• بازدید : 87 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

(ابوبکر و عباس بن عبد المطلب در زمانى که پیامبر اکرم (ص) مریض بود،به مجلسى از انصار وارد
شدند،در حالیکه انصار گریه مى کردند،ابوبکر وعباس به انصار گفتند:چرا گریه میکنید؟آنان پاسخ
دادند که اخلاق نیکوى پیامبر را متذکر شده ایم.آن دو نفر پیش پیامبر رفته و قضیه را بآن حضرت اطلاع
دادند.پیامبر اکرم برخاست در حالیکه با کناره لباس بردى سرش رابسته بود،بیرون آمد و بالاى منبر
رفت و این آخرین منبر آن حضرت بود،ستایش و ثناى خداوندى را بجاى آورد و سپس فرمود:من
درباره انصار بشماتوصیه به خیر مى کنم،زیرا آنان انبوهى از حامیان من هستند و جایگاه امانات من،آنان
آنچه را که بر عهده داشتند بجاى آورده اند و آنچه که در آینده بعهده آنان خواهد بود،باقى مانده
است،از نیکوکار آنان بپذیرید و از گنهکارشان اغماض نمائید) البته روشن است که مقصود پیامبر اکرم
(ص) اسقاط تکلیف و دستورات اسلامى از انصار نبوده است،بلکه منظور آن حضرت معامله نیکو در
برابر تلاش و فداکاریهائى بود که انصار در راه پیشبرد اسلام انجام داده بودند.
اما تفسیر جمله امیر المؤمنین علیه السلام چنین است که اگر امامت وزمامدارى براى انصار جائز
بود،احتیاجى به توصیه نداشتند،زیرا خود درراس حکومت قرار میگرفتند و دیگران در شعاع حکومت
آنان احتیاج به توصیه داشتند.
ثم قال فماذا قالت قریش؟قالوا احتجت بانها شجرة الرسول صلى الله علیه و آله و سلم.فقال علیه
السلام:احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة (سپس فرمود:قریش چه گفت؟بآنحضرت گفتند:قریش احتجاج
۲
واستدلال باین کرد که آنان شاخه هائى از درخت پیامبرند.حضرت فرمود: قریش به درخت احتجاج
کردند و میوه آنرا ضایع و تباه نمودند) .
ابن ابى الحدید میگوید:امثال این کلام (قریش احتجاج به درخت کردندو میوه آنرا ضایع و تباه
نمودند) از امیر المؤمنین (ع) تکرار شده است.و شبیه باین مضمون در سخنى از عباس به ابو بکر آمده
و اما اینکه میگویى: ما درخت پیامبریم،شما همسایگان آن درختید و ما شاخه هاى آن »: است که میگوید
« ( میباشیم. ( ۱
غایت و هدف از درخت میوه آن است
میتوان گفت:امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام هم میوه درخت مکتب اسلام بود و هم میوه
ممتاز قبیله بزرگ قریش.هیچکس در شایستگى امیر المؤمنین علیه السلام به اینکه او عالیترین محصول
مکتب اسلام بود،نمى تواند تردیدى داشته باشد.او بدرجه اى از فضیلت و شایستگى رسیده بودکه
اندیشه اش تجسمى از اسلام بود و کردارش عینیت اسلام را نشان مى دادو گفتارش در هر مقوله اى که
بود قانونى از اسلام را بیان مى کرد.و این یک توجه فوق العاده منطقى است که گفته شده است:براى
اثبات جهانى وجاودانى بودن دین اسلام و اینکه اسلام میتواند پاسخگوى همه مسائل بشرى بوده
باشد،بهترین دلیل شخصیت على بن ابیطالب (ع) است که ساخته شده این مکتب انسانى است.آیا
محصولى عالى تر از این شخصیت،براى اسلام مى توان تصور نمود؟!و اما از جهت نسب او از فرزندان
هاشم و پسر بزرگمردى که از مؤثرترین حامیان بنیان گذار اسلام،یعنى ابوطالب (ع) بود که با
گرفتارى به فقر مالى (آنچنانکه تواریخ مى نویسند) با شخصیت ترین فرد در آنروز بود که شیخ الاباطح
نامیده مى شد.او پسر عموى پیامبر اسلام بود که همسر یگانه دختر او فاطمه (ع) و او را به برادرى
خویش پذیرفته بود.درست است که امیر المؤمنین بجهت داشتن عظمت هاى بیشمار انسانى بالاتر از آن
بود که شخصیت خود را با نژاد و نسب به رخ جامعه بکشد،ولى این یک واقعیت انکارناپذیر بود که او
در سلسله بهترین فرزندان آدم (ع) است که در زیارت فرزندنازنینش حسین بن على علیهما السلام
مى خوانیم:
اشهد انک کنت نورا فى الاصلاب الشامخۀ و الارحام المطهرة(گواهى میدهم به اینکه وجود تو از
فرزند على و فاطمه (ع) نورى بود در پشت پدران با عظمت و ارحام طاهره) .
بنابر این،استدلال امیر المؤمنین علیه السلام باینکه عین همان احتجاجى که قریش به انصار نمودند،و
آنانرا ساکت کردند،من به قریش دارم،زیرااگر قرابت و خویشاوندى آنان با پیامبر اسلام عامل
۳
شایستگى امامت و زمامدارى بوده باشد،قرابت و خویشاوندى من بسیار نزدیکتر بوده و من مانند
میوه اى که محصول درخت پیامبر است هم از جهت معنى و هم از بعد طبیعى شایسته تربه مدعاى آنان
(امامت) هستم.در داستان و ماجراى سقیفه بنى ساعده کتابهاو مقالات و تحقیقات فراوانى تاکنون نوشته
شده است.و ما در این مبحث به تفصیلات آنها نمى پردازیم.فقط مطالبى را بطور مختصر از شرح ابن
ابى- الحدید که او هم از کتاب سقیفه تالیف ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهرى نقل مى کند،متذکر
جوهرى میگوید:احمد بن اسحق میگوید:احمد بن سیار از سعید بن کثیر بن عفیر انصارى »: مى شویم
چنین روایت مى کند که هنگامى که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از این دنیا رحلت فرمود،
انصار درسقیفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند:پیامبر از دنیا رفت سعد بن عباده به فرزندش قیس بن سعد
یا به بعضى از فرزندانش چنین گفت که من بجهت بیمارى که دارم نمیتوانم سخنم را به مردم بشنوانم،و
آنچه که من میگویم،با دقت بفهم وبمردم بگو.سعد سخنانى مى گفت و پسرش مى شنید و صداى خود
را بلند میکردتا انصار سخنان سعد را بشنوند.سخنان سعد پس از حمد و ثناى خداوندى چنین بود:شما
انصار آن سابقه دینى و فضیلت در اسلام که دارید،براى هیچیک از قبایل عرب نیست.پیامبر اکرم (ص)
ده سال و اندى در میان قوم خود بود و آنانرا به پرستش خداوندى و کنار زدن بت ها دعوت مى کرد،در
حالیکه از قوم او جز اندکى به وى ایمان نیاوردند.سوگند بخدا،آنان توانائى دفاع از پیامبر را نداشتند و
نمیتوانستند دین او را عزیز و دشمنانش را دفع نمایند تا اینکه خداوند درباره شما انصار بهترین فضیلت
را اراده فرمودو کرامت را بشما عنایت و شما را به دین خود اختصاص داد و ایمان به خداو رسول او و
عزیز نمودن دینش را نصیب شما ساخت و همچنین فضیلت جهادبا دشمنانش را بشما داد.شما انصار
شدیدترین مردم بر کسانى از خودتان بودید که از پیامبر تخلف کرد و شما سنگین ترین مبارزان دیگر
دشمنان پیامبربودید،تا اینکه همه مخالفان پیامبر چه از روى اختیار و چه از روى اکراه بر امر خدا گردن
نهادند و آنانکه دور از اسلام بودند،در حالیکه محقر وپست شده بودند،مطیع گشتند.تا اینکه خداوند
وعده خود را بر پیامبراکرم عملى فرمود و قوم عرب نزدیک شمشیرهاى شما قرار گرفتند.سپس خداوند
متعال پیامبر را از این دنیا گرفت در حالیکه پیامبر از شما راضى و خشنودو چشمش بشما روشن
بود،پس اکنون دست خود را با امر زمامدارى محکم سازید،زیرا شما شایسته ترین مردم به این امر
میباشید در این هنگام همه انصار پاسخ مثبت به سعد داده و گفتند:راى صحیح همین است و تو موفق در
راى هستى و گفتار تو درست است و ما از دستور تو تجاوز نمى کنیم و این امر (زمامدارى) را بر تو
واگذار مى کنیم و تو براى ما قانع کننده و براى مؤمنین صالح مورد رضایت هستى.
سپس سخنانى میان انصار بمیان آمد و گفتند:اگر مهاجرین قریش گفتند:ما مهاجر و یاران اولى و عشیره
و اولیاى پیامبریم،پس چرا شماانصار با ما در مسئله خلافت پس از پیامبر نزاع مى کنید چه خواهید
