• بازدید : 90 views
  • بدون نظر

این مقاله در ۱۷ صفحه می باشد.

در زیر قسمتی از مقدمه قرار گرفته است.

مقدمه:

سخن گفتن از عشق در مثنوي معنوي جلال‌الدين محمد بلخي آن ستارة درخشان آسمان عرفان و آن يگانة دوران كاري به غايت دشوار است زيرا عشق از ديدگاه حضرت مولانا بحري است بس ژرف و عميق كه كس به ژرفاي آن نتوان رسيد و سياحان اين بحر براي فراچنگ  آوردن در و مرواريد آن چه بسا در آن غرقه گشته‌اند و آب دريا غريقان اين بحر را در ساحل افكنده است اما حضرت مولانا غواصي است ماهر كه با پاچيلة معرفت در اعماق ژرف اين دريا رفته و گوهرها را به سلك نظم كشيده است.

  • بازدید : 56 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

می خواهم افق باشم، تا سیراب کننده کویر تشنه نگاهها گردم و افسونگر امید نا امیدان شوم و سرگردانیهای طبیعت را مرزی باشم.
می خواهم تکدرخت باشم در دامن دره ای ایستاده و بر رهگذر ابهام طبیعت چشم دوخته و هوسهای زودگذر را به مسخره گرفته.
می خواهم دشت باشم، سینه گسترده طبیعت و رازدار هزاران رهگذر غم آجین…
می خواهم صبح باشم، چشم باز هستی و بطلانگر جادوی تاریکی تا سیل پرتو و امید بر هر سو روان سازم و …
می خواهم غروب باشم، فروتنی طبیعت و آواره بیکرانها، تا غمگسار مهربان درد آشنایان شوم و …
می خواهم بهار باشم … می خواهم خزان باشم …
می خواهم دل باشم، مرز انسان.
می خواهم … .

به نظر متفکران صاحبدلی چونان مولانا جلال الدین مولوی که به جدائی «نی روح آدمی از نیستان وجود» قائلند و انسن را «مرغ باغ ملکوت» و آشیان اولیه او را «عالم علوی» و «فردوس برین» می دانند و می پندارند که روح بشر در این جهان، چند روزی در «قفس تن» اسیر شده است و سرانجام با شکستن در زندان جسم و رهائی از عالم خاک، به افلاک و تا «بر دوست، پرواز خواهد کرد» و به اشیانه دیرین خویش مراجعت خواهد نمود، برترین آرمان اینان، چیزی جز اشتیاق بازگشت به موطن اصلی و گذشتن از آنچه هست و ر سیدن به آنچه که باید باشد نیست.
این کمال جویان، گوئی با حکمائی چون افلاطون همنوایند که معتقد است: «روح انسان پیش از حلول در بدن و رود به دنیای مجازی، در عالم مجردات و معقولات بوده و حقایق را درک کرده، از جمله حقیقت زیبائی و حسن مطلق یعنی خیر را بی پرده و حجاب دیده است، پس در این دنیا چون حسن ظاهری و نسبی و مجازی را می بینند، از آن زیبایی مطلق که پیش از این درک کرده، یاد می کند ؛ هم غم هجران به او دست می دهد و هم هوای عشق او را بر می دارد، فریفته جمال می شود و همانند مرغی که در قفس است، می خواهد به سوی او پرواز کند».
آرمان گرائی، میل به رهایی از تنگنای مرز واقعیتها و جهش به سوی افق گسترده و بی انتهای حقیقتها و نیل به کمال است. بشر ذاتا کمال جوی آفریده شده و در کنه ذات و در سازمان وجودی او، نیروها و استعدادهایی بالقوه تعبیه است که باید در سابه تربیت و تعلیم صحیح به مرحله فعلیت رسد و ببالد و رشد کند، تا مدد کارش در ادامه حیات مادی و معنوی شود. در بیکران وادی ادبیات کهن فارسی، حماسه و عرفان چونان دو قله بلند و سترگ جلوه گاه نبوغ و ذوق ایرانی است و با آن که به ظاهر میان این قلمرو ادبی تجانس و مشابهتی محسوس نیست، اما با توجه به اهداف متعالی حماسه سرایان و ادیبان عارف ایرانی مشخص می شود که بین انسان آرمانی حماسه های اساطیری و ملی ایران با انسان کامل ارائه شده در ادبیات عرفانی فارسی، وجوه فکری و اعتقادی مشترکی وجود دارد که خود نمایانگر تداوم آرمانهای مقدس ایرانیان در طول تاریخ چند هزارساله آنان به منظور دستیابی به برتری معنوی و ارزشهای اخلاقی و انسانی است.
