• بازدید : 47 views
  • بدون نظر

دانلود رایگان تحقیق انسان كامل از ديدگاه مولوي و راجرز-خرید اینترنتی تحقیق انسان كامل از ديدگاه مولوي و راجرز-دانلود رایگان پایان نامه انسان كامل از ديدگاه مولوي و راجرز-پایان نامه انسان كامل از ديدگاه مولوي و راجرز

این فایل در ۸۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:
بيان كلي مسئله
همانگونه كه ذكر گرديد، توجه به انسان كامل از جمله مطالبي است كهن ظرگاه بسياري از مكاتب و مذاهب و همچنين بسياري از فلاسفه و دانشمندان را به خود معطوف كرده است. روان شناس انساني در مشرق زمين ريشه هاي ژرفي داشته و اين گفتة راجرز كه «هر كس سرانجام بايد بر تجربه هاي خويش تكيه كند. اعتقاد و اعتماد به تجربه هاي شخصي تنها واقعيتي است كه هر فرد مي تواند بشناسد.» (شولتس، دوآن- روان شناسي كمال- ۱۳۶۲، ص ۴۹)، نوعي خودشناسي علمي است كه هر چند راجرز آن را ضرورتاً پاية خداشناسي به شمار نمي آورد و اصلاً او وارد قلمرو الهيات و عرفان نمي شود، با اين وجود انديشه هاي او در بارة انسان با تجربه هاي عرفا و سالكان خدا نزديك مي شود.
از اصطلاح «خود درماني مراجع»، نيك پيداست كه نظرية راجرز بر اين فرض بنا شده است كه فرد مبتلا به اختلال رواني از توانائي و هوشياري معيني برخوردار مي باشد. او مسئول بهبود شخصيت خويش است و توانائي اين كار را دارد.
جلال الدين محمد مولوي شاعر پرآوازة قرن هفتم هجري، مفاهيم بالا را در بيت زيباي خود، چنين آورده است:
«آنانكه طلبكار خدائيد، خدائيد حاجت به طلب نيست شمائيد، شمائيد»
(ديوان شمس تبريز)
از مختصر فوق محرض است كه نظرگاه كارل رنسام راجرز تا حدود بسيار زيادي با عقايد دانشمندان و فلاسفة مشرق زمين، بخصوص با دانشمندان و عرفاي ايراني مشابهت داشته و شايد بتوان گفت كه تا حدود زيادي يك كلام د ردو بيان است.
در اين تحقيق، محقق در پي آن است تا هر چه بيشتر نقاط اشتراك و تفارق دو دانشمند بزرگ شرق و غرب جهان يعني جلال الدين محمد مولوي، عارف و شاعر نامدار ايراني و كارل راجرز را جستجو كرده و به بررسي هر چه دقيق تر نظرگاههاي اين دو دانشمند بپردازد.

هدف – ضرورت تحقيق
كشور عزيزمان ايران، از ديرباز سرزميني بوده است كه مخزن بسياري از بزرگان علم و دانش به شمار مي رفته و كمابيش مي رود. ليكن در گذر زمان به دلايل متعدد و گوناگون، اين كشور در گربادهاي سهمگين سياسي – استعماري قرار گرفته و قدرت ذاتي خود در پرورش دانشمندان بزرگ را از كف داده است. پيشرفت و گسترش تكنولوژي، با سرعت سرسام آور از يك سو و استثمار فرهنگي كشورهاي جهان سوم از سوي ديگر از جمله عواملي بوده است كه باعث ركود فرهنگي و علمي بسياري از كشورهاي تحت سلطه (فرهنگي) شده است.
بسياري از دانش پژوهان و دانشجويان كشورمان چنان مقهور مطالب و نظريات علمي دانشمندان بلوك غرب شده اند كه حتي فرصت رجعت به نظرات بسياري از دانشمندان و انديشمندان اصيل كشور خودشان را ندارند. چرا كه اگر چنين مي بود، به نكات ظريفي دست مي يافتند كه شايد راه گشاي بسياري از خلاقيتها و تفكرات مي شد.
در كشورهاي غربي شايد بتوانيم بگوئيم كه دانشمندان شرقي را بهتر و بيشتر از خودشان (شرقيها) مي شناسند و با نظرياتشان آشنا هستند و گاهاً مشاهده شده نظرياتي را كه برخي دانشمندان غربي بيان مي نمايند، مدتها قبل به نوعي ديگر توسط دانشمندان خودمان نيز گفته شده است. ليكن به دليل پرزرق و برق بودن و جاذبه هاي كاذب اين نظريات، ما آنها را فراموش كرده ايم (نظريات دانشمندان شرقي را).
با اين حال هدف در تحقيق حاضر، بررسي و بيان نظريات دو دانشمند است و اينكه گذشته از شناسائي بررسي قدرت و تبين نظريات و اينكه بدانيم در نهايت تا چه اندازه اين دو دانشمند با يكديگر همفكر و هم عقيده بوده اند.

