• بازدید : 102 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مسئله وجود روح از مسائل بسیار اساسی در میان باورهای دینی و همچنین از کهن ترین باورهای انسانی است که در میان بسیاری از ملل رایج بوده و هنوز هم رایج است. بسیاری از دین خویان اعتقاد دارند حیات آنها تنها محدود به جسم آنها نمیشود و هر انسانی علاوه بر وجود مادی خود وجودی فرا مادی  نیز دارد که به آن روح گفته میشود. بر اساس باورهای اسلامی این روح در هنگامی که انسان خلق میشود به بدن او وارد میشود و بعد از مرگ او از بدن خارج میشود. این در حالی است که انقلاب علمی که در تاریخ بشر شکل گرفت 
وجود روح توسط بسیاری از خداناباوران و خردگرایان انکار میشود. اثبات عدم وجود پدیده ای مثل روح بسیار دشوار است. تصور کنید عده ای به موجودی نامرئی و غیر مادی به نام “گوراگورا” اعتقاد داشته باشند و ادعا کنند گوراگورا موجودی است که در هنگام عطسه کردن نزد انسانها می آید و انسانها را میبوسد. و بوسه او سبب عطسه انسانها میشود. هیچ کس نمیتواند گوراگورا را ببیند و یا او را لمس کند. حال آیا کسی میتواند اثبات کند که گوراگورا وجود ندارد؟ این باورمندان به گوراگورا ممکن است به شما بگویند هر گاه او شما را ببوسد شما عطسه کرده اید و هر گاه شما را نبوسد عطسه نخواهید کرد، و اگر شما این باور آنها را انکار کنید، آنها از شما خواهند پرسید، پس انسان برای چه عطسه میکند؟ اگر دلیلی علمی برای عطسه پیدا کنید و به آنها بگویید که عطسه کردن به این دلیل و به آن دلیل علمی است که اتفاق می افتد، ممکن است معتقدان به گوراگورا به شما بگویند “خوب ما نیز منکر این دلایل علمی نیستیم، اما گوراگورا هم همزمان با آن دلایل علمی شما را میبوسد، و اگر گوراگورا وجود نداشته باشد و شما را نبوسد شما هرگز عطسه نخواهید کرد.”
قضیه روح هم بسیار شباهت به مسئله گوراگورا دارد. روح از نظر گروهی از کسانیکه به وجود آن اعتقاد دارند دلیل اصلی و جوهر حیات است یعنی حیات وقتی آغاز میشود که روح به بدن وارد میشود و وقتی پایان میگیرد که روح از بدن خارج میشود، و از آنجا که روح پدیده ای طبیعی (Natural) نیست در حوزه بررسی علمی قرار نمیگیرد، و از نظر کسانیکه به ماوراء طبیعت (Supernatural) (فراطبیعت گرایی، سوپر ناچورالیسم چیست؟) اعتقاد ندارند چون مدارک و دلایلی برای اعتقاد به چنین موضوعی وجود ندارد، همین ماوراء طبیعی بودن روح دلیل خوبی است برای انکار وجود آن. اما اگر وجود ماوراء طبیعت را ممکن فرض کنیم، نمیتوان اثبات کرد که روح وجود ندارد، مگر اینکه در وجود و تعریف روح تناقضی با خود آن و یا با سایر اصول استوار یافت شود و از اصل محال بودن اجماع نقیضین (تناقض چیست؟) اثبات کرد که وجود روح محال است. اما این نوشتار به یافتن و بحث کردن پیرامون چنین تناقضاتی نخواهد پرداخت، این نوشتار بیشتر تحلیلی علمی، تاریخی و فلسفی است از پدیده روح و همچنین تلاشی است برای پاسخ دادن به پرسشهای رایج در این زمینه و رد دلایل رایج غلطی که معمولاً برای اثبات وجود روح از آنها استفاده میشود.
زیرا همانگونه که در مورد گوراگورا یک انسان خردگرا (خردگرایی چیست؟) میتواند به دلیل اینکه مدارک علمی معتبر یا دلایل صحیح فلسفی برای اثبات وجود آن وجود نداشته باشد و در نتیجه به دلیل اینکه ایده وجود گوراگورا از فیلتر خرد عبور نمیکند منکر وجود گوراگورا شود، در مورد روح نیز دقیقاً مسئله به همین صورت است. در این نوشتار این واقعیت را که آنچه باورمندان به وجود روح معمولاً به عنوان دلایل خود برای اعتقاد به وجود روح بیان میکنند دلایل درستی نیستند نشان خواهیم داد، و نتیجه آن خواهد بود که در خواهیم یافت دلایل معتبری برای اعتقاد به روح وجود ندارد. بنابر این وجود روح را میتوان تنها به دلیل اینکه دلایل معتبری برای اعتقاد به آن وجود ندارد انکار کرد و نشان داد که این اعتقاد برخواسته از نادانی قدما بویژه افلاطون است که وارد باورهای دینی شده است. لذا خردمندانه ترین جایگاه نسبت به قضیه روح، جایگاه انکار است، مگر اینکه دلایل معتبری برای نفی وجود آن انکار شود.
 
۲- ایده روح از کجا آمده است؟
نخستین چیزی که باعث شد انسانها به روح روی بیاورند مسئله حیات بود. انسانها همواره  بدنبال این بوده اند که ببینند حیات چیست و از کجا آمده است و پاسخ این پرسش خود را در یافتن فرق انسان زنده و انسان مرده جستجو میکردند تا اینکه بتوانند حیات را توضیح دهند و درک کنند. باورهای دینی اکثراً برخواسته از تلاش انسانهای بدوی و اولیه هستند، برای توضیح دادن چیزهایی که امروز علم به توضیح آنها میپردازد. بشر اولیه همواره در تلاش برای توضیح این مسئله و پاسخ به سایر پرسشهای اساسی اش دست به خلقت موجوداتی تخیلی و غیر طبیعی زده است که ارواح یکی از آن چیزها هستند.
در نظر انسانهای اولیه ابتدائی ترین و آشکار ترین تفاوتی که بین موجودی زنده و موجودی غیر زنده دیده میشود این است  که انسان زنده نفس میکشد و انسان مرده نفس نمیکشد. لذا این تنفس در نظر بسیاری از انسانهای اولیه بعنوان جوهر اصلی حیات مطرح شد، یعنی هرآنچه نفس بکشد از نظر ایشان زنده مینمود و هر آنچه زنده نبود نفس نمیکشید. برای همین است که روح همواره بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم در کتابهای دینی با تنفس در ارتباط است. در تورات روح با کلمه نشاما (נפשׁ) توصیف شده است، این کلمه دقیقاً همان کلمه ای است که برای نفس نیز استفاده میشود. در انجیل نیز که اصل آن به زبان یونانی نوشته شده است برای روح از کلمه سوکی (ψυχή)  استفاده شده است و این کلمه دقیقاً به معنی نفس و نفس کشیدن است. این کلمات هم در تورات و هم در انجیل بارها با معانی و مفاهیم دیگر همچون تنفس و حیات نیز استفاده شده اند. کلمه (Spirit) در زبان انگلیسی نیز خویشاوند با تنفس در زبان لاتین است. مصریان باستان نیز کلمه “کا” را برای توصیف ارواح استفاده میکردند که این کلمه نیز به معنی “تنفس” است، حتی در آیین هندو و همچنین در آیین بودایی نیز روح را (Ātman) میخوانند که برابر با تنفس است. روح حتی در قرآن نیز با نفس کشیدن درآمیخته است.  الله بر اساس قرآن روح خود را درون کالبد انسان می دمد، یا بعبارت دیگر “فوت” میکند.