انسان کامل عرفان ایرانی موجودی نادر و کیمیاگونه است و جنبه ماوراء بشری دارد، چه او را در محیط و فضای زندگی معمول و متعارف آدمیان نمی توان یافت. این انسان از آن «یافت می نشود» هایی است که باید او را در افقهای دور دست جهان آرمانی، در دنیای ذهن، در عالم نور، در ورای قلمرو خاک، در افلاک و حضلیر قدس جستجو کرد.
انسان کامل عرفان محدوده ای را به نام وطن و خطوط فرضی را به اسم مرز نمی شناسد. او «حب الوطن من الایمان» را حب به عالم علوی و کشور جان توجیه می کند و معتقد است که وطن حقیقی را با این وطن محسوس خاکی ارتباطی نیست.



بهر مخمـــور خـــدا جام طهـــور
بهر این مرغان کور، این آب شور
هر کـــه عدل عمرش ننمود دست
پیش او حــجاج خونی عادل است

به اعتقاد اهل عرفان:
«شوق آتشی است که شعله شعاع آن از نیران محبت خیزد و بوی عود وجود از احتراق چهره افتراق او برانگیزد، قاعده انتظار خراب کند و عاشق را بی قرار. او سبب طلب است، اگر چه طلب بی سبب است. اوست راهبر به کوی محبت و آب خور جوی صحبت که جیهون مهر به جوش آرد تا عشق را در خروش آرد»
یوسف(ع): مظهر عفت و نفس کشی و امانتداری و بردباری و جوانمردی است، و چون زیبائی ظاهر و جمال باطن را تواما دارا بوده، در  قلمرو ادب عرفانی فارسی، از قلل رفیع جلال به شمار می آید و ذکر جمیل او همانند نمونه های ذیل، زینت بخش آثار ادبای عارف است:
«… زلیخا هوی را ارتکاب کرد، امیر بود اسیر شد. و یوسف(ع) به ترک هوی گفت، اسیر بود، امیر گشت»
«… یوسف(ع) را گفتند: که خزانه روی زمین تو داری، گرشنه چرا باشی؟ گفت: ترسم که اگر اسیر شوم، درویشان گرسنه را فراموش کنم»

در مکتب تصوف، بعد اصلی آرمان گرایی سالکان حقیقت جو را «عشق» می سازد. عشق سرمایه جاودانگی عمر و سرچشمه آب زندگی عارفان صافی دل است. معشوق، خداست و عاشق که رهرو طریق خداجویی است باید سینه ای آتش افروز از عشق به حقیقت و دلی آکنده از سوز و گداز و آرزومندی و شوق به لقای دوست داشته باشد، تا بدین نیروی ملتهب بر تمایلات نفسانی: «خور و خواب و خشم و شهوت» که «شغب است و جهل و ظلمت» فائق آید و دل را تعجیلگاه انوار الهی نماید.
عشق عرفانی قدر خارق العاده و ماوراء طبیعی دارد و خارج از علتهای ظاهری و وصف شدنی این جهان است:






علت عاشـــق ز علتـــها جـــــداست
عشق اصــطرلاب اســرار خـــداست
عاشــــقان را کار نبـــود با وجــــود
عاشقان را هست بـــی سرمــایه سود
بال نـــــی و گــرد عالـــــم می پرند
دست نـــی و گــو، ز میدان می برند
عاشــــقان را شـــادمانی و غم اوست
دستمزد و اجــرت خدمت هم اوست
در دل عشــــاق بجــز معشوق نیست
در میانشـــان فارق و مفـــروق نیست
جمـله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مـرده ای


از نظر عارفان: «عشق براق سالکان و مرکب روندگان است، هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند، سالک به صد حیله آن مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفه العین …
عشق حیات فواد است اگر خاموش باشد دل را چاک کند و از غیر خودش پاک کند».