گفت؟
۴
انصار گفتند:در این صورت خواهیم گفت:امیرى از ما انصار وامیرى از شما مهاجرین براى خلافت
انتخاب شود و ما به غیر این کار هرگزرضایت نمیدهیم،زیرا در پناه دادن به پیامبر و مسلمانان و پیروزى
اسلام همان عمل را کرده ایم که مهاجرین.و در کتاب خداوندى حقى که براى آنان آمده است،براى ما
نیز آمده است،مهاجرین هیچ فضیلتى براى خود نخواهندشمرد مگر اینکه ما هم مثل آنرا خواهیم شمرد
. (۲) « و ما نمیخواهیم بر آنان تقدم داشته باشیم،لذا امیرى از ما و امیرى از آنان باید انتخاب شود
خبر اجتماع انصار در سقیفه بنى ساعده به عمر بن الخطاب رسید،اورهسپار منزل پیامبر شد و ابو بکر را »
در خانه دید و على بن ابیطالب (ع) مشغول تجهیز جنازه پیامبر بود.کسى که خبر اجتماع انصار را در
سقیفه به عمر آورده بود،معن بن عدى بوده است.معن دست عمر را گرفت،عمر گفت:من کاردارم.معن
گفت:باید برخیزى و عمر با معن برخاست.
معن گفت:جمعى از انصار در سقیفه بنى ساعده گرد هم آمده اند وسعد بن عباده در میان آنان است و
انصار دور او میگردند و او را به خلافت شایسته میدانند و در آنجا عده اى از اشراف انصار هم جمع
شده اند،بیم آشوب و فتنه میرود،حال ببین چه فکر میکنى؟این داستان را به برادرانت مهاجرین بگو و
براى خود راهى را انتخاب کنید،زیرا من مى بینم در این ساعت در فتنه باز شده است،مگر اینکه خدا این
در فتنه را ببندد.عمر از این حادثه شدیداناراحت شد و نزد ابو بکر رفت و از دست او گرفت و به او
گفت:برخیز. ابو بکر گفت:کجا برویم پیش از آنکه پیامبر را دفن کنیم؟من حالا نمیتوانم به پیشنهاد تو
عمل کنم،من مشغولم.عمر گفت حتما باید برخیزى و انشاء الله بزودى برمیگردیم.ابو بکر با عمر
برخاستند و عمر قضیه سقیفه را به ابوبکربازگو کرد و وى شدیدا ناراحت شد.هر دو با سرعت بیرون
آمده و روانه سقیفه بنى ساعده گشتند.در آنجا مردانى از اشراف انصار جمع شده بودندو سعد بن عباده
در حال بیمارى در میان آنان بود،عمر خواست سخن بگویدو براى ابو بکر آماده کند،عمر گفت:من بیم
آنرا داشتم که ابو بکر در سخن گفتن مقدارى کوتاهى کند.وقتى که عمر در سخن گفتن شتابزدگى
نمود وجملات منفى را تکرار کرد،ابو بکر او را ساکت نمود و گفت:آرام باش،و سخن را دریاب و
سپس بگو.سپس ابو بکر رشته سخن را بدست گرفت واول شهادتین را گفت و کلامش را باین ترتیب
شروع کرد:خداوند متعال که سپاسش بزرگ است محمد (ص) را براى هدایت مردم و بر پا داشتن
دین حق مبعوث کرد و او مردم را به اسلام دعوت نمود.خداوند دلها و پیشانى هاى ما را گرفت و به
اطاعت از پیامبر وادار ساخت.و ما گروه مسلمانان مهاجراولین مردم بودیم که اسلام را پذیرفتیم و مردم
در این راه پیرو ما گشتند.وما خویشاوندان پیامبر و از نظر نسب متوسطترین عرب هستیم،قبیله اى رادر
میان عرب نمیتوان یافت مگر اینکه نسل قریش در آن وارد شده است.وشما انصار خدائید و شما به
پیامبر یارى نمودید سپس شما وزراء پیامبر وبرادران ما در کتاب خدا و شرکاى ما در دین و هر خیرى
۵
هستید که ما در آن قرار گرفته ایم.شما محبوبترین و با کرامت ترین مردم براى ما و شایسته ترین مردم
براى رضا به قضاى خداوندى و تسلیم به آن فضیلتى هستید که خداوند متعال بر برادران مهاجرین شما
داده است.و شما شایسته ترین مردم بر حسادت نکردن به مهاجرین میباشید.شمائید آن مردمى که در
سختى ها دیگران را بر خودمقدم داشتید و شایسته ترین کسانى هستید که این دین بدست شما نشکند و
در هم و بر هم نگردد.و من شما را به بیعت به ابو عبیده و عمر دعوت میکنم،من براى خلافت هر دو
شخص را با صلاحیت و شایسته مى بینم.عمر و ابو عبیده ( ۳) گفتند:براى هیچ کس شایسته نیست که بالاتر
از تو باشد، تو رفیق پیغمبر در غار بودى و پیامبر ترا مامور نماز ساخت.پس تو شایسته ترین مردم به امر
ابو بکر برخاست و گفت: عمر و » گفتگو در میان مهاجرین و انصار زیاد شد و بالاخره «… خلافت هستى
ابو عبیده بهر یک از آن دو میتوانید بیعت کنید.آن دو گفتند:سوگندبخدا،ما این امر را نمى پذیریم و تو
بهترین مهاجرین هستى و یکى از دو نفردر غار و خلیفه رسول الله (ص) بر نماز هستى و نماز بهترین
دین است،دستت راباز کن تا ترا بیعت کنیم.وقتى که ابو بکر دستش را براى بیعت باز کرد،بشیر بن سعد
خزرجى که[از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت میورزید]از عمر و ابو عبیده جلوتر افتاد و به ابو
بکر بیعت کرد.حباب بن منذر فریادزد:سوگند بخدا،ترا باین بیعت مجبور نکرد مگر حسادت به پسر
عمویت(سعد بن عباده) بهمین ترتیب اسید بن حضیر هم که رئیس قبیله اوس بود از روى حسادت به
سعد بن عباده به ابو بکر بیعت کرد.با بیعت اسید به ابو بکر،همه قبیله اوس با وى بیعت کردند.سعد بن
عباده را که مریض بود برداشتند وبه خانه اش بردند و همان روز و بعد از آن از بیعت به ابو بکر امتناع
ورزید،عمر خواست سعد بن عباده را مجبور کند که به ابو بکر بیعت کند،به او گفته شد که باین کار
اقدام مکن،زیرا او بیعت به ابو بکر نمیکند اگرچه کشته شودو با کشته شدن او دودمانش کشته خواهند
شد و به دنبال از بین رفتن دودمان سعد قبیله خزرج کشته خواهد گشت و اگر قبیله خزرج بخواهد
بجنگد،قبیله اوس دوشادوش آنان خواهند جنگید و فسادى براه خواهد افتاد،لذا سعد رارها کردند،سعد
در نماز با آنان شرکت نمیکرد و در جمعیتشان شرکت نمیکردو مطابق داورى آنان عمل نمیکرد و اگر
سعد کمک پیدا میکرد،با آنان مى جنگید،روزگار سعد بدین منوال میگذشت تا ابو بکر از دنیا
رفت.روزى سعد عمر را در دوران خلافتش که سوار شتر بود و سعد بر اسبى سوار بود،ملاقات
کرد،عمر به سعد گفت: هیهات یا سعد! (اى سعد،تو دور از واقع مى اندیشى) سعد عین همین جمله را به
عمر برگرداند و سپس گفت:تو رفیق همان شخصى که با او رفیق دمساز هستى عمر گفت،بلى،من
سپس سعد گفت:سوگند بخدا،هیچکس دشمن تر از تو براى من همسایه نیست.عمر گفت:هر .« ( همانم ( ۴
کس که همسایگى مردى را نپذیرد از او جدا میگردد. سعد گفت:امیدوارم عرصه خلافت را بمدت
کوتاهى بر تو واگذار کنم ورهسپار همسایگى کسى شوم که براى من از تو و یاران تو محبوبتر است.
سعد اندك زمانى پس از آن به شام رفت و در حوران از دنیا رفت و بهیچ کس بیعت نکرد،نه به ابو بکر
۶
۵) جوهرى میگوید:و مردم دور ابو بکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در ) « و نه به عمر و نه به کسى دیگر
آنروز به ابو بکر بیعت کردند.شخصیت هاى بنى هاشم در خانه امیر المؤمنین (ع) جمع شده بودند و زبیر
هم با آنان بود و خود را مردى از بنى هاشم میدانست.و على بن ابیطالب (ع) بارها میگفت:زبیر همواره با
ما اهل بیت پیامبر بود،تا پسرش که بفعالیت افتاد،وى را از ما برگرداند.بنى امیه پیرامون عثمان را گرفتند
و بنى زهره حمایت از سعد و عبد الرحمن میکردند.عمر بهمراه ابو عبیده به سراغ آنان رفت و گفت: چه
شده است که شما دور هم جمع شده اید؟برخیزید و به ابو بکربیعت کنید،زیرا مردم و انصار به او بیعت
کردند.
عثمان و کسانیکه با او بودند و سعد و عبد الرحمن و کسانیکه با آن دوبودند،برخاستند و با ابو بکر بیعت
نمودند.عمر با گروهى که اسید بن حضیرو سلمۀ بن اسلم با آنها بودند بسوى خانه فاطمه (ع) رفتند،عمر
به آنانکه درخانه فاطمه (ع) بودند،گفت:بروید و به ابو بکر بیعت کنید،آنان امتناع ورزیدند،زبیر با