سوره سجده آیه ۹
ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ.
آنگاه بالای او راست ، کرد و از روح خود در آن بدميد و برايتان گوش و چشمها و دلها آفريد چه اندک شکر می گوييد.
به این عمل معروف فوت کردن روح (نفخ روح) در چهار جای دیگر قرآن از جمله در (سوره حجر آیه ۲۹، سوره انبیا آیه ۹۱، سوره ص آیه ۷۲ و سوره تحریم آیه ۱۲) نیز اشاره شده است. نفخ روح در قرآن هم در مورد اولین انسان (آدم) آمده است هم در مورد تولد مسیح از مریم باکره و هم در مورد تمامی انسانها. البته این باور تنها باوری اسلامی نیست، دورگا یکی از خدایان هندو نیز مجسمه خود را ساخته است و بعد با دهان الهی خود روح دمیده است. بسیاری از انسانهای اولیه توضیحی بهتر از این به ذهنشان خطور نمیکرد که خدا ابتدا انسان را از مجسمه درست کرده است و بعد به وجود او حیات دمیده است و در نتیجه انسان که تنها یک کالبد سفالین و گلی مجسمه گونه بوده است دارای جان شده است، شاید به همین دلیل باشد که مجسمه سازی در برخی از ادیان همچون اسلام تقبیح شده است و حتی در برخی از دوره های تاریخ اولیه اسلام به شدت تحریم و تکفیر شده است و گروه های بنیاد گرا هنوز هم با مجسمه سازی مشکل دارند، زیرا به نظر میرسیده است که انسانهای مجسمه ساز در حال تکرار کاری الهی هستند و این کار بسیار کفر آمیز است، یکی از معجزات عیسی در قرآن نیز این است که مجسمه کبوتری را از گل درست کرده است و سپس به آن جان بخشیده است، آشکار است که افسانه ای بهتر برای خلقت به ذهن افرادی که این داستانها را سراییده اند نرسیده است. این نوع تصوّر های کودکانه که امروزه ذره ای ارزش علمی ندارند و بسیار شبیه به قصه های شنگول و منگولی است که مادربزرگها برای نوه هایشان تعریف میکنند هستند، در میان انسانهای اولیه و متاسفانه در ذهن انسانهای نیمه دیوانه امروزی منطقی و واقعی به نظر میرسیده و میرسند. در این میان افراد سودجو و زرنگی همچون پیامبر اسلام نیز از این قصه های کودکانه سوء استفاده کردند و با گول زدن انسانهای ساده اندیش برای قرنها به حماقت بشری دامن زدند و سبب امتداد این استحمار گشتند.
اگر تصور کنیم خداوند هر بار که انسان جدیدی بدنیا می آید یک مقدار از روح خودش را درون وجود او فوت میکند، و اگر فرض کنیم هر ثانیه سه بچه بدنیا می آیند، بر اساس گفته قرآن خداوند بیشتر شبیه یک پنکه یا کمپرسور باد است که دائماً باید روح خود را در پیکر انسانهای تازه تولد یافته فوت کند، و این خود یک شغل ۲۴ ساعته برای خداوند است و او را از باقی مسئولیت هایش باز میدارد، تازه این درصورتی است که سایر جانداران روی زمین را بدون روح فرض کنیم، و تنها انسانها را دارای روح بدانیم. البته شاید خداوند از قبل مقدار زیادی فوت کرده است و روح ها را آماده کرده است و در یک صندوقچه یا کُمد الهی نگه داشته است و یکی یکی در هنگام تولد انسانها بطور خودکار به بدن آنها ارسال میشود.
از روی همین ارتباط مستقیم میان روح و تنفس در قرآن میتوان دریافت که ایده روح در قرآن نیز از همان جایی گرفته شده است که این ایده در تورات و انجیل گرفته شده است، در نتیجه روح نتیجه تلاش انسانهای اولیه است برای پیدا کردن جوهر اصلی حیات. یعنی معمایی که علم بیولوژی امروز به حل آن میپردازد. برای انسانهایی که هنوز گمان میکردند زمین صاف است، و شهابسنگ ها تیرهایی هستند که به سمت شیاطین شلیک میشوند، اولین پاسخی که برای پرسش “تفاوت موجود زنده و مرده چیست” به نظر میرسید، مسئله تنفس بود. برای او داد و ستدهای میکروسکوپی شیمیایی در بدن که ما آنرا متابولیسم بدن میخوانیم مشخص نبود، از نظر او مرده نفس نمیکشد و زنده نفس میکشد و این تنها تفاوت زنده و مرده است. و این ارتباط مستقیم کلمه تنفس با کلمه روح از لحاظ زبانشناسی سندی است بر این مدعا. برای قدما مشخص نبود که تنفس چیزی نیست جز دمیدن اکسیژن و مقدار زیادی نیتروژن، آنها تنفس را مسئله ای پیچیده تر از این مسائل میدیدند. از همین رو است که در “زنده” خواندن گیاهان بسیار دچار تردید بودند.
مسیحیان اینگونه به قضیه نگاه میکردند که خداوند ابتدا روح را در کالبد بدن می دمد و درون انسان زنده روح خدایی وجود دارد، و این در حالی است که ما در دنیایی پر از ارواح خبیث زندگی میکنیم. از همین رو است که مسیحیان وقتی کسی عطسه میکند او را با عبارات مذهبی تقدیس میکردند، یا حالتی جادویی به خود میگرفتند، مثلا بر روی سینه صلیب رسم میکردند، زیرا معتقد بوده اند وقتی کسی عطسه میکند ممکن است روحش به بیرون پرتاب شود و ارواح خبیثه که در اطراف او هستند و نفس شیطان به دلیل گناهان ما همه جا گسترده شده است ممکن است به سرعت وارد بدن او شده و جایگزین روح الهی در بدن او شود. از همین رو بود که مسیحیان اساساً بیماریهای انسانها را به دلیل محصور شدن آنها توسط ارواح پلید میدانستند. و با دعا خواندن و انجام مراسم مذهبی سعی میکردند ارواح خبیث را از وجود بیمار خارج کنند. در دوران انگیزاسیون بعضی اوقات افراد بیمار را شکنجه میکردند تا روح خبیث به زور شکنجه از بدن آنها خارج شود، هنوز هم در میان مسیحیان فرقه هایی همچون فرقه شاهدان یهوه وجود دارند که بیماران خود را نزد پزشک نمیبرند و تنها با دعا و نیایش آرزوی شفا یافتن آنها را دارند. ایرانیان نیز هرگاه کسی عطسه میکند به او میگویند “عافیت باشد”، ممکن است این رسم نیز از باورهای خرافی مشابه گرفته شده باشد.
