• بازدید : 30 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۲صفحه قابل ویرایش تیه شده وشامل موارد زیر است:

نظريه سيستمها به مفهوم عام خود در واقع كاملترين و جديدترين چارچوب فكري است كه بشر امروزي در راه كشف حقايق و تميز خطا از صواب براي خود ساخته است . اين منطق محصول عمر انسان متمدن است كه مرحلة تكامل خود را از دوران قبل از ميلاد شروع كرده است . اگر چه اصولاً پيشرفت نحوة تفكر : سير تكاملي داشته است ، ولي به منظور توجيه موضوع از سه مرحلة جهشي به ترتيب زير مي توان سخن به ميان آورد :
۱ـ مرحلة منطق ارسطويي،
۲ـ مرحلة منطق تجربي ،
۳ـ مرحلة منطق سيستمي ،
منطق ارسطويي
منطق ارسطو يا طرز فكر ارسطويي خود در واقع سنتز يا تركيب كاملي از منطق سقراط و افلاطون است . اساس كار سقراط ( اوايل قرن پنجم قبل از ميلاد ) مبتني بر استقرا بود ، يعني در هر باب با بررسي موارد مختلف و جزئي تدريجاً به كليات مي رسيد و پس از استقرا به شيوة قياس مي رفت كه برعكس استقرا بررسي قضايا از كل به جزء است . اعتقاد بر اين است كه روش استدلال مبتني بر تصورات كلي را سقراط به افلاطون و ارسطو آموخت و به همين علت است كه او را مؤسس فلسفة مبتني بر كليات عقلي مي دانند .
اساس فلسفة افلاطون ( اوايل قرن چهارم قبل از ميلاد ) تقريباً در قطب مخالف طرز فكر سقراط است ، به اين صورت كه به نظر افلاطون محسوسات ظواهرند ، نه حقايق و گذرنده اند و نه باقي و علم (آگاهي ) بر آنها تعلق نمي گيرد ، بلكه علم به دنياي معقولات تعلق مي گيرد ، به اين معني كه چه ماديات مانند حيوان و جماد ، چه معنويات مانند عدالت ، ظلم و غيره اصل و حقيقتي دارند كه به حواس درك نمي شوند و تنها عقل آنها را در مي يابد و مي توان آن را صورت يا مثال ناميد و هر چيزي مثالش حقيقت دارد و آن يكي است ، مطلق و غير قابل تعيير و فارغ از زمان و مكان و ابدي وكلي . بنابراين پديده هاي اطراف ما كه به ذهن ميرسند پرتو يا انعكاس از مثل ( جمع مثال ) خود مي باشند و نسبتشان به حقيقت مانند نسبت سايه است به صاحب سايه .
ارسطو ( ۳۸۴ـ ۳۲۳ قبل از ميلاد ) با رد عقايد افلاطون كاملترين منطق  دورة  خود را ارائه داده و معروف است كه ضمن رد نظرية افلاطون گفته 
است :
« افلاطون را دوست دارم اما به حقيقت بيش از افلاطون علاقه دارم »
ارسطو به عنوان واضع منطق چنين ارائه طريق مي نمايد كه چون زبان و سخن وسيلة بروز فكر و عقل انسان است ، مي بايستي چگونگي الفاظ و دلالتهاي آنها و تركيبشان را براي جمله بندي معلوم كنيم تا از ابهام و اشتباه جلوگيري شود . سپستصور و تصديق ، ذاتي و عرضي ، جزئي و كلي را مشخص نمود و ضمن ارائه معيارهاي مفهومي از قبيل قضاياي شرطيه و حمليه ، صغري و كبري و نحوة اخذ نتيجه وصورت بستن قياس ، انواع برهان را تميز داد و رموز جدل و سفسطه را باز نمود .
اساس منطق ارسطو استدلال قياسي است ـ قياس از سه قضيه تركيب مي شود و قضية سوم نتيجه اي است كه از دو قضيه ديگر حاصل مي گردد . قضية اول را كبري و دوم را صغري مي نامند و اين دو قضيه مي بايستي قبلاً ثابت يا ثبت فرض شده باشند . به عنوان مثال انسان مي ميرد ( قضية كبري ) ، سقراط انسان است ( قضية صغري ) ، پس سقراط مي ميرد ( نتيجه ) يك نوع استدلال قياسي است .