«فصل دوم»
ادبيات تحقيق
مقدمه
به انسان از دو ديدگاه مي توان نگريست. يكي از اين ديدگاه كه «انسان چيست؟» يعني چه صفات و انگيزه هايي در وجود انسان نهفته است. يا انسان داراي چه كششها و غرايز و فطرياتي است؟ به بيان ديگر انسان عيني و خارجي كه در حال حركت و تكاپوست داراي چه نوع طبيعت و سرشتي مي باشد؟ آيا انسان داراي طبيعت وجودي مثبت است يا منفي؟ آيا انسان خوش طينت است يا بدطينت؟ آيا انسان موجودي است كه ذاتاً فاسد است يا آنكه ذاتاً فرشته خوست يا اصلاً هيچكدام اين دو نيست، بلكه هم گرايش به نيكي ها و خوبي ها دارد و هم گرايش به بدي ها و زشتي ها. از ديدگاه دوم اين مسئله مطرح است كه «انسان چه بايد بشود؟» يعني «انسان ايده آل» و «انسان كامل» كيست؟ به بيان ديگر انسان چه هدفي را بايد در حيات خود در نظر بگيرد تا با سير به سوي آن، به كمال وجودي خويش نايل شود؟ از همين ديدگاه دوم است كه راه ها و روشهاي نيل به كمال مطلق نيز مطرح مي شود. يعني اينكه انسان از چه مسيرهائي بايد طي طريق كند تا به مقام كمال دسترسي پيدا كند و شايسته عنوان انسان كامل شود. بحث از ديدگاه اول يعني شناسائي ابعاد وجودي انسان، در قلمرو روان شناسي است و وظيفة روان شناسان است كه به كاوش در اعماق وجود انسان پرداخته تا شايستگيهاي آدمي را آشكار سازند. اما ديدگاه دوم يعني بحث از بايستگي ها و نه بايستگي هاي انسان مربوط به «اخلاق» است. يعني وظيفه اخلاق است كه بايدها و نبايدهائي را كه موجب تعالي و كمال انسان مي شود مشخص نمايد. اين دو بعد را متفكران و انديشمندان و مكاتب مختلف، هر يك به گونه اي مطرح ساخته اند و در دورانهاي گذشته كه قلمرو كاوش هاي علوم از يكديگر متمايز نگرديده بود، متفكران اين دو بعد را با يكديگر مطرح مي ساختند. در مكاتب و آئينهاي قديم به كمتر آئين و يا مكتبي برمي خوريم كه بطور سيستماتيك ميان اين دو بعد فرقي قايل شده باشد. آن مكاتب هم سخن از «هستي» هاي انسان به ميان مي آوردند و هم از «بايستي» ها، بدون آنكه مرزي ميان اين دو قايل شوند. نكتة جالب در مورد انسان شناسي متفكران دوران گذشته اين است كه آنها انسان را دقيق تر از روان شناسان حرفه اي قرون اخير مطرح مي ساختند و حتي در ميان برخي از نويسندگان معاصر نيز كساني چون «ويكتورهوگو» و «داستايوسكي» انسان را دقيق تر از روان شناساني چون «فرويد» مطرح كرده اند و اين اشتباه بزرگي است كه ما گمان كنيم كه روان شناسي جديد در شناسائي انسان موفق تر از مكاتب دوران گذشته بوده است. البته اين سخن بدان معنا نيست كه بخواهيم كشفيات عميق و دقيق برخي از روان شناسان صاحب نظر چون «پروفسور يونگ» را ناديده بگيريم. بلكه منظور اينست كه در شناسائي ابعاد وجودي انسان آيينها و مكاتب دوران گذشته مي تواند كمك بسيار ارزنده اي به ما بكند و در واقع بسياري از اصول ثابته انساني را ما مي توانيم با مطالعة عميق آن مكاتب به دست بياوريم. اصول ثابته اي كه متأسفانه روان شناسان حرفه اي بر اثر بازيگريهاي خود از آنها غافل مانده اند. از همين جاست كه مي گوئيم براي معرفي «انسان ايده آل» و اينكه چگونه مي توان خود را به سرمنزل مقصود كشاند لازم است كه «طبيعت انساني» درست مطرح شود. يعني در ابتدا بايد انسان را درست بشناسيم و از امكانات و استعدادهاي وجودي او آگاه شويم و تا سرحد امكان اصول ثابته انساني را بدست آوريم و سپس بر اساس آن استعدادها و توانائيها، هدفي را براي انسان در نظر بگيريم تا وي با حركت به سوي آن هدف، شايسته مقام شامخ «انسان كامل» شود. (نصري- عبدا… ۱۳۷۱).
بنابراين براي آشنائي با «انسان كامل» از ديدگاه هر مكتب و آئين و انديشمندي لازم است كه در آغاز بررسي كنيم كه آن مكتب و آيين چه تفسيري از انسان به دست مي دهد؟ يعني انسان را چگونه توجيه و تبيين مي كند؟ چرا كه اگر مكتبي نتواند انسان را بطور دقيق مطرح نمايد بناگزير در ارائه الگوي انساني ناموفق خواهد بود. (نصري- عبدا…- ۱۳۷۱)

