• بازدید : 77 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

این از آن جهت است که انسان در میان موجودات دیگر یک شخصیّت مرکّب است و این یک حقیقت است. این مطلب که انسان یک موجود مرکب است ادیان و فلاسفۀ ما تأیید کرده اند، علما و حتی روانشناس ها تأیید کرده اند و مطلبی است غیر قابل انکار و تردید.
ابتدا تعبیر قرآنی و تعبیر حدیثی مطلب را عرض می کنیم. شما در قرآن می بینید که دربارۀ خلقت انسان (اختصاصاً دربارۀ انسان) چنین می فرماید: فَاِذا لَوَّیتُهُ و نَفَضــْتُ فِیهِ مِنْ روحی فَقَعوا لَهُ ساجدینَ. به فرشتگان می گوید: وقتی که خلقت این موجود را تکمیل کردم و از روح خود چیزی در او دمیدم، بر او سجده برید. می گوید این موجود یک موجود خاکی است، من او را از خاک آفریدم، یک موجود طبیعی و مادی است؛ ولی همین موجود آفریده شده از آب و خاک، همین موجودی که دارای جسم و جسدی است مانند حیوان های دیگر، وَ نَفَختُ فیهِ من روحی، از روح خودم چیزی در او می دمم. لازم نیست که ما معنای روح خدا را بفهمیم که نفخۀ الهی و آنچه خدا او را روح خود نامیده است چیست
در این آیه روح به عنوان موجودی از عالم او (تجرد) که بالاتر از عالم ماده است توصیف شده است. 
امیرالمؤمنین (ع) دربارۀ نفس می فرماید: نفس گوهری است گرانبها، هر کس که آن را نگهداری کرد او را به مقام عالی خوهد رسانید و هر کس که از نگهداریش کوتاهی نمود او را به پستی خواهد کشید. 
و فرمود: هر کس که قدر نفس خویش را بدانست او را به وسیلۀ انجام کارهای فانی و زود گذر به پستی نمی کشد. 
و فرمود: هر کس که به شرافت نفس خویش پی برد او را از پستی شهوت ها و آرزوهای باطل حفظ خواهد کرد. 
و فرمود: هر کس که نفسش شریف  بود عواطفش زیاد خواهد بود.
و فرمود: هر کس که نفسش شریف  بود او را از ذلت سؤال منزه خواهد داشت.
از این قبیل آیات و روایات که نمونه های فراوانی دارد چنین استفاده می شود که نفس انسان گوهر ارزشمندی است و باید در حفظ و نگهداری و حراست و پرورش آن تلاش کرد.
دستۀ دوم آیات و روایاتی است که نفس را به عنوان یک موجود شریر و دشمن انسان و منشأ بدی ها معرفی می نماید، که باید با او جنگید و سرکوبش ساخت والّا اسباب شقاوت و بد بختی انسان را فراهم خواهد ساخت. از باب نمونه:
قرآن کریم می فرماید: اما کسی که از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از خواسته هایش باز دارد، بهشت جایگاه او خواهد بود.
قرآن مجید از زبان حضرت یوسف نقل کرده که می گفت: من نفس خودم را تبرئه نمی کنم زیرا نفس، همواره به بدی ها دستور می دهد، مگر اینکه خدا ترحم کند.
پیامبر گرامی اسلام فرمود: بزرگترین دشمن تو نفس تو می باشد که در بین دو پهلویت قرار دارد. 
حضرت علی (ع) فرمود: نفس همواره به بدی دستور می دهد. پس هر کس او را امین دانست به وی خیانت خواهد کرد و هر کس که به آن اعتماد کند او را به هلاکت خواهد افکند، و هر کس که از آن راضی باشد او را به بدترین موارد، وارد خواهد ساخت.
باز حضرت علی (ع) فرمود: اطمینان به نفس از استوارترین فرصت های شیطان می باشد.
امام سجاد (ع) فرمود: پروردگارا! به تو شکایت می کنم از نفسی که همواره به بدی دستور می دهد و به گناه و خطا مبادرت می ورزد و به معصیت علاقه دارد و خودش را در برابر غضب تو قرار می دهد و مرا به سوی راه های هلاکت می کشاند. 
از این قبیل آیات و روایات، که نمونه های بسیار فراوانی دارد چنین استفاده می شود که نفس، موجودی است شریر و منشأ بدی ها، باید با جهاد و تلاش او را سرکوب کنیم.
ممکن است بعضی چنین  تصور کنند که بین این دو دسته روایات تزاحم و تعارض وجود دارد، یا خیال کند که انسان دارای دو نفس است:
یکی نفس انسانی که منشأ خوبی هاست و دیگری نفس حیوانی که منشأ بدی ها می باشد. لیکن این هر دو تصور، اشتباه و غلط است. زیرا اولاً در بین روایات و آیات تعارضی وجود ندارد و ثانیاً در علوم به اثبات رسیده که انسان یک حقیقت بیش نیست و یک نفس بیشتر ندارد، و چنان نیست که حیوانیت و انسانیت او از یکدیگر جدا باشد.
لیکن نفس انسان دارای دو مرتبه است و دو بعد وجودی. در مرتبۀ پایین یک حیوان است که واجد همۀ صفات و آثار حیوان می باشد آنجا که می گوید در رشد و پرورش او بکوشید، به مرتبۀ عالی او اشاره شده است و در مرتبۀ عالی یک انسان است که نفخۀ الهی می باشد و از عالم ملکوت آمده است. 
اگر گفته می شود نفس خود را تقویت کن و پرورش بده، مراد مرتبۀ انسانی است و اگر گفته می شود او را سرکوب و مغلوب ساز، مقصود مرتبۀ پایین حیوانی می باشد.
در بین این دو خود یا دو مرتبۀ وجودی کشمکش دائم وجود دارد. «خود» حیوانی همواره سعی دارد که خویشتن را به ارضای خواسته ها و تمایلات، سرگرم سازد و راه ترقی و تکامل و صعود الی الله را بر نفس انسانی مسدود نماید و او را مسخر خویش گرداند. برعکس، «خود» انسانی یا مرتبۀ عالی وجود انسان، همواره در تلاش است که مراحل عالی کمالات انسانی را طی کند و به مقام قرب الهی نائل گردد و برای نیل به این مقام، غرائز و تمایلات حیوانی را کنترل و مهار کند و به استخدام خویش درآورد. تا در این صحنۀ نبرد، کدام یک از این دو بر دیگری غلبه نماید. اگر خود انسانی و ملکوتی غلبه کرد ارزش های انسانی زنده می شود و انسان را به مقام شامخ قرب الی الله، سیر و صعود می دهد، و اگر «خود» حیوانی غلبه کرد، چراغ عقل انسان را خاموش می سازد و او را در وادی ضلالت و گمراهی ساقط می گرداند. به همین جهت پیامبران آمدند تا انسان ها را در این پیکار مقدس و سرنوشت ساز یاری دهند.
و چقدر مولوی این مسئلۀ تضاد درونی انسان را عالی در آن داستان معروف «مجنون و شتر» سروده است! انسان واقعاً مظهر اصل تضاد است. در هیچ موجودی به اندازۀ انسان این تضاد و ضدیت درونی و داخلی حکومت نمی کند. داستان را این جور آورده است که مجنون به قصد اینکه به منزل لیلی برود، شتری را سوار بود و می رفت و از قضا آن شتر کرّه ای داشت، بچه ای داشت شیرخوار. مجنون برای اینکه بتواند این حیوان را تند براند و در بین راه معطّل کرّه او نشود، کرّه را در خانه حبس کرد و در را بست. خود شتر را تنها سوار شد و رفت. عشق لیلی، مجنون را پر کرده بود. جز دربارۀ لیلی نمی اندیشید، اما از طرف دیگر، شتر هم حاسش شش دانگ دنبال کرّه اش بود و جز دربارۀ کرّۀ خودش نمی اندیشید. کرّه در این منزل است و لیلی در آن منزل، این در مبدأ و آن در مقصد. مجنون تا وقتی که به راندن مرکب توجه داشت، می رفت. در این بین حواسش متوجۀ معشوق می شد و مهار شتر از دستش رها می گردید. شتر وقتی می دید مهارش شل شده، آرام برمی گشت به طرف منزل. یک وقت مجنون متوجۀ حال خودش می شد، می دید دو مرتبه به همان منزل اول رسیده. شتر را برمی گرداند، باز شروع به رفتن می کرد. مدتی می رفت. دوباره تا از خود بی خود می شد، حیوان برمی گشت. چند بار این عمل تکرار شد:
همچو مجنون در تنازع با شتر                       گه شتر چوبید و گه مجنون حُر
میل مجنون پس سوی لیلی روان                    میل ناقه از پی طفلش دوان
تا آنجا که می گوید مجنون خودش را به زمین انداخت:
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم                    ما دو ضد بس همره نالایقیم 
بعد گریز خودش را می زند، می گوید:
جان گشاده سوی بالا بال ها                       تن زده اندر زمین چنگال ها
در انسان دو تمایل وجود دارد: یکی تمایل روح انسان و دیگر تمایل تن انسان.
میل جان اندر ترقّی و شرف                      میل تن در کسب اسباب و علف
اگر می خواهی جان و روحت آزاد باشد، نمی توانی شکم پرست باشی، نمی توانی زن پرست باشی و روحت آزاد باشد، پول پرست باشی و روحت آزاد باشد و در واقع نمی توانی شهوت پرست باشی؛ پس اگر می خواهی آزاد باشی، روحت را باید آزاد کنی.


