• بازدید : 44 views
  • بدون نظر

خرید ودانلود فایل پایان نامه معماری رو براتون گذاشتم.

دانلود این فایل می تواند کمک ویژه ای به شما در تکمیل یک پایان نامه ی کامل و قابل قبول و ارایه و دفاع از آن در سمینار مربوطه باشد.

برخی از عناوین موجود در این مقاله :
۱- هندسه فراكتال و نظريه آشوب
۲- تعريف منطق
۳- منطق صوري
۴- منطق ارسطويي
و بسیاری موارد دیگر…
امیدوارم این فایل مورد استفاده شما دوستان عزیز قرار بگیره.
 مقدمه

ژيل دلوز متفكري است كه در دهه اخير، بيشترين اتفاقات هنر تحت تاثير انديشه هاي او شكل گرفته است. متفكري كه چندان در زادگاه خود، فرانسه، مطرح نشده است، ولي انديشه هايش در شكل گيري رويدادهاي فلسفي-هنري كشورهاي انگليسي زبان به خصوص امريكا، تاثير به سزايي گذاشته است. ردپاي انديشه هاي او را مي توان در معماريCYBER SPACE ،HYPER SURFACE،FOLDING، دید.

كتابي تحت عنوان (AFTER DELEUZE:THE ART OF EVENT) در اواخر سال ۲۰۰۱ در اروپا منتشر خواهد شد كه بحث اصلي آن در مورد تاثير انديشه هاي دلوز بر دنياي هنر است. خيل عظيم كتابهايي كه در اروپا، در راستاي انديشه هاي دلوز انتشار مي يابد ما را وا مي دارد كه از كنار اين رويدادها بي تفاوت نگذريم- اين در حالي است كه يك كتاب مهم نيز از او به فارسي ترجمه نشده است-. ژيل دلوز در سال ۱۹۲۵ در فرانسه متولد شد. بين سالهاي ۱۹۴۴ و ۱۹۴۸ در سوربن فلسفه خواند. بعد از گرفتن ليسانس فلسفه بين سالهاي ۱۹۴۸ و ۱۹۵۷ در مدارس فرانسه فلسفه درس داد و از سال ۱۹۵۷ تا ۱۹۶۰ در سوربن تاريخ فلسفه درس داد و چهار سال از پژوهشگران مركز ملي پژوهش علمي (CNRS) بود. در سال ۱۹۶۹ به مقام استادي فلسفه رسيد. به خواهش ميشل فوكو در دانشگاه ليون،

 

  • بازدید : 28 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۲صفحه قابل ویرایش تیه شده وشامل موارد زیر است:

نظريه سيستمها به مفهوم عام خود در واقع كاملترين و جديدترين چارچوب فكري است كه بشر امروزي در راه كشف حقايق و تميز خطا از صواب براي خود ساخته است . اين منطق محصول عمر انسان متمدن است كه مرحلة تكامل خود را از دوران قبل از ميلاد شروع كرده است . اگر چه اصولاً پيشرفت نحوة تفكر : سير تكاملي داشته است ، ولي به منظور توجيه موضوع از سه مرحلة جهشي به ترتيب زير مي توان سخن به ميان آورد :
۱ـ مرحلة منطق ارسطويي،
۲ـ مرحلة منطق تجربي ،
۳ـ مرحلة منطق سيستمي ،
منطق ارسطويي
منطق ارسطو يا طرز فكر ارسطويي خود در واقع سنتز يا تركيب كاملي از منطق سقراط و افلاطون است . اساس كار سقراط ( اوايل قرن پنجم قبل از ميلاد ) مبتني بر استقرا بود ، يعني در هر باب با بررسي موارد مختلف و جزئي تدريجاً به كليات مي رسيد و پس از استقرا به شيوة قياس مي رفت كه برعكس استقرا بررسي قضايا از كل به جزء است . اعتقاد بر اين است كه روش استدلال مبتني بر تصورات كلي را سقراط به افلاطون و ارسطو آموخت و به همين علت است كه او را مؤسس فلسفة مبتني بر كليات عقلي مي دانند .
اساس فلسفة افلاطون ( اوايل قرن چهارم قبل از ميلاد ) تقريباً در قطب مخالف طرز فكر سقراط است ، به اين صورت كه به نظر افلاطون محسوسات ظواهرند ، نه حقايق و گذرنده اند و نه باقي و علم (آگاهي ) بر آنها تعلق نمي گيرد ، بلكه علم به دنياي معقولات تعلق مي گيرد ، به اين معني كه چه ماديات مانند حيوان و جماد ، چه معنويات مانند عدالت ، ظلم و غيره اصل و حقيقتي دارند كه به حواس درك نمي شوند و تنها عقل آنها را در مي يابد و مي توان آن را صورت يا مثال ناميد و هر چيزي مثالش حقيقت دارد و آن يكي است ، مطلق و غير قابل تعيير و فارغ از زمان و مكان و ابدي وكلي . بنابراين پديده هاي اطراف ما كه به ذهن ميرسند پرتو يا انعكاس از مثل ( جمع مثال ) خود مي باشند و نسبتشان به حقيقت مانند نسبت سايه است به صاحب سايه .
ارسطو ( ۳۸۴ـ ۳۲۳ قبل از ميلاد ) با رد عقايد افلاطون كاملترين منطق  دورة  خود را ارائه داده و معروف است كه ضمن رد نظرية افلاطون گفته 
است :
« افلاطون را دوست دارم اما به حقيقت بيش از افلاطون علاقه دارم »
ارسطو به عنوان واضع منطق چنين ارائه طريق مي نمايد كه چون زبان و سخن وسيلة بروز فكر و عقل انسان است ، مي بايستي چگونگي الفاظ و دلالتهاي آنها و تركيبشان را براي جمله بندي معلوم كنيم تا از ابهام و اشتباه جلوگيري شود . سپستصور و تصديق ، ذاتي و عرضي ، جزئي و كلي را مشخص نمود و ضمن ارائه معيارهاي مفهومي از قبيل قضاياي شرطيه و حمليه ، صغري و كبري و نحوة اخذ نتيجه وصورت بستن قياس ، انواع برهان را تميز داد و رموز جدل و سفسطه را باز نمود .
اساس منطق ارسطو استدلال قياسي است ـ قياس از سه قضيه تركيب مي شود و قضية سوم نتيجه اي است كه از دو قضيه ديگر حاصل مي گردد . قضية اول را كبري و دوم را صغري مي نامند و اين دو قضيه مي بايستي قبلاً ثابت يا ثبت فرض شده باشند . به عنوان مثال انسان مي ميرد ( قضية كبري ) ، سقراط انسان است ( قضية صغري ) ، پس سقراط مي ميرد ( نتيجه ) يك نوع استدلال قياسي است .
به طوري كه ملاحظه مي شود اصول استدلال قياسي ناشي از يك نوع عمل ذهني است كه حتي ذهن هم عمل مهمي انجام نمي دهد ، زيرا نتيجه در واقع در بطن مقدمه است و به همين علت تا زمانيكه بشر در قالب منطق ارسطو فكر مي كرد پيشرفت بسيار كند بود و حتي مي توان گفت كه ركود فكري براي بيست قرن به بشر مستولي گشت . دورة ركود فكري كه قرون وسطي زمان مشخص آن است داراي خصوصياتي به اين شرح بوده است :
