• بازدید : 46 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

وجه مادى انسان است كه عين حيات نيست.
امّا وقتى كه روح به آن تعلق مىگيرد، ديگر مادّه صِرف نيست، بلكه كالبدى حيات يافته است كه با مادّه، تفاوتى اساسى دارد.
بعد از اين كه روح به بدن ملحق شد، درست مانند دو آينه، مقابل يكديگر قرار مىگيرند و به هم آميخته مىشوند، و در اين وضعيت، ديگر جسم و روح را از همديگر جدا نمىدانيم.
درست است كه بدن و روح، جداى از هم بودهاند، اما وقتى به همديگر تعلق مىگيرند ديگر نبايد فكر كنيم كه بدن و روح، مثل مرغ در قفس تن است، بلكه روح با حقيقت مادّه، در هم مىآميزد
نفس:
مجموعهاى است كه ناشى از مجاور شدن روح با تن، به وجود مىآيد و بيشتر، منظور ما در اين كتاب، خواستهاى انسان در رابطه با تن و نفس است، و به عبارت ديگر، منظور، منِ مجازى است كه در فصل آينده از آن، بحث خواهد شد.
روان:
گوهر اصلى انسان است كه در مرحله نهايى خود، مىتواند حتى بدون ابزار يا واسطه (ى بدن) معنى داشته باشد و اين، همان منِ اصلى است.
بنابراين، به نظر مىرسد كه انسان، سه مرتبه يا سه مقام دارد:
مقام اوّل:
مقام روح (= روان) كه قبل از دنياست:
(لقد خلقنا الإنسان فى أحسنِ التّقوي
م)]كه[ براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم.
، كه وجه الهى انسان و مقام اصلى اوست.
مقام دوم:
مقام دنيوى و تنزل يافته و مادّى او، كه انسان در اين مقام، در حجاب تن و نفس است.
مقام سوم:
مقامى است كه انسان بايد به آن برسد و آن، مقام اصلى، يا مقام روح است.
فصل دوم: شناخت نفس و روان
۱ ـ نفس و شئون آن
نفس، از ديدگاه تحليل علمى، به سه جزء تقسيم مىشود:
نفس نباتى، نفس حيوانى و نفس انسانى.
نبات:
عبارت است از:
مادّه + نفس نباتى.
حيوان:
عبارت است از:
مادّه + نفس نباتى + نفس حيوانى.
انسان:
عبارت است از:
مادّه + نفس نباتى + نفس حيوانى + نفس انسانى.
(= ناطقه)اين مراحل، در مورد انسان، شايد چنين مطرح شود كه نفس ناطقه انسانى، مراحل زير را طى مىكند:
نفس نباتى (اوايل جنينى) و نفس حيوانى (اوايل زندگى) و سرانجام، نفس انسانى كه رسيدن به نفس ناطقه است و با كمك عقل، امكانپذير است.
شئون نفس عبارتند از:
اوّل:
شئونى كه از طريق آنها، نفس با بيرون، ارتباط مىيابد كه همان حواس پنجگانه هستند.
دوم:
شئونى كه از طريق آنها، احساس از درون پيدا مىشود، كه همان وهم و خيال است.
(وهم، احساسى است كه در پناه عقل نباشد و خيال، احساس در پناه عقل را گويند.) 
سوم:
عقل، كه قواى حسّى و خيالى را فرمان مىدهد.
قواى پنجگانه:
عبارتند از:
حسّ لامسه، حسّ بويايى، حسّ سامعه و حسّ باصره، كه با آنها، درك محسوسات خارجى انجام مىگيرد و در حقيقت، قواى نفس، در جلوه نازلهاند.
همچنين، اعتقاد دارند كه يك حسّ مشترك هم هست كه عبارت است از ادراكى كه محسوسات و فرآوردههاى حسّى به آن مىرسند و بنابراين، جامع و گردآورنده ديگر محسوسات است.
البته حسّ مشترك، حسّ ششم نيست، بلكه يك طبيعت مشترك ميان حواس پنجگانه است و ادراك حواس پنجگانه، در آن تجمع مىيابند، و تجمع حواس است كه شيئى را به صورت برداشت واحد، تصور مىكند.
خلاصه اين كه، جمع و نتيجه ميان محسوسات را حسّ مشترك نامند.
وهم و خيال:
از محسوسات است و باعث درك معانى مىگردد و به عبارت ديگر، نيروى وهم و خيال، آميزهاى از معنى و مادّه را تصوير مىكند.
در فصول آينده از وهم و خيال، بيشتر بحث مىشود.
عقل:
مراتبى گوناگون دارد و تمام شئون نفس (= حواس و وهم و خيال) را مىتواند تحت فرمان و نظارت خود درآورد.
اگر وهم و خيال و حواس، تحت نظارت و فرمان عقل نباشند، مشكلآفرين خواهند بود.
خلاصه مطلب اين كه نفس، با حسّ ظاهر متحد مىشود كه همان نفس حيوانى است در حالى كه اگر نفس با وهم و خيال و يا با عقل متحد شود، آن را نفس انسانى نامند.