شمشیرش به عمر و یارانش متعرض شد.عمر گفت: بگیریدسگ را!سلمۀ بن اسلم به زبیر پرید و شمشیر
را از دست او گرفت و آن رابه دیوار زد، سپس عمر زبیر و على (ع) و کسانى را از بنى هاشم که با آنان
بودند،با خود برداشته و براه افتادند و امیر المؤمنین مى فرمود:من بنده خداهستم و من برادر رسول
خدایم،وقتى که به ابو بکر وارد شدند،به على گفته شد:به ابو بکر بیعت کن،على فرمود:من به
خلافت شایسته تر از شما هستم ومن بشما بیعت نمیکنم و شما سزاوارترید که به من بیعت کنید،شما
خلافت رااز انصار باین دلیل گرفتید که با پیامبر خویشاوندى دارید و آنان فرماندهى وامیرى را بر شما
تسلیم نمودند.و من عین همان دلیل را در حق خود براى شمامیآورم.اگر از خدا درباره خودتان
مى ترسید،بما انصاف بدهید و همان امر را که انصار از شما پذیرفتند،براى ما بپذیرید و در غیر
اینصورت،ستمکارخواهید بود با اینکه مى دانید.عمر گفت تو رها نخواهى گشت مگر اینکه
بیعت کنى.على فرمود:اى عمر،امروز شیرى براى ابو بکر بدوش،قسمتى هم ازآن شیر براى تست.امروز
براى بیعت باو بمردم سخت بگیر تا فردا خلافت را بر تو واگذار کند.سوگند بخدا،سخنت را نمى پذیرم و
با او بیعت نمیکنم.ابو بکر به على گفت:اگر با من بیعت نمیکنى، ترا مجبور نمیکنم.ابو عبیده گفت:اى
ابو الحسن،تو جوانى،و اینان کهنسالان قوم تو هستند و تو مانندآنان تجربه و شناخت امور را ندارى و
من نمى بینم مگر اینکه ابو بکر براى خلافت از تو قوى تر است و تحمل و ورود او به این امر بیشتر از
تست.امر خلافت را باو تسلیم کن و رضایت بده و اگر تو زنده بمانى و عمرت طولانى باشدتو براى این
امر شایسته تر و با نظر به فضیلت و خویشاوندى تو با پیامبر و سوابق و جهادى که کرده اى لایق ترى.
  • بازدید : 45 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در اين خطبه ، سخن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش آدم ( ع ) است . 
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند . خداوندى ، كه انديشه‏هاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند . خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد . آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخره‏هاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت . 
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او ، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزه‏اى و ، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزه‏اى پاك باشد كه از ذات او ، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است . 
هركس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف كند ، او را به چيزى مقرون ساخته و هر كه او را به چيزى مقرون دارد ، دو چيزش پنداشته و هر كه دو چيزش پندارد ، چنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند ، 
او را ندانسته و نشناخته است . و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد ، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در چيست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد ، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است . 
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چيزى هست ، ولى نه به گونه‏اى كه همنشين و نزديك او باشد ، غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد . كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها . به آفريدگان خود بينا بود ، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند . تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد . موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد . بى‏آنكه نيازش به انديشه‏اى باشد يا به تجربه‏اى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود . آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ، 
سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد . و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد ، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد ، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مى‏دانست . 
آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پديد آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازين را بيافريد و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سخت‏وزنده توفان‏زاى نهاد . و فرمان داد ، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد ، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند . هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت . [ و تا آن آب در تموج آيد ] ، باد ديگرى بيافريد و اين باد ، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانيدن آب بود . آن باد همواره در وزيدن بود وزيدنى تند ، از جايگاهى دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ، 
[ ۳۳ ]
وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مى‏جنبانند ، آب را به جنبش واداشت . باد به گونه‏اى بر آن مى‏وزيد ، كه در جايى تهى از هر مانع بوزد . باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد ، 
آنسان كه از شير ، كره حاصل شود . آنگاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد . در زير آسمانها موجى پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد . و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بى‏هيچ ستونى كه بر پايشان نگه دارد يا ميخى كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند . سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر يك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك . 
سپس ، ميان آسمانهاى بلند را بگشاد و آنها را از گونه‏گون فرشتگان پر نمود . 
برخى از آن فرشتگان ، پيوسته در سجودند ، بى‏آنكه ركوعى كرده باشند ، برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمى‏افرازند . صف در صف ، در جاى خود قرار گرفته‏اند و هيچ يك را ياراى آن نيست كه از جاى خود به ديگر جاى رود . خدا را مى‏ستايند و از ستودن ملول نمى‏گردند . هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهايشان سستى نگيرد و غفلت فراموشى بر آنان چيره نگردد . 
گروهى از فرشتگان امينان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مى‏رسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمين مى‏آورند و باز مى‏گردند . گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اويند . شمارى از ايشان پايهايشان بر روى زمين فرودين است و گردنهايشان به آسمان فرازين كشيده شده و اعضاى پيكرشان از اقطار زمين بيرون رفته و دوشهايشان آنچنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايه‏هاى عرش را بر دوش كشند . از هيبت عظمت خداوندى ياراى آن ندارند كه چشم فرا كنند ، بلكه ، همواره ، سر فروهشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پيچيده‏اند . ميان ايشان و ديگران ، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پرده‏هاى قدرت كشيده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خيال و توهم تصوير نمى‏كنند و به صفات مخلوقات متصفش نمى‏سازند و در مكانها محدودش نمى‏دانند و براى او همتايى نمى‏شناسند و به او اشارت نمى‏نمايند . 