۱ـ در اين دوره كسب علم فقط در انحصا طلاب علوم ديني بود . پديده هاي فيزيكي ( عيني ) برميناي عوامل متافيزيكي ( تصوري ) توجيه مي شد . به وضوح كسب علم جنبة جزمي يا دگماتيستي داشت ، به اين صورت كه علم فقط در تاييد آن چيزي كه قبلاً مورد قبول قرار گشته بود ، مورد استفاده قرار مي گرفت .
۲ـ دانشمندان دورة قرون وسطي تصور مي كردند كه دانشمندان قديم درخت علم را به حد كمال رسانيده اند و ديگر چيزي نيست كه به آن اضافه كرد و وظيفة متأخرين فقط يادگيري است و براي هر كس كافي بود كه در اثبات نظر خود متوسل به عقيدة يكي از گذشتگان شود و پذيرش فكر قدما به حدي آميخته با تعصب بود كه مخالفان را تكفير و حتي اعدام مي كردند ( كما اينكه در مورد گاليلة ايتاليايي چنين حكمي صادر شد ، زيرا او نظرية حركت زمين را عرضه كرد و چون اين نظر مخالف فكر قدما بود به اعدان محكوم شد ، ولي چون از نظر خود عدول نمود و توبه كرد از مرگ نجات يافت ) .
منطق ارسطويي به خاطر علل و اسبابي كه در زير اشاره مي كنيم به تدريج از رونق افتاد :
۱ـ اختراع دستگاه چاپ كه انتشار كتاب يا وسيلة حمل و انتقال دانش را آسان نمود ،
۲ـ در اثر تسلط عثمانيها بر يونان بسياري از دانشمندان يوناني به همراه كتابهايي قديمي به ايتاليا و ديگر نقاط اروپا مهاجرت كردند و اروپاييان مستقيماً به منابع دانش دست يافتند ،
۳ـ ايجاد اختلافات مذهبي كه به تأسيس مذهب پروتستان منتهي گرديد و در ميان تمام مردم غرب جنبشي فكري آغاز شد ،
۴- كشف آمريكا و راه درياي به اسيا كه ميدان وسيعي براي رابطه اروپاييان با سرزمين هاي ديگر فراهم كرد .
اگر چه مي توان اين موارد را ظاهراً موجب تجديد حيات علم و ادب ( رنسانس ) به حساب آورد ولي به هر حال اين علل خود معلول پيشنهادي ديگري هستند در هر صورت در اوايل قرن شانزدهم زمينه براي مخالفت با منطق ارسطويي آماده شد و فرنسيس بيكن انگليسي ( ۱۵۶۰ـ۱۶۲۵) روش علمي خود را بر مشاهده ، تجربه و استقرا بنا نهاد .
رنه دكارت فرانسوي ( ۱۵۹۶ـ۱۶۵۰) نقص منطق بيكن را كه بي توجهي به قدرت تفكر بود رفع نمود و با اختراع هندسة تحليلي و تكميل جبر و مقابله و رسالات فلسفي متعدد ، قدرت فكر بشر را در بررسي مسائل و پديده هاي جهاني به ثبوت رساند .
مباحث مربوط به نحوة تفكر و اساس تشخيص حقيقت و راه صواب از خطا به آخرين مراحل خود رسيده بود و در اينجا بود كه ايجاب مي كرد فكري قوي راهنماي جتمعة دانشمندان گردد و نقطة عطفي درتاريخ علم به وجود آورد . امانوئل كانت (۱۷۲۴ـ۱۸۰۴) اين مهم را انجام داد . كانت در كشف حقيقت موجودات ، حس و تجربه را تنها وسيلة علم پنداشت و درميزان اعتماد به معلومات به نيروهاي سه گانة ذهن اشاره مي كند كه عبارتند از : حس ، فهم و عقل . با توجه به اين سه قوه ، بحث مربوط به صحت و سقم يك پديده را موضوع نقادي عقل مطلق نظري قرار داد . كانت با ارائه بحث ديگري تحت عنوان نقادي عقل مطلق عملي پديده هاي رفتاري را در قالب علم اخلاق توجيه مي نمايد . مباحث مربوط به فلسفة كانت بسيار پيچيده مي باشد و در زمان او كاملترين مباحث فلسفي را شامل مي گشت . با ساده كردن بيش از حد اين فلسفه ، شايد بتوان گفت كه به نظر كانت انسان قدرت درك امور را به طور مطلق ندارد ، بلكه فقط قادر به درك امور به طور نسبي مي باشد .
بحث فلسفة كانت را با اشاره به اهميت آن از زبان مرحوم محمد علي فروغي به اتمام مي رسانيم . بر اساس استنتاجات دانشمند مذكور در سدة شانزدهم و هفدهم ميلادي در اروپا انديشمنداني ظاهر شدند كه معتقد بودند كه در ظرف دو هزار سال اخير علم و حكمت چندان پيشرفتي نكرده و سيرش تقريباً متوقف مانده است ، از اين لحاظ به فكر چاره افتادند و روشهايي تازه براي تحقيق علمي ايجاد كردند و به همين علت در سدة هفدهم و هيجدهم جنبش علمي و فلسفي بسيار گسترده اي در اروپا روي داد . كلية رشته هاي علمي از قبيل نجوم ، رياضيات طبيعيات به كلي زير ورو گرديد و آنقدر توسعه يافت كه از قلمرو فلسفه خارج شد و فيلسوفان مجبور شدند آنها را به علماي متخصص واگذارند . فلسفه نيز خود وارد مرحلة جديدي شد و كانت فيلسوف آلماني با ارائه نظرية نقادي خود ورق فلسفه را نيز برگردانيد .۱ 