به طوري كه ملاحظه مي شود اصول استدلال قياسي ناشي از يك نوع عمل ذهني است كه حتي ذهن هم عمل مهمي انجام نمي دهد ، زيرا نتيجه در واقع در بطن مقدمه است و به همين علت تا زمانيكه بشر در قالب منطق ارسطو فكر مي كرد پيشرفت بسيار كند بود و حتي مي توان گفت كه ركود فكري براي بيست قرن به بشر مستولي گشت . دورة ركود فكري كه قرون وسطي زمان مشخص آن است داراي خصوصياتي به اين شرح بوده است :
۱ـ در اين دوره كسب علم فقط در انحصا طلاب علوم ديني بود . پديده هاي فيزيكي ( عيني ) برميناي عوامل متافيزيكي ( تصوري ) توجيه مي شد . به وضوح كسب علم جنبة جزمي يا دگماتيستي داشت ، به اين صورت كه علم فقط در تاييد آن چيزي كه قبلاً مورد قبول قرار گشته بود ، مورد استفاده قرار مي گرفت .
۲ـ دانشمندان دورة قرون وسطي تصور مي كردند كه دانشمندان قديم درخت علم را به حد كمال رسانيده اند و ديگر چيزي نيست كه به آن اضافه كرد و وظيفة متأخرين فقط يادگيري است و براي هر كس كافي بود كه در اثبات نظر خود متوسل به عقيدة يكي از گذشتگان شود و پذيرش فكر قدما به حدي آميخته با تعصب بود كه مخالفان را تكفير و حتي اعدام مي كردند ( كما اينكه در مورد گاليلة ايتاليايي چنين حكمي صادر شد ، زيرا او نظرية حركت زمين را عرضه كرد و چون اين نظر مخالف فكر قدما بود به اعدان محكوم شد ، ولي چون از نظر خود عدول نمود و توبه كرد از مرگ نجات يافت ) .
منطق ارسطويي به خاطر علل و اسبابي كه در زير اشاره مي كنيم به تدريج از رونق افتاد :
۱ـ اختراع دستگاه چاپ كه انتشار كتاب يا وسيلة حمل و انتقال دانش را آسان نمود ،
۲ـ در اثر تسلط عثمانيها بر يونان بسياري از دانشمندان يوناني به همراه كتابهايي قديمي به ايتاليا و ديگر نقاط اروپا مهاجرت كردند و اروپاييان مستقيماً به منابع دانش دست يافتند ،
۳ـ ايجاد اختلافات مذهبي كه به تأسيس مذهب پروتستان منتهي گرديد و در ميان تمام مردم غرب جنبشي فكري آغاز شد ،
۴- كشف آمريكا و راه درياي به اسيا كه ميدان وسيعي براي رابطه اروپاييان با سرزمين هاي ديگر فراهم كرد .
اگر چه مي توان اين موارد را ظاهراً موجب تجديد حيات علم و ادب ( رنسانس ) به حساب آورد ولي به هر حال اين علل خود معلول پيشنهادي ديگري هستند در هر صورت در اوايل قرن شانزدهم زمينه براي مخالفت با منطق ارسطويي آماده شد و فرنسيس بيكن انگليسي ( ۱۵۶۰ـ۱۶۲۵) روش علمي خود را بر مشاهده ، تجربه و استقرا بنا نهاد .
رنه دكارت فرانسوي ( ۱۵۹۶ـ۱۶۵۰) نقص منطق بيكن را كه بي توجهي به قدرت تفكر بود رفع نمود و با اختراع هندسة تحليلي و تكميل جبر و مقابله و رسالات فلسفي متعدد ، قدرت فكر بشر را در بررسي مسائل و پديده هاي جهاني به ثبوت رساند .