[ ۳۵ ]
هم از اين خطبه [ در صفت آفرينش آدم ( عليه السلام ) ] آنگاه خداى سبحان ، از زمين درشتناك و از زمين هموار و نرم و از آنجا كه زمين شيرين بود و از آنجا كه شوره‏زار بود ، خاكى بر گرفت و به آب بشست تا يكدست و خالص گرديد . پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پيكرى ساخت داراى اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالينه . و تا مدتى معين و زمانى مشخص سختش گردانيد . آنگاه از روح خود در آن بدميد . آن پيكر گلين كه جان يافته بود ، از جاى برخاست كه انسانى شده بود با ذهنى كه در كارها به جولانش درآورد و با انديشه‏اى كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهايى كه چون ابزارهايى به كارشان گيرد و نيروى شناختى كه ميان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بويها و رنگها و چيزها را دريابد . معجونى سرشته از رنگهاى گونه‏گون . 
برخى همانند يكديگر و برخى مخالف و ضد يكديگر . چون گرمى و سردى ، ترى و خشكى [ و اندوه و شادمانى ] . خداى سبحان از فرشتگان امانتى را كه به آنها سپرده بود ، طلب داشت و عهد و وصيتى را كه با آنها نهاده بود ، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش كنند در برابرش خاشع گردند . 
پس ، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنيد . همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چيره شده بود . بر خود بباليد كه خود از آتش آفريده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالين آفريده شده بود ، خوار و حقير شمرد . خداوند ابليس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كيفرش دهد و تا آزمايش و بلاى او به غايت رساند و آن وعده كه به او داده بود ، به سر برد . پس او را گفت كه تو تا روز رستاخيز از مهلت داده شدگانى . 
آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاى داد ، سرايى كه زندگى در آن خوش و آرام بود و جايگاهى همه ايمنى . و از ابليس و دشمنى‏اش برحذر داشت . ولى دشمن كه آدم را در آن سراى خوش و امن ، همنشين نيكان ديد ، بر او رشك برد . آدم يقين خويش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستى گراييد و شادمانى از دل او رخت بر بست و وحشت جاى آن بگرفت و آن گردن فرازى و غرور به پشيمانى و حسرت بدل شد . ولى خداوند در توبه به روى او بگشاد و كلمه رحمت خويش به 
[ ۳۷ ]
او بياموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند . ليكن نخست او را به اين جهان بلا و محنت و جايگاه زادن و پروردن فرو فرستاد . 
خداوند سبحان از ميان فرزندان آدم ، پيامبرانى برگزيد و از آنان پيمان گرفت كه هر چه را كه به آنها وحى مى‏شود ، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند ، به هنگامى كه بيشتر مردم ، پيمانى را كه با خدا بسته بودند ، شكسته بودند و حق پرستش او ادا نكرده بودند و براى او در عبادت شريكانى قرار داده بودند و شيطانها از شناخت خداوند ، منحرفشان كرده بودند و پيوندشان را از پرستش خداوندى بريده بودند . پس پيامبران را به ميانشان بفرستاد . پيامبران از پى يكديگر بيامدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده ، به جاى آرند و نعمت او را كه از ياد برده‏اند ، فرا ياد آورند و از آنان حجّت گيرند كه رسالت حق به آنان رسيده است و خردهاشان را كه در پرده غفلت ، مستور گشته ، برانگيزند . و نشانه‏هاى قدرتش را كه بر سقف بلند آسمان آشكار است به آنها بنمايانند و هم آنچه را كه بر روى زمين است و آنچه را كه سبب حياتشان يا موجب مرگشان مى‏شود به آنان بشناسانند و از سختيها و مرارتهايى كه پيرشان مى‏كند يا حوادثى كه بر سرشان مى‏تازد ، آگاهشان سازند . خداوند بندگان خود را از رسالت پيامبران ، بى‏نصيب نساخت بلكه همواره بر آنان ، كتاب فرو فرستاد و برهان و دليل راستى و درستى آيين خويش را بر ايشان آشكار ساخت و راه راست و روشن را خود در پيش پايشان بگشود . پيامبران را اندك بودن ياران ، در كار سست نكرد و فراوانى تكذيب كنندگان و دروغ انگاران ، از عزم جزم خود باز نداشت . براى برخى كه پيشين بودند ، نام پيامبرانى را كه زان سپس خواهند آمد ، گفته بود و برخى را كه پسين بودند ، به پيامبران پيشين شناسانده بود . 
قرنها بدين منوال گذشت و روزگاران سپرى شد . پدران به ديار نيستى رفتند و فرزندان جاى ايشان بگرفتند و خداوند سبحان ، محمد رسول اللّه ( صلى اللّه عليه و آله ) را فرستاد تا وعده خود برآورد و دور نبوّت به پايان برد . در حالى كه از پيامبران برايش پيمان گرفته شده بود . نشانه‏هاى پيامبرى‏اش آشكار شد و روز ولادتش با كرامتى عظيم همراه بود . در اين هنگام مردم روى زمين به كيش و آيين پراكنده بودند 
[ ۳۹ ]
و هر كس را باور و عقيدت و آيين و رسمى ديگر بود : پاره‏اى خدا را به آفريدگانش تشبيه مى‏كردند . پاره‏اى او را به نامهايى منحرف مى‏خواندند و جماعتى مى‏گفتند كه اين جهان هستى ، آفريده ديگرى است . خداوند به رسالت محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) آنان را از گمراهى برهانيد و ننگ جهالت از آنان بزدود . 
خداوند سبحان ، مرتبت قرب و لقاى خود را به محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) عطا كرد و براى او آن را پسنديد كه در نزد خود داشت . پس عزيزش داشت و از اين جهان فرودين كه قرين بلا و محنت است ، روى گردانش نمود و كريمانه جانش بگرفت . درود خدا بر او و خاندانش باد . 
محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) نيز در ميان امّت خود چيزهايى به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند زيرا هيچ پيامبرى امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است ، بى‏آنكه راهى روشن پيش پايشان گشوده باشد يا نشانه‏اى صريح و آشكار براى هدايتشان قرار داده باشد . محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) نيز كتابى را كه از سوى پروردگارتان بر او نازل شده بود ، در ميان شما نهاد ، كتابى كه احكام حلال و حرامش در آن بيان شده بود و واجب و مستحب و ناسخ و منسوخش روشن شده بود . معلوم داشته كه چه كارهايى مباح است و چه كارهايى واجب يا حرام . خاص و عام چيست و در آن اندرزها و مثالهاست . مطلق و مقيد و محكم و متشابه آن را آشكار ساخته . هر مجملى را تفسير كرده و گره هر مشكلى را گشوده است . و نيز چيزهايى است كه براى دانستنش پيمان گرفته شده و چيزهايى است كه به نادانستنش رخصت داده شده . احكامى است كه در كتاب خدا به وجوب آن حكم شده و در سنت ، آن حكم نسخ گشته و احكامى است كه در سنت ، به وجوب آن تاكيد شده ولى در كتاب به تركش رخصت داده شده و نيز اعمالى است كه چون زمانش فرازآيد ، واجب و چون زمانش سپرى گردد ، وجوبش زايل شود . و در باب امورى كه ارتكاب آن گناه كبيره است و خدا به كيفر آن ، وعيد آتش دوزخ داده و امورى كه ارتكاب آن گناه صغيره است و مستوجب غفران و آمرزش اوست و امورى كه اندك آن هم پذيرفته آيد و هر كس مخير است كه بيش از آن هم به جاى آورد . 
  • بازدید : 73 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