اين مراتب نفس را حركت جوهرى نفس مىناميم و در ذات نفس است و نفس براى ارتباط با بيرون از بدن، توسط شئون خود، اين ارتباط را برقرار مىكند و باعث ايجاد ادراك مىشود كه ادراك، يك حالت غير مادى است و در خيال واقع مىشود، و در حقيقت، در نفس يك حالت تصويرگيرى به وجود مىآيد.
بنابراين:
نفس، جوهرى است كه در ذات و حقيقت خويش، قابليت تحوّل، دارد و از احساس تا وهم و خيال و سرانجام تا عقل و در نهايت، تا عقل كلّ، مىتواند كمال يابد.
همان طور كه ما، در آينه ظاهر، مادّه را مىبينيم، در آينه وجودى (نفس)، نيز تصويرگرى داريم; يعنى آينه وجودى ما، مثل يك نوار، فيلمبردارى مىكند، اما مادام كه در مرحله صورت (= ظاهر) و حسّ بماند، نتيجه اين انعكاس، مجازى خواهد بود، و اين امر، همان برداشت در حسّ و وهم و خيال است (منِ مجازى، اين جا مطرح مىشود); اما اگر تصويرگيريها در آينه وجودى ما (= نفس)، همراه و از روى عقل باشد، برداشت واقعى خواهد بود و سرانجام اگر در پناه عقل كلّ باشد، برداشت حقيقى و بينش حقيقى و نگاه اصلى خواهد بود.
 
انواع نفس
نفس امّاره:
يكى از جنبههايى كه در نفس انسان هست و مربوط به خودِ طبيعى است و تحت فرمان عقل نيست، همان نفس امّاره است.
اين نام، در قرآن هم آمده و نفس امّاره، انسان را به بديها سوق مىدهد، كه (انّ النّفس لامّارة بالسّوء).
]بىگمان، نفس به بدى امر مىكند.
[ اين نفس، حتّى تحت تأثير عقل جزئى، با شدتى بيشتر، در جهت ناصواب عمل مىكند.
خواست نفس امّاره، آرزوهاى ناصواب است و انسان را فريب مىدهد، مشغول مىكند، از حال بازمىدارد و قول آينده مىدهد.
نفس امّاره، پايگاه شيطان است.
نفس و شيطان هر دو يك تن بودهانددر دو صورت خويش را بنمودهاندآمال و آرزوهاى نفس امّاره پايانى ندارد; همچون آب شور كه هر چه بيشتر بنوشيم، عطش، فراوانتر مىشود.
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاستكو به درياها نگيرد كم و كاستهفت دريا را در آشامه هنوزكم نگردد سوزش آن حلق سوزتمام رذايل اخلاقى، در نفس امّاره شكل مىگيرد و ناشى از نفس امّاره است و بزرگترين پرستش را انسان براى نفس خود، كه صنم اكبر است، انجام مىدهد.
كسى كه مالك نفس خود نباشد، اگر همه دنيا را هم داشته باشد، به گوهر اصلى انسانى نخواهد رسيد كه:
اللّهم أعوذبك من الشّرك الخفىّ.
النّفس هى الصّنم الأكبر.
أعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك.
و همين است كه گفتهاند، پيامبر گرامى، همواره در سجده مىفرمودند:
إلهى لا تكلنى إلى نفسى طرفة عين أبداً.
البته گفتيم كه دشمن برونى، شيطان، و دشمن درونى، نفس است.
اما حقيقت اين است كه اگر نفس را در فرمان خويش درآوريم، شيطان نيز دستش كوتاه مىشود:
گر شود دشمن درونى نيستباكى از دشمن برونى نيستبنابراين، هميشه بايد دعاى ما اين باشد كه پروردگارا:
بازخر ما را از اين نفس پليدكاردش تا استخوان ما رسيد 
نفس مطمئنّه:
اگر نفس انسان، از شرور و آلودگيها پاك شود و در پناه عقل كلّى قرار گيرد، به نفس مطمئنّه تبديل مىشود كه به تعبير قرآن كريم:
(يا أيّتها النّفس المطمئنّة إرجعى إلى ربّك راضيّةً مرضيّةً) 
كه نفس، تحت فرمان عقل كلّى و در جهت خدا قرار مىگيرد.
۲ ـ منِ اصلى
منظور از «منِ اصلى»، گوهر اصلى انسانى، يا مقام روح است كه جلوهاى از ذات بارى تعالى است و يا آن چيزى است كه نشأت گرفته از روح است.
منِ انسان، يعنى خودِ انسان كه هست، و هستِ انسان، از هست خدا (به تجلّى) نشأت مىگيرد، و مجرّد است.
بنابراين، من، حد و زمان و مكان ندارد و مشمول مسائل مربوط به مادّه نيست.
من، توسط تن و حواس عمل مىكند و اينها، ابزارِ من هستند، و آثار من را نشان مىدهند.
براى مثال، در موردِ ديدن يا شنيدن، اين دو، پرتوى از مناند كه با ابزار چشم و گوش مىبيند يا مىشنود.