انسان كامل در سير تاريخ
در سير تاريخ همواره افراد بزرگ و انسانهاي كامل مورد احترام بوده و افراد انساني از آنها به نيكي ياد مي كرده اند. گوئي گرايش به بزرگي و عظمت در ذات آدمي نهفته است، چرا كه حتي كساني هم كه در پستي ها و رذالتها به سر مي برند، در لحظاتي كه به خود مي آيند از انسانهاي بزرگ باشكوه و جلال خاصي ياد مي كنند. توجه به انسان كامل- انساني كه الگو و معياري براي افراد انساني است- سابقه اي بس ديرينه دارد. در سير تاريخ، آدمي هميشه به دنبال انسان كامل بوده است و در همين جستجو بوده كه گاه موجودات ماوراءالطبيعي و رب النوعها و گاه قهرمانان افسانه اي و اساطيري و زماني هم شخصيتهاي برجستة تاريخ را به عنوان انسان كامل براي خود مطرح كرده است. به هر يك از فرهنگها، سيستم هاي فكري و فلسفي، آيينها، مذهبها و مكتبها و اديان كه بنگريم رد پايي از انسان كامل را مي بابيم. هم «بودا» و «كنفوسيوس» سخن از انسان كامل به ميان آورده اند و هم «عيسي» (ع) و «محمد» (ص). هم «زردشت» از انسان متعالي به نيكي ياد مي كند و هم «افلاطون» و «ارسطو». هم «نيچه» و «ماركس» به شناخت انسان برتر پرداخته اند و هم «متصوفه و عرفا». (نصري- عبدا…- ۱۳۷۱).
هر يك از اينان از ديدگاه خود يعني جهان بيني حاكم بر انديشه شان، انساني را به عنوان انسان نمونه و برتر معرفي كرده اند. يكي كوشيده تا انسان كامل را از بعد ماده و ماديات مطرح سازد و ديگري در بينهايتها و معنويات. يكي از انسان متخلق به فضايل اخلاقي نام برده و ديگري از انسان عالم و حكيم. يكي بر قلب و دل تكيه كرده است و ديگري بر عقل و انديشه. يكي كوشيده تا اصالت را به فرديت انسا بدهد و انسان كامل را انساني بداند كه فرديت وي به شكوفائي رسيده است وديگري اصالت را از آن بعد اجتماعي انسان دانسته و انسان ايده آل خود را انساني دانسته كه توجه به غير دارد نه خود.
در ميان تما ديدگاهها و جهان بيني ها و نگرش هاي گاه متضاد، به قدر مشتركي مي توان دست يافت و آن اينكه هر يك بر اين عقيده اند كه انسان كامل با انسان معمولي فرقهاي بسيار دارد و همة افراد انساني بايد بكوشند تا خود را به آن نقطه ايده آل برسانند. از همي جاست كه چنين وجودي را نادر مي دانند و گاه در انتظار او لحظه شماري مي كنند، گاه بر اين باورند كه انسان كامل يكبار در گذشته پا به عرصة هستي نهاده و گاه بر اين عقيده اند كه بايد به اميد ظهور او به انتظار نشست. 
از انسان كامل به نامهاي گوناگون ياد كرده اند. بودا او را «ارهات» مي نامد و كنفوسيوس «كيون تسو». آيينهاي يوگا و بهاكتي نيز از او با ع نوان «انسان آزاده» نام مي برند افلاطون او را «فيلسوف» مي خواند و ارسطو «انساني بزرگوار» و از همه بالاتر آنكه قرآن وي را «خليفه الله» مي خواند. (نصري- عبدا…- ۱۳۷۱)

ريشه گرايش به انسان كامل
گفتيم كه آدمي در طول تاريخ همواره در جستجوي انسان كامل بوده است و سراغ او را از آيينها، مذهبها، و مكتبها مي گرفته است، حال مي خواهيم ببينيم كه ريشة اين جستجو چه بوده است يعني چرا آدمي به چنين جستجوئي دست مي زده است؟
پاسخ اين است كه اولاً ميل به كمال كه در درون ذات آدمي نهفته است و انسان را به سوي كمال مي كشاند او را به جستجوي انسان برين كشانده است تا در وجود او كمال خويش را ملاحظه كند. ثانياً دوري از نقص و حقارت و پرهيز از ضعف و زبوني كه به گفتة بعضي از روان شناسان چو «آلفرد آولر» از نيازهاي اساسي آدمي است، انسان را بر آن داشته تا در جستجوي وجود كاملي كه خالي از نقصها و ضعفهاست برآيد. همين ميل به كمال و پرهيز از ضعف و نقص آدمي را برآن داشته تا در جستجوي الگو برآيد، الگويي براي رفتار و كردار و حتي انديشة خويش.
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند كه يافت مي نشو، گشته ايم ما گفت: آنكه يافت مي نشود، آنم آرزوست
انسان روزگار ما نيز كه بر اثر خودباختگي و ماشين زدگي اصالت خود را از دست داده و تك بعدي و تك ساختي شده، همچنان در جستجوي اناسن كامل است.اگر به گرايشهاي جوانان به قهرمانان فكري و علمي و حتي ورزشي بنگريم در مي يابيم كه گروهي فيلسوفان و دانشمندان را الگوي خود قرار داده و گروهي نيز قهرمانان ورزشي و مشاهير هنري را و جمعي از فرط فقدان فرهنگ و شناخت صحيح، رفتار ستارگان كاذب سينما و تئاتر را معيار رفتار و كردار خود قرار داده اند. (نصري- عبدا… ۱۳۷۱)

نگاهي به ويژگيهاي انسان كامل
همة آنهايي كه از انسان كامل سخن گفته اند، او را به مجموعه اي از صفات و ويژگيهاياد كرده اند، بطوري كه صرف نظر از دو سه تن متفكر نما، همه او را به صفات و كمالات انساني و فضايل اخلاقي متصف دانسته اند. اينك ما به برخي از آن صفات و خصلتهايي كه در ميان عموم مكاتب و آيينها در بارة انسان كامل مشترك است اشاره مي كنيم.
انسان كامل، انساني است كه از ديگران برتر است و والاتر، انساني كه در جانها نفوذ مي كند و در دلها و قلبها رسوخ.
انسان كامل، انساني است كه با ديگران است، اما انديشه و افكارش با همگان فرق مي كند. ديگران در فكر خوداند و اسير خويشتن خويش، اما او در فكر ديگران است و سرنوشت آنها.
انسان كامل، انساني نيست كه تنها دانش بياندوزد، بدون آنكه مثمر ثمر واقع شود، بلكه او فردي است كه با اعمال و رفتار خود راهبر ديگران است.
انسان كامل، انساني است كه همة استعدادها و خصلتهاي وجودي خود را به فعليت رسانده وشخصيت خويش را در جهت هدف اعلاي حيات شكوفا ساخته است.
انسان كامل، انساني است كه از «خود طبيعي» گذشته و با انتخابهاي خويش به «خود ايده آل» رسيده است.
انسان كامل، انساني است كه از زندان تن گريخته و روح خويش را در عرصه گاه هستي از امامي قيود و بندها آزاد نموده است. چنين انساني اگر چه يك تن است، اما عظمت او منشاء اثر هزاران تن را دارد. او راه گشاست و مي كوشد تا باري از دوش ديگران بردارد، نه آنكه باري بر دوش ها نهد.
انسان كامل، الگوست، او انساني است كه نه تنها در حيات خويش كه حتي پس از مرگ نيز به عنوان الگو براي انسانها مطرح مي باشد.
انسان كامل، از  آنچنان عظمتي برخوردار است كه هيچگاه در حيطه اي از زمان و مكان قرار نمي گيرد و همواره شهرة عام و خاص است. (نصري- عبدا… – ۱۳۷۱)
با توجه به مطالب فوق و مقدماتي كه از مد نظر گذشت، در اين قسمت به بيان دو نظرية اصلي پيرامون موضوع تحقيق مي پردازيم. به اين ترتيب كه ابتدا نظرية دانشمند ايراني (مولوي) مطرح و در ادامه فصل بعد را به نظرية كارل راجرز اختصاص خواهيم داد.

انسان كامل از ديدگاه مولوي
از ديدگاه مولانا انسان موجودي است دو بعدي، كه يك بعد آن جسم است و بعد ديگر آن روح. و هر يك از اين دو نيز سيري مخصوص به خود دارد. جنبه جسماني انسان از حيوان است و حيوان نيز از نبات و نبات نيز از جماد. بابراين جسم انساني از جماد شروع شده تا به انسان رسيده است.
آمده اول به اقليم جماد و ز جمادي در نباتي اوفتاد
سالها اندر نباتي عمر كرد وز جمادي ياد ناورد از نبرد
و زنباتي چون به حيواني فتاد نامدش حال نباتي هيچ ياد
باز از حيوان سوي انسانيش مي كشد آن خالقي كه دانيش
همچنين اقليم تا اقليم دقت باشد اكنون عاقل و دانا و زفت
اما بعد روحي انسان نيز داستاني مخصوص به خود دارد، چرا كه اصل آن از عالم لاهوت است. و براي مدتي محدود به عالم ناسوت گام نهاده و در تخته بند تن اسير شده است. مرغ جان انسان كه به قفس تن گرفتار آمده همواره رو به سوي اصل خود دارد و از جدائي از نيستان خويش همواره شكوه ها دارد و شكايتها.
بشنو از ني چون حكايت مي كند از جدائيها شكايت مي كند
از نيستان تا مرا ببريده اند از نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم سوز درد از اشتياق
مولانا در سيمانگاري خود از انسان همان ابعاد وجودي را براي انسان در نظر مي گيرد كه قرآن كريم براي او در نظر گرفته است. از باب مثال اگر قرآن انسان را داراي وجدان مي داند و مي گويد:
«فلا اقسم با النفس اللوامه» (قسم به نفس سرزنشگر)
مولانا هم مي گويد:
اين صدا در كوه دلها بانگ كيست كه پر است از بانگ اين كه گه تهي است
هر كجا هست آن حكيم است اوستاد بانگ او زين كوه دل خالي مباد
همچنين اگر قرآن در بحث از امانتداري انسان مي گويد:
«انا عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها فاشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولا»
مولانا عين مطلب خود را به زبان شعر چنين بيان مي كند:
خود زبيم اين دم بي انتها بازخوان فابين اين يحملنها
ورنه خود اشفقن منها چون بدي گرنه از بيمش دل كه خون شدي
«دل» نيز در انديشة مولانا جايگاه ويژه اي دارد. مولانا با استناد به حديث:
«لايسعني ارضي و لاسمائي و يسعني قلب عبدي المؤمن.»

عتیقه زیرخاکی گنج