معمولاً اينگونه برداشت مي شود که اسلام علاقه به دنيا را مذموم داشته است. امّا اگرهدف از علاقه ، مربوط به ارتباط عاطفي است نمي تواند سخن صحيحي باشدزيراکه خداوند متعال انسان رابا يک سري ازعلائق وعواطف وتمايلات آفريده است واين ها جزء سرشت اوست وانسان خودش اينها راکسب نکرده است. پس اين علايق زايد وعبث نيستند زيرا که خداوندهيچ چيز را بيهوده نيافريده است. مي توان گفت که انسان ازطريق همين عواطف وعلايقش مي تواند ارتباط با جهان داشته باشد وسپس به تکامل برسد . 
 
پس منظورازعلاقه به دنيا چه چيز است؟ منظور ازعلاقه وتعلق به دنيا اين است که انسان وابسته به امورمادي شود و دراصطلاح دراسارت دنياقرارگيرد. اسلام چنين نظر دارد که رابطه انسان ودنيا مثل رابطه کشاورزي است بامزرعه ودنيا جايگاه تکامل بشراست .
خصوصيت انسان اين است که به دنبال کمال مطلوب بوده ودرجستجوي چيزي است که اورابه منتهاي آرزويش برساندواو همه چيزش بشود . اينجا است که اگرراهنمايي نباشدانسان دچاراشتباه مي شود يعني اين علاقه تبديل به وابستگي به دنيا مي شود. پس چنين دنيايي  مورد مذمّت قرار گرفته است زيرا ابدي وجاوداني دردنباله ي اين جهان، آخرت است که آنچه رادراين دنياانجام داده ايم ثمره اش را درآنجا خواهيم ديد وديگراين که ارزش انسان بالا تراست ازاين که اسير دنيا شود.۱
 
حضرت علي (عليه السلام) مي فرمايند : خوب خانه اي است دنيا، امّا دنيا براي کسي است که آن راخانه ي خود نداند.۲ منظور حضرت اين است که انسان وابسته ي به دنيا نشود و به دنيا به اين ديد بنگرد که توشه اي رابراي آخرت بردارد.
 
 
خوبيها وزيبائيهاي دنيا ازنظر امام علي (عليه السلام) :
امام مي فرمايند: همانا دنيا سراي راستي براي راست گويان وخانه تندرستي براي دنيا شناسان وخانه ي بي نيازي براي توشه گيران وخانه ي پند براي پند آموزان است، دنيا سجده گاه دوستان خدا، نمازگاه فرشتگان الهي، فرود گاه وحي خدا، جايگاه تجارت دوستان خدا است که در آن رحمت خدا را به دست آوردند وبهشت را سود بردند چه کسي دنيا را نکوهش مي کند ؟ وجدا شدنش را اعلام داشته وفرياد زد که ماندگار نيست وازنابودي خود واهلش خبر داده است؟ وحال آن که دنيا بابلاي خودبلاهارانمونه آورد، وبا شادماني خود به آنان شادماني رساند . درآغاز شب بسلامت گذشت امّا درصبح گاهان بامصيبتي جانکاه باز گشت تا مشتاق کند وتهديد نمايد وبترساند وهشدار دهد . پس مردمي در بامداد باپشيماني دنيا را نکوهش کنند ومردمي ديگر درروز قيامت آن را مي ستايند دنيا حقائق رايادشان آورد ، ياد آور آن شدند ازرويدادها برايشان حکايت کند اورا تصديق کردند واندرزشان داد ، پند پذيرفتند.۳
 
 
روش بر خوردبادنيا ازنظر نهج البلاغه :
امير المؤمنين عليه السلام مي فرمايند : پس درعزت دنيا بريکديگر پيشي نگيريد وفريب زينتها ونعمتها رانخوريد ومغرور نشويد وازرنج وسختي آن نناليد وناشکيبا نباشيد، زيرا عزت و افتخارات دنيا پايان مي پذيرد و زينت و نعمت هايش نابود مي گردد و رنج و سختي آن تمام مي شود و هر مدّت و مهلتي درآن به پايان مي رسد وهرموجود زنده اي به سوي مرگ   مي رود وبراو مي گريند وديگري که باز مانده است به اوتسليت مي گويند. يکي ديگر بربستربيماري افتاده، ديگري به عيادتش مي آيد وديگري درحال جان کندن است ودنيا طلبي درجستجوي دنيا است که مرگ او را درمي يابد وغفلت زده اي که مرگ او را فراموش نکرده است وآيندگان نيز راه گذشتگان مي پويند .
 
به هوش باشيد! مرگ را که نابود کننده لذّت ها وشکننده ي شهوت ها و قطع کننده ي آرزوها است به هنگام تصميم برکارهاي زشت به ياد ش آوريد وبراي انجام واجبات وشکر دربرابر نعمتهاي واحسان بي شمارالهي ازخداياري خواهيد.۴
 
حضرت درجاي ديگر مي فرمايد همانا دنيا نهايت ديد گاه کوردلان است که آن سوي دنيا رانمي نگرند امّاانسان آگاه نگاهش از دنيا عبور کرده ازپس آن سرا ي جاويدان سراي آخرت را مي بيند. پس انسان آگاه به دنيا دل نمي بنددوانسان کوردل تمام توجه اش دنياست.  بينا از دنيا زاد وتوشه برگيرد ونابينا براي دنياتوشه فراهم مي کند.۵
 
دراين دو روايت حضرت به اين نکته ها اشاره دارند که براي وابسته نشدن به دنيا توجه داشته باشيد که دنيا فناپذيراست وديگراين که درهرلحظه اززندگيش متوجه مرگ باشد وخود را متذکر شودکه بعد ازدنيا، آخرت جاويدان است پس توشه اي را ازدنيا برگيرد .
 
امام علي (عليه السلام) درارتباط دنيا وآخرت اين چنين مي فرمايند : « انّ الدّنيا والاخرة عدِوان نتفاوتان وسبلان مختلفان فمن احبّ الدّنيا وتولاّها ابغض الاخرة ومادها وهما منزلة المشرق والمغرب وماش بينهما کلّها قرب من واحد بعد من الآخروهما بعد ضّرتان.»۶
 
اين بزرگواراين چنين مي فرمايند: « دنيائي که بدون هماهنگي ومسائل ملکوتي وقواعد الهي بدست آمده، به آخرت دودشمن ناجور و دوراه جدائي ازهم هستند ، راه بهشت وراه دوزخ، پس کسي که اين گونه دنيا را دوست داشت وبه آن دل بست  آخرت رادشمن داشته وازدست مي دهد، اين دنيا وآخرت همانند مشرق ومغرب هستنند که روند بين آن دوبه هر کدام نزديک شوند ازديگري دور مي گردد با اين اختلافي که اين گونه دنيا وآخرت دارند، دوزن را مي مانند که داراي يک شوهر باشند که هيچ وقت با هم ساز گاري ندارند .»
 
