• بازدید : 57 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

     بلافاصله پس از پيروزي انقلاب اسلامي، بحث‎ها در خصوص نحوه ارتباط منافع ملي با تعهدات ديني – انقلابي نظام جمهوري اسلامي آغاز گرديد، بحثي كه زمان به زمان بر شدت و التهاب آن افزوده مي‎شد. اينك كه پس از بيست و چند سال نگاهي به گذشته مي‎افكنيم، اين صرافت به فرد دست مي‎دهد كه دوگانگي مذكور تاكنون نيرو، وقت، هزينه و حساسيت‎هاي زيادي را در كشور مصروف خود نموده و اين روند همچنان ادامه دارد. تداوم اين روند بدان معناست كه هنوز اجماعي كلي ميان اهل نظر دربارة دوگانگي مذكور پديد نيامده است
– در انتقاد از رهيافت تمايزگرا 
     در گام اول بايد بر تناقض ظاهري (پارادوكس) مشهوري كه مي‎تواند بر سر راه تصور وحدت، حالت استبعاد و امتناع ذهني ايجاد نمايد، فايق آمد: اين فكر كه تشيع وايران ماهيت‎هاي متمايزي دارند و مثلاً اينكه يكي واقعيت و ديگري اعتقاد است يا آن كه يكي خاص است و ديگري عام، يا يكي موضوع وحدت است (ايران) و ديگري موضوع اختلاف و تفرقه (تشيع)، برغم درستي خود، راهبردي است كه رهگشايي و توضيح‎دهندگي محدودي دارد و حتي گاه مي‎تواند گمراه كننده باشد، زيرا مي‎تواند ديدگان را بر واقعيت تماس‎هاي ژرف، همه جانبه و تنگاتنگ ميان اين دو و ايجاباتي كه از اين تنگاتنگي بر مي‎خيزد، آن هم درست در زماني كه ممكن است به درك اين وحدت نياز داشته باشيم، فرو بندد. اما برخلاف اين گمان رايج، خانم نيكي كدي مي‎گويد: ”در طول پانصد سال گذشته نمودهاي ملي ايران در عين حال نمودهايي ديني بوده‎اند.[۱]“ اصولاً ”بر پاية داده‎هاي واقعي، مليت ايراني هيچگاه با ديانت و اعتقادات مذهبي مردم در تضاد نبوده است. با آنكه آنها دو واقعيت مجزاي اجتماعي – اعتقادي هستند، اما هيچ گاه منفك از يكديگر و در تقابل با هم قرار نداشته‎اند“[۲]، آنها منافع متعارضي نيز نداشتند و گويي از منطق فرهنگي واحدي پيروي مي‎كردند. اين امر نشان‎دهندة وجود بستر يگانه‎اي براي فرهنگ ديني و عمل سياسي است. بر اين اساس، يعني براساس وحدت دين و مليت در ايران، نهايتاً نظريه وحدت دين و دولت تقويت مي‎گردد. زيرا اولي، نهايتاً زمينه‎ساز تشكيل دومي است. وحدت عناصر سازندة جهان ايراني (دولت، مليت و دين)، تا زمان ورود ايران به دورة جديد، همواره بدون گسست‎هاي جدي در استمرار بود. 