امّا دقت كنيم كه من، مركزى به اسم ديدن يا شنيدن ندارد، بلكه من، بتمامه ديدن و بتمامه شنيدن است و در عين حال، ديدن، عين شنيدن است (و همين طور يديگر شئون) و بين اين ديدن و شنيدن، وحدت است، و شأنى (مث ديدن)، او را از ديگر يشئون (مث شنيدن)، بازنمىدارد.
خلاصه اين كه مسأله حضور محض من، در همه شئون مطرح است.
ارتباط من، با عالم بيرونى به اين صورت است كه آن مادّه، يا هر چه در بيرون ماست، در عالم خيال يا مثال، در درون ما تصوير مىشود و از اين طريق، با عالم بيرون مرتبط مىشويم; ضمن اين كه هيچ گونه اختلاطى با آن عالم بيرونى (= مادّه)، نداريم، و ما از آن منقطع هستيم و توسط اين تصويرگيرى، با بيرون مرتبط مىشويم كه اين برداشت نيز توسط من صورت مىگيرد.
اما، ما به غلط گمان مىكنيم كه در بيرون از من، حالتى وجود دارد، در حالى كه ما آن را در نزد خود ابداع كردهايم.
نتيجه اين كه من، در موطن هر يك از شئونات و ادراكات (شنيدن، ديدن و …) جلوهاى مىيابد، يا اسمى مىشود، در آن شأن.
يعنى من، مىشود ديدن، شنيدن و … .
اين امر، چيزى جز حضور محض من، نيست.
از طرفى گفتيم كه من، تجلّى ذات حق است و هست من، نسبى و عين ربط با پروردگار است.
نتيجه اين كه، من از يك طرف مىبيند و مىشنود و … از يك طرف، تجلّى ذات حق است.
بنابراين، اگر منِ مجازى نباشد (حجابها نباشد) خدا، كه بصير و سميع است، او مىبيند و او مىشنود و … .
اگر در اين امر خيلى دقت كنيم، متوجه مىشويم كه معنى اين حديث كه:
«بنده من مىرسد به جايى كه من مىشوم چشم او، من مىشوم گوش او و… .»
يعنى چه.
و متوجه مىشويم كه اگر يكى از اولياء الله بر سر سفرهاى بنشيند، اگر سفره، شبههناك باشد، دست او جلو نمىرود، يعنى چه.
و سرانجام در جهان هستى و در انسان، مىفهميم كه اين جهان و اين انسان، هستانى هستند كه هستى آنها از اوست.
كاشكى هستى زبانى داشتىتا ز هستان پردهها برداشتىكه يكى هست و هيچ نيست جز اووحده لا شريك الاّ هوسير در نفس خود و در عالم هستى، ما را به آيه مباركه رهنمود مىشود كه:
(سنريهم آياتنا فى الآفاق وفى انفسهم، حتى يتبيّن لهم انّه الحق) 
به زودى نشانههاى خود را در افقها ]ى گوناگون[ و در دلهايشان بديشان خواهيم نمود، تا برايشان روشن گردد كه او خود حقّ است.
آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است؟!و جان كلام اين كه، در حقيقت، ما محسوسات بيرون را توسط چشم، در من شهود مىكنيم (كه اين چيزى جز خود را ديدن نيست) و همين حالت را در رابطه با عالم غيب داريم.
  • بازدید : 63 views
  • بدون نظر

در این تحقیق به  بررسی میزان عزت نفس کارکنان مجرد ومتاهل بیمارستان حکیم ومقایسه میزان افسردگی وسطح عزت نفس گروهی از دانشجویان شاغل و غیر شاغل پرداخته شده و با امار های جالب و دقیقی این مسله رو توضیح میده که مجرد بود و متاهل بود چه مقدار در عزت نفس افراد موثر هستش

  • بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

نفس : اصطلاح فلسفي : نفس جوهري است كه ذاتا مستقل ودر فعل نياز به ماده دارد ومتعلق به اجساد واجسام است وبالاخره جوهري است غير مائت ودر تصرف وتدبير نياز به جوهر روحاني ديگر دارد كه روحانيت آن از نفس كمتر است وآن واسطه روح حيواني است كه آنهم واسطه دارد كه قلب است ،درماهيت وحقيقت نفس،اقوالي است برحسب مكاتب مختلف فلسفي وعرفاني وكلامي از جمله: ۱ـ اجزاء صغاراست كه كري الشكل است ۲ـ نار ۳ـ هواء   4ـ ارض      5ـ ماء    6ـجسم بخاري   7ـ عدد     8ـ امر مركب از عناصر۹ـ حرارت غريزي   10ـ برودت ۱۱ـدم  12ـ مزاج    13ـ نسبت حاصله از عناصر 
صدرالدين گويد : خداوند موجودات رابه ترتيب از اشرف به احسن آفريده است وعنايت او ايجابكند كه همواره با موجودات فيض بخشد وفيض او دائم است اول امري كه از آثار حيات درموجودات ظاهر شد ،
نفس نباتي   2ـ نفس حيواني    3ـ نفس انساني 
وحدجامع آن (فهي اذن كمال للجسم ) است وبالاخره هر جسمي را آثار خاصي است ودرهريك مبداء خاصي است كه منشاء آن آثاراست وآن مبادي قوتي هستند تعلق به اجسام وخود اجسام نباشند وآن نفس است وكلمه نفس نام براي آن قوت است وبدين ترتيب صدرالدين نفس راجسمانيه الحدوث مي داند ولكن ماده آن كه همان افاضات علويه بر مراد سفليه باشد از ناحيه بالا وعلويات ودر نتيجه فيوضات الهي است ومعني كينونت سابقه نفس بربدن همين است نه آنكه نفوس ناطقه انساني ابتداء كنيونت مجرد باشد چنانكه ديگران مي گويند نفس انسان را به نشإت است اول  نشات صور حسي طبيعيه ومظهر آن حواس خمس ظاهر ه است كه دنيا هم گويند. 