  • بازدید : 58 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بكري بلخي معروف به مولوي يا مولاناي روم ، يكي از بزرگترين عارف و از بزرگترين شاعران اين سرزمين به شمار مي رود. وي ازخانواده سرشناس ومحترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبكر )رض) مي رسد و پدرش از سوي مادر دختر زاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد. وي در سال ۶۰۴ هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت ، به همين علت بهاءالدين در سال ۶۰۹ هجري با خانواده خود خراسان را ترك كرد. 
از راه بغداد به مكه رفت و از آنجا در الجزيره ساكن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه  ( سلطان علاءالدين كي قباد سلجوقي كه عارف مشرب بود او را به پايتخت خود، شهر قونيه دعوت كرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود . 
پدرش در سال ۶۲۸ هجري در قونيه رحلت كرد .  پس از مرگ پدر، مدتي در خدمت سيد برهان الدين ترمذي كه از شاگردان پدرش بود و در سال ۶۲۹ هجري به آن شهر آمده بود ، شاگردي كرد. آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه اي فراهم ساخت كه پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه مولويه معروف شد. خانقاهي در شهر قونيه بر پا كرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه كم كم به دستگاه عظيمي بدل شد و معظم ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در ممالك شرق پيروان بسيار دارد. جلال الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود مي زيست تا اينكه در پنجم جمادي الاخر سال ۶۷۲ هجري رحلت كرد. وي يكي از بزرگترين شاعران و يكي از مردان عالي مقام جهان است. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده است. 
اين عارف بزرگ در وسعت نظر، بلندي انديشه ، بيان ساده و دقت در خصائل انساني، يكي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت به شمار مي رود و يكي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و نوعي لفافه براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين كار را وسيله تفهيم قرار داده است. 
اشعار وي به دو قسمت منقسم ميشود، نخست منظومه معروف اوست كه از معروف ترين كتابهاي زبان پارسي است و آنرا “مثنوي معنوي” نام نهاده است.
اين كتاب كه صحيح ترين و معتبرترين نسخه هاي آن شامل ۲۵۶۳۲ بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به  نام صيقل الارواح نيز ناميده اند. 
دفاتر شش گانه آن همه به يك سياق و مجموعه اي از افكار عرفاني و اخلاقي و سير و سلوك است كه در ضمن، آيات و احكام و امثال و حكايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را به خواهش يكي از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخي ترك معروف به حسام الدين چلبي كه در سال ۶۸۳ هجري رحلت كرده است ، به نظم درآورد ، جلال الدين مولوي هنگامي كه شور و وجدي داشته، چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است، به همان وزن و سياق منظومه هاي ايشان ، اشعاري با كمال زبردستي بديهه مي سروده است و حسام الدين آنها را مي نوشته. 
نظم دفتر اول در سال ۶۶۲ هجري تمام شد و در اين موقع به واسطه فوت زوجه حسام الدين ناتمام مانده و سپس در سال ۶۶۴ هجري دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقيه را سرود . 
قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسيار قطوري است شامل نزديك صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار، كه در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات ، نام شمس الدين تبريزي را برده و به همين جهت به كليات شمس تبريزي و يا كليات شمس معروف است. گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص كرده است و در ميان آن همه اشعار كه با كمال سهولت مي سروده است، غزليات بسيار دقيق و شيوايي هست كه از بهترين اشعار زبان پارسي به شمار مي آيد. 
جلال الدين بلخي پسري داشته است به نام بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد ، كه جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه داده است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار مي رود و مطالبي را كه در مشافهات از پدر خود شنيده است ، در كتابي گرد آورده و ” فيه مافيه” نام نهاده است. منظومه اي نيز به همان وزن و سياق مثنوي بدست هست كه به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت مي دهند اما از او نيست. از ديگر آثار مولانا ، مجموعه مكاتيب و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست. 
هرمان اته، خاور شناس مشهور آلماني درباره جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:
به سال ششصد و نه هجري بود كه فريدالدين عطار، اولين و آخرين بار حريف آينده خود كه مي رفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد، يعني جلال الدين را كه آن وقت پسري پنجساله بود در نيشابور زيارت كرد. گذشته از اين كه (اسرارنامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني، به وي هديه نمود با يك روح پيشگويانه عظمت جهانگير آينده او را پيشگويي كرد. 
