• بازدید : 47 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اخبرنى ابوالحسين يحيى بن الحسين المطلبى وسع الله له الرحمه امام المسجد فى مسجد النبى صلى الله عليه قال اخبرنا ابو عثمان محمد بن عثمان العثمانى قال قرإت على طاهربن يحيى العلوى ابى القاسم قال حدثنى ابى قال حدثنا بكربن عبدالوهاب قال حدثنى عيسى بن عبدالله عن ابيه انه حدثه ان بيت فاطمه بنت النبى صلى الله عليه فى الدور الذى فيه القبر بينها و بين قبر النبى صلى الله عليه خوخه … روايت كرده اند كه خانه فاطمه دختر محمد عليه السلام در سراهائى است كه در آن جا گورهاست و ميان آن و ميان قبر رسول, روزنى است. و آورده اند كه رسول صلى الله عليه و آله بر در سراى اميرالمومنين على و فاطمه عليهما السلام باز ايستاد و گفت: السلام عليكم اهل البيت انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا. 
ابوالحمرا گفت: من ديدم كه رسول عليه السلام چهل روز بامداد همچنين مى كرد. و رسول عليه السلام چون از سفرى باز آمدى اول در پيش فاطمه رفتى. پس يك بار از سفرى باز آمد و در(درون) رفت. فاطمه دو گوشوار كرده بود و گردن بندى و جفتى دست افرنجن از نقره و پرده اى از براى در خانه. چون رسول عليه السلام آن بديد, ساعتى نيك توقف كرد و بيرون رفت و اثر خشم بر رويش پيدا بود, تا بر منبر نشست, و فاطمه دانست كه آن خشم از براى اوست از آنچه رسول عليه السلام ديده بود, هر دو گوشوار بيرون كرد و گردن بند و دو دست افرنجن و آن پرده برگرفت و همه را بفرستاد به نزديك رسول عليه السلام و گفت: يا رسول الله, اين جمله به صدقه ده. چون اين خبر پيش رسول عليه السلام آوردند, گفت: پدر فداى او باد. سه بار و گفت: ليست الدنيا من محمد و لا من آل محمد و لو كانت الدنيا تعدل عند الله جناح بعوضه ما سقى كافرا شربه مإ. گفت: دنيا نيست محمد را و نه آل محمد را, و اگر دنيا برابر بودى نزد خداى تعالى به پر پشه اى, هرگز كافرى را يك شربت آب ندادى. پس, رسول عليه السلام برخاست و در (درون) رفت و فاطمه را بديد. 
قال على بن ابى طالب رضى الله عنه زارنا رسول الله صلى الله عليه فبات عندنا و الحسن و الحسين نائمين فاستسقى الحسن فقام رسول الله صلى الله عليه الى قربه فجعل يسكبها فى القدح ثم جعل يسقيه فتناول الحسين فمنعه و بدإ بالحسن قالت فاطمه يا رسول الله كانه احب اليك قال انما استسقانى اولا ثم قال صلى الله عليه انى و اياك و هذين و هذا الراقد يعنى عليا فى مكان واحد يوم القيمه.على بن ابى طالب رضى الله عنه گفت: رسول عليه السلام به زيارت ما آمد و شب آن جا بخفت, و حسن و حسين خفته بودند. پس در شب حسن آب خواست. رسول عليه السلام برخاست و مشكى آب بود, از آن پاره اى در قدحى ريخت و خواست كه به حسن دهد, حسين دست فرا كرد كه آب فرا گيرد. رسول عليه السلام او را منع كرد و ابتدابه حسن داد. فاطمه گفت: يا رسول الله! گويى حسن را دوست تر مى دارى؟ رسول عليه السلام گفت: حسن اول آب خواست از من. پس گفت: يا فاطمه! من و تو و اين دو فرزند و اين خفته, يعنى على بن ابى طالب در يك جايگاه خواهيم بود روز قيامت. 
آورده اند كه رسول عليه السلام از سفرى باز آمد, پس در پيش فاطمه رفت و پرده اى ديد آويخته. گفت: يا فاطمه, اگر خواهى كه خداى تعالى تو را بپوشاند روز قيامت, اين پرده به من ده. پس فاطمه بدو داد و رسول عليه السلام آن پرده بيرون آورد و يك گز يك گز مى دريد و به مردمان مى داد. جعفربن محمدالصادق روايت مى كند از پدر خويش از جد خويش كه رسول صلى الله عليه به سراى فاطمه رفت و آن جا چيزى طلب مى كرد و ايشان را محتاج ديد به چيزى. پس باز نگريست و فاطمه را گفت: مگر پيش شما چيزى باشد؟ فاطمه گفت: رسول خدا از ما داناتر است و آنچه در خانه ما است. و حسن و حسين درآمدند و چيزى طلب كردند. رسول عليه السلام برخاست و دو ركعت نماز بكرد. پس برخاست و در خانه اى كوچك رفت از آن ما, و آنجا دو ركعت نماز بكرد و از آن جا طبقى بيرون آورد بر آنجا خرماى حجاز و مويز طايف و كعك شام و پيش ما نهاد. ما بخورديم و هر وقت كه ما از آن جا چيزى بر مى داشتيم, در حال عوض آن به جاى باز مىآمد. پس سائلى بيامد و دستورى خواست و رسول عليه السلام او را باز زد و زجر كرد. فاطمه گفت: اى پدر, به خدا كه تو هرگز مسكين را باز نزده اى؟ رسول عليه السلام خاموش گشت. پس سائل يك بار ديگر سوال كرد و رسول او را زجر كرد. فاطمه يك بار ديگر آن كلمه را باز گفت. پس رسول عليه السلام گفت: يا فاطمه, مى دانى كه اين سائل كيست؟ گفت: نه. گفت: ابليس است, پنهان بيامده است تا ميوه هاى بهشت بخورد, و خداى تعالى روزى او نكرده است. اين طبقى است كه جبرئيل عليه السلام به من آورده است از بهشت. پس طبق برداشته شد.(۱) 

عتیقه زیرخاکی گنج