ارزش های انسانی     
انسان در هر یک از دو زندگی -حیوانی و انسانی- نیازهایی دارد که مبادی آن ها در وجودش نهاده شده است. از این جهت که حیوان است و نامی، نیاز به آب و غذا و مسکن و لباس و هوا دارد. برای اینکه زنده بماند نیاز به آب و غذا دارد و برای اینکه در تأمین آن ها تلاش و جدیت و حرکت کند، احساس تشنگی و گرسنگی و لذّت و میل غذا و آب در وجودش نهاده شده است و برای اینکه نوع انسان ادامه یابد، غریزۀ جنسی و میل به همسر در وجودش نهاده شده است.
انسان به بقای خویش علاقه دارد و ناچار است به آثار و لوازم زندگی حیوانی نیز مقید باشد، چون غذا را می بیند و احساس گرسنگی و میل به غذا می کند، پیش خود می گوید: باید غذا را تهیه کنم و بخورم و اگر مانعی بر سر راهم پیدا شد با آن مبارزه می کنم. البتّه این احساس بد نیست، زیرا انسان در ادامۀ حیات باید کار کند و بخورد و بیاشامد. در اسلام هم نه تنها از آن نهی نشده بلکه توصیه هم شده است، لیکن باید این مطلب را بداند که زندگی حیوانی مقدمه است نه هدف، طفیلی است نه اهیل.

عتیقه زیرخاکی گنج