی عرفان پا بگذاریم. البته غربیها این اعتقاد را دارند. تا ما خبردار شویم آنها از دین وارد عرفان شدند، یعنی دین حاکم را رها کردند و به احساسات فردی رو آوردند که هر کس هر جور که دلش می‌خواهد عمل کند. من حدود شش ماه در فرصت مطالعاتیم هر هفته به کلیسا می‌رفتم. گاهی اتفاق می‌افتاد که در یک روز در دو برنامه مذهبی‌شان شرکت می‌کردم. هر کس هر جور که دلش خواست عمل می‌کرد، این فکر در آنجا هم اجرا شد و درست هم بود. چون یک دین باطلی را از صحنه زندگی پاک کردند و آمدند احساسات مردم را آزاد گذاشتند. مثل استالین نگفتند هر کس نام عیسی را ببرد اعدامش می‌کنیم. گفتند بروید عشق کنید. آیا ما می توانیم در جامعه‌مان چنین بکنیم. مسلماً خیر. اسلام آمده است تا در مرحله اول مدیریت ما را درست کند. یعنی در زندگی، اول حسنه دنیا را بدهد. از ما ریاضت و رهبانیت نمی‌خواهد. نمی‌گوید بروید انزوا اختیار کنید، می گوید اول بیایید ببینید با بیت المال چگونه باید عمل کرد؟ می‌گوید ای مسئول، ای وزیر، ای وکیل اول ببین حرام می‌خوری یا نه؟ نمی‌شود که بیش از نیاز خود از بیت المال برداشت کنی و بعد هم بیایی ادعای عرفان کنی. آن عرفان در جامعه اسلامی ما راه ندارد. «لا رهبانیه فی الاسلام» اسلام را دوباره تعریف می‌کنم: دین عقلانی! و اضافه می‌کنم تنها دین عقلانی موجود جهان. امروزه امکانات و تکنولوژی غربی این فرصت را به شما داده است تا با فشار دادن یک دکمه تمام ادیان را مطالعه کنید و به شما این امکان را داده است که این همه کتاب داشته باشید. گذشتگان ما این  امکانات را نداشتند. خدا مرحوم طباطبایی را رحمت کند که هرگز متن درست ترجمه متافیزیک ارسطو را ندید. و همان ترجمه¬های قدیمی در اختیارش بود. اما الان دانشجویان ما دو یا سه ترجمة آن را در اختیار دارند و با مبلغ ناچیزی می‌توانند هرچه ارسطو نوشته را با متن آن بخوانند. 
چند وجه تمایز اسلام با مسیحیت
الان در بین ادیان، اسلام تنها دین جامع و عقلانی دنیا است. و این رسالت بر دوش ما سنگینی می‌کند. چون اسلام متکی بر اصالت و اعتبار انسان است. یعنی خدا با ما مثل طرف حساب معامله می‌کند. اما در مسیحیت مثل یک مقتدر، خواستند حضرت عیسی(ع) را اول خدا بدانند بعد خودشان خدا بشوند. اما اسلام از اول جلوی این انحراف را گرفت و جالب است، یکی از بهترین تعبیرهای جامعه شناختی و تاریخ شناختی امروز ما در قرآن است. می گوید این ارباب گرفتن این مسئلان دینی از آیین‌های شرک مانده است. این وحی الهی نیست. اسلام می‌گوید خدا را به هیچ نامی حق ندارید به زمین بیاورید. زمین مال بنده است. می‌فرماید اگر بخواهید عزیزترین بندگان مرا نام ببرید که از همه بیشتر او را دوست دارم، محمد بن عبدالله(ص) است، ولی حق ندارید دربارة او حرف اضافه بزنید. «اشهد ان محمداً عبده و رسوله». می خواهم بگویم در دین ما همه چیز وجود دارد، در همان فرصت مطالعاتی به یکی از ایرانی‌ها می‌گفتم به خدا اگر روزی من به دیده الحادی هم به این دو دین نگاه کنم، میان اسلام تا مسیحیت چند سال نوری فاصله است. ما کجای کار هستیم، چرا خودمان را نمی‌شناسیم. آن شخصی که نوشته است، «احساس، عرفان، دین، فقه پدر آدم را درمی‌آورد» در کجای فقه اسلام ظلم است. در کجای آن خدا شدن انسان است. هیچ کس هم نمی‌تواند خدا شود. محمد(ص) نمی‌توانست، علی(ع) هم نمی‌تواند. و هیچ کس دیگر. ولی ما بیاییم پشتوانه دین باشیم. ببینیم اگر خدای ناکرده دیدیم در جایی دین درست اجرا نمی‌شود تذکر بدهیم. کجا به ما گفتند نگویید، اینجا هیچ کس خودش را خدا نمی‌داند. چون «لا اله الا الله» در خون هر مسلمان است، ولی مسیحی می‌آید همه را خدا می‌کند. حتی حکم کلیسا و شوراهای عالی کلیسا برای خودشان هم قابل نقض نیست. چون نستجیر بالله از خدا هم قوی‌تر هستند. چون آدم گاهی به حکم خدا هم عام و خاص می‌زنیم. تنها دینی که متن وحی  دارد اسلام است، می‌فرماید: «ولو تقبل علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین و ثم قطعنا منه الوتین» ببینید حتی پیغمبرش هم نمی‌تواند یک واو آن را جابجا کند. ما این متن را در دست داریم. خوشبختانه متن سنت هم در اختیار ماست، هرچند  عده‌ای نمی‌گذاشتند روایات مکتوب شود ولی باز مکتوب شد. آقا آنها هیچ چیز ندارند. هیچ دینی در دنیا متن ندارد! کجا می رویم! تنها دین دارای متن، تنها دین اصالت انسان، اسلام است. گفتم که مسیحیت همه چیز انسان را گرفته بود. انسان اگر از آن دین بیرون نمی‌آمد انسان نمی¬‌شد. ولی این می‌گوید تا انسان نشوی تو را نمی‌پذیرم. ببینید فرق چقدر است. اینها را کنار هم نگذارید و مقایسه نکنید. مرتب نگویید روزگار عوض شده است. یک نفر در مجلس گفتگوی ادیان گفت: «حضرت علی فرموده: من اگر مسیحی بودم برایم فرق نمی‌کرد.» مثلا اگر خاخام یا کشیش آنها بودم برایم فرقی نداشت. گفتم حاج آقا این مطلب صحیح نیست، ـ البته پیرمردی بود که مانده بود سکته کند ـ در جوابش گفتم: نان نرخش چند است؟ متوجه نشد. گفتم حاج آقا فارسی حرف می‌زنم، شما هم عربی هم بلد هستید؛ نان نرخش چند است؟ علی(ع) را اینجور کوچک نکنید. چرا اینجور کردید؟ او می‌گوید من به همه چیز عالم احاطه دارم. آن وقت نمی‌داند مسیحی با مسلمان فرق دارد! چرا فرق نداشته باشد؟ هیچ مسیحی هم نمی‌گوید فرق ندارد. همان جان هیک هم  که به ایران آمده بود می‌گفت ما مسیحیت را دین برتر می‌دانیم. چرا فرق ندارد. اعتبار انسان می‌گوید اول باید خودت باشی و عقل و اندیشه‌ات را داشته باشی، یعنی باید سکولار باشی. این را به رسماً‌ بگویم، چون راهش بسته بود. آن سکولار و اومانیسمی به قیمت الحاد به او رسیده است. او چاره‌ای نداشت، یعنی یا باید نباشد و مؤمن باشد، یا باشد و بی‌ایمان. ولی همان اومانیسم را اسلام می‌گوید اگر از همه برتر نباشی اصلا اسلامت را نمی‌پذیرم. باید بگویی من، پدرم، مادرم، مسخره است. «أو لوکان أبائهم لایفقهون شیئاً» این می‌گوید باید من باشی، و این همان معنای اومانیسم است. ما گاهی از بعضی از واژه‌ها فرار می‌کنیم. مثلا معنای جامعه؛ سکولار، در دین اسلام هیچ چیز شما در قبضة دین نیست، حتی فقهاء دربارة‌اموال مجهول المالک هم با ترس و لرز حکم می‌دهند. یعنی در مواردی که صاحب مال مشخص نباشد آقایان اجازه تصرف می‌دهند. اما اگر صاحب مال معلوم باشد حتی خدا هم مالک مال و جان و عقل شما نیست. اما در دین مسیحیت آنها مالک همه چیز بودند. چرا ما هر دو را با یک چوب برانیم؟
نگاهی گذرا بر برتری اسلام بر عرفان
در ادامه بحث بنده فهرست وار برتری دین اسلام بر عرفان را خدمت شما عرض می‌کنم! خود عرفا می‌گویند کشفی که با کشف نبوی سازگار نباشد، کشف درستی نیست. چه ملاکی بالاتر از کشف خود حضرت، بعضی‌ها به دنبال خواب دیدن این و آن می‌روند، خواب اگر هم درست باشد تازه یک هفتادم نبوت هم نمی‌شود. ولذا دیگر لازم نیست به سراغ مکتب دیگری برویم. می‌گوید دنبال مکتب دیگر می روم و اگر کج رفتم از آن ملاک کمک می‌گیرم. در جواب باید گفت که اگر این روش بهتر بود پیشوایان ما از همان اول این را توصیه می کردند، در حالی که نه تنها توصیه نشده بلکه نهی هم شده است. خود نبوت را ملاک قرار بده. اما در عرفان به سبک دینی کسانی چون حذیفه و زید بن حارثه بودند که آنها را از کارشان نهی نکردند، گفت همه چیز را می‌بینم. پیامبر(ص) در جواب گفت: مبارکت باشد. مگر یاران حضرت ابا عبدالله(ع)، یاران حضرت علی(ع) مکاشفه نداشتند؟ دیدن آنها چیزی دیگر بود. اینها که مدعی مکاشفه هستند در مقابل آنها چیزی ندیدند. ما اثر آن را ندیدیم. ولی آنها دیده بودند. هدف روشن نیست. اسلام می‌گوید خودت باش، در دنیا و آخرت طرف حساب خداوند تو هستی و اعمال توست. «هل ادلکم علی تجاره» اما در عرفان ما راب ه فنا دعوت می‌کنند. فنا نمی‌دانم چیست؟ البته تجربه‌های عرفانی نامأنوس و تعریف نشده هستند. فقط با گفتن فنا کار درست نمی‌شود. عرفان با اصالت انسان سازگار نیست. در اول کار ترا به دست مرشد می‌دهند، و می‌گویند باید پیش او مثل مرده زیردست غسال باشی. چه بسا مرشد یا مرشدی شارللاتان باشد. آن وقت این یک خط قرمز است. بعضی روشنفکران ما در اسلام خط قرمز را مطرح کردند در حالی که خط قرمز مال مسیحیان هستند. در اسلام خط قرمز نداریم. هر طلبه¬ای از فتوای استادش عبور کند محبوب است. مستشکلین را همیشه در درسها دوست دارند. این مسئله در فروع دین ما مطرح است تا چه برسد به اصول دین ما که استدلالی است و گفتن که هیچ کس حق تقلید از هیچ کس را ندارد. اگر تمام مراجع جمع شوند و در اصول دینشان مقلد یک مسلمان شوند مکفی نیست. مکلف است که خودش برسد. اما در آنجا از اول باید چشم بسته پیش برویم. عمل بی قاعده است. من به شما خبر دهم که عرفان مثل دین نیست که عمل حساب و کتاب داشته باشد. چه بسا یک میلیون کار نیک بکنی و یک ریال هم نیرزد، اما ممکن است کار خلاف بکنی جزا ببینی. بارها تصریح کردم که: صالح و طالح متاع خویش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. امام حسین و شمر هر دو کار خودشان را کردند. حالا باید منتظر باشند تا ببینند رأی دادگاه چه می‌شود؟ آیا شمر قبول است یا امام حسین(ع)؟ آیا می‌شود این حرف را قبول کرد؟ مگر قانون وجود ندارد. مگر حساب و کتاب در کار نیست و سرانجام کار از تصور تا وصول نامعلوم است؟ هیچ اهل سلوکی نمی‌داند وصول یعنی چه و هیچ اهل سلوکی هم نمی‌داند که آیا به وصال می‌رسد یا نمی‌رسد. و مشکل هم هست. هستی گریزی دارد ولذا دائماً «بودن» را حقیر می‌کند و می‌گوید: «وجودک ذنب لایقاس به ذنب» اما دین اسلام هستی را نعمت بزرگ خدا می‌داند. چقدر به ما منت می‌گذارد و مرتب تذکر می‌دهد که  «خلقکم» آیا معنایش این است که شما را گرفتار کردم و بدبخت کردم؟ یا اینکه نه، شما را پدید آوردم، موجودات ماندگاری هم هستید. یکی از شعرای معاصر ما می‌گوید: 
مرگ می گفت فرار کن از دل عشقباز من آمدم و نمی‌روم هستم و جاودانی‌ام
می گوید شما را آورده‌ام دیگر نمی‌روید. هستید و جاودانی هستید. ولی بیایید کاری بکنید هم دنیا را داشته باشید، هم آخرت را. فکر نکنید «ان هی الا حیاتنا الدنیا».

عتیقه زیرخاکی گنج