جلال الدين محمد بلخي، كه بعدها به عنوان جلال الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي البكري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. 
پدرش با خاندان حكومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظ شهرتي به سزا پيدا كرده بود. ولي به حكم معروفين و جلب توجه عامه كه وي در نتيجه دعوت مردم به سوي عالمي بالاتر و جهان بيني و مردم شناسي برتري كه كسب نمود ، محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد با پسرش كه از كودكي استعداد و هوش و ذكاوت نشان مي داد، قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور كه در آنجا به زيارت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيارت مكه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتـند. 
در آنجا مدت چهار سال اقامت گزيدند؛ بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود كه جلال الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش، مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد كسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي كه از طرف سلطان علاءالدين كي قباد از سلجوقيان روم از آنان به عمل آمد ، به شهر قونيه كه مقر حكومت سلطان بود عزيمت نمود و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع الثاني سال ششصد و بيست و هشت هجري وفات يافت. 
جلال الدين از علوم ظاهري كه تحصيل كرده بود، خسته گشت و با جديتي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت يكي از شاگردان پدرش، يعني برهان الدين ترمذي كه ۶۲۹ هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درويش قلندري بنام شمس الدين تبريزي درآمد واز سال ۶۴۲ تا ۶۴۵ در مفاوضه او بود. شمس الدين با نبوغ معجزه آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال الدين گذارد كه وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود بجاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را به كار برد. 
هم چنين در نتيجه قيام عوام و خصومت آنها با علوي طلبي وي ، در كوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند كه شمس ناگهان ناپديد شد و در آن معركه پسر ارشد خود جلال الدين، يعني علاءالدين هم به قتل رسيد . 
مرگ علاءالدين تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيت، طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود كه آن طريقت تا كنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدين انتخاب مي گردند.
اثر مهم ديگر مولانا كه نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است، همانا شاهكار او كتاب مثنوي يا به عبارت كامل تر ” مثنوي معنوي” است. در اين كتاب شايد گاهي معاني مشابه تكرار شده و بيان عقايد صوفيان به طول و تفضيل كشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است. آنچه به زيبايي و جانداري اين كتاب مي افزايد، همانا سنن و افسانه ها و قصه هاي نغز و پر مغزيست كه نقل گشته. بهترين شرح حال جلال الدين و پدر و استادان و دوستانش در كتاب مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاكي يافت مي شود. وي از شاگردان جلال الدين چلبي عارف، نوه ي مولانا متوفي سال ۷۱۰ هجري بود. همچين خاطرات ارزش داري از زندگي مولانا ، در “مثنوي ولد” مندرج است كه در سال ۶۹۰ هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه ايست از مثنوي معنوي. 
مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست ، كه به سال ۶۲۳ هجري در لارنده متولد شد و در سال ۶۸۳ هجري به جاي مرشد خود حسام الدين به مسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال ۷۱۲ هجري درگذشت. نيز از همين شخص يك مثنوي عرفاني بنام ” رباب نامه” در دست است. 
موسيقي درشعر مولانا
موسیقی پیوندی دیرینه با شعر دارد و در فرهنگ اسلامی نیز چنین است. ابونصر فارابی، معتقد بوده است که اقاویل شعر اگر با موسیقی همراه شوند، عنصر تخییل در آن ها افزون تر خواهد شد و بر میزان فعل و انفعالات ِ نفس در برابر اثر می‌افزاید.
دکتر حسین نصر(از فلاسفه معاصر اسلامی) نیز به این ارتباط تنگاتنگ موسیقی و شعر اشاره دارد و می گوید: در تمدن اسلامی، به طور کلی موسیقی بسیار آمیخته با شعر بوده است. شعر شکل مطلوب هنر در جهان اسلام است و این توجه به شعر مستقیماً ناشی از ساختار شاعرانه وحی قرآن است. هیچ ملت مسلمانی را نمی یابید که سنت شعری بسیار غنی نداشته باشد. برخی از بزرگترین شاعران در جهان اسلام، نوازندگان و موسیقیدانان بزرگی نیز بوده اند، لذا شعری آفریده اند که بسیار موسیقایی است.
نمونه بارز چنین شعرایی، مولانا جلال الدین محمد بلخی است . مهارت مولانا در علم موسیقی، سبب شده که وی بتواند در ۵۵ بحر از بحور مختلف، شعر بسراید. 
وی هم در موسیقی علمی تبحر داشته و هم در موسیقی عملی. او به خوبی وزن شناسی را می دانسته و در جای جای دیوان غزلیات کبیر می توان نشانه هایی از آگاهی گسترده‌ی او از موسیقی را یافت. چنانچه در غزل:
می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی 
بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو 
در نای این نوا زن کافغان ز بی‌نوایی 
قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی 
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی 
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی 
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نمایی 
گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی 
در پرده حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که می‌سرایی 
بیش از ۲۰ اصطلاح موسیقی را از قبیل نام سازها و پرده‌ها و مقام‌ها آورده است. او همچنین در موسیقی عملی هم دستی داشته و نوازنده چیره دست «رباب» نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا حدی بوده که حتی در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود .دکتر شفیعی کدکنی اعتقاد دارد که: از عصر شاعرْ – خنیاگران ، تا امروز، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی، با نظام موسیقیایی ِ هستی و حیات انسان، هماهنگی و ارتباط نداشته است. 
اشعار مولانا، به روشنی بیانگر مهارت موسیقیایی وی بوده و اشعار غنایی مولانا با موسیقی درآمیخته است. شاید بتوان گفت که هیچ شاعری، تا به این حد، موسیقی را در شعر خود وارد نکرده است. عنصر موسیقیایی در غزلیات مولانا آنچنان برجسته است که حتی خواندن ساده اشعار وی، بی ساز و آواز، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شور می آفریند. البته به شرط آنکه شدّ و مدّ و تقطیعات اشعارش به درستی رعایت شود:
ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا 
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا.
ای یوسف خوش نام، ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما.
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
موسیقی و جایگاه آن نزد مولانا
آشنایی مولانای روم با موسیقی، به دوران نوجوانی او بر می‌گردد؛ آن هنگام که وی همراه خانواده، از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند. در این سفر، او با موسیقی کاروانی آشنا گشت و نیز از هر شهر که می گذشتند، با موسیقی محلی آن دیار آشنا می‌شد. به تعبیر دکتر زرین کوب: « آهنگ حدی که شتربان می‌خواند و نغمه نی که قوال کاروان می نواخت، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته دنیای موسیقی آشنا می‌کرد».
مولانا اما تا پیش از دیدار شمس، چندان به موسیقی نمی پرداخت. او فقیه بود و فقها را میانه ای با موسیقی نبوده و نیست. تا اینکه شمس بر وی طلوع کرد و مولانایی دیگر پدید آمد. 
 شمس، مولانای نو را به سماع خواند؛ کاری که او پیش از آن هرگز انجام نداده بود . نزد مولانا (مولانای پس از دیدار با شمس!) موسیقی از جایگاه و اعتبار ویژه ای برخوردار بود. مولانا مانند بسیاری از حکمای اسلامی، موسیقی را طنین گردش افلاک می‌دانست. در واقع مولانا با نظریه «فیثاغورث» در باب موسیقی موافق بود و عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب و افلاک اخذ شده است. همانطور که ضمن داستان ابراهیم ادهم(دفتر چهارم مثنوی) می‌گوید:
پس حکیمان گــفتـه اند این لحـن‌ها
از دوار چــرخ بــگــرفــتـیــم مــا
بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
می‌سرایندش به طنبور و به حلق
چنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود، نغمه‌های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، که پیش از آن نیز وجود داشته، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید: من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم. 
همچنین مولانا بر این عقیده بوده است که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آنروست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا، روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین هبوط کند، در عالم لطیف الهی سیر می کرده و نغمات آسمانی را می شنیده است. بنابراین موسیقی زمینی، تذکار و یادآور موسیقی آسمانی است:
لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خیال آن خطاب
نالــه سـرنا و تـهــدیـد دهـــل
چـیزکـی مـاند بـدان ناقـور کـل.