نشات دوم  اشباح وصور غائيه از حواس است .مظهر آن حواس باطنه است كه عالم غيب وآخرت هم گويند. 
نشات سوم عقليه است كه دار مقربين ودارعقل ومعقول است ومظهر آن قوت عاقله است . نفس در نشات اول خالي از علم تصوريه وتصديقيه است واولين علم اواست بذات خود ودرابتداء جنيني ودرمرحله طفوليت بدرجه حيواني ميرسدوبعدازكمال وبلوغ بدرجه انساني وكمال خود مي رسد واين هنوز اولين نشات ناطقه است .
بعداز مرتبت عقل هيولاني ـ كه فاقد تمام صور وتصورات است به مرحله بالملكه مي رسد كه بعضي از صور را دريافته واين مرحله اولين علم بذات خوداست وبعد از طي مراحل كمال به مرتبت فعليت وعقل بالفعل ميرسد وبعداز آن بمرتبت عقل بالمستفاد كه مرتبت كمال ممكن اواست مي رسد . خلاصه كلام آنكه صدرالدين نفس را به تقسيم اوليه به سه قسمت كرده است. ۱ـ نفس نباتي  ( وهي كمال اول لجسم طبيعي آلي من جهة ما يتولد و يربو ويتغذي )        
۲ـ نفس حيواني  ( وهي كمال اول لجسم طبيعي آلي من جهة ما يدرك الجزئيات ويتحرك بالاراده)             
۳ـ نفس انساني (وهي كمال اول لجسم طبيعي آلي من جهة ما يدرك الامور الكليه ويفعل الفاعيل الكائنه بالاختيار الفكري والاستنباط بالرأي ) 
رازي مي گويد: افلاطون معتقد بودكه درانسان سه نفس است يكي را نفس ناطقه والهيه ديگري را نفس غضبيه 
وحيرانيه وسه ديگر را نفس نباتيه وناميه وشهوانيه نامند. 
خواجه طوسي گويد : قواي نفس سه است يكي قوت نفس ناطقه كه آنرا نفس ملكي خوانند ديگر را قوت غضبي كه آنرا نفس حسي خوانند و سه ديگر قوت شهواني كه آنرا نفس بهيمي خوانند. 
شيخ الرئيس نيز در تعريف نفس گويد : (كمال اول لجسم طبيعي آلي ) درنبات باضافه (من جهة ما يتولد ويربو ويتغذي ) ودر نفس حيواني ( من جهة ما يد رك الجزئيات ويتحرك بالاراده) 
شيخ اشراق نفس را جسمانيه الحدوث وروحانيه البقاءمي داند.
ناصر خسرو گويد: نفس جوهري است بسيط وروحاني وزنده بذات ودانا است بقوت وفاعل بطبع واو صورتي است از صورتها عقل فعال  
پاره اي  از تركيبات نفس درمعني فلسفي وعرفاني
نفس اعلي : نفس اعلي كه آنرا اسرافيل نام است وكار وي روح دميدن است وروان دادن دراجسام
نفس اماره : مراد نفوسي پست اند كه تابع هواء وهوسي بوده وبرحسب دستورات مهلكه انسان را وادار به كارهاي زشت مي كند وبالاخره روح انساني را به اعتبار غلبه حيوانيت نفس اماره گويند( ان النفس لاماره بالسوء) 
نفس الامر : كلمه نفس الامر يعني حد ذات هر شي ء وبعضي گفته اند مراد مرتبه عقل فعال است وعقل اول ونفس كليه را نيز نفس الامر نامند وعالم امر يعني عالمي كه روح وحقيقت عالم اجسام است نفس الامر گويند . 
نفس بهيمي: مراد قوت شهواني ونفس شهواني است . 
نفس رحماني: صدرالدين گويد : همان طور كه نفس انساني موجب پيدايش اصوات والفاظ مختلف به اشكال وهيآت خاص بوده ومنشإ آن همان ۲۸ حرف اصلي است موجودات عالم با خواص واطوار وانحاء مختلف خود از عالم غيب الغيوب به واسطه فيض حق به اطوار واشكال وهيات مختلف درآمده است وبنابراين مراد از نفس رحماني فيض وجودي حق تعالي است  كه تمام ممكنات مراتب يقينات فيض اند وجواهر عاليه عبارت از حروف عاليه اند كه بلا واسطه صادراز نفس رحماني اند كه آنها كلمات الله التامات هم گويند . عرفا مرتبه تفضيل اسماء وصفات الهي را نفس رحماني نامند. 