البته این تسخیر شدن توسط ارواح همیشه بد نبود. روح القدس در عبارت یونانی که زبان اصیل انجیل است به معنی “تنفس مقدس” است. اگر این روح توسط تنفس به بدن وارد میشود انسانها میتوانستند از خدا وحی بگیرند و کتابهای متعدد انجیل و تورات به باور مسیحیان ناشی از ورود این روح به بدن نویسندگان این کتابها است. مسیح در انجیل روح القدس را با فوت به سمت حواریون خود میفرستد (یوحنی ۲۰:۲۲). در همین نوشتار این باور، یعنی جوهر حیات بودن روح به چالش کشیده خواهد شد.
دومین مسئله که باعث شده است انسانهایی به وجود روح اعتقاد داشته باشند بی اطلاعی آنها از مغز انسان است. تقریباً تمامی آنچه به روح نسبت داده میشود در حقیقت همان کارهایی است که مغز انجام میدهد. در همین نوشتار به سه نمونه بارز از این موضوع، یعنی هوشیاری، خواب دیدن و دژاوو اشاره خواهیم داشت. انسانهای پیشین از مغز و ساختمان آن و وظایف آن آگاه نبودند و نمیتوانستند حس کردن، هوشیاری، تفکر و حافظه را با اطلاعات محدود خود نسبت به مغز توضیح دهند، لذا تمام این کارها را به روح نسبت میدادند. البته از دیدگاهی وسیع تر بی اطلاعی نسبت به بدن و ساختمان آن که مغز را نیز شامل میشود باعث اعتقاد به روح بود. این درحالی است که امروزه آشکار است تمامی حس ها، حالت های روانی، و افکار باعث ایجاد سیگنالهای الکتریکی، مغناطیسی و متابولیکی در مغز میشوند که این سیگنالها را میتوان با دستگاه های مخصوص PET و  MRI ثبت کرد (۲) و حتی در برخی موارد با ارسال سیگنالهای مصنوعی به مغز شبیه سازی کرد. لذا تمامی ویژگیهایی که قدما برای توضیح آنها به روح پناه میبردند امروزه از دیدگاه علمی همان کارهایی است که مغز انجام میدهد، و مغز برای انجام آنها نیاز به هیچگونه روح یا چیزی شبیه آن ندارد، مغز کاملاً ماهیتی طبیعی دارد و تمامی کارهایی که مغز انجام میدهد از لحاظ طبیعی قابل بررسی هستند. لذا پیشرفت علم در زمینه نوروساینس (۳) که تلاش میکند احساسات، ادراکات، حالت های روانی، تفکر، حافظه، هوشیاری و غیره را به مغز نسبت بدهد دیگر جایی برای اعتقاد به وجود روح برای بیشتر دانشمندان باقی نگذاشته است. 
سومین مسئله تمایل انسان به جاودانگی است. انسانها همواره از اینکه مرگ پایان وجود و حیات آنها باشد هراسان بوده اند و تمایل به جاودانگی داشته اند و بشر بدوی عادت داشت تمایلات خود را با واقعیت پیوند دهد، یعنی چون صرفاً تمایل داشت حیات پس از مرگی وجود داشته باشد، نتیجه میگرفت چنین حیاتی وجود دارد و از آنجا که میدیدند بدن انسان پس از مرگ متلاشی میشود بعدی غیر مادی را نیز برای انسان تصور میکردند، از نظر ایشان لازمه حیات پس از مرگ وجود روح بود.  در مورد این نوع طرز تفکر آلوده به سفسطه در نوشتاری با فرنام “وجود نداشتن خدا و آخرت غیر عادلانه است مگر میشود آخرتی وجود نداشته باشد.” توضیحات کافی آمده است. در کشف واقعیت  ها باید تمایلات را کنار گذاشت زیرا واقعیت ها بدون توجه به تمایلات ما وجود دارند. تمایل داشتن ما به مسئله ای باعث وجود داشتن آن نمیشود و عدم تمایل ما به واقعیتی باعث از بین رفتن آن واقعیت نمیشود. برای توضیحات بیشتر در مورد مسئله مرگ به نوشتاری فرنام “بعد از مرگ چه خواهد شد؟” مراجعه کنید.
تمامی این سه مسئله، پیش زمینه هایی هستند که انسانها بخاطر آنها به وجود روح اعتقاد پیدا میکنند. بررسی دقیق علمی و فلسفی این مسائل باعث شده است که روح از یک پدیده علمی و معتبر به یک پدیده دینی و محدود به باورهای افسانه ای مردم تبدیل شود و دیگر جایگاه چندانی در علوم بشری نداشته باشد.
۳- بررسی علمی و فلسفی روح
پدیده روح در میان بسیاری از فلاسفه پیشین رایج بوده است تا اینکه کم کم فلاسفه کمتری به وجود آن معتقد شدند. باور به روح همچون باور به سایر چیزهای فراطبیعی از نظر تعدد باورمندان سیری کاملاً نزولی داشته است و امروزه بیش از هر زمان دیگری وجود روح توسط فلاسفه و دانشمندان انکار میشود.
 
۳٫۱- تاریخچه ای مختصر از روح و تعاریف آن (۴)
بررسی تاریخچه روح در فلسفه پیشاسقراطی را باید از هومر (در قرن ۹ ام پیش از میلاد میزیسته است)، شاعری که آثار حماسی ایلیاد و ادیسه را به او نسبت میدهند و اساساً معلوم نیست که آیا چنین شخصی براستی در طول تاریخ وجود داشته است یا نه آغاز کرد. البته ممکن است در جاهای دیگر نیز فلاسفه و متفکرین دیگری به روح معتقد بوده باشند اما آنچه حداقل در مورد روح سر انجام به فلسفه فعلی غرب و حتی فلسفه اسلامی وارد شده است و تا امروز نیز همچنان وجود دارد بدون شک برگرفته شده از فلسفه یونان باستان است و بسیاری از باورهای باستانی در یونان نیز برگرفته از افسانه ها و اسطوره های یونانی همچون آثار هومر هستند. در اشعار هومر روح چیزی است که انسانها با جنگیدن آنرا به خطر می اندازند و در هنگام مرگ آنرا از دست میدهند، روح انسانها همان آخرین نفسی است که از تن یک جنگجوی در حال مرگ خارج میشود. روح در هنگام مرگ از بدن خارج میشود و به دنیای اموات میرود. بنابر این حضور روح شخص را از یک پیکر بیجان متفاوت میکند. اما این به آن معنی نیست که روح در بدن کار خاصی انجام میدهد. هومر هرگز نگفته است که روح فلان کار را انجام میدهد و مثلاً باعث هوشیاری انسان یا هر چیز دیگری است. در اشعار هومر تنها انسانها دارای روح میباشند و حیوانات روح ندارند.