مؤمنـان گویـند کآثـار بهشــت 
نغــز گردانــیـد هـر آواز زشــت
ما هـمه اجزای آدم بوده ایــم
در بهشت، آن لحن ها بشنوده‌ایم
گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمــان آمــد از آنــها چــیزکی
همچنین او در جایی دیگر نیز تصریح می‌کند که عارف در صدای رباب، آواز باز و بسته شدن دروازه بهشت را می‌شنود . اما علی رغم اینکه موسیقی این جهانی را یادآور موسیقی آن جهانی می‌دانسته، با این حال به تفاوت این دو نوع موسیقی اشاره دارد و می‌گوید:
گرچه برما ریخت آب و گل شکی 
یادمان آمد از آنها چیزکی
لیک چون آمیخت با خاک کرب
کی دهند این زیر واین بم، آن طرب؟
آب چون آمیخت با بول وکمیز
گشت زآمیزش، مزاجش تلخ و تیز
چیزکی از آب هستش در جسد
بول گیرش، آتشی را می کشد
گر نجس شد آب، این طبعش بماند
کآتش غم را به طبع خود نشاند
موسیقی؛ زبان عشق
مولانا عقیده داشت که هیچ زبانی توان تعریف عشق را ندارد، مگر نوا و موسیقی:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل گردم از آن‏
گر چه تفسیر زبان روشن‏گر است
لیـک عشـق بی‏زبان روشـن‏تر اسـت‏
چون قلم اندر نوشتن می‏شتافت 
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت‏
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‏.
نی حدیث راه پرخون می‌کند 
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
مولانا از ناله نی، حدیث راه پرخطر عشق را می شنود و از بانگ رباب، ناله جانسوز عاشق سوخته ای را که از دوست و محبوب دور افتاده است:
هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب؟
زاشک چشم و از جگرهای کباب؟
پوستی ام دور مانده من ز گوشت
چون نـنالـم در فـراق و در عـذاب؟
ما غریـبـان فراقــیـم، ای شــهــان!
بشـنـوید از مـا، الی الله المـآب
و اشاره می‌کند به اینکه آتش عشق با موسیقی تیزتر شود:
آتش عشق از نواها گشت تیز
همچنان که آتشِ آن جوز ریز
مولانا در بیان مطلب فوق، حکایت شخص تشنه ای را می‌آورد که بر سر ِدرخت گردویی که در زیر آن نهری پر آب قرار داشت، نشسته و گردوها را به درون نهر می اندازد تا نوای برآمده از آن را گوش کند و عطش روحش را فرو بنشاند. و اما سماع؛ ره آورد شمس برای مولانا و توصیه اکیدش به وی. این سماع، که فوق العاده نزد مولانا ارزشمند بوده، چیست و ارمغانش چه می باشد؟ مولانا ابیات بسیاری را در مثنوی و دیوان غزلیات خود، در مورد سماع دارد و حتی چند غزل هم با ردیف سماع سروده است:
سماع از بهر جان بی قرار است 
سبک برجه چه جای انتظار است
سماع آرام جام زندگانیست
کسی داند که او را جانِ جانست
بیا، بیا که تویی جانِ جانِ جانِ سماع 
بیـا که سـرو روانـی به بوسـتان سـمــاع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی
برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگرچه به بام بلند است بام هفتم چرخ 
گذشته است از این بام، نردبـان سـمـاع
بزیر پای بکوبید هر چه غـیـر ویسـت
سـمـاع از آنِ شـما و شما از آنِ سـمـاع
در مثنوی شریف نیز، ضمن داستان هجرت ابراهیم ادهم از خراسان، می‌گوید:
پس عذای عاشقان آمد سماع
که در او باشد خـیـال اجـتمـاع
قوتی گــیــرد خـیـالاتِ ضــمـیـر
بل که صورت گردد از بانگ و صفیر
از این رو، مولانا سماع را غذای روح عاشقان می‌داند و محرک خیال وصل و جمعیت خاطر. منظور از خیال اجتماع(اجتماع خیال) و یا جمعیت خاطر اینست که سالک، خاطر خود را از ما سوی الله منقطع کند و تنها در یاد حضرت حق متمرکز شود )نقطه مقابلِ پریشانی خاطر و خیال). جمعیت خاطر سبب می شود که قوای جسمی و روحی انسانِ سالک ذخیره شود. چرا که پریشان خاطری و افکار مشوش، همچون رخنه ای است که ذخایر جسمانی و روانی آدمی از آن طریق به هدر می‌رود .رقص که در طی سماع، صورتی از وجد و هیجان صوفیانه را نشان می دهد، در نظر مولانا، نوعی رهیدگی از جسم و خرسندی در هوای عشق حضرت دوست محسوب می‌شود:
در هوای عشق حق رقصان شوند
  • بازدید : 45 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مولانا جلال الدين محمد بن سلطان العملا بهاء الدين محمد بن حسين بن احمد خطيبي بكري بلخي كه در كتابها ازاو به نامهاي «‌ مولاناي روم »‌ ،‌ «‌ مولوي » و «‌ملاي روم »‌ ياد كرده اند ،‌  يكي از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نام آورآسمان ادب فارسي ،‌ شاعر حساس صاحب انديشه و از متفكران بلا منازع عالم اسلام است . 