نفس زكيه : مراد نفوس اولياءالله است .
نفس سبعي: مراد قوت غضبيه است. 
نفس سماوي: مرادنفس فلكي است . 
نفس عاقله : مراد نفس ناطقه است ونفس عاقله رادراشخاص مردم دوقوت است يكي نظري نامش عقل نظري است كه بدان اشخاص دانا وآگه باشند وديگر قوت عملي ،نام وى عقل عملي است كه اشخاص مردم بدين قوت كارهاي عقلي كنند از صنايع گونه گونه . 
نفس غاذيه: مراد قوت تغذيه وبالاخره نفس نباتي است . 
نفس قدسي : نفس رادرمرتبه ملكه استحضار جميع آنچه براي آن ممكن است بدرجه يقين نفس قدسي مي گويند وآن آخرين مرتبت كمال حدس است . نفوس انبياء واولياء ونوابغ روزگار كه قبل از آموختن تمام اشياء وحقايق را به قوه حدس در مي يابند نفوس قدسيه مي نامند. 
اما نفس قدسي نفس پيغمبران بزرگ بودكه به  حدس پيوندند عالم فرشتگان بي معلم وكتاب معقولات بداند. 
نفس كلي : نفس مدبر عرش را نفس كليه گويند . 
نفس لوامه: اين اصطلاح مذهبي است كه عرفا وفلاسفه اسلام به كاردارند . نفس انسان رادر مقام تلالوء نور قلب از غيب براي اظهار كمال آن وادراك قوت عاقله به وخامت عاقبت وفساد اخوال آن نفس لوامه گويند از جهت لوم وسرزنش بر افعال خودو اين مرتبت مقدمه براي ظهور مرتبت قلب است كه هر گاه نور قلبي ظاهر شود وغالب شود وسلطنت آن بر قواي حيوانيه آشكار گردد يعني تسلط پيداكند ونفس مطمئن شود نفس مطمئنه گويند. 
نفس مطمئنه : نفس ناطقه رابه عبارات مختلف اماره ولوامه ومطمئنه گويند وبه اعتبارآنكه متجلي به فضائل وخالي از رذائ ل بوده وبا مقتضيات شهوات اندر معارضه افتد مطمئنه گويند . نفس مطمئنه تارك هواي نفساني ولذات فانيه دنيا است وراضيه ومرضيه است به آنچه خدا خواهد كه فرمود 
( ياايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه ). 
نفس ملكي : نفوس فرشتگان واهل عصمت راكه از هواهاي نفساني وسواس شيطاني در امان اند گويند ونفوس اولياء الله راكه مرتبه علم وعمل به كمال ممكن خود رسيده اند نفوس ملكيه ونفوس مطمئنه نامند. 
عزت نفس
محمد اسدي گرما رودي مي گويد: 
عزت نفس درمقابل عقده حقارت است ،احساس ذلت وزبوني باعث سركوفتگي شده واز نشاط لازم براي ادامه كار جلوگيري مي كند. درزندگي معلم اين مساله خيلي مطرح است ،زيرا از طرفي زحمات بيشماري را تحمل 
مي كند وازطرف ديگر محروميتهاي بسياري رابايد بپذيرد ،وچه بسا افرادي كه درحد شاگردي برخي از معلمين هم نباشند برآنها فخر فروخته واز شئون مادي برتر بهره مند باشند . دراين صورت اگرمعلم عزت نفس نداشته باشد وقدر كار خود را نداند ممكن است خود را باخته وبه تملق وچاپلوسي بپردازد. ولي معلم دارنده عزت نفس براي كارخود ارزشي قائل بوده ومي داند كه با افكار وانديشه انسانها سروكار دارد وهيچ لذت ومقامي با لذت ومقام تعليم وتعلم برابري نيمكند ،لذا خودراكوچك نمي شمارد وحسرت موقعيت ديگران را نمي برد وبا ديگري به كار خود ادامه ميدهد .گويند شيخ جعفر عرب، معاصر ناصرالدين شاه بود ،شبي ضمن تحقيق ومطالعه به كشف مطلبي جديد دست مي يابد واز فرط لذت وشادي بلند باخود سخن مي گويد كه اين ناصرالدين شاه كجائي كه درتمام عمراين چنين لذتي را نبرده اي . جاسوسان به شاه خبر مي رسانند وشاه از شيخ جويا مي شود كه آن چه لذتي بوده است .شيخ درجواب مي گويد آن لذت براي شما قابل درك نيست ولذا نمي توانم برايت توضيح دهم . اين غزت نفس عالم ومعلم است كه ارزش كارخودرااز حكومت وسلطنت بالاتر مي بيندولذااز ادامه كار خسته نمي شود . براي ايجاد عزت نفس بايد به مطالعه وتفكر پرداخت ودر ذهن خود اين امر را تجزيه نمودكه وجه تميز انسان تفكر وانديشه اوست ومعلم بااين نيرو سروكار دارد . واگرديگران به آن توجه ندارند نقص آنهاست ونقص ونارسائي ديگران نبايد باعث تغيير جهت و  دگرگوني افكار ماشود. 