پس از كانت نوبت به جورج ويلهم فردريك هگل (۱۷۷۰ ـ۱۸۳۱) مي رسد كه تا حدود يك ربع قرن پس ز كانت زندگي كرد . مشخصات كلي فلسفة هگل اين است كه از نظر فهم بين پديده هاي جهاني تضاد وجود دارد و حال آنكه عقل به آن جا مي رسد كه اين تضاد ساختگي است زيرا در هستي ، نيستي است و در نيستي ، هستي است و اموري كه به تصور درمي آيند همه اعتباري و نسبي هستند و بدون منظور داشتن نيستها تصور آن امور به درستي براي ذهن ميسر نخواهد بود ، مانند اينكه روشني در برابر تاريكي قابل درك است و بينايي وقتي دست مي دهد كه روشني با سايه همراه شود . پس هر مفهومي بايد با نقيض خود جمع شود تا معني تامي به دست دهد.
هگل اين منطق خود را عموميت مي دهد به اين صورت كه در برابر هر پديده يا تزي ( برنهاده ) ضدي وجود دارد كه آنتي تز ( برابر نهاده ) ناميده مي شود . از جمع اين دو ، تركيب كاملتري به نام سنتز ( هم نهاده ) به وجود مي آيد و باز اين سنتز به صورت تز خودنمايي مي كند ودر برابرش آنتي تز ديگري ظاهر مي شود و از تركيب آن دو مجدداً سنتز ديگري ايجاد مي گردد و به اين ترتيب پديده ها در سير تحول و تكامل قرار مي گيرند ، اين تئوري كه جوهر آن حركت و تكامل است ديلكتيك ناميده مي شود . اساس اين نظريه را فيخته يكي ديگر از دانشمندان آلماني كه همزمان با هگل بود ارائه داد و هگل آنرا تكميل نمود و توسط كارل ماركس به خدمت انديشة سوسياليسم درآمد و عنوان ديالكتيك ماترياليسم گرفت . همانطوري كه هگل تحولات ديالكتيكي خود را به مرحله اي مي رساند كه در برابر تز نهايي آنتي تزي ظاهر نمي شود ، ماركس نيز تحولات ديالكتيكي ماترياليستي جامعه را به مرحلة كمال نهايي كه از نظر او كمونيسم است مي رساند .
پس از ارائه فلسفة كانت و سپس هگل جهت فكر و كار فلاسفه از ماوراء الطبيعه ( متافيزيك ) به دنياي موجود و قابل مشاهده گراييد ؛ و از اين لحاظ دانشمندان معروف مانند اگوست كنت (۱۷۹۸ـ۱۸۵۷) جان استوارت ميل (۱۸۰۶ـ۱۸۷۳) و ربرت اسپنسر (۱۸۲۰ـ۱۹۰۳) تجربه و مشاهده را مبناي تفكر علمي قرار دادند .۱
در اين ضمن ، سر رشتة تكامل انديشة منطق علم ظاهراً ازدست درمي رود ، ولي درواقع منطق علم به مقتضاي هر رشته علمي رو به تكامل نهاد ، كما اينكه منطق رياضيات با طبيعيات اختلاف دارد و چون علم به رشته هاي گوناگوني تقسيم شده بود ، از اين لحاظ سير تكاملي تحولات فلسفه يا منطق علم از هماهنگي برخوردار نگرديد ولي ناگفته نماند كه برخلاف اين عدم هماهنگي ظاهري منطق جديد علم به خصوص از اوايل قرن حاضر با قدرت شروع به تبلور كرد .

منطق سيستمي 
اين منطق جديد علم يا فلسفة دانش يا چارچوب تفكران علمي تحت عناوين مختلف ظاهر گشت . در جامعه شناسي فانكشناليستها ، اقتصاد كينزو پيروان او، در روانشناسي معرفين نظرية گشتالت و حوزة رواني و در رياضيات آلبرت اينشتين با قانون نسبيت خود از اين منطق جديد استفاده كردند .
منطق جديد در بين دانشمندان مديريت تحت عنوان نظرية سيستمها شناخته شد . پس از اين مقدمه كوشش ما به شناخت اين منطق و كاربرد آن در مديريت سازمان معطوف خواهد شد .
بحث دربارة نظرية سيستمها به ترتيب زير خواهد بود :
۱ـ تعريف سيستم و انواع آن 
۲ـ اهميت و هدف از نظرية سيستمها 

عتیقه زیرخاکی گنج