پدرش سلطان العلما بهاء‌ الدين محمد معروف به «‌ بهاء  ولد »‌ (۵۴۳-۶۲۸ هجري )‌ از عالمان و خطيبان بزرگ و متنفذ و از بزرگان مشايخ صوفيه در آخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري و تربيت يافته نجم الدين كبري بود و در نتيجه نقاري كه در ميان او و سلطان محمد خوارزمشاه پيدا شده بود در حدود سال ۶۱۰ هجري با خانواده و خاندان خويش از مشرق ايران به جانب مغرب مهاجرت كرد و بعد از گذر از شهرهايي به دعوت سلطان كيقباد سلجوقي در قونيه اقامت گزيد و در همانجا در گذشت .  
جلال الدين محمد فرزند بها ء‌ الدين ولد كه در قرن ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ هجري در بلخ ولادت يافته بود در آغاز اين سفر طولاني پنج و شش ساله بود و گفته شده است هنگام عبور از نيشابور همراه پدر به صحبت عطار نيشابوري رسيده بود . 
بعد از وفات سلطان العلما سال ۶۲۸ يا ۶۳۱ فرزندش جلال الدين محمد به خواهش مريدان به جاي پدر بر مسند وعظ و تدريس پدر نشست ،‌ اندكي بعد از فوت پدر مريد او برهان الدين محقق ترمذي در طلب استاد به قونيه آمد و چون استاد در گذشته بود تربيت فرزندش جلال الدين كه در آن وقت به علوم «‌ قال »‌ به كمال بود ،‌ همت گماشت و براي آنكه در علوم شرعي و ادبي كامل شود او را به مسافرت و تحصيل به حلب و دمشق بر انگيخت و او در حلب و دمشق به تحصيل در فقه صنفي پرداخت و گويا به فيض محبت محي الدين عربي نائل گشت و پس ازين سفر كه هفت سال به طول انجاميد به قونيه بازگشت و پس از طي طريق و سلوك به اجازه استاد مسند تعليم و ارشاد يافت .  پس از وفات استاد به سال ۶۳۸ ،‌ مولوي تا سال ۶۴۲  كه سال ملاقات او با شمس تبريزي است به تدريس علوم شرعي در قونيه و وعظ و تذكر اشتغال داشت . 
مولوي با يافتن شمس پشت به مقامات دنيوي كرد و همواره ملازم صحبت او بود تا آنكه شمس در سال ۶۴۵ هجري به دست عده اي از شاگردان متعصب مولانا كشته شد و مولانا همچنان در فراق او مي سوخت تا به تصور آنكه او را در شام خواهد يافت به دمشق سفر كرد و مدتي در آنجا جستجو نمود و پس از ناكامي به قونيه بازگشت . پس از شمس تا ده سال ديگر صلاح الدين قونوي معروف به «‌زركوب »‌ ارادت مولانا را به خود جلب كرد و چون صلاح الدين در محرم سال ۶۵۷ در گذشت عنايت مولانا نصيب حسام الدين حسن بن محمد معروف به چلبي حسام الدين گرديد . و او بود كه مولانا را به نظم مثنوي تحريض كرد و تا پايان در اين راه با او همراه بود . مثنوي بزرگترين اثر اوست كه در شش دفتر  بحر رمل مسدس مقصور يا محذوف  در حدود ۲۶۰۰۰ بيت سروده شد. كه در آن مولانا مسائل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح نموده است . و در ضمن آن به آيات و حديثها اشاره نموده است . 