منظور حضرت اين است که اگر انسان ازشب  و روزش دردنيا به نحواحسنت استفاده کند و در راه عبادت خدامشغول باشد وبه آن چه که دردست خود دارد راضي باشد و چشم به دست خود دارد راضي باشد وچشم به دست ديگران نداشته باشد وازطمع دنيا دوري کند و درزندگي قناعت وسادگي راپيشه کند وحلال خود را حرام نکند وتمام اين کارها رابراي رضا وخوشنودي حضرت حق انجام دهد، درآخرت جايگاه والايي دارد. پس اين چنين زندگي کردن است که ميتوان گفت که ازطريق دنيا به آخرت رسيده واين دنيا مطلوب است .
 
  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهی شده وشامل موارد زیر است:

قرآن کتاب آسماني و گفتار الهي است که براي هدايت بشر و رستگاري او بر پيامبر اکرم محمد مصطفي (صلي الله عليه و اله و سلم ) نازل شده است. اما چه کسي مي تواند آن را بشناسد و براي مردم معرفي کند؟
در پاسخ مي توان گفت: کسي که شاگرد و تربيت يافته مکتب وحي و بزرگ شده در دامن وحي باشد. 
چون قرآن مي فرمايد: 
«لا يعلم تاويله الا الله و الراسخون في العلم»
هيچ کس به حقيقت و تاويل قرآن آشنايي ندارد جز خدا و راسخان در علم و اسلام شناسان واقعي (آل عمران/۷). اما راسخان در علم چه کساني هستند؟ 
مي توان گفت: پيامبراکرم (صلي الله عليه و اله و سلم) صاحب وحي و شاگرد ويژه او علي (عليه السلام)  و فرزندان ايشان. اين دعا را مي توان با کنارهم گذاشتن دو آيه قرآن اثبات کرد. چون قرآن مي فرمايد: 
قرآن را جز پاکان کسي نمي تواند مس کند. 
اما پاکان چه کساني هستند؟ 
 
در جاي ديگر قرآن مي فرمايد: 
«انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا» (احزاب/ ۳۳) 
 
پس به حق بايد گفت علي (عليه السلام) از آن پاکان و از جمله اسلام شناسان واقعي است.
« ينحدرعني السيل و لا يرقي الي الطير»(خطبه ۳) 
 
علوم و معارف از سرچشمه فيض من مانند سيل سرازير مي شود و هيچ پرواز کننده اي در فضاي علم و دانش به اوج رفعت مقام من نمي رسد. 
 
در جاي ديگر
«اين الذين زعموا انهم الراسخون في العلم دوننا؟ کذبا و بغيا علينا ان رفعنا الله و وضعهم و اعطانا و حرمهم و ادخلنا واخرجهم»(خطبه ۱۴۴)
«کجايند آنهايي که گمان مي کنند غير از ما راسخان در علم و اسلام شناسان واقعي هستند. ادعاي آنها دروغ و ستم برماست. چون خداوند ما را برتري داده و آنها را فرو گذاشته و اين مقام راسخون در علم را به ما بخشيده و آنها را از اين بي بهره ساخته و ما را در آن وارد و آنها را از آن مقام بيرون کرده است.» 
 
پس علي (عليه السلام) است که مي تواند قرآن و ويژگي آن را بيان کند، چون در خانه وحي بزرگ شده است. مي فرمايد:
«نحن شجره النبوه و مهبط الرساله ومختلف الملائکه و ينابيع العلم»(خطبه ۱۰۸ بند۳۴)
 ما درخت نبوت و فرودگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و معدن علوم و سرچشمه هاي حکمت هستيم.
 
جاي ديگر:
نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب لاتؤتي البيوت الا من ابوابها فمن اتاها من غير ابوابها سمي سارقا(خطبه ۱۵۳)
 ما جامه زيرين و ياران واقعي و گنجوران دين و درهاي دانش هستيم. به خانه ها جز از درهايي که براي آنها قرارداده شده وارد نشويد. چون هرکس از غير در وارد خانه شود دزد ناميده مي شود. 
 
 
ويژگيهاي قرآن در کلام امام علي (عليه السلام): 
۱) زيبايي و ژرفايي قرآن: 
از ويژگيهايي که مي توان باري قرآن بيان کرد، زيبايي لفظ وفصاحت وبلاغت آن ودرعين حال عميق وژرف بودن مطالب وموضوعات آن است. همانند دريائي زلال وآبي که هرچه غواص به درون آن برود به عمق آن نمي رسد. 
 
مي فرمايد: 
«وان القرآن ظاهره انيق وبا طنه عميق لا تفني عجائبه ولا تنقضي غرائبه»
همانا قرآن درظاهرشگفت آورونيکو ودرباطن ژرف وبي پايان است وعجائب وغرائب ونکات واسرارآن پاياني ندارد. (خطبه ۱۸) 
 
۲) درمان روح وروان با قرآن:
انسان داراي دو نوع بيماري است
۱- بيماري جسماني وظاهري 
۲- بيماري روحي وباطني. 
 
بيماري اول توسط پزشک با داروهاي طبيعي وشيميايي نسخه مي گرددکه گاهي انسان به وسيله آن دارو شفا مي يابد وگاهي شفا نمي يابد بلکه برمريضي او افزوده مي شود. 
 
اما بيماري دوم بايد توسط يک اسلام شناس واقعي(پيامبراکرم صلي الله عليه واله السلام ) وعلي(عليه السلام وفرزندان او) با استفاده ازآيات قرآن نسخه گردد وبه بشرعرضه شود. خداوند هم درقرآن آن را شفا بيان فرموده است. 
« وننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمه للمومنين» (اسرا/ ۸۲) 
«وازقرآن آنچه شفا ورحمت است برا ي مومنين نازل كرديم». 
 
امام علي(عليه السلام) مي فرمايد:
« واستشفوا بنوره فانه شفاء الصدور» (خطبه ۱۰۹)
به سبب نورقرآن طلب شفا کنيد زيرا که قرآن شفاي دلهاست. 
 
گاهي دل انسان به وسيله گناه کدروچرکين مي شود:
«بل ران علي قلوبهم ما کانوا يکسبون» (مطففين/۱۴) 
«اعمال زشت آنها مانند زنگاري برآينه دلهاي آنها نشسته است» 
که اين زنگاردل را بايد به سبب نورقرآن صيقل داد. اما زنگاردل چيست وبه چه وسيله دل انسان زنگارمي بندد. 
علي(عليه السلام) مي فرمايد: 
« استشفوه من ادوائکم واستعينوا به علي لاوائکم فان فيه شفاء من اکبرالداءوهوالکفروالنفاق والغي والضلال» (خطبه ۱۷۵)
ازقرآن براي دردهايتان درخواست شفا کنيد وبا آن برمشکلات خود پيروز شويد. بدرستي که قرآن شفا براي بزرگترين درهاست که عبارتند ازکفر، دورويي ، بيراهه روي وگمراهي. 
پس دل انسان به وسيله کفرودورويي وگناه زنگارمي بندد وبراي صيقل دادن آن بايد به نورقرآن تمسک کرد. 
نسبت به مريضي اول گفتيم که شايد پزشکي براي مريضي دارويي نسخه کند وآن دارو براي اوسودمند نباشد. 
ولي امام (عليه السلام) مي فرمايد: قرآن داروي شفابخشي است که هيچگونه زياني ندارد
  • بازدید : 58 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۳صفحه قابل ویرایش تهیه شه وشامل موارد زیر است:

اي وجدان، اي شگفت‌انگيزترين آشناي روح انساني، ما ديگر به جستجوي كلمه‌اي كه بعنوان يك كالبد شايسته روح ترا دربرگيرد تلاش بيهوده نخواهيم كرد، مگر مي‌توان اقيانوس پرتلاطم و بي‌ساحل را كه هيچ كرانه و ژرفايش پيدا نيست در يك پيمانه كوچك جاي داد؟
اي خورشيد روح‌افزا ما، پرتو خود را از ما دريغ مدار، اگر هم براي چند لحظه چشم بهم گذاشته و مانند شب پرگان وصل ترا نخواهيم، بالاخره ديدگان خود را از دست نمي‌دهيم، زيرا به خوبي مي‌دانيم كه چشم بهم گذاشتن و خود را بنابينايي زدن با كوري همان فاصله را دارد كه هستي با نيستي، اي مشعل شبهاي تاريك ما، چرا ستايشت نكنيم
تا آنگاه  كه ظلمات متراكم تمايلات و تبهكاريها تلاش بي‌نهايت ترا خنثي نموده و هنگام خاموشيت فرا رسد در آن موقع با صداي ضعيف زيرپنجه حيواني هوسهاي بنيان كوه ما كه با آخرين نفسهاي تو همراهست پايان انسانيت را اعلام داشته و به راه خود مي‌روي و از افق روح ناپديد مي‌گردي، پس از تو ديگر براي انسان جز مشتي رگ و پوست و استخوان و يك عده غزايز كوركورانه چه خواهد ماند؟
در تاريكي شبهاي ظلماني آنجه كه همه دادگران و دادپروران و دادرسان به خواب عميق فرو رفته‌اند. تو اي هميشه بيدار در بستر كاخهاي مجلل كه انسانهاي نيرومندي سربه بالش پر نيايش نهاده و به درياي خويشتن خم شده است و با دربيغوله اي از كوخهاي محقر كه انسان ضعيفي جسد آزرده خود را بر روي آن فرش نموده و به صداي جويبار خويشتن گوش فرا مي‌دهد در هر دو صحنه بساط محاكمه را مي‌گستراني و شرافت توأم با خرسندي يا رذالت توأم با ندامت در چهره دروني هر دو انسان براي تو نمودار مي‌گردد، در آن هنگام كه مي‌خواهيم از قضاوت عادلانه و انعطاف‌ناپذير تو روگردان مي‌شويم و ترا نديده بگيريم به هرطرف كه برمي‌گرديم مانند نورافكن دوار با ما مي‌گردي و نور خود را به قيافه تاريك و در هم پيچيده ما مي‌افكني، مگر انسان راه فراري از خويشتن سراغ دارد راستي آدمي كدامين روي خود را نشان مي‌دهد آن موقع كه مي‌خواهد از خويشتن طفره بزند؟
اين كبوتر ضعيف و اين هماي سعادت در مبارزه با كركس تمايلات تا زنده است بيدار و كوشش مي‌كند و دمي از مقاومت نمي‌ايستد تا آنگاه كه بال و پر او شكسته شود و موجوديت خود را از دست بدهد.
تعريف وجدان در معناي عام
كلمه وجدان در لغت نامه دهخدا در رديف كلمات وجد، وجود، اجدان آمده است كه به معناي يافتن، مستغني شدن، دوست داشتن، اندوهگين شدن، شيفتگي، آشفتگي، ذوق و شوق، شور، حالت، خوشحالي و فرح، توانايي و قدرت است و در بين اين كلمات وجد ارتباط نزديكي با وجدان دارد كه در اصطلاح در تعريف وجد آمده است آنچه بر قلب بدون تصنع و تكليف وارد شود وجد ناميده مي‌شود و گويند وجد برقهايي است كه مي‌درخشد و سپس بزودي خاموش مي‌گردد. حالت ذوق و شوق صوفيان سماع پسند را وجد مي‌گويند. محمدبن محمود آملي مي‌گويد وجد واردي است كه از حق سبحانه و تعالي برون آيد و باطن را از هيبت خود بگرداند بواسطه احداث وصفي همچون حزن يا فرح.
جنيد رحمه الله فرمود وجد انقطاع اوصاف است در هنگاميكه ذات به سرور موسوم شود.
در وجد و حال بين چو كبوتر زنند چرخ
بازان كز آشيان طريقت پريده اند «خاقاني»
پس آنانكه در وجد مستغرقند 
شب و روز در عين حفظ حقند «سعدي»
گر مطرب حريفان اين پارسي بخواند
در وجد و حالت آرد پيران پارسا را «حافظ»
در عرف بعضي، وجدان عبارت است از نفس و نيروها يا قواي باطنه وجدان در مقابل فقدان است كه دلالت بر حضور كيفيت حالتي مي‌كند برخي دانشمندان گفته‌اند: وجدان نيروي فطري است وجدان به دو دسته تقسيم مي‌شود ۱- وجدان توحيدي ۲- وجدان اخلاقي تعريف وجدان به دو قسمت تقسيم مي‌شود ۱- تعريف عمومي ۲- تعريف خصوصي
تعريف عمومي تعاريفاتي هستند كه جنبه كلي و عمومي داشته و نمود مشخصي را بيان نمي‌كند هر پديده‌اي كه در درون ما استقرا پيدا مي‌كند ما با آن حقيقت وجدان داريم يعني آن را دريافته‌ايم خواه اين حقيقت به صورت واحدهاي مفرد يا بصورت قضاياي مركب و خواه مورد آگاهي روشن يا تاريك يا نيمه روشن قرار بگيرد، وجدانيات ناميده مي‌شود. در تعريفات عمومي وجدان قضايايي مطرح هستند كه ما واقعيت آنها را در درون انساني مشاهده مي‌كنيم. وجدان از نظر اخلاقي عبارت از آگاهي به بعضي از شئوون «شخصيت» وجدان به معناي فلسفي دريافت درونيست و همچنين شخصيت را مي‌توان به دو قسمت اساسي تقسيم كرد: يكي شخصيت خارجي اين قسم عبارتست از انعكاس وضع رواني يك فرد در اجتماع مثلاً‌ مي‌گوييم شخصيت فلان فرد چنين است . دوم شخصيت واقعي فرد: شخصيت واقعي هر فرد عبارتست از آنكه انسان در سازمان رواني خود به توسط غرايز يا امور اكتسابي ايجاد نموده است.
وجدان از ديدگاههاي مختلف:
نويسندگان بزرگ و ادبا چه شرقي و چه غربي آنانكه انسان را از نزديك و از جهات مختلفي مورد مطالعه قرار داده‌اند درباره قلمرو دروني انسانها هنوز پديده‌ها را از همديگر مانند نمودهاي فيزيكي مشخص تفكيك ننموده‌اند به همين جهت است گه گاهي دل مي‌گويند و مقصودشان وجدان است و گاهي وجدان مي‌گويند مرادشان پديده مخصوصي از دل است. وجدان داراي سه پديده است: ۱- شعور روشن ۲- شعور نيمه روشن (شعور نيمه تاريك) ۳-  شعور تاريك يا وجدان مخفي لذا ممكن است واحدي در شعور كاملاً‌ تاريك ما بطور ناخودآگاه تحريكاتي ايجاد كند كه نه تنها قابل اهميت بوده باشد بلكه ممكن است سرنوشت رواني ما را كاملاً رهبري نمايد به قول مولوي:
چون كسي را خار دريا پيش خلد
پاي خود را بر سر زانو نهد
با سر سوزن همي جويد سرش
ور نيابد مي كند با لب ترش
خد در پا شد چنين دشوارياب
خار در دل چو بواد واده جواب
خار دل را اگر بديدي هر خسي
كي غمان را راه بودي بر كسي
