• بازدید : 31 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

دربررسي پديده ي نبوت حضرت محمد”ص” نخست ما با اين واقعيت روبرو هستيم كه انساني ادعاي دريافت يك (آگاهي ويژه) ازجانب خداوند مي كند اينكه مااين ادعا را ازوي بپذيريم يا نپذيريم نست به اين مطالب بستگي دارد كه بدانيم اوچگونه آدمي است، ازچه نوع شخصيت روحي برخوردار است آيا راستگو وامين است ؟ آيا دنبال جاه ومقام وتمتعات مادي است؟ آيا روشن دل وانسان دوست است؟ آيا با عقده هاي ورنجهاي دروني خود سركار دارد وبالاخره مسأله ي ما در اين باب اينست كه مي توانيم به اواعتماد داشته باشيم وباور كنيم كه راستي دربرابر يك (آگاهي ويژه) قرارگرفته است؟ مي توانيم اينطور قضاوت وراستي ازجائي خبري به اومي رسد واو كاري جز بازگو كردن آن خبر را ندارد يعني همان مفهوم (نبوت) اگرما دراين مرحله به مدعي نبوت اعتماد پيدا كنيم.
ما بايد دراينه مرحله يعني مرحاه بررسي وضعيت روحي واخلاقي حضرت محمد”ص” كمي درنگ كنيم وازاين مسأله با عجله رد نشويم زيرا كه اين مطلب كليد ايمان واعتمادما به شخص نبي وقبول اواست براين اساس دراين جا متن مستندي راكه دربررسي اين قسمت اززندگي حضرت محمد”ص” دردست است ازجلد اول كتاب (محمد خاتم پيامبران )مي آوريم وبه خوانندگان گرامي توصيه مي كنيم كه درفرازگوناگون آئن دقيق شوند تا بخوبي دريابند كه دربررسي عيني پديده نبوت اسلامي با چگونه انساني سروكار دارند.




كودكي 
 محمد”ص” هنگامي چشم به جهان گشود كه پدرش عبدالله درسن جواني دور اززاد بوم خویشاوندان خود سربزیر خاک فربرده بود، بی آن که بداند چه میراث گرانبهائی برای عالم انسانیت ازخود باقی گذاشته است.
عبدالله محبوب ترین فرزندان عبدالمطلب بود که صد شترقربانی فدای اوکرده وبه مستمندان بخشیده بود. عبدالله ازسفرتجارت شام برنگشت ودر شهر مدینه پس از چند روز بیماری درگذشت ودرخانه ی یکی ازقبیله ی بنی النجار به خاک سپرده شد. عبدالمطلب ازصدمه ی این مصیبت سخت اندوهگین گردید وعکس العمل آن همه اندوه باطنی وسوز دل به صورت مهروعشق سرشار متوجه نواده ی نوزاده اش یگانه یادگارعبدالله گشت وآرامش خاطر افسرده را دروجود اومی یافت . روز هفتم تولدش نام او را “محمد” نهادواین اسم واین اسم درمیان در میان عرب شایع نبود وبه نظرآنان غریب می نمود ودرجواب آنها می گفت:(آرزومند وامیدوارم   که این فرزند من  درپیشگاه خالق آسمانها  وهم درنظر خلق روی زمین پسندیده وستوده شود. گویی درباطن امر ازسرنوشت اوآگاهی داشت واین اسم که مسمی مطابقت می نمود براو الهام شده بود. رسم وعادت اعیان قریش چنین بود  که فرزندان خود را به زنان نجیب وبادیه نشین به شیر خواری می سپردند وبه تجربه دریافته بودند که زندگی درهوای سالم وفضای آزاد درپرورش نیروی جسمانی  ورشد عقل وفصاحت گفتارودلیری کودکان اثربسزائی دارد. به همین سبب عبدالمطلب خزانت وپرستاری اورابه (حلیمه) دخترعبدالله بن حارث که ازخاندان اصیل قبیله سعد بود واگذارکرد. اوقریب شش سال درمیان قبیله به سرمی برد وبا گذشت زمان رشد عقلی وجسمانیش فزونی می یافت  و ازهرجهت ازهمسالان خود برومند ترشد ودرنظافت شادابی علو طبع برهمه امتیازداشت درشش سالگ حلیمه! اورا به مادرش آمنه تسلیم کرد. این بانوی گرامی ازحسرت واندوه، مرگ شوهرمحبوب خود همچنان می سوخت وفکر یتیمی این یگانه فرزند نیزدل نازک او را درهم می فشرد. 
اوبه حس وفاداری وبه منظور تخفیف آلام قلبی وتجدید عهد ازتربت همسرناکامش بار سفر دور و دراز مدینه رابست وفرزند دلبندش رانیز همراه برد تا چون دست نوازش پدر و سایه ی او را برسر ندیده ولبخندی به روی پدرنزده است باری برمزارش اشکی 
می ریزد وبا مادر هم ناله شود یک ماه که درمدینه به سر برد همه روزه درکنار قبر عبدالله می نشست وشعله های دل آتشین را با آب دیدگان فرو می نشاند . این منظره جانفرسا درخاطر گودگ نقش بسته بود ودر موقع هجرت هنگام عبوراز کوچه های مدینه همینکه چشمش به آن خانه افتاد آن را بشناخت وگفت با مادرم دراین خانه منزل کردیم واینجا قبر پدر من است . 
تألم قلبی وشکست روحی در بامداد زندگی زنا شوئی کار خود را کرد ومرگ زودرس به سراغ آمنه آمد.درمراجعت به مکه درنیمه راه بیمارشد ودرمحلی به نام (ابواء) دیده ازجهان فروبست و محمد ازمادر نیز یتیم شد، دیگرخدامی داند با ازدست رفتن مادر درعین نیازمندی که بوجود او داشت چه سوز وگدازی در دل نازک وحساس این کودک شش ساله برافروخته شد چه اندوه فراموش نشدنی روح لطیفش را درهم فشرد وپژمرده ساخت اینقدرمی دانیم که پس ازپنجاه وپنج سال درسفر ( عمرة القضاء) همین که گذارش به مزارمادر افتاد چنان اشک از دیدگانش فروریخت که همه ی حاضران رابه گریه انداخت وگفت: (مهرومحبت مادرم رابه خاطرم آوردم.) 
در کفالت عبدالمطلب 
ام ایمن او را به مکه رسانید و به جدش عبدالمطلب سپرد. بی مادر شدن کودک حس شفقت و دلسوزی هر چه بیشتر عبدالمطلب را برانگیخت و عشق و علاقه اش نسبت به فرزندزاده فزونی یافت و او را از همه فرزندان خود بیشتر دوست می داشت و هرگز از خود جدا نمی کرد و حتی در مجلس بزرگان قریش که در مسجدالحرام منعقد می شد و عبدالمطلب صدر نشین محفل بود، او را بر روی سمند خود می نشانید و هرگاه عموهایش می خواستند کودک را از جایگاه پدرشان به کناری ببرند، مانع می شد و می گفت فرزندم را آزاد بگذارید، و به الهام و فراست پیشگوئی می کرد. که این فرزند من آینده بس درخشانی دارد اما آیا این همه مهر و عطوفت پدربزرگش می توانست خلائی را که از فقدان پدر و مادر در زندگانیش پدید آمده بود پر کند؟ هرگز نه، چه آنکه بارها اندوه و سوز دلش را در ضمن این تعلیم اخلاقی نمایان می ساخت و می فرمود یتیمان را نوازش کنید و غریبان را گرامی بدارید. من در کودکی به درد یتیمی مبتلا شدم و در بزرگی به رنج غریبی رفتار گشتم و در تشویق آنها به دستگیری این دسته از محرومان اجتماع فرمودند:( هر کس یتیمی را سرپرستی کند و او را پرورش بدهد و به عرصه ی زندگی استقلالی برساند در دار آخرت با من همدریچه خواهد بود ) به قضای الهی این وضع جدید که در زندگانیش پیش آمده بود و می رفت که آرامش پیدا کند، دیری نپایید، هشت ساله بود که روزهای عمر عبدالمطلب به پایان رسید و رخت از این جهان بر بست و غم تازه بر غم های کهن او افزود. اشک ریزان به دنبال جنازه ی عبدالمطلب می رفت و کلمه ای بر زبان نمی آورد. عنایت الهی تاب تحمل این همه مصیبت را به او بخشیده بود از هم اکنون او را برای مواجهه با محنتها و رنجها که در دوران رسالتش پدید آمد آماده می ساخت. آری کسی که می بایست غمخوار همه دردمندان و محرومان جهان باشد، لازم بود از همان اوان کودکی با غم و درد آشنا شود و به شکیبائی و بردباری مجهز گردد. 
در کفالت ابوطالب 
عبدالمطلب در حال احتضار او را در برگرفته و اشک می ریخت، رو به فرزند ارشد خود ابوطالب که جانشین پدر و بزرگ خاندان هاشم و مورد احترام قبایل عرب بود و گفت:( فرزندم به خاطر بسپار که پس از من از این درﱢیگانه که بوی دلاویز پدر نشنیده و از مهر مادر برخوردار نشده است سرپرستی و حمایت کنی و او را مانند دل و جگر خود از هر گزندی حفظ نمائی. من در میان عرب کسی را سراغ ندارم که پدرش مثل پدر او در بهار عمر، آرزوهای جوانی را دور از زاد بوم خود به گرو ببرد و مادر او در حسرت و اندوه و ناکامی زندگی را بدرود کند و او را تنها بگذارد. آیا این آخرین وصیت مرا درباره ی او می پذیری؟ ابوطالب گفت آری، پدر و خدا را بر آن شاهد می گیرم. سپس دست خود را به دست پدر داده وبرسم بیعت پیمان بست. عبدالمطلب گفت:(اکنون دیگر مرگ بر من سبک وآسان شد وبرای وداع بازپسین، نواده ی عزیزش را به سینه چسبانید واو را بوئید وبوسید ونفس آخرین را فرو کشید. ابوطالب در حفظ حرمت ودر حمایت برادر زاده ی خود متجاوز از چهل سال وتا دم مرگ با کمال شهامت واخلاص وبا فداکاری بی نظیر همت گماشت وهمسرش فاطمه نیز که از شیر زنان قریش بشمار می رفت هماهنگ با شوهر به پرستاری او برخاسته وبا محر ومحبت مادرانه که هیچ گاه رسول اکرم”ص” آن را فراموش نمی کرد در آسایش او بیشتر از اولاد خود کوشش می نمود. رفتار وکردار او در خانه ی ابوطالب از همگان جلب نظرکرد ودیری نگذشت که مهرش در دلها جایگزین شد. او بعکس کودکان همسالش که با موهای ژولیده وچشمان آلوده وبا رنگ پریده به حضور می آمدند، مانند بزرگسالان وکسانیکه در ناز و نعمت بسر می برند موهایش را مرتب می کرد و سر وصورت خود را تمیز نگه می داشت، او به چیزهای خوراکی مطلقاً حریص نبود، کودکان هم کاسه اش چنانکه رسم اطفال است با دستپاچگی و شتابزدگی غذا می خوردند وگاهی لقمه را از دست یکدیگر می ربودند ولی او به غذای اندک اکتفا واز حرص ورزی در غذا امتناعمی کرد. در همه احوال متانت بیش از حد سن وسال از خود نشان می داد.
بعضی روز ها همینکه از خواب بر می خواست به سر چاه زمزم رفته از آب آن جرعه ای چند می نوشید وچون به وقت چاشت بصرف غذا دعوتش می نمودند، می گفت:(احساس گرسنگی نمی کنم ومیل به غذا ندارم.) او نه در کودکی ونه در بزرگسالی هیچ گاه از گرسنگی وتشنگی سخن به زبان نمی آورد. ابوطالب او را همیشه در کنار بستر خود می خوابانید می گوید:«روزی به او گفتم رخت از تن به در آور وداخل بستر شو، دیدم دستور مرا با کراهت تلقی کرد وچون نمی خواست مخالفت بکند، به من گفت عمو روی خود را از من بگردان تا بتوانم جامه ام را به در آورم. من از سخن او در این سن وسال بسی متعجب شدم. من هرگز کلمه ی دروغ از او نشنیدم وکار ناشایست وخنده ی بیجا از او ندیدم. او به بازیچه های کودکان رغبت نمی کرد وگوشه گیری و تنهایی را دوست می داشت ودر همه حال متواضع بود.

عتیقه زیرخاکی گنج