دومين اثر بزرگ او «‌ديوان كبير »  مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزيست كه در پايان غزل مقام شمس الدين تبريزي اشاره و به نام او تخلص نموده است .  غزلهاي او مملو از حقايق عرفاني و در تايي مواج احساسات شاعر است .  همچنين او رباعياتي دارد كه ۳۹۶۶ بيت را شامل مي شود .  
همچنين مولانا اثرهايي به نثر دارد كه عبارتند از :  
فيه مافيه – مكاتيب – مجالس سبعه است . 
از جمله معاصران مهمتر از همه معين الدين پروانه است كه غالبا براي استماع مجالس مولانا به «‌مدرسه »‌ او مي رفت و به همبن سبب هم قسمتي از «‌ فيه مافيه »‌ خطاب به اوست . 
كسان ديگر همچون صدر الدين قونيوي ،‌ نجم الدايه ،‌ علامه قطب الدين شيرازي ،‌ قاضي سراج الدين ارموي را مي توان نام برد . 
وفات مولانا در پنجم جمادي الاخر سال ۶۲۷ اتفاق افتاد مرگ وي واقعه اي سخت در قونيه تلقي شد .  جنازه او را در »‌ قبه خضرا »‌ به خاك سپردند . با آنكه او بر مذهب اهل سنت بود در عين اعتقاد و دين داري مردي آزاد انديش بود و به مذاهب ديگر به ديده احترام و بي طرفي ،‌ چنانچه شايسته مردان كامل چون اوست ،‌ مي نگريست .  
فصل دوم :‌ تقسيم بندي عوالم 
جمله آفرينش از حيث ماهيت بردو نوع منقسم است :‌ 
۱- اول عالم خلق يا ملك 
۲- دوم عالم امر يا ملكوت 
عالم خلق ،‌ جهان اجسام است كه قابل مساحت و تجزي است . لكن عالم امر ضد اجسام و غير قابل تجزيه است .  
با توجه به تفاوت ماهيت اين دو عالم ؛‌ راهها و وسايل وصول به شناخت اين دو عالم نيز متفاوت است و هر يك علم و وسيله خاص خود را مي طلبد .  

ابزار و راههاي شناخت اين دو عالم 
براي شناخت عالم خلق مي توان از اين راهها و وسايل ياري جست :  
۱٫ حواس :‌ كه بشر از راه مطالعه و مشاهده عيني طبيعت با رموز و اسرار اين جهان آشنا مي گردد . كه حاصل آن نيز علوم تجربي است كه راه دستيابي به آن  مشاهده و تجربه است . 
۲٫ عقل :‌ كه در اثر قوه استدلال  و قياس نتيجه اي را پيش بيني و استنتاج مي كند .  
 البته در بيشتر موارد اين دو وسيله – حس و عقل – هر دو به كمك يكديگر براي شناخت و دستيابي به رموزو حقايق آفرينش مورد استفاده بشر قرار مي گيرند و اكثرا  حس و مشاهده  مقدمه اي براي استنتاج  منطقي مطلبي است . 
مثلا :‌ وقتي انسان رد پايي رامشاهده مي كند – دريافت از طريق حس بينائي – نتيجه مي گيرد كه كسي از آنجا عبور كرده است – دريافت نتيجه استدلالي و عقلي . 
در بعضي موارد نيز تنها ازنيروي عقل و استدلال براي رسيدن به شناختي از حقايق اين عالم مدد گرفته مي شود كه با اين وسيله قابل دريافت باشند كه چنين شناختهايي در حوزه علوم عقلي جاي مي گيرند و از جمله آنها مي توان به « ‌فسلفه »‌  اشاره نمود ،  كه مي كوشد با ابزار عقل و استدلال به شناخت منطقي در امورنائل شود . 
از روشهايي كه فلسفه درموضع استدلال  به كار مي گيرد «‌ قياس »  نام دارد . كه خود به دو بخش عقلاني و حسي قابل تقسيم است . و آن عبارت است از ؛‌ حكم به موضوع مطابق حكم به موضوع ديگر به جهت اشتراك ميان آن دو . يا سنجيدن و مقايسه هر دو چيز كه با هم شباهت دارند و استنتاج حكم كلي از آن . 

عتیقه زیرخاکی گنج