مباحث مربوط به نحوة تفكر و اساس تشخيص حقيقت و راه صواب از خطا به آخرين مراحل خود رسيده بود و در اينجا بود كه ايجاب مي كرد فكري قوي راهنماي جتمعة دانشمندان گردد و نقطة عطفي درتاريخ علم به وجود آورد . امانوئل كانت (۱۷۲۴ـ۱۸۰۴) اين مهم را انجام داد . كانت در كشف حقيقت موجودات ، حس و تجربه را تنها وسيلة علم پنداشت و درميزان اعتماد به معلومات به نيروهاي سه گانة ذهن اشاره مي كند كه عبارتند از : حس ، فهم و عقل . با توجه به اين سه قوه ، بحث مربوط به صحت و سقم يك پديده را موضوع نقادي عقل مطلق نظري قرار داد . كانت با ارائه بحث ديگري تحت عنوان نقادي عقل مطلق عملي پديده هاي رفتاري را در قالب علم اخلاق توجيه مي نمايد . مباحث مربوط به فلسفة كانت بسيار پيچيده مي باشد و در زمان او كاملترين مباحث فلسفي را شامل مي گشت . با ساده كردن بيش از حد اين فلسفه ، شايد بتوان گفت كه به نظر كانت انسان قدرت درك امور را به طور مطلق ندارد ، بلكه فقط قادر به درك امور به طور نسبي مي باشد .
بحث فلسفة كانت را با اشاره به اهميت آن از زبان مرحوم محمد علي فروغي به اتمام مي رسانيم . بر اساس استنتاجات دانشمند مذكور در سدة شانزدهم و هفدهم ميلادي در اروپا انديشمنداني ظاهر شدند كه معتقد بودند كه در ظرف دو هزار سال اخير علم و حكمت چندان پيشرفتي نكرده و سيرش تقريباً متوقف مانده است ، از اين لحاظ به فكر چاره افتادند و روشهايي تازه براي تحقيق علمي ايجاد كردند و به همين علت در سدة هفدهم و هيجدهم جنبش علمي و فلسفي بسيار گسترده اي در اروپا روي داد . كلية رشته هاي علمي از قبيل نجوم ، رياضيات طبيعيات به كلي زير ورو گرديد و آنقدر توسعه يافت كه از قلمرو فلسفه خارج شد و فيلسوفان مجبور شدند آنها را به علماي متخصص واگذارند . فلسفه نيز خود وارد مرحلة جديدي شد و كانت فيلسوف آلماني با ارائه نظرية نقادي خود ورق فلسفه را نيز برگردانيد .۱ 
پس از كانت نوبت به جورج ويلهم فردريك هگل (۱۷۷۰ ـ۱۸۳۱) مي رسد كه تا حدود يك ربع قرن پس ز كانت زندگي كرد . مشخصات كلي فلسفة هگل اين است كه از نظر فهم بين پديده هاي جهاني تضاد وجود دارد و حال آنكه عقل به آن جا مي رسد كه اين تضاد ساختگي است زيرا در هستي ، نيستي است و در نيستي ، هستي است و اموري كه به تصور درمي آيند همه اعتباري و نسبي هستند و بدون منظور داشتن نيستها تصور آن امور به درستي براي ذهن ميسر نخواهد بود ، مانند اينكه روشني در برابر تاريكي قابل درك است و بينايي وقتي دست مي دهد كه روشني با سايه همراه شود . پس هر مفهومي بايد با نقيض خود جمع شود تا معني تامي به دست دهد.
هگل اين منطق خود را عموميت مي دهد به اين صورت كه در برابر هر پديده يا تزي ( برنهاده ) ضدي وجود دارد كه آنتي تز ( برابر نهاده ) ناميده مي شود . از جمع اين دو ، تركيب كاملتري به نام سنتز ( هم نهاده ) به وجود مي آيد و باز اين سنتز به صورت تز خودنمايي مي كند ودر برابرش آنتي تز ديگري ظاهر مي شود و از تركيب آن دو مجدداً سنتز ديگري ايجاد مي گردد و به اين ترتيب پديده ها در سير تحول و تكامل قرار مي گيرند ، اين تئوري كه جوهر آن حركت و تكامل است ديلكتيك ناميده مي شود . اساس اين نظريه را فيخته يكي ديگر از دانشمندان آلماني كه همزمان با هگل بود ارائه داد و هگل آنرا تكميل نمود و توسط كارل ماركس به خدمت انديشة سوسياليسم درآمد و عنوان ديالكتيك ماترياليسم گرفت . همانطوري كه هگل تحولات ديالكتيكي خود را به مرحله اي مي رساند كه در برابر تز نهايي آنتي تزي ظاهر نمي شود ، ماركس نيز تحولات ديالكتيكي ماترياليستي جامعه را به مرحلة كمال نهايي كه از نظر او كمونيسم است مي رساند .
پس از ارائه فلسفة كانت و سپس هگل جهت فكر و كار فلاسفه از ماوراء الطبيعه ( متافيزيك ) به دنياي موجود و قابل مشاهده گراييد ؛ و از اين لحاظ دانشمندان معروف مانند اگوست كنت (۱۷۹۸ـ۱۸۵۷) جان استوارت ميل (۱۸۰۶ـ۱۸۷۳) و ربرت اسپنسر (۱۸۲۰ـ۱۹۰۳) تجربه و مشاهده را مبناي تفكر علمي قرار دادند .۱
در اين ضمن ، سر رشتة تكامل انديشة منطق علم ظاهراً ازدست درمي رود ، ولي درواقع منطق علم به مقتضاي هر رشته علمي رو به تكامل نهاد ، كما اينكه منطق رياضيات با طبيعيات اختلاف دارد و چون علم به رشته هاي گوناگوني تقسيم شده بود ، از اين لحاظ سير تكاملي تحولات فلسفه يا منطق علم از هماهنگي برخوردار نگرديد ولي ناگفته نماند كه برخلاف اين عدم هماهنگي ظاهري منطق جديد علم به خصوص از اوايل قرن حاضر با قدرت شروع به تبلور كرد .

منطق سيستمي 
اين منطق جديد علم يا فلسفة دانش يا چارچوب تفكران علمي تحت عناوين مختلف ظاهر گشت . در جامعه شناسي فانكشناليستها ، اقتصاد كينزو پيروان او، در روانشناسي معرفين نظرية گشتالت و حوزة رواني و در رياضيات آلبرت اينشتين با قانون نسبيت خود از اين منطق جديد استفاده كردند .
منطق جديد در بين دانشمندان مديريت تحت عنوان نظرية سيستمها شناخته شد . پس از اين مقدمه كوشش ما به شناخت اين منطق و كاربرد آن در مديريت سازمان معطوف خواهد شد .
بحث دربارة نظرية سيستمها به ترتيب زير خواهد بود :
۱ـ تعريف سيستم و انواع آن 
۲ـ اهميت و هدف از نظرية سيستمها 
  • بازدید : 34 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مطالعه سير تكاملي مديريت از گذشته تا كنون, نشان‌دهنده روند تغيير نوع تفكر بشر است. روزي پول و ثروت حرف اول و آخر را مي‌زد, اما امروز فكر و انديشه. روزي فقط خروجي اهميت داشت اما امروز منابع انساني داخل مجموعه و مشتري. مشاهده و بررسي اين روند, حاوي درس‌هاي بسيار ارزنده‌اي براي ما است. اينكه بدانيم كجا هستيم و چقدر فاصله داريم. 
ظهور مديريت 
انسان از اولين روزهاي خلقت خود با مفهوم مديريت همراه بوده است. اما براي اولين بار اين چيني‌ها بودند كه در حدود ۱۱۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح, به صورت سازمان‌يافته چهار وظيفه مديريتي برنامه‌ريزي, سازمان‌دهي, رهبري و كنترل را تجربه كردند. بعد از آنان نيز ايرانيان, مديريت را  با تجربيات و نگرش‌هاي خود آزمودند. در حدود سال‌هاي ۳۵۰ تا ۴۰۰ قبل از ميلاد, يونانيان مديريت را به عنوان يك هنر متمايز تشخيص داده و رويكردي علمي را براي آن ابداع نمودند. در آغاز قرن بيستم, مديريت به عنوان يك رشته و مقوله رسمي و ساخت‌يافته مطرح شد. 

اولين مفاهيم مديريت و تاثيرات آنان 
اولين مقولات كليدي كه باعث تعويق رشد و شكوفايي كسب‌وكارهاي گذشته مي‌شدند ارتباطات و حمل‌ونقل بوده‌اند. به مرور زمان و با تسهيل و بهبود اين دو,  شركت‌ها مسير رشد خود را با شتاب در پيش گرفتند و هر روز پيچيده‌تر شدند. در چنين شرايطي كوچكترين ارتقا و بهبودي در شگردهاي مديريتي باعث بروز تغييرات قابل‌توجه‌اي در كميت و كيفيت توليدات مي‌شد. ظهور عوامل ذيل در اين عرصه,‌ نقشي كليدي در رشد شركت‌ها و سازمان‌ها بازي نمود: 
۱٫       ظهور مفهوم ”اقتصاد مقياس“ (يعني كاهش هزينه متوسط توليد در ازاي افزايش حجم كل توليد) مديران بسياري را براي ايجاد رشد هرچه بيشتر برانگيخت. 
۲٫       انقلاب صنعتي باعث شد تا به مسايل و مشكلات مديريت (به ويژه كارآيي, فرآيندهاي توليد, و كاهش هزينه‌ها) به صورت جدي‌تر و برمبناي تفكر سيستماتيك پرداخته شود. 
رويكردهاي كلاسيك 
دوره مابين سال‌هاي اواسط قرن نوزدهم تا اوايل دهه ۱۹۵۰ ميلادي را مي‌توان دوره كلاسيك دانست. از مهمترين رويكردهاي متولدشده در اين دوره مي‌توان به مديريت سيستماتيك, مديريت علمي, مديريت اجرايي (يا اداري), مبحث روابط انساني, و ديوان‌سالاري (تشريفات اداري) اشاره كرد. 
الف. مديريت سيستماتيك: در طول قرن نوزدهم, رشد كسب‌وكارهاي آمريكايي بر محور ساخت و توليد متمركز بود. در همين راستا: 
۱٫       اكثر وظايف سازماني تقسيم شده و توسط افراد متخصص انجام مي‌شدند. 
۲٫       در رويكرد سيستماتيك تلاش شد تا با تدوين رويه‌ها و فرآيندهاي بسيار مشخص براي امور, هماهنگي كارها تصمين گردد. براي برآوردن اين هدف: 
الف. وظايف و مسؤوليت‌ها به صورت دقيق و كامل تعريف مي‌شدند. 
ب. فنون استانداردشده‌اي براي انجام وظايف در نظر گرفته شد. 
ج. ابزارهاي خاصي براي جمع‌آوري, بكارگيري, انتقال و تحليل اطلاعات ابداع شد. 
د. براي تسهيل هماهنگي‌ و ارتباطات داخلي, سيستم‌هاي حسابرسي هزينه, حقوق و كنترل توليد ايجاد شدند. 
ب. مديريت علمي: دومين رويكرد مديريتي را فردريك تيلور ابداع كرد كه آن را به نام مديريت علمي مي‌شناسيم. اين رويكرد مدعي بكارگيري روش‌هاي علمي در تحليل كارها و تعيين نحوه انجام و تكميل وظايف توليد به صورت كارآمد است. تيلور چهار اصل را براي مديريت علمي برشمرد: 
۱٫       مديريت بايد براي هر بخش از كار افراد, رويكردي دقيق و علمي را خلق كند تا بتوان اصول راهنماي كلي و صريحي‌ را جايگزين آنها نمود (چيزي نامشخص و به صورت ضمني باقي نماند). 
۲٫       مديريت بايد افراد را به صورت علمي انتخاب كرده, آموزش داده و آماده كار نمايد بطوريكه هر شخصي دقيقاً شغل مناسب خود را داشته باشد. 
۳٫       مديريت بايد به‌گونه‌اي با كاركنان همكاري و همياري نمايد كه بتوان از هماهنگي مشاغل با طرح‌ها و اصول, اطمينان حاصل نمود. 
۴٫       مديريت بايد تضمين نمايد كه كار و مسؤوليت كاركنان و مديران, به طور مساوي تقسيم شده است. 
ج. مديريت اجرايي (اداري): رويكرد مديريت اجرايي بر غلبه نگاه مديران ارشد در كل سازمان تاكيد دارد و مدعي است مديريت, يك حرفه است و قابل آموزش است. هنري فايول, يك مهندس معدن و مدير اجرايي فرانسوي, كتابي را منتشر كرد كه در آن به شرح تجربيات مديريتي خود پرداخت. فايول, ۵ كاركرد و ۱۴ اصل براي مديريت برشمرد. اين ۵ كاركرد عبارتند از: برنامه‌ريزي, سازمان‌دهي, فرماندهي, هماهنگ‌سازي, و كنترل. 
چهارده اصل مديريتي فايول بدين شرح‌اند: 
۱٫       تقسيم كار: كارها را به وظايف تخصصي تقسيم نموده و مسؤوليت‌ها را به افراد مشخصي واگذار نماييد. 
۲٫       تفويض اختيار: مسؤوليت و اختيار را با هم واگذار نماييد. 
۳٫       انتظام: انتظارات را به طور شفاف مشخص نموده و متخلفان را مجازات نماييد. 
۴٫       وحدت فرماندهي: بايد هر كارگر يا كارمندي فقط و فقط به يك مدير (ناظر) مرتبط گردد. 
۵٫       وحدت سمت‌وسو: بايد تمامي امور كاركنان بر كسب اهداف سازماني متمركز باشند. 
۶٫       هضم نفع شخصي در نفع جمعي: بايد منافع عمومي (جمعي) رجحان داشته باشند. 
۷٫       پاداش‌: بايد به صورت سيستماتيك از اقدامات و فعاليت‌هاي همسو با جهت سازمان, تقدير نمود. 
۸٫       تمركزگرايي: بايد اهميت نقش‌هاي ارشديت و زيردستي (فرمانبرداري) مشخص گردد. 
۹٫       سلسله‌مراتب: ارتباطات را از طريق زنجيره (نردبان) فرماندهي دنبال نماييد. 
۱۰٫   نظم: مشاغل و اصول كاري را به‌گونه‌اي مناسب سروسامان دهيد, چون پشتيبان حركت و سمت‌وسوي سازمان هستند. 
۱۱٫   برابري: وجود اصول و نظم عادلانه و منصفانه باعث افزايش مشاركت كاركنان مي‌شود. 
۱۲٫   امنيت شغلي: وفاداري و عمر خدمت كاركنان را افزايش دهيد. 
۱۳٫   ابتكار عمل: كاركنان را به‌گونه‌اي تشويق كنيد كه خودشان در راستاي مقاصد سازمان عمل نمايند. 
۱۴٫   روح كار گروهي: يكپارچگي بين منافع و علايق كاركنان و مديران را ارتقا دهيد. 
د. روابط انساني: اين رويكرد كوشيده است تا چگونگي تعامل فرآيندهاي روانشناسانه و اجتماعي افراد با شرايط كاري‌شان را (در راستاي ارتقاي عملكرد) درك نمايد. رويكرد روابط انساني, اولين رويكرد عمده‌اي است كه بر روابط كاريِ غيررسمي و ارضاي كاركنان متمركز شد. 
مطالعات هاوتورن, سري آزمايشاتي است كه از سال ۱۹۲۴ تا ۱۹۳۲ انجام شدند. در اولين مرحله از اين آزمايشات (آزمايش روشنايي), شرايط كاري مختلف, بويژه روشنايي كارخانه, تغيير داده مي‌شدند تا تاثيرات آنها بر بهره‌وري مشخص گردد. محققان به اين نتيجه رسيدند كه كارگران در برابر پژوهشگراني كه ناظر آنان بوده‌اند واكنش نشان داده و متفاوت عمل كرده‌اند. اين واكنش به اثر هاوتورن معروف شد. 
اين نتيجه‌گيري, محققان را به اين باور رسانيد كه بهره‌وري بيش از آنكه متاثر از عوامل فيزيكي يا ملموس باشد متاثر از عوامل روانشناسانه و اجتماعي است. طرفداران نظريه روابط انساني معتقدند مديران بايد بيش از گذشته به رفاه, انگيزش و ارتباطات كاركنان بپردازند. 
پژوهشگر ديگر حوزه روابط انساني آبراهام مازلو است. مازلو در سال ۱۹۴۳ مدعي شد كه انسان‌ها داراي ۵ سطح از نياز هستند. پايه‌اي‌ترين نيازها, نيازهاي فيزيكي افراد همچون غذا, آب و سرپناه است, و بالاترين سطح نيازهاي او, خوديابي يا ارضاي شخصي است. مازلو بيان داشت كه مردم از ارضاي نيازهاي سطح پايين خود شروع كرده و به مرور به سطوح نياز بالاتر دست مي‌يابند. 
و. ديوان‌سالاري: ماكس وِبِر, جامعه‌شناس, حقوق‌دان و تاريخ‌شناس آلماني, در كتاب معروف خود ”نظريه سازمان‌هاي اجتماعي و اقتصادي“ نشان داد كه چگونه مديريت مي‌تواند كارآمدتر و منسجم‌تر عمل نمايد: 
۱٫       وِبِر اعتقاد داشت ساختارهاي ديوان‌سالارانه مي‌توانند تغييرات ناشي از تفاوت مهارت‌ها, تجربيات و اهداف مديران يك سازمان واحد را از ميان بردارند. 
۲٫       برطبق نظريه وِبِر, ديوان‌سالاري مقوله‌اي بسيار بااهميت است چون سازمان‌هاي بزرگ را قادر به انجام انبوه فعاليت‌هاي روزمره‌شان (كه براي حيات‌شان ضروري است) مي‌نمايد. 
رويكردهاي نوين 
از جمله رويكردهاي نوين در مديريت مي‌توان به مديريت كمي,‌ رفتار سازماني, نظريه سيستم‌ها, و نگرش احتمالي اشاره كرد. 
الف. مديريت كمـّي: اين رويكرد بر كاربرد تحليل‌هاي كمـّي بر تصميمات و مسايل مديريتي تاكيد دارد. مديريت كمـّي مديران را قادر مي‌سازد تا برپايه مدل‌هاي رسميِ رياضيِ يك مساله, تصميم‌گيري نمايند. كامپيوترها توسعه اين‌گونه روش‌هاي كمـّي خاص را تسهيل نموده‌اند. از جمله آنها مي‌توان به فنوني همچون نظريه تصميم آماري, برنامه‌ريزي خطي, نظريه صف, شبيه‌سازي, پيش‌بيني, مدل‌سازي دارايي‌ها, مدل‌سازي شبكه‌اي و تحليل سربه‌سري اشاره كرد. 
  ب. رفتار سازماني: اين رويكرد بر مطالعه و تعيين فعاليت‌هاي مديريتي‌اي كه باعث ارتقاي اثربخشي كاركنان, از طريق درك طبيعت پيچيده فرآيندهاي فردي, گروهي و سازماني مي‌شوند, متمركز است. رفتار سازماني به كمك رشته‌هاي مختلف (همچون روانشناسي و جامعه‌شناسي) به توضيح رفتار افراد در شغل خود مي‌پردازد. 
نظريه ايكس و ايگرگ آقاي داگلاس مك‌گروگر بيانگر گذار به سمت روابط انساني است. بر طبق ايده مك‌گروگر, مديران نظريه ايكس فرض مي‌كنند كاركنان‌شان, افرادي تنبل و غيرمسؤول هستند كه نيازمند نظارت دائمي و انگيزش بيروني (در جهت حصول اهداف سازماني) هستند. در مقابل مديران نظريه ايگرگ,‌ معتقدند كاركنان (ذاتاَ) قصد كاركردن دارند و خودشان قادر به هدايت و كنترل خويش هستند. 
از جمله ديگر صاحبنظران در زمينه رفتار سازماني مي‌توان به كريس آرجيريس (كه استقلال‌عمل و مشاغل بهتر براي كاركنان را پيشنهاد مي‌دهد) و رنيس ليكرت (كه بر ارزش مديريت مشاركتي تاكيد داشت) اشاره كرد. 
  ج. نظريه سيستم‌ها: به طور كلي رويكردهاي كلاسيك موردانتقاد واقعند, چون اولاَ‌ روابط مابين سازمان و محيط خارجي آن را در نظر نمي‌گرفتند, و ثانياَ اينكه معمولاَ‌ بر بعد خاصي از سازمان متمركز شده يا كاركنان آن را همچون هزينه ديگر ملاحظات مي‌انگارند. 

عتیقه زیرخاکی گنج