نظریه تالس (۶۳۹-۵۴۶ پیش از میلاد). تالس دومین شخصی است که نظر او را پیرامون روح بررسی خواهیم کرد. علی رغم آنکه در اشعار هومر روح تنها به انسان تعلق میگیرد، تقریبا در تمام آثار یونانی متعلق به قرن پنجم پیش از میلاد مسیح روح که تنها جوهر حیات میباشد علاوه بر انسان به همه چیزهای زنده دیگر نیز اطلاق میشود، و روح همان تفاوت چیزهای زنده و غیر زنده است. و کلمه روح مترادف کلمه زنده به شمار میرود بعنوان مثال تالس معتقد بود مغناطیس یا کهربا به دلیل اینکه باعث حرکت آهن میشود زنده است و در نتیجه دارای روح است.
نظریه فیثاغورس (۵۷۰-۵۰۰ پیش از میلاد). او به ادامه حیات انسان پس از مرگ به واسطه رها شدن روح او از بدن اعتقاد داشت. زنوفان در مورد فیثاغورس گفته است که روزی از جایی رد میشده است و دیده است افرادی سگی را کتک میزنند، از آنها خواسته است آن سگ را کتک نزنند زیرا این سگ یکی از دوستان او بوده است که مرده است و او صدای روح دوستش را از آه و ناله این سگ شنیده است. فیثاغورس معتقد بود این روح دوستش است که ناله میکند نه سگ.
نظریه امپیدوکلوس (۴۹۰-۴۳۰ پیش از میلاد). وی از پیروان فیثاغورس همچون آناکساگوراس و دموکرتیوس گیاهان را موجودات زنده میدانست و در نتیجه معتقد بود گیاهان نیز دارای روح هستند و انسانها میتوانند با گیاهان روح رد و بدل کنند. امپیدوکلوس مدعی بود که در حیات پیشینش یک بته بوده است و البته پیش از آن یک پرنده و ماهی نیز بوده است.
نظریه هراکليوس (۵۳۵-۴۷۵ پیش از میلاد). هراکلیوس فیلسوف دیگری است که افکارش پیرامون روح متاثر از فیثاغورس بوده است و بسیار از او نقل قول میکند. هراکلیوس شاید اولین فیلسوفی باشد که علاوه بر حیات حرکت و خرد را نیز به وجود روحی که در سلامت و شرایط صحیح است نسبت داده است. هراکلیوس معتقد است “روح خشک، بهترین و هوشیار ترین است”. او میگوید روح یک انسان مست مانند کودک خامی است که سکندری میخورد و نمیداند که به کجا میرود، هراکلویس معتقد بود که استفاده از مشروبات سکره آور روح انسان را خیس میکند و این خیسی روح حس های بدن را تخریب میکند. هراکلویس نیز مانند بسیاری از متفکران قرن پنجم و ششم پیش از میلاد معتقد بود روح ماهیتی مادی دارد اما از نوعی ویژه، برتر و کمیابتر از ماده، هوا و یا آتش ساخته شده است. هراکلیوس همچنین معتقد است روح و بدن انسان با یکدیگر دارای شباهت های بسیار هستند و تنها تفاوتشان در این است که روح از مواد برتری نسبت به بدن ساخته شده است، از این رو اساساً روح چیزی طبیعی به شمار میرفت نه فرا طبیعی.
نظریه افلاطون (۴۲۷-۳۴۷ پیش از میلاد). افلاطون شاگرد سقراط (۴۷۰-۳۹۹ پیش از میلاد) بوده است و قسمت زیادی از نوشتارهای اولیه افلاطون مربوط به نظریات سقراط میشود. میدانیم که سقراط به جرم کفر گویی در زمان خود اعدام شده است و از او هیچ کتابی باقی نمانده است، بنابر این ما سقراط را از زبان افلاطون میشناسیم. البته آنچه افلاطون به سقراط نسبت میدهد به نظر بسیاری از متخصصین لزوماً نظرات سقراط نیست، بلکه قطعاً افلاطون در بسیاری از موارد افکار خود را از زبان سقراط باز میگوید و او را به یک شخصیت داستانی تبدیل کرده است که در بازار و جاهای دیگر میرود و با مردمان مختلف پرسش و پاسخ میکند. بنابر این نظرات افلاطون پیرامون روح را میتوان در دو گروه از آثار او یافت، در آثار نخستین او که که احتمالاً از قول سقراط نظراتش را اعلام میکند و دوم در آثار موخر او که احتمالاً سقراط دیگر کاملا تنها یک شخصیت داستانی است.
سقراط بگونه ای از روح صحبت کرده است که گویا از دیدگاه او علاوه بر جوهر حیات بودن، روح ترکیبی از شخصیت و دانش قوه عقلانیت هر شخص نیز هست. نظرات سقراط واقعی یا سقراط خیالی افلاطون را  میتوان در کتاب معروف افلاطون فیدو (Phaedo) که چهارمین و آخرین گفتمان سقراط با شاگردانش پیرامون حیات پس از مرگ را نقل میکند و صحنه مرگ او و نوشیدن جام شوکران را نیز تصویر میکند دریافت. فیدو که در میان هواداران سنتی افلاطون به کتاب “پیرامون روح” نیز مشهور بوده است، مانند نمایشنامه ای است که در آن دو تن از پیروان سقراط با نامهای سیمیاس (Simmias) و سبس (Cebes) که به زندان آمده اند تا او را به کمک کریتو (Crito) شاگرد دیگرش از زندان رهایی بخشند، با استادشان سقراط گفتگو میکنند. در گفتمانی که میان سقراط و شاگردانش انجام میگیرد آشکار میکند که باور اکثریت در آن دوران این بوده است که روح پدیده ای مادی است که پس از مرگ همچون دود و نفس پراکنده و در نتیجه نابود میشود.
در فیدو از سقراط  چهار برهان برای جاودانگی روح آورده شده است که دارای اعتباری نیستند و بجز برهان آخر حتی  مورد قبول مخاطبان سقراط نیز قرار نمیگیرند. سقراط در مورد روح دچار شک بوده است و دیدگاه مستحکمی در مورد آن نداشته است و خود از نارسا و غیر معتبر بودن نتیجه براهینش آگاه بوده است. در کتاب جمهوری افلاطون نیز میتوان به این واقعیت دست یافت، گلاکون (Glaucon) از سقراط میپرسد “آیا هنوز درنیافته ای که روح ما جاویدان است و هرگز از بین نخواهد رفت”؟ سقراط شگفت زده به گلاکون نگاه میکند و میگوید “به زئوس (خدای خدایان یونان باستان) قسم که نه، من چنین چیزی را در نیافته ام، آیا تو در آن موقعیت (علمی) هستی که چنین چیزی را با اطمینان ادعا کنی؟”. سقراط تنها میخواسته است نشان دهد به احتمال زیاد بر خلاف باور رایج در آن دوران روح پدیده ای مادی همچون پیکر انسان نیست و چیزی متفاوت با سایر مواد است که قابل دیدن و یا بطور کلی حس کردن نیست، همچنین آنقدر که بدن و جسم در معرض تخریب شدن و نابود شدن قرار میگیرد روح به دلیل متفاوت بودن جنس اش به اگر در معرض تخریب شدن باشد حداقل به اندازه بدن در معرض تخریب شدن نیست و دوام بیشتری دارد، نه آنکه فنا ناپذیر و نابود ناشدنی باشد. سقراط همچنین معتقد است روح تجزیه شدنی نیست، یعنی از قسمتهای مختلف ریزتر پدید نیامده است. برهان چهارم سقراط که قوی تر از باقی براهین او است تلاش میکند این نظریه او را استحکام بیشتری بخشد. او با پیشفرض اینکه روح او احتمالاً چندین بار تناسخ یافته است و حیات بر روح مبتنی است استدلال میکند که روح فنا ناپذیر است، که البته به دلیل اینکه فرض وجود روح مورد توافق نیست، توضیح دادن و رد کردن نظر او در مورد حیات پس از مرگ بی ارتباط با این نوشتار است.