از نظر ويكتور هوگو وجدان مركز اختلاط اوهام و علايق و ابتلات، كوره احلام و كنام افكاريست كه انسان از آن شرم دارد.
ابن سينا مي‌گويد: اهل معرفت كه داراي درون منزه هستند هنگاميكه كثافتهاي مادي از خود دور نمودند و از اشتغالات پست رها شدند رو به عالم قدس و سعادت بوده و با كمال اعلي به هيجان درمي‌آيند و براي آنان لذت عاليه‌اي رو مي‌دهد.
اميرالمومنين علي عليه‌السلام مي‌فرمايد: همين خواص و پيشتازان حرفه‌ايي و بي‌وجدانند كه تاريخ بشريت را به روز سياه نشانده اند.
بررسي تاريخ در موضوع وجدان به تاريخ پيدايش بشريت برمي‌گردد و روش وجدان اخلاقي يكي از اركان تبليغي پيامبران بوده است.
بزرگترين عامل برقراري عدالت اجتماعي همان وجدان است و بس. در قرآن كريم نمود ماوراي طبيعي وجدان در قالب سه مورد آمده است: ۱- سرزنش وجدان ۲- نظارت وجدان ۳- آرامش وجدان.
۱-   سرزنش وجدان: « لااقسم بيوم القيامه و الااقسم بالنفس اللوامه.» سوگند به روز رستاخيز خورم و به نفس سرزنش كننده سوگند نمي‌خورم از اينجا نمود سرزنش وجدان بسيار حائز اهميت كه در معرض سوگند و معادل روز رستاخيز قرار گرفته است.
۲-   نظارت وجدان: «ان الانسان علي نفسه بصيره و لو القي معاذيره» انسان به درون خود كاملاً آگاه است اگر چه در ظاهر به كردارهاي خود عذر مي‌تراشد.
۳-   اطمينان و آرامش كلي وجدان: «يا ايتها النفس المطئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه» اين نفس با آرامش به سوي خدايت در حاليكه او از تو و تو از او خشنودي برگردم.
اگر ما فعاليت قلب و وجدان را نديده بگيريم كوششها و فداكاريهاي هزاران مردان مصلح و خردمند را كه براي جامعه خود انجام داده‌اند بدون اينكه كوچكترين نفع مادي يا شبه مادي در نظر داشته باشند براي ابد بصورت معماي لاينحل خواهد ماند، زيرا اگر وجدان و عظمت تسليم در مقابل راهنمايي آنرا در نظر نگيريم اينگونه اشخاص كه در تمام دورانهاي تاريخ نمودار شده‌اند بايستي مردان احمقي بوده باشند كه مخالف عقل زندگي خود را به مخاطره انداخته‌اند و از لذايذ شخصي دست كشيده‌اند.
در قرآن كريم آيه‌اي پيرامون كار و ارزش وجود دارد كه مي‌فرمايد: ليس الانسان الا ما سعي(نجم/۳۹) بر انسان چيزي جز آنچه در نتيجه سعي و كوشش بدست آورده نيست. اگر در اين آيه دقت كنيم بطور قطع به ارتباط عميق بين وجدان و كار پي مي‌بريم چه اگر كسي خود را براساس تلاش جدي و عميق استوار نكند يقيناً نتيجه صحيح و نيكويي از آن بدست نخواهد آورد. بنابراين كار في نفسه داراي ارزش نيست بلكه آن كوشش مفيد و موثر است كه در سايه جديت صورت گرفته باشد.
وجدان چيست و تعريف آن كدام است؟ و كار چه توصيفي مي‌تواند داشته باشد و مشخصه‌هاي و مولفه‌هاي  آن كدام است؟ و چه ارتباطي بين وجدان و كار وجود دارد؟ اينها سوالاتي هستند كه در مقاله حاضر درصدد پاسخگويي به آنها هستيم. پيش از همه بايد متذكر شويم كه استناد اصلي در اين نوشتار بر نهج البلاغه و نگرش اميرالمومنين عليه‌السلام نسبت به اين دو مساله است.
در تعريف وجدان گفته‌اند كه وجدان قوه‌اي در باطن شخص كه وي را از نيك و بد اعمال آگاهي دهد. در واقع مي‌توان گفت كه خداوندتبارك و تعالي براي تمام آدميان نيرويي را عنايت كرده كه آنها در تمام لحظات بپايد و بر آنها متذكر شود كه پا از گليم اختيارات شرعي و عقلي خود فراتر نگذارند و نيز دايره نيك و بد را براي آنها مشخص كند و همچون چراغ فطري باشد كه آنها را از افتادن در چاه ندامت برحذر دارد.
به نظر مي‌رسد كه وجدان علاوه بر اين كار، كاركرد ديگري نيز دارد و آن تشخيص كم كاري و استيفاي امور كردن است به اين معنا كه اگر آدمي را وجداني در كار باشد بطور قطع او را از ارتكاب به كم كاري منع و به اتمام امور و دقت در آنها تشويق و ترغيب خواهد كرد. حال بايد پرسيد منظور از كار چيست؟
«آنچه از شخصي يا شيئي صادر شود بايد تا بدان وسيله هم معيشت فردي و يا نيازهاي جمعي مرتفع گردد.»
با توجه به تعريف فوق بايد گفت كه كار معمولاً براي دو مقصود در دو بخش اصلي و فرعي انجام مي‌گيرد به اين معنا كه يكبار آدمي كار را به منظور رفع نيازهاي خود انجام مي‌دهد بدون اينكه به منافع جمعي آن توجه و عنايت خاصي داشته باشد، در اينصورت منافع جمعي كار فرعي و سود شخصي و فردي آن اصل محسوب مي‌شود و يكبار هم برعكس است يعني آدمي كار را براي رفع نيازهاي جمعي انجام مي‌دهد اما نهايت بصورت فرعي نفعي هم به انجام دهنده آن مي‌رسد.
حال با توجه به تعاريف و تقسيم‌بندي كه از كار و وجدان ارائه كرديم ابتدا به وضع اين دو در نهج البلاغه نظري ميفكنيم و از آن پس به نسبت رابطه اين دو مي‌پردازيم.
  • بازدید : 70 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حكومت در ديدگاه مكتب اسلام و فرهنگ حكومت علوي از مهم‌ترين ابزارهاي نيل جامعه به كمال و تعالي است. از آن جا كه حيات بشري در اين دنيا، از منظر فرهنگ اسلامي، ابزاري براي رسيدن به كمال است و آن چه براي انسان اصالت دارد، كمال جاويدان است. لذا حكومت نيز مي‌تواند وسيله مناسبي براي نيل به اين هدف باشد؛ زيرا حكومت هم امكانات اين رشد و تعالي را به گونه‌اي جامع در اختيار دارد و هم مي‌تواند زمينة استفاده از هر نوع امكاني را فراهم سازد.
از تعابير حضرت اينگونه استفاده مي‌شود كه حكومت وقتي مي‌تواند راهنماي رسيدن به كمال باشد كه خود در ميسر عدالت، تحقق امنيت، تأمين رفاه و زمينه‌سازي تربيت انساني، گام بردارد والا اگر حكومت به سوي بي‌عدالتي و خودكامگي گام بردارد و در آن از امنيت‌هاي مختلف كه زمينه‌ساز آرامش دروني و بيروني انسان‌ها است، خبري نباشد و توان رفاه و آسايش مