• بازدید : 39 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

از دیدگاه‌ بسیاری از مفسران سوره کوثر در شأن فاطمه زهرا و فرزندان او نازل شده است.
«محققا ما به تو خير كثير (فاطمه (عليهاالسلام ) داديم (۱). پس به شكرانه اش براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن (۲). و بدان كه محققا شماتت گوى و دشمن تو ابتر و بلا عقب است (۳). »
در تفسیر نمونه آمده است که فخر رازی مفسر اهل سنت در تفسیر کبیر نوشته است:
«قـول سوم اين است كه اين سوره به عنوان رد بر كسانى نازل شده كه عدم وجود اولاد را بر پيغمبر اكـرم (ص ) خرده مى گرفتند, بنابراين معنى سوره اين است كه خداوند به او نسلى مى دهد كه در طـول زمـان باقى مى ماند, ببين چه اندازه ازاهل بيت را شهيد كردند, در عين حال جهان مملو از آنـهـاست , اين در حالى است كه از بنى اميه (كه دشمنان اسلام بودند) شخص قابل ذكرى در دنيا بـاقى نماند, سپس بنگر و ببين چقدر از علماى بزرگ در ميان آنهاست مانند باقر و صادق و رضا و نفس زكيه . هزاران هزار از فرزندان فاطمه (ع ) در سراسر جهان پخش شدند
همچنین در تفسیر نمونه در خصوص شأن نزول این سوره گفته شده:
«بـعـضـى آن را بـه نـبوت تفسير كرده , و بعضى ديگر به قرآن , و بعضى به كثرت اصحاب و ياران , و بعضى به كثرت فرزندان و ذريه كه همه آنها از نسل دخترش فاطمه زهرا(ع ) به وجود آمدند. بعضى نيز آن را به ((شفاعت )) تفسير كرده اند. ولى ظاهر اين است كه ((كوثر)) مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه هر يك ازآنچه در بالا گفته شـد يـكـى از مـصـداقهاى روشن آن است , و مصداقهاى بسيارديگرى نيز دارد كه ممكن است به عنوان تفسير مصداقى براى آيه ذكر شود…بسيارى از بـزرگـان عـلـمـاى شـيعه يكى از روشنترين مصداقهاى آن را وجودمبارك ((فاطمه زهرا))(ع ) دانـسـتـه اند, چرا كه شان نزول آيه مى گويد: آنهاپيغمبراكرم (ص ) را متهم مى كردند كه بلاعقب است , قرآن ضمن نفى سخن آنهامى گويد: ((ما به تو كوثر داديم )). از ايـن تـعـبير استنباط مى شود كه اين ((خيركثير)) همان فاطمه زهرا(ع ) است ,زيرا نسل و ذريه پـيـامـبـر(ص ) بـه وسـيـلـه همين دختر گرامى در جهان انتشار يافت نسلى كه نه تنها فرزندان جـسـمـانى پيغمبر بودند, بلكه آيين او و تمام ارزشهاى اسلام را حفظ كردند, و به آيندگان ابلاغ نمودند, نه تنها امامان معصوم اهل بيت (ع ) كه آنهاحساب مخصوص به خود دارند.»
خلاصه ای از تفسیر سوره کوثر 
به نام حضرت دوست
من که در سطح این کارا نیستم، وقتم هم که کمه، حوصله ی خوانندگان هم همینطور! ولی امیدوارم که خوب از آب در آمده باشد.
حتما نظر بدهید، تا دفعات بعدی انشا ءالله مطالب بهتر شود.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم : 
به نام الله ( خدای، خداوند، ایزد) رحمان( بی اندازه بخشنده، بخشاینده، رحمتگر، هستی بخش و روزی رسان، صاحب رحمت عام) به همه، و رحیم(مهربان، صاحب رحمت خاص) به فرمانبران
ملک الناس :‌
پادشاه و فرمانروای انسان(مردم)
چنین نباید گفت:مالک و صاحب همه ی موجودات دنیا
اله الناس : 
۱. خدا و معبود مردم
۲. از شر وسوسه ی مردم( از ترجمه ی کاظم پورجوادی)
من شر الوسواس الخناس. الذی یوسوس فی صدور الناس : 
از شر جن و انسی که نمامی و سخنچینی کرده و در قلب مردم فتنه و فساد بزرگ تولید می کنند.
از شر خیالات باطل و شیطانی
وسواس(=خواندن به سوی چیزی با صدای آهسته) : 
۱. وسوسه (مثل زلزال = زلزله)
۲. به معنی فاعلی = موسوس = صاحب وسوسه = وسوسه کننده = شیطان( با ابلیس اشتباه نشود)
خناس( از خنوس:اختفای بعد از ظهور، رابطه ی پنهان(ی که شیطان با انسان دارد.)):
بازپس رونده و پنهان شونده( به هنگام یاد خدا) ( ۱. شیطان هنگام یاد خدا از او می گریزد، و در هنگام غفلت انسان از خدا به او می پردازد. ۲. به گناه وسوسه می کند و پنهان می شود. ۳. نام وسوسه گر است( شیطان) )
صدور : جمع صدر : روح، قلب، دل، مرکز بروز عواطف و انگیزه
وجه تشابه : قلب در سینه است( فإنها لا تعمی القلوب، و لکن تعمی القلوب الذی فی الصدور: حج/۴۶)
انواع القائات: ۱. ربانی ۲. ملکی ۳. نفسانی ۴. شیطانی
من الجنه و الناس : 
۱. از جنس جن ( پری)‌یا از جنس آدمیان(مردمان) ( این جمله، توضیح خناس است)
۲. شیطان های <<جن و انس>>( جن و انس را وسوسه می کند) ( این جمله توضیح ناس از آیه ی قبل است)
شیطان از جنس انسان؟ : 
۱. نفس اماره ی انسان( ان النفس لأماره بالسو ء الا ما رحم ربی: یوسف/۵۳)
۲. انسان های دیگر ( مثلا رفقا با ظاهر پند دادن و خیرخواهی)(فکر کرده اید چرا ما در حج، سه تا از مجسمه شیطان را رمی می کنیم و به آنها سنگ می زنیم؟)
جنة : 
  • بازدید : 45 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اساساً هر موجودى كه قدمى در راه كمال مقدّر خويش پيش رود و مرحله اى از مراحل كمالات خود را طى كند ، راه قرب به حق را مى پيمايد .»
انسان نيز يكى از موجودات عالم است ، و راه كمالش تنها اين نيست كه امروز تمدّن ناميده مى شود ، يعنى يك سلسله علوم و فنون كه براى بهبود اين زندگى مؤثّر و مفيد است ، و تنها اين نيست كه در يك سلسله آداب و مراسم كه لازمه ى بهتر زيستن اجتماعى است پيشرفت حاصل كند ، اگر انسان را تنها در اين سطح در نظر بگيريم مطلب همين است، ولى انسان راهى و بُعد ديگرى دارد كه از طريق تهذيب نفس و با آشنايى آخرين هدف يعنى ذات اقدس احديت حاصل مى گردد 
مراحل نفس:

عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند كه بايد براى رسيدن به مقصود ، به درجه ى نهايى آن ، كه حالت مرضيّه بودن است رسيد 
۱) نفس اماره:
در اين مرحله ـ چنانكه در سوره ى يوسف آيه ى ۵۳ به آن اشاره شده است – نفس حيوانى در زندگى انسان غلبه ى كامل و سلطه ى شديد دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هيچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملكوتى خود را تجلّى دهد .
     از نفس امّاره جز آثار حيوانيّت و بهميّت سر نمى زند . همه ى كارها و حركات و سكنات انسان در اين مرتبه ، نشانى از طبيعت حيوانى است و نفس او هميشه به شرارت و بدى امر مى كند .انسان آلوده به گناه نبايد فراموش كند كه رغبت ، ميل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى كه همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت . از نظر قرآن كريم و روايات معصومان (عليهم السلام) انسان در اين حال ، فرق چندانى با حيوان ندارد و بلكه در پاره اى خصوصيّاتِ حيوانى از حيوان نيز بدتر است .اين نفس امّاره ى خطرناك امروزه در ميان بيشترِ مردم روى زمين و حتّى در ميان ملل به اصطلاح متمدّنى كه غرق هوسرانى و شهوت پرستى هستند ، نفوذ و غلبه دارد و آنان در حيوانيّت از بسيارى از حيوانات برترند .
      انسان سالك در اين مرحله ، با غلبه كردن بر قوّه هاى حيوانى و مادّىِ جسم كه رابطه ى مستقيمى با نفس امّاره دارند سر و كار دارد و بايد آنها را براساس فرامين و دستورهاى شرعى رام نمايد 
۲) نفس لوّامه: 
در اين مرحله كه آيه ى دوم سوره ى قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند .اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد .اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ،  گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى رافراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود. 
سالک در این مرحله هم باید به رام کردن و مطیع ساختن همان نیروهای مرموز مشغول شود.
 