نفس ، موضوع زندگي
محمد اسدي گرمارودي مي گويد: براي هر علمي موضوعي است كه درآن علم ازآن موضوع بحث مي كنند. مثلا درعلم طب از بيماري وصحت بدن بحث مي كنند،سپس موضوع علم طب بيماري وصحت بدن است . موضوع علم اخلاق ،نفس انساني است . بعبارت ديگر به علت وجود نفس است كه علم اخلاق مطرح ميشود . درجمادات ونباتات  خلق و خلق يكي است . گرگ وسگ هم از نظر خلقت سگ وگرگ آفريده شده اند وهم از نظر خوي ومنش گرگ وسگ هستند ولي انسانها از نظر آ فرينش انسان آفريده شده اند ‚اما ميتوانند خوي حيواني داشته ويا فرشته صفت باشند . خلق وخلق درانسانها هم مي تواند يكي باشد وهم مي تواند يكي نباشد .يعني ممكن است  فردي كه انسان آفريده شده است داراي خلق سگ ويا گرگ بوده ويا داراي خوي فرشتگان باشد.
علت اين امر درانسانها وجود نفس انساني است .
حضرت علي (ع) مي فرمايد: حسن الخلق للنفس وحسن الخلق للبدن . 
ترجمه: نيكوئي خلق براي نفس ونيكوئي خلق براي بدن است .
زشتي ويا زيبائي خلق دررابطه با وجود نفس پيش مي آيد . به علت وجود نفس اختيار مطرح مي شود ودراثر اختياراست كه انسانها به عالي ترين درجه انساني صعودنموده ويا به پست ترين درجه حيواني سقوط مينمايد . وبه علت داشتن اين خاصيت علم اخلاق واقعيت مي يابد . پس علم اخلاق دررابطه با نفس انساني است وعهده دار رشد وكمال بخشي از آن است . علم اخلاق مي خواهد نفس انساني را به كمال ممكن آن برساند . عوامل سقوط دهنده نفس را شناسايي كرده وراه كنارزدن آنهارانشان دهد وعوامل صعود دهنده نفس را معرفي  نموده وراه ايجاد آنهارا بشناساند. هركسي ميداند كه انسانها مي توانند صفات وحالات گوناگوني پيدا كننديا به گونه اي رشد يابند كه جز شكم وشهوت چيز ديگري براي آنها مطرح نباشد ويا به آنجا رسندكه جز خدا نبينند. بروزونمود اين حالات درزندگي انساني امري محسوس ومشهوداست .وبراين اساس علماي اخلاق زندگي انساني را به سه مرحله تقسيم ميكنند:
(۱ـ زندگي حيواني)
دراين مرحله انسانها چون حيوان ارضاي غرايز وتامين خواسته هاي شهواني را خواهانند . زندگي ابتدائي هرانسان ازاين مرحله شروع مي شود . دوران كودكي ، دوران حكومت غرايزاست . لذا بين كساني كه جز ارضاي غرايز را نمي بينند وحيوانات تفاوتي نمي توان قائل شد واگر بنا شود انسانها فقط دراين مرحله بمانند حياني بيش نخواهند بود . اگر زندگي به اين گونه باشد كه فقط خور وخواب مطرح بوده وبراي رشد جسم وارضاي 
خواسته هاي شخصي از هر طريق و وسيله اي استفاده شود .اين زندگي ، زندگي حيواني است .

(۲ـزندگي اجتماعي)
درمرحله زندگي اجتماعي ، آزادي بي قيد وشرط زندگي حيواني وجوددارد، هر انساني دراين مرحله مجبور مي شود پاره اي از قوانين ومقررات را پذيرفته وبراي خود محدوديتي قائل باشد.
رعايت حقوق ديگران وپذيرش محدوديت ، براي زندگي بهتراست افراد دراين مرحله حقوق ديگران رارعايت مي كنند تاحقوق آنها رعايت شود . دست تعدي به ديگران دراز نمي كنند تا دست تعدي به سوي آنها دراز نشود. اين مرحله اززندگي برمبناي سودجوئي وحب ذات بروز مي نمايد . زيرا هدف زندگي بهتر وراحت تر براي خوداست .

(۳ـ زندگي انساني)
درزندگي انساني مرحله عالي تري ازدومرحله ذكر شده  مي يابيم . انسانها ميتوانندبه مرحله اي برسند كه ايثارگر باشندو ديگران را برخود مقدم دارند ، بدون توقع خدمت كنند ، از آن جهت گا م برنميدارند كه براي آنهابرداشته شود . بلكه از باب لطف وعنايت ومحبت خدمت مي كنند .اين مرحله مخصوص انسانهاست ، دومرحله اولين رادرحيوانات هم مشاهد ه مي كنيم .