     به تعبيري كه شايان تحليل بيشتري است، در يكصدوپنجاه سال گذشته شاهد واگرايي عناصر جهان ايراني از يكديگر بوديم. اما به نظر مي‎رسد اينك وارد دوره‎اي شده‎ايم كه در آن نياز مبرم سياست داخلي و خارجي كشور، ديگر نه درك و تحليل تنوعات و گوناگوني‎ها در روابط ايران و تشيع (رهيافت تمايزگرا)، بلكه درك و تحليل ابعاد يگانگي و ژرفناي تاريخي و مستمر وحدت ايران و تشيع است؛ و اين يعني رابطه‎اي از جنس رابطة جسم و روح: ايده‎هايي همچون ايدة مرد مقدس و آرماني يا تمايل دروني به اتصال آسمان آرمان‎هاي ديني با زمين يا زمينة واقعيت‎هاي عيني (كه از جمله مي‎توانست به وحدت دين و مليت بينجامد و انجاميد) و …، قبل از ورود اسلام، در فرهنگ ايراني عميقاً جايگير شده بود و اسلام فقط راهي براي تداوم و تكامل فحواهاي خالصاً ديني تاريخ ايران گشود. در اين معنا، به تشيع اينك بايد همچون جان غنا يافتة ايران تاريخي نگريست چه اينكه تشيع از همان آغاز سريعاً درون عمق هستي ايران راه يافت، با آن ممزوج شد و بدان توان نمايش‎گري و نمود پردازي بخشيد. تشيع به روح استعلا يافتة ايران باستان بدل شد و تنها عامل انسجام دهنده و قابل فهم كنندة گسترة بي‎پايان تنوعات آن بود. بنابراين، برخلاف گمان رايج، قائل شدن به رابطة تقابلي يا بيروني بين ايران و تشيع، هر اندازه تأثيرات متقابل، ديالوگ و نزديكي‏ ميان آن دو بر قرار شده باشد، باز هم، علاوه بر عقيم بودن به لحاظ قوت تحليل و توضيح دهندگي، اساساً نادرست است، زيرا براساس آنچه گفته شد بنياد تحليل روابط ايران و تشيع بايد فرض وحدت و نه برابر نهادگي آن دو باشد. بنابراين، اينكه ايران يك واقعيت و تشيع بيشتر يك ايده يا مذهب است يا اينكه ايران واقعيتي خاص و محدود و تشيع آكنده از آرمان‎هايي عام و جهاني است و فهرست ظاهراً بي‎انتهاي تفاوت‎هاي ديگري از اين دست را نبايد تفاوت‎هايي قطعي، سر راست و مكانيكي گونه در نظر آورد، زيرا از يكسو، ايران صرفاً يك موجوديت واقعي نيست و از ديگر سو، تشيع نيز يك موجوديت صرفاً ذهني – اعتقادي نيست: ايران به مدد تشيع به يك واقعيت روحاني و ”عميقاً تلطيف شده“ بدل گرديد و از آن سو تشيع نيز در سرزمين ايران به يك دين  فرهنگي شده يا داراي تجسم فرهنگي بدل گرديد؛ حالتي كه در آن يك مذهب خود را در قالب فرهنگي ملي تداوم بخشيده است و يا يك فرهنگ ملي را به موضوع و سوژه خود بدل ساخته است. تشيع به ايران كه رسيد به روحي تجسد يافته بدل شد. ديگر نمي‎توان و نبايد از تشيع همچون مجموعه‎اي از آرمان‎هاي ويژه و عقايد صرف سخن گفت. تشيع، حقايق آن به كنار، كالبد تاريخ و فرهنگ ايران را به تملك گرفته است. اگر فرضاً ايران نبود، تشيع دست بالا چيزي فراتر از حقيقتي مكتوم شامل برخي اعتقادات و برخي آثار علمي و تاريخي نبود. در يك كلام، اگر ايران نبود، تشيع فقط برخي مفاهيم بود و از آن سو اگر تشيع نبود، ايرانيان در اين زمان ممكن نبود بتوانند تصوري از وحدت ايران در ذهن خود داشته باشند و اين سخن مهمي است. بدون تشيع شايد حوزة تمدن ايراني در اين زمان در قالب تعدادي دولت‎هاي مدعي و مجادله‎گر و همطراز با يكديگر، دچار تفرق بوده و به سختي قابل به تصور درآمدن مي‎بود و تازه اين در حالتي خوشبينانه است. زيرا بدون تشيع احتمالاً امكان هيچ تصوري از استمرار محتواهاي تاريخ ايران وجود نداشت.[۳] به بيان ديگر، اگر تشيع وجود نداشت در واقع دليل مؤثري براي تداوم يافتن حيات ايران وجود نداشت. به نحوي جالب توجه، مي‎توان گفت اسلام ”تنها“ ربط ايران باستان و ايران مدرن به يكديگر است.[۴] آري، تشيع براي ايران معاصر دليل هستي است. 
     بحث تاريخ و فرهنگ و ماهيات به كنار، تقارن‎هاي عيني‎تري نيز مي‎توان برشمرد. مرزهاي اصلي تشيع و مرزهاي ايران تاحد قابل تأكيدي بر هم منطبق‎اند. به عبارت ديگر، مرزهاي يك مذهب تا اندازة زيادي با مرزهاي جديد دولت ملي ايران مطابق است. با حاكميت ۹۰ درصدي مذهب تشيع بر جمعيت ايران مي‎توان گفت علاوه بر خاك ايران، جمعيت ايران نيز همزمان هم امت (در معناي اجتماع ديني) و هم ملت (در معناي اجتماع سياسي مدرن) مي‎باشد. به عبارت ديگر، بسيار فراتر از آن كه بگوييم ايران مركز تشيع است، اصولاً تشيع وايران از لحاظ فيزيكي همعنان و همپوشاننده يكديگرند. مرزهاي اصلي تشيع تقريباً همان مرزهاي ايران است و مرزهاي ايران نيز تقريباً يا نزديك به مرزهاي تشيع است براين اساس، مجدداً ملت (Nation) در ايران همان امت و امت همان ملت است. در ايران به نحوي تقريباً مستثني از همه جاهاي ديگر، وحدت ملت و امت يك واقعيت و جدايي ملت و امت تنها يك مقوله تحليلي و ذهني است. اين نيز حقيقت درخور تأملي، بيشتر از اين جهت است كه اينك بعكس، در كشور ما تمايز انتزاعي و تحليلي دين و مليت از يكديگر، تمايزي واقعي انگاشته مي‎شود و پيوستگي واقعي دين  و ملت با يكديگر به هم، امري انتزاعي تلقي مي‎شود! اما در مقابل، بايد دانست تاريخ ايران هنگامي كه به نسل‎هاي كنوني رسيد پروژه‎اي كامل و پايان يافته، بود؛ يعني در اين تاريخ، روند وحدت بين دين و سياست و مليت ايراني به صورتي شكل گرفته و كمال يافته به ما رسيد، به نحوي كه اينك و برغم تاريخ جديد تفكر سكولار در ايران، ما با واقعيت يگانگي عناصر تاريخي سازندة ايران مواجهيم. در برابر اين واقعيت، ”تصور“ جدايي عناصر سازنده ايران از يكديگر فقط مي‎تواند فرضي تحليلي (يعني ذهني و انتزاعي) باشد و فقط در همين معناي علمي – ديسيپليني  قابل پذيرش باشد. برهمين نهج، وحدت منافع ملي ايران و مصالح كيان تشيع نيز بيشتر يك واقعيت و تمايز منافع آنان بيشتر فرضي تحليلي است. اما متأسفانه اين زمان تفكيك تحليلي منافع ملي از منافع ديني وعام انقلاب ايران امري واقعي و همچون بياني از واقعيت انگاشته شده است. اينكه آيا انگارة ”منافع ملي“ به خوبي توضيح دهنده منافع ايران است يا نه، در دنباله مورد توجه قرار مي‎گيرد. 
     خلط ابزار تحليل واقعيت با خود واقعيت چيز تازه‎اي نيست. اين كار در دنياي مدرن تقريباً از ماركس شروع شد. او بسياري از مفاهيم تحليلي هگلي و از جمله استعارة جامعه مدني وي را كه مرحله‎اي اقتصادي، قبل از تبلور كامل عقل است، به جاي ابزار تحليل واقعيت انگاشت و آن را به جامعه بورژوايي منتسب نمود. بعدها نيز در تاريخ تحول انديشه سياسي – اجتماعي مدرن، اين خلط بين مقوله ‎بندي‎هاي انتزاعي و ما به ازاهاي واقعي آن مقولات ادامه يافت و شدت گرفت. از آن جمله است يكي انگاشتن مقولة تحليلي طبقه با واقعيت شكاف‎هاي اجتماعي، نظرية جامعه مدني با واقعيت جامعه بورژوايي، انديشه ”نظام بين‎الملل“ با واقعيت‏‎هاي سياست بين‎الملل، فرديت ايدئولوژيكي ليبرال با فرديت واقعي و غيره. 
 

عتیقه زیرخاکی گنج