۳: نفس ناطقه یا متفکره:
 در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند .قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است:
« هر کسی بکوشد به طور قطع به نفع خود کوشیده است.» 
سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد . بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند.
۴: نفس عاقله يا ملهمه:
در اين مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى كند .در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله ى اراده ى عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت.
{(( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ))}
اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود .مرحله ى چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد .در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد .
چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه ى پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشيد .سالك در اين مرحله ى از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه ى شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند .
( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) 
« کسانی که در راه خدا بکوشند را به راههای خود راهنمائی میکنیم.»
درباره ى مقام و حالات گوناگون تزكيه ى نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه ى توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد.
۵: نفس مطمئنه: 
در مرحله ى چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند .از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود .اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه ى نفس همين است . ولى در اين مرحله ى پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند .آيينه ى غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .در اين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پيرو اراده ى الهى او شده و يك راهوار باربردارى مى گردد.
۶: نفس راضیه: 
اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته ى مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود .بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز  حاضر و بلكه مشتاق قد باشد .اين مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده ى اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت .اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه ى جدايى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد .در اين مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند .
۷: نفس مرضیه:
 اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است .در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد .در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است :
اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش .آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ  خفّى ، كه آفريدگار شيفته ى آفريده ى خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود :
سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه او طالب بود و من مطلوب .احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است . در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است .البتّه براى رسيدن به مرحله ى نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است .     قرآن و در متون اسلامی ما به منطقی بر می‏خوريم كه اگر وارد نباشيم‏ شايد خيال كنيم تناقضی در كار است مثلا در قرآن وقتی سخن از نفس انسان‏ يعنی خود انسان به ميان می‏آيد ، گاهی به اين صورت به ميان می‏آيد : با هواهای نفس بايد مبارزه كرد ، با نفس بايد مجاهده كرد ، نفس امارش بالسوء است ،
« اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی »
هر كس كه از مقام پروردگارش بيم داشته باشد و جلوی‏ نفس را از هوی پرستی بگيرد ، مأوی و جايگاه او بهشت است.
 
«فاما من طغی‏و آثر الحياش الدنيا فان الجحيم هی الماوی فرايت من اتخذ 
الهه هواه » 
آيا ديدی آن كسی را كه هوای نفس خودش را معبود خويش قرار داده است ؟ همچنين از زبان يوسف صديق نقل می‏كند :كه به يك‏ شكل بدبينانه ای به نفس خودش می‏نگرد ، می‏گويد :
« و ما ابرء نفسی ان‏ النفس لاماره بالسوء »
در ارتباط با حادثه ای كه مورد تهمت قرار گرفته است ، با اينكه صد در صد به اصطلاح برائت ذمه دارد و هيچگونه‏ گناه و تقصيری ندارد ، در عين حال می‏گويد : من نمی‏خواهم خودم را تنزيه‏ بكنم بگويم كه من بالذات چنين نيستم:  «و ما ابرء نفسی»
من نمی‏خواهم خودم را تبرئه كنم چون می‏دانم كه نفس ، انسان را به بدی‏ فرمان میدهد.
پس [ طبق اين آيات ] آن چيزی كه در قرآن به نام “نفس” و ” خود ” از او اسم برده شده ، چيزی است كه انسان با يد با چشم بدبينی‏ و به چشم يك دشمن به او نگاه كند ، نگذارد او مسلط بشود ، و او را هميشه‏ مطيع و زبون نگه دارد .

عتیقه زیرخاکی گنج