عموم حيوانات درزندگي حيواني با انسانها مشترك هستندودرمرحله زندگي اجتماعي هم حيواناتي چون مورچگان وزنبورعسل با انسانها مشترك اند . فقط زندگي انساني است كه مخصوص انسانهاست . انسان موجودي است داراي استعداد وزمينه مخصوص بخود .مي تواند به گونه اي زندگي كندكه چون يك حيوان باشد ويا درمرحله اي قرار گيرد كه تمامي خصوصيات أرزنده انساني ازاو ظاهر شود .علت و ريشه اين خصوصيت وجود نفس انساني است . چون انسان داراي اين جنبه است مي تواند اين حالات را پيدانمايد . بعبارت ديگر علت وجوداستعداد حالات گوناگون درانسان وجود نفس انساني است . 

نفس چيست؟
محمد اسدي گرمارودي مي گويد : نفس جوهري است كه به جسم تعلق مي گيردوبه واسطه آلات جسماني افعال خودرا انجام مي دهد ونفس انساني جوهري است كه به جسم طبيعي آلي تعلق گرفته وبه واسطه آلات جسماني تعقل كليات مي كند.
خواجه نصيرالدين طوسي درتعريف چنين مي گويند : نفس انساني جوهري بسيط است كه از شأن او بود ادراك معقولات به ذات خويش . وتدبير وتصرف دراين بدن محسوس كه بيشتر مردم آن را انسان مي گويند به توسط قوي وآلات وآن جوهر نه جسم است ونه جسماني ونه محسوس به يكي از حواس. 
ملاصدرا درمعرفي نفس اينگونه بيان مي دارند : مواد طبيعيه اول اثري از آثار حيات راكه قبول مي كند حيات تغذيه ونشو ونما وتوليد است . سپس حيات حس وحركت است وبعد حيات علم وتميز مي باشد . براي هر يك از اين انواع حيات صورت كمالي است كه به واسطه آن صورت كماليه آثار حيات برآن نوع فيضان مي كند وآن صورت را نفس گويند . وداراي سه مرتبه مي باشد . پست ترين آنها نفس نباتي ومتوسط آنها نفس حيواني واشرف آنها نفس ناطقه است . 

اثبات وجودنفس 
محمد اسدي گرمارودي مي گويد : گفتيم نفس انساني غيراز جسم وى است وجوهري بسيط است كه تدبير وتصرف دربدن دارد. اين ادعا به اثبات نياز دارد.
ذيلاً بااستفاده واقتباس ازكتب شفاءوالتنبيهات والاشارات بوعلي واسفار ملاصدرا چند دليل ارائه مي شود.
۱ـ انسان حركت ارادي دارد براين اين حركت محرك لازم است . جسم ومزاج جسمي نمي تواندمحرك حركت ارادي باشد زيراجسميت دراجسام فاقد حركت ارادي چون جماد ونبات هم وجوددارد .ومزاج جسمي دربيساري موارد مانع حركت است . طبق قانون (علت شي نمي تواند مانع شيء باشد) اگر مزاج سبب سكون شده باشد . ديگر محرك نمي تواند باشد.
۲ـ انسان داراي ادراك است . مفاهيم كلي وصور جزئي رادرمي يابد . مبداء اين امور چيست ؟ جسم نمي تواند باشد زيرا جسميت دراجسام ديگر هم وجود دارد ولي درك درآنها نيست .اگر ذات چنين نيست مزاج جسم هم نمي تواند مبداء ادراك بشري باشد ،چون مزاج از كيفيات لمسي است . كيفيت مشابه با مزاج جسم به علت موافقت وهمانندي وشباهت در طبيعت ازآن متاثر نمي شود واگر كيفيت متضاد باشد مزاج رااز بين برده وعامل انفعالي باقي نمي ماند تا ادراكي حاصل شود. 
از دلائل فوق الذكر مي توان چنين نتيجه گرفت كه مطالعه درآثار وافعال انساني وجود مبدئي غير ازجسميت ومزاج جسم را ثابت مي نمايد كه آنرا نفس مي ناميم . مطالب فوق را با مثالي ساده تر مي توان بيان داشت . اگردوگلدان از نظر جنسي وخاك يكسان باشند ودرمكان واحد با شرايط كاملا يكساني واقع شوند . يكي داراي گل رز بوده وديگري شاخه خشكيده اي رادربر داشته باشد ، بادادن آب وغذاي يكسان از يكي آثاري چون رويش برگ ودادن گل مشاهده مي شودوازديگري اين آثار به چشم نمي خورد . مشاهده اين حالات خوددليل وجود مبدئي درگل رز بنام حيات است كه شاخه خشكيده فاقد آن است . آثار انساني از قبيل حركت ارادي وتعقل چون گلي است كه از گلدان وجودانسان آشكار مي شودوخود دليل وجود مبدئي درانسان است كه در اجسام ديگر . آن مبداء وجود ندارد وآنرا نفس مي نامند.
  • بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

فیلسوفان معتقدند: خداوندی که عزیز است و بزرگ، به پیامبرانش وحی نمود که به مردم و امت خود بگویند: وجود هستی خویش را بشناسید و چون از نفس خود با خبر شدید، از خیلی احوال آگاه خواهید شد.
همانطورکه پیامبر ما فرموده: کسی که خود را بشناسد خدای خویش را نیز خواهد شناخت، که این سخنی است کوتاه ولی بامعانی زیاد.
هر کس که خود را نشناسد چگونه می تواند در احوال موجودات دیگر شناخت پیدا کند؟ چنین کسی از شمار حیوانات است و حتی بدتر از حیوانات. زیرا چنین شخصی را قدرت درک و تشخیص خوب و بد نیست ولی حیوانات را چرا
پس اگر درست اندیشه کنیم می بینیم که در پس این سخن کوتاه، معانی ژرف و پرمعنایی می باشد و هر کس که از خودآگاهی کامل پیدا کرد و در شناخت خود موفق شد، پس او زنده است و اگر هم بمیرد، پس به فرمان خداوند بزرگ دگر بارزنده خواهد شد (قیامت) و درک دقیق تری از آفرینش خود پیدا خواهد کرد و یقینش کامل خواهد شد.
انسان خواهد دانست که بر ۴ اصل استوار است که هر کدام از آن اصول نباشد از راه راست منحرف خواهد شد.
در وجود آدمی، سه نیرو وجود دارد ؛ یکی عقل است و سخن و جایگاهش سر انسان با همراهی دل می باشد و دوم خشم است که جایگاهش دل می باشد و سوم آرزو که جایگاهش دل می باشد و سوم آرزو که جایش جگر می باشد.
این سه قسم هر کدام مکان خاصی دارد هر چند که مربوط به یک انسان می باشد.
سخن در این مطلب بسیار است که اگر وارد آن شویم ، کار به درازا می کشد و از بحث خارج می شویم پس به مسئله مهم مشغول شدم تا به هدفم برسم. 
در خصوص قدرت خرد و سخن که جایگاهش سر می باشد به ۳ قسمت ، یکی توهم که اولین درجه که بشود همه چیز را دید و شنید و دومین قسمت آنکه بتواند مسائل را تمیز بدهد و نفس خود را پاک نگاه دارد که در این صورت خوب از بد و درست از نادرست و شدنی را از ناشدنی می تواند تشخیص بدهد.
و سوم آنکه هر چه بشود دید قابل درک می باشد. (که البته از نظر من اینجا جای تأمل است)
 از این معیارها می توان فهیمد که اعتدال در هر چیز بهتر است، پس اگر بتوانی بر نفست پیروز شوی موفق خواهی بود. هنگامی که بتوانی بر مرکب نفس سوار شوی، عقل است که حاکم بدن می شود و برای هر کاری می توانی به آن رجوع کنی.
در صورتی که این ۳ دستگاه هماهنگی داشته باشد یعنی از دیدن تا ادراک و تمیز دادن مسائل همکاری مشاهده گردد به آن نفس ناطقه گویند زیرا شخص توانسته بر هوی و هوس خود غالب آید و اما نفس خشم گیرنده که باعث بی آبرویی و پستی انسان 
می شود و اگر انسان به آن ظلم کند او همیشه در کمین انتقام است. پس باید هوشیار بود.
و اما نفس آرزو که خواهش است و تمناو خصوصیاتش دوستی با غذا و شراب و دیگر لذتها می باشد.
پس باید بدانیم بهترین آنها نفس ناطقه می باشد که حاکم است و چیره. شکننده کامها و هوسها که باید راه و روش را پیش بگیرد . سخت و قوی که نه از خود ضعف نشان دهد نه چنان خشمگین باشد.
بنابراین خشم لشکر این حاکم است . چنان مرزهای این حاکم قوی و محکم می باشد که دشمنان از آن می گریزند. (شیاطین)
منظور انسانی است که آنچنان بر روی نفس خود کار کرده که هیچ هوی و هوسی او را از پا در نمی آورد و روح در قبالش سالم می ماند.
باید که قوای او آماده و مجهز مبارزه باشد تا آرزو را به زیردستی بگیرند و باید که از پادشاه و لشکر بترسد تا فرمانبردار باشد.
هر کس را که این قوا کامل باشد عقل سلیم است و روز به روز بر فضل و عقل او افزوده می شود.
پس اگر بر آدمی یکی از این نیروهابر دیگری غلبه کند، ضعف و خللی در کارش به وجود خواهد آمد و اگر یکی از این نیروها بر انسان غلبه نماید او را تبدیل به حیوانی می کند. به همین دلیل مردم را خداوندی که یادش عزیز و ارجمند است دو نعمت علم و عمل داده که ناگزیر از حیوانات جداست و اگر آنگونه به غرایزش عمل نماید به عذاب می رسد.
هر کس که بر این مطالب وقوف یافت، بر او واجب است که جسم خود را با دوراندیشی به راهی ببرد که هر چه نیکوتر و ستوده تر باشد و از هر راهی که بد است دوری نماید.

عتیقه زیرخاکی گنج