  • بازدید : 48 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اهتمام اسلام به امر سياست و حكومت و جهاد و جعل قوانين براي حفظ مواريث معنوي، يعني توحيد، معارف روحي و اخلاقي، عدالت اجتماعي، مساوات و عواطف انساني است.
محمد جواد نوذري 
سكولاريسم اشاره به تحولاتي دارد كه پس از از عصر نوزايي در مغرب زمين به وقوع پيوست و منجر به جدايي ديانت از سياست شد. اهميت بحث از سكولاريسم از آن رو است كه در خلال آن تا حدودي با فرهنگ غرب آشنا مي شويم. درك سياست غرب، كه در كشور ما نيز شيوع يافته و بدان دامن زده مي شود، در گرو آشنايي با فلسفه فكري معاصر غرب است. بنابراين، بحث از سكولاريسم، علاوه بر آن كه جنبه سلبي ارتباط ديانت با سياست را مي كاود، كليد فهم سياست، در عصر جديد به شمار رفته و ما را در شناخت غرب و غرب زدگي مدد مي رساند. با توجه به آن چه گفته شد، اين بحث را با پرسش هاي ذيل پي مي گيريم: 
مفهوم سكولاريسم 

سكولاريسم ( Secularism ) واژه اي انگليسي است و از ريشه لاتين « Seculum »، به معناي يك برهه زماني معين، گرفته شده است. در فارسي به معناي ناسوتي، دنيوي گرايي، بشري، عرفي، زميني و گيتيانه آمده است. در فارسي، اصطلاحي كه مبين تمام حقيقت واژه سكولاريسم باشد، ارائه نشده است. از اين رو، واژه انگليسي آن در فارسي به كار برده مي شود. معادل فرانسوي سكولاريسم، «  Laicite » يا « Seculoise » است كه در فارسي، از آن به لائيك تعبير مي شود. 
براي سكولاريسم، تعريف هاي متعددي ارائه شده است كه برخي ناظر به بعد فكري است؛ نظير آن كه گفته شود: سكولاريسم نظام عام عقلاني است كه در آن، روابط ميان افراد، گروه ها و دولت بر مبناي عقل تنظيم مي گردد.» اين تعريف، چون تنها به يكي از اصول سكولاريسم اشاره دارد، تعريفي كامل نيست. برخي تعريف ها ناظر بر روند شكل گيري سكولاريسم است كه در خلال آن، به تدريج، حقوق، وظايف و امتيازات كليسا به نهادهاي غيرمذهبي منتقل مي شود. برخي تعاريف ديگر، سكولاريسم را به مثابه يك نظام منسجم فكري مي انگارند كه پس از رنسانس به صورت يك نگرش يا جهان بيني در آمده و با نگرشي كه در قرون وسطي حاكم بود، تمايز ماهوي دارد و مبناي آن، انسان گرايي، تجربه گرايي و عقلانيت است. 
از آن چه گذشت، روشن شد كه سكولاريسم اشاره به جدايي دين از سياست دارد، به گونه اي كه هيچ يك از آن دو، در حوزه ديگري دخالت نكند. در مقايسه بين سكولاريسم و لائيك، تلقي عمومي برآن است كه سكولاريسم به معناي جدايي دين از سياست و در نتيجه، پذيرش دين به عنوان يك رابطه صرفاً فردي ميان فرد و خداوند است؛ اما لائيك به معناي ضديت با دين و الحاد است؛ ولي برخي نويسندگان، آن را مترادف با سكولاريسم و در بردارنده مفهومي نسبي و تشكيكي مي دانند كه طيف وسيعي، از الحاد تا پذيرش دين به عنوان يك نهاد، را در بر مي گيرد. زمينه هاي شكل گيري سكولاريسم 
نوزايي (رنسانس) به معناي تجديد حيات حاكي از احياي فرهنگي است كه در يونان و روم باستان رايج بوده است. در تاريخ باستان، كه تا قرن پنجم بعد از ميلاد ادامه داشت، اديان رايج، با غيب و ماوراي طبيعت ارتباطي نداشتند، بلكه اساطيري و طبيعي بودند. خدايان، مظهر نيروهاي طبيعت بودند و با نام هاي مختلفي خوانده مي شدند. اديان رومي و يوناني، هر دو فاقد جنبه هاي عرفاني و معنوي مظاهر شرقي بود. 
گرايش روم به مسيحيت و رسميت يافتن آن، موجب رسوخ خرافاتي شد كه ريشه در فرهنگ روم و يونان داشت. در اين زمينه، پادشاهان نقش به سزايي داشتند. در قرون وسطي تعارض امپراتوران و كليسا، منجر به حاكميت كليسا شد. كليسا به نام دين، داعيه دفاع از دين را داشت؛ اما برخلاف جهت فطرت آدمي گامي برمي داشت. اين امر، دير يا زود، مردم را متوجه انحرافاتي مي ساخت كه به نام دين، از سوي كليسا عرضه مي شد و منجر به عصيان و شورش همگاني، يا در جهت بازگشت به ارزش ها، و حاكميت دين واقعي، كه در اسلام متجلي شده بود مي كرد، و يا به انكار غيب و الوهيت و آن چه انتساب به كليسا داشت، مي شد. 
رنسانس در حقيقت،  به معناي طرد كليسا و فراموشي واقعيت الهي و ديني است كه در قرن چهاردهم، نخست در ايتاليا و سپس در سراسر اروپا با احياي فرهنگ رومي-يوناني زمينه هاي آن مهيا شد. پيدايش سكولاريسم در غرب، بازتاب حوادثي بود كه در قرون وسطي رخ داد. برخي از عوامل موثر در شكل گيري سكولاريسم عبارت بودند از: 
الف) نارسايي تعاليم انجيل و مسيحيت
۱. بعضي از اصول مسيحيت چارچوبه هايي ارائه مي كند كه قابليت دفاع عقلاني ندارند. راه رستگاري در آن،  بر ايمان تقليدي متوقف است كه عقل در فهم آن راهي ندارد. مسيحيت معتقد است راه رستگاري،  كه انسان طالب آن است، در انجيل بيان شده و بشر به امر ديگري وراي آن نياز ندارد. فقدان يك نظام منسجم عقلاني، قدرت دفاع از دين را از مسيحيان گرفت و با سستي كليسا،  آيين مسيحيت از عرصه اجتماع حذف شد. و چون فاقد شريعت متقن بود، آن گاه كه علم بشري خلاءهاي قانوني را مورد توجه قرار داد، كليسا توان مقابله با آن را نيافت. 
در مقابل، اسلام آييني است كه بر عقايد، احكام واخلاق استوار است. عقايد، كه زيربناي انديشه ديني به شمار مي رود،  تقليد بردار نيستند. هر انساني بايد بكوشد با تامل و استدلال، مجموعه باورهاي ديني خود را استحكام بخشد. اين امر،  نشانگر اتقان و استحكام مباني دين در اسلام است. اگر آييني به اتقان پايه هاي فكري خود اعتماد نداشته باشد، به پيروان خويش اجازه تفكر نمي دهد؛ زيرا به بي پايگي آن پي خواهند برد. در حوزه احكام و اخلاق نيز چنين نيست كه تنها طبقه و گروه خاصي حق كاوش و مطالعه داشته باشند، بلكه راه براي پويندگان حق و حقيقت باز است؛ اما ضرورت هاي جامعه، اقتضاي نوعي تقسيم كار را كرده است. از سوي ديگر، اسلام آن چه را كه همواره براي كمال و سعادت بشر لازم است، مستقيمأ بيان كرده و براي مقررات متغير، و چارچوبه هاي كلي تعيين نموده است كه فقها و دين شناسان مي توانند با توجه به آن ها مقررات و احكام جزئي را استنباط كنند. 
۲. كليسا تفسيري موازي و دوگانه از دنيا و آخرت و تقسيم كار ميان ارباب كليسا و امپراتوران ارائه مي داد كه ريشه در انجيل تحريف شده دارد؛ زيرا براساس آن،  چيزي كه متعلق به قيصر بود، مي بايست به قيصر و آن چه را متعلق به خدا بود،  مي بايست به كليسا واگذار مي كرد. دوگانگي در سنت كليسا منجر به تعارض بين كليسا و پادشاهان در اواخر قرون وسطي و طرد جنبه الهي پادشاهان شد كه خود، زمينه زوال نفوذ و كليسا و سلطه پادشاهان را مهيا ساخت. 
در فرهنگ اسلامي، چنين نگرشي مطرود است. دنيا و آخرت در عرض يكديگر قرار ندارند،  بلكه دنيا به مثابه گذرگاهي است كه به آخرت منتهي مي شود و سعادت آخرت به زندگي اين جهاني انسان منوط است. در فرهنگ اسلامي، روحانيت به عنوان كارشناس امور ديني، و نه به عنوان طبقه ويژه، مطرح است. چنان كه ميان امور معنوي و مادي دوگانگي نيست. از اين رو،  مديريت كلان جامعه بايد به افرادي واگذار شود كه بيش تر با احكام و قوانين اجتماعي  سياسي، آشنايي دارند؛ از سويي، آراسته به اخلاق الهي و باتقوا يند و از سوي ديگر، قدرت مديريت و آگاهي لازم را در ميدان عمل دارا باشند. 
۳. كليسا در حالي دسترسي به حقايق را منحصر به خود مي دانست كه دنياي مسيحيت، فاقد متن و حياتي مصون از تحريف بود. علاوه بر آن، خرافات بسياري در دين وارد شده بود كه در قرآن كريم نيز بدان اشاره شده است ( يحرفون الكلم عن مواضعه ). كليسا خود را نماينده خدا و منبع تشريع احكام به طور مستقل مي دانست: ( اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباأ من دون الله). 
علم، شجره ممنوعه قلمداد مي شد وتنها علومي مجال رشد مي يافتند كه مؤيد فرضيه هاي انجيل باشند و حتي علوم تجربي نيز در تحت سيطره كليسا بود. برخورد خشن كليسا با صاحبان انديشه و تفتيش عقايد، چهره ناخوشايندي را از كليسا به نمايش گذاشت و به تعبير شهيد مطهري، دين كه بايد دليل هدايت و پيام آور محبت باشد به صورتي در آمد كه تصور هر كسي از دين و خداوند،  خشونت و اختناق و استبداد بود. 
در فرهنگ اسلامي، همگان دسترسي به حقايق دارند. البته تفسير دين، مانند اظهار نظر در هر رشته از علوم و معارف، صلاحيت ها و توانايي ها خاصي را مي طلبند كه بدون آن ها تفسير انسان قابل اعتماد نيست. از سوي ديگر، قرآن كريم تنها كتاب آسماني مصون از تحريف است و با استناد به آن مي توان به حقايقي عميق دست يافت كه از قلمرو حس و تجربه خارج است. اسلام پيروان خود را به تعقل، تفكر و نوآوري علمي دعوت مي كند. 
ب) نهضت اصلاح ديني (رمفرميسم) 
نهضت اصلاح ديني، جرياني بود كه طي آن، از نفوذ مذهب به تدريج كاسته شد. مارتين لوتر(۱۴۸۳- ۱۵۴۶م) از پيشگامان اين حركت، با هدف اصلاح و پيرايه زدايي از آيين مسيحيت و برقراري انضباط در آن، ديدگاه هاي جديدي را عرضه كرد، اصل خود كشيشي را كه مشوق فردگرايي بود، مورد تاكيد قرار داد و با اين هدف، انجيل را به زبان آلماني ترجمه كرد. تفكيك دين از سياست، از ديگر اصول مورد اشاره وي بود. لوتر اظهار داشت كه پادشاهان قدرت خود را مستقيماً از خدا مي گيرند و وظيفه كليسا تنها پرداختن به امور معنوي و روحي است. 
به هر حال،  نهضت اصلاح ديني، در پيدايش طرز فكر جديد، نقشي اساسي داشت و باعث در هم شكستن حاكميت كليسا و ظهور فلسفه سياسي جديد شد. از پيامدهاي اين حركت، درگيري فرقه هاي مذهبي بود كه موجب از بين رفتن قداست دين و زمينه سازي براي سكولاريسم شد. 
ج) تماس با فرهنگ هاي ملل جهان 
تماس غرب با فرهنگ جوامع ديگر، موجب تحول در نگرش آنان و جذب عناصر مفيد و سازنده شد. به ويژه تماس اروپايي ها با مسلمانان، در خلال جنگ هاي صليبي، موجب آشنايي آنان با فرهنگ اسلامي گشت. اين امر، تاثير شگرفي در نگرش آنان به دنيا داشت و زمينه ساز ظهور نويسندگان بزرگي در آن سامان شد. 
اكتشاف هاي جغرافيايي نيز موجب باز شدن درهاي بسته جامعه اروپا به روي مناطق ديگر گرديد كه زمينه ساز تحولات جديد در عرصه فرهنگ شد.

بنيادهاي فكري سكولاريسم 

متوليان جامعه غرب، براي پايه گذاري تمدن خود،  از سويي آيين مسيحيت را مورد بي مهري قرار دادند و از سوي ديگر، نظام فكري جديدي را بر مبناي سكولاريسم پي ريزي كردند. اصول و عناصر قوام بخش سكولاريسم عبارتنداز: 
الف) انسان مداري ( اومانيسم) 
هويت فرهنگي عصر جديد غرب است. براساس اين اصل، انسان، مدار و محور همه اشياء و خالق ارزش ها و ملاك تشخيص خير و شر است. در واقع، انسان جاي خدا مي نشيند و قادر است بدون در نظر قرار دادن دين و ارتباط با ماوراي طبيعت، مشكلات زندگي و دنياي خود را حل و فصل كند. بنابراين اصل، انسان با دو اهرم عقل و علم، ديگر نيازي به دين ندارد. اومانيسم ملاك و تكيه گاه تشخيص ارزش ها را خود انسان مي داند و مبدا ماورايي براي آن قائل نيست. در واقع، آن چه اصالت دارد، انسان است و خداوند صرفاً مي تواند در جهت رفع آلام روحي و نيازهاي بشر مورد پذيرش قرار گيرد و خود از اصالت برخوردار نيست. نظام سياسي اومانيسم، مبناي مشروعيت خود را از مردم و به اصطلاح، «قرارداد اجتماعي» مي گيرد، كه امروزه در انتخابات و آراي مردمي تجلي مي يابد
ب) عقل مداري(راسيوناليسم) 
از ديگر مشخصه هاي سكولاريسم، عقل گرايي است؛ بدين معنا كه انسان با استفاده از عقل قادر است همه مسائل را درك كند و به حل آن ها پردازد. داوري نهايي در حل منازعات، به عهده عقل است و عقل، مستقل از وحي و آموزش هاي الهي، توان اداره زندگي بشر را دارد. عقل مداري، در تاريخ انديشه سياسي غرب، به دكارت باز مي گردد. 
پيش از او، طي دو قرن، فلسفه مدرسي با حملات منتقدان و تشكيك در مباني فكري آن سست شده بود و سپس دكارت، فلسفه مدرسي را از اعتبار انداخت و فلاسفه نويني را جايگزين آن ساخت. از نتايج عقل مداري، طرد دين بود؛ زيرا عقلانيت به گونه اي تفسير شد كه دين را ضد عقل معرفي مي كرد. از اين رو، عقل معيار صحت و سقم قلمداد شد. محاسبه گرايي از پيامدهاي عقل مداري است كه در پي ريزي تمدن غرب، نقش اساسي را ايفا كرد. 
در تفكر اسلامي، عقل ابزار شناخت عقايد اصلي و يكي از منابع استنباط احكام شرعي است و نه تنها با دين سر ستيز ندارد، بلكه در خدمت آن است. آيات و روايات فراواني دعوت به تعقل و تفكر مي كنند، به گونه اي كه در برخي روايات، تفكر يك ساعت، معادل هفتاد سال عبادت شمرده شده است. ولي به هر حال، عقل به تنهايي نمي تواند همه نيازهاي بشر را برطرف كند و در مواردي كه كميت عقل  لنگ است بايد از وحي كمك گرفت. 
ج ) علم محوري 
بنابراين مبنا، ايمان به علم، نقش مذهب را در حيات انسان ها ايفا مي كند. به ديگر سخن، يافته هاي علمي، براي اداره جامعه كافي است. تجربه گرايي توسط فرانسيس بيكن پايه گذاري شد و پژوهش تجربي، جايگزين تفسير نهادهاي سنتي از جهان شد. به همين دليل، تعارض بين علم و دين، از مسائلي است كه پس از رنسانس و با ظهور موج تجربه گرايي رخ نماياند. از ديد اينان، علم بر دين مقدم است و رويكرد افراطي تجربه گرايي، اين است كه هر آن چه به محك تجربه در نيايد، طرد و انكار مي شود. 
تقابل علم و دين از هنگامي آغاز شد كه تئوري هاي جديدي، در فضاشناسي و هيئت، به وسيله كوپرنيك، كپلر و گاليله مطرح شد كه با پذيرفته ها و باورهاي كليسا و با ظواهر كتاب مقدس مسيحيان مخالفت داشت. از آن پس تعارض بين كليسا و علم آغاز شد و به تدريج شدت گرفت. گرچه در ابتدا كليسا مقاومت هاي بسياري كرد، اما در نهايت، شكست خورد و عكس العمل هاي مختلفي را از خود نشان داد كه از جملة آن ها جدايي دين از علم بود. گفته شد كه دين زباني مخصوص به خود دارد و علم نيز زباني مخصوص به خود. نزد آنان روح دين، صرفاً راز و نياز با خدا و حداكثر، توصيه هاي اخلاقي است. 
در تفكر اسلامي، همان گونه كه بين عقل و دين تعارض نيست، بين علم و دين نيز تعارضي نيست. علم و عالم، از ديدگاه قرآن ارزشمندند: (قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون). در تفكر اسلامي، معرفت تجربي، تنها راه شناخت نيست، بلكه راه هاي ديگري نيز براي شناخت واقعيت وجود دارند. 
  • بازدید : 47 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

نیمه دوم قرن نوزدهم (۱۹۰۰ـ ۱۸۵۰) با چندین جریان هنری منجمله رئالیسم و ناتورالیسم همراه بود كه بازتابی از نگرانی های اجتماعی و علمی آن عصر بودند. رئالیسم متشكل از كلمه «ریئل » به معنای «واقعیت» و درمجموع به معنای حقیقت جویی و واقع بینی است. رئالیسم از میل و گرایش هنرمندان (بویژه رمان نویسها و نقاشها) برای نزدیك كردن هنر با واقعیت به وجود آمد. هنرمندان این مكتب عقیده داشتند كه مناظر زندگانی باید آیینه وار، بی كم وزیاد و بدون دخل و تصرف نمایانده شوند وحقایق طبیعی ، در صنایع و ادبیات ارائه شود
رئالیسم قبل از سال ۱۸۵۰ به وجود آمد ولی بعداز این تاریخ طرفدارانی پیدا كرد و گسترش یافت. درابتدا منتقدان آثارهنری این كلمه را به كار بردند. بعد به تدریج در واژگان نقد ادبی رایج شد . به عنوان مثال وقتی كوربه روستایی را بدون تلاش برای آراستن و زیباجلوه دادن آن با تمام واقعیتهایش به تصویر می كشید برای نقد كار او از اصطلاح «رئالیسم» استفاده می كردند. ناتورالیسم ، نوعی رئالیسم است كه به افراط و اغراق كشیده شده است . البته به طور كلی رئالیسم و ناتورالیسم یك هدف را دنبال می كنند. رئالیسم رسالت تقلید و نمونه برداری از طبیعت وحقایق را بر عهده داشت و با نویسندگانی مانند فلوبر و نقاشانی مانند كوربه مشهور شد.
به همین دلیل طبیعت گرایی (ناتورالیسم ) با رهبری زولا درادبیات وكروت ، منه و دوگاس درنقاشی ، برای رئالیسم جانشین مناسبی بود و دراین مكتب برای رسیدن به واقعیات به علم رجوع می شد. زولا، طبیعت گرایی را به عنوان روش علمی جدید و دقیق درادبیات تعریف كرد. بنابراین باید منشأ آن را درتحول علمی قرن جست وجو نمود. دو عنوان «رمان تجربی » و «تاریخ طبیعی و اجتماعی » مشخص كننده موضوعات جریان طبیعت گرایی هستند واین دو موضوع ارتباط تنگاتنگ با حوزه علمی دارند. رئالیسم موضوعاتش را از مشاهده دنیای اجتماعی و تاریخی معاصر اقتباس می كند. رئالیسم درواقع به مردم و اوضاع واحوال مردمی علاقه مند است كه تا به آن زمان برای كارهای هنری قابل توجه نبودند. دراین مكتب خلق اثر تصویری و ادبی بیشتر به طبقات متوسط و پایین جامعه مانند كارگران، صنعتگران ، زنان روسپی، ولگردهای خیابانی و به نفرت انگیزترین جنبه های زندگی آنان پرداخته می شود.
به عنوان مثال، بالزاك دراثر خود به نام «پدرگوریوت» ، انسانی را با ذات و درونی پست و قبیح و نفرت انگیز توصیف می كند. در رئالیسم محدودیتهای «آداب و نزاكت» رعایت نمی شود. برخلاف رمانتیكها كه معتقد بودند باید فقط زیباییها را بیان كرد، رئالیستها عقیده دارند كه حقیقت چه زیبا و چه زشت و چه زننده باید بیان یا به تصویر كشیده شود. به همین دلیل است كه نقاشی كوربه «بی ادبانه و قبیح» و یا رمان «مادام بوواری » اثر فلوبر به عنوان رئالیسم زشت و زننده وتوهین كننده به عفت، قضاوت می شود. رئالیسم تنها یك گرایش و جریان نیست بلكه حركتی درارتباط تنگاتنگ با تحولات روحی و طرز تفكر واطلاعات گرفته شده از اجتماع و علم است. علم و ادبیات به سختی با یكدیگر موافق و سازگار هستند و برای خلق اثر ادبی همراه با علم تناقض گویی به وجود می آید. واقعیت بشر، حقیقت رفتار، افكار و احساسات درصورت ضرورت علمی فراموش می شود، درحالی كه شخصیت رمان یك روبوت (آدم ماشینی) نیست. در رئالیسم مسأله «سبك» درحاشیه قرار می گیرد. میل نویسندگان رئالیسم به پیروی و تقلید از واقعیت، مستلزم مشاهده و استناد به حقیقت است و باتوجه به این ، كشف عكس وهنر عكاسی كه نمونه برداری و انعكاس دقیق واقعیت است، هنرقابل توجهی برای هنرمندان این مكتب بود واین عملاً پایانی برای توهمات شاعرانه و آرمانگرایانه رمانتیكها محسوب می شد.





ناتورالیسم :
ناتورالیسم از نظر فلسفی به قدرت کامل و محض طبیعت که نظم بی نظیری داشته باشد گفته می شود. از جهت ادبی تقلید موبه مو و دقیق از طبیعت را گویند. 
برخی از نویسندگان ناتورالیست معتقدند که ادبیات و هنر بایستی جنبه علمی داشته باشد. به گفته امیل زولا همانطور که زیست شناس درباره موجود جاندار به بررسی می پردازد نویسنده باید شیوه یک زیست شناس را پیروی کند و روش تجربی باید مورد توجه نویسندگان قرار گیرد. 
اختصاصات سبک ناتورالیسم عبارتند از: 
۱- فرد و اجتماع دارای هیچگونه امتیاز خارجی نمی باشد قانون تنازع بقاء در کلیه کارها و اتفاقات به چشم می خورد، پس اگر موجودی کار خوب یا بدی دست بزند نتیجه اراده اش نیست بلکه جبر و قوانین طبیعت او را به این کار وادار می کند. 
۲- در نوشته های ناتورالیستی بیش از حد و اندازه به جزئیات توجه می شود. این باریک بینی و ریزه کاری و ذکر عوامل و حوادث بسیار جزئی گاهی خسته کننده و بیهوده می شود. 
این ذکر جزئیات شامل کوچکترین حرکات قهرمان داستان تا جزئی ترین چیز در محیط او و فرعی ترین حادثه را شامل می شود. 

۳- در این سبک، جسم بیش از روح ارزش دارد یعنی هر نوع نظم یا بی نظمی مربوط به جسم آدمی است که آن هم نتیجه توارث است و روان و روح فقط حکم سایه را دارد. 
۴ -در سبک ناتورالیسم مکالمه های طولانی و بی مورد چنان موضوع رمان و نمایشنامه را اشغال می کند که آن را از حقیقت نمایی و لطف می اندازد این مکالمه به صورت عامیانه یا به هر صورتی که گوینده مناسب می داند آورده و گفته می شود. 
 

امیل زولا 
شاعران و نویسندگان ناتورالیست برخی از کشورها عبارتند از: 
امیل زولا پیشوای ناتورالیست های فرانسه 
جرج مور از انگلستان 
وان لانپ امانتس از هلند 
کرتزر، هولتس شلاف، هوپتمان از آلمان 
ناتورالیسم زاده فلسفه اثباتی “اگوست کنت” و شارح و مفسر آن هیپولیت تن نقاد معروف فرانسوی است. تن می گوید همان طور که زندگی به وسیله علوم طبیعی مورد مطالعه قرار می گیرد، هنر و ادبیات نیز باید به قوانین علمی تطبیق کند. او معتقد است آنچه نویسنده به وجود می آورد اجباراً به عواملی وابسته است و فکر انسان از قوانین نیرومندی که رفتار او را تعیین می کند اطاعت می نماید. 

ناتورالیسم پا به پای رئالیسم به وجود می آید. بزرگ ترین نماینده ناتورالیسم فرانسه امیل زولا است. او و یارانش سعی دارند به هنر و ادبیات جنبه علمی بدهند. 
به عقیده او نویسنده باید تخیل را کنار بگذارد و دارای حس واقع بینی باشد و مانند یک شیمی دان یا فیزیک دان که درباره مواد بی جان کار می کند و یا چون فیزیولوژی دان که اجسام زنده را مورد آزمایش قرار می دهد، نویسنده هم باید راجع به صفات و مشخصات و رفتار و عادات افراد و اجتماعات بشری به همان طریق کار کند. 
ناتورالیسم معتقد به جبر علمی است و می گوید حوادثی که در دنیا اتفاق می افتد، مطابق قوانین علمی و تحت تأثیر علل جبری است و مطابق این جبر از شرایط معین نتایج معین به دست می آید. 

عتیقه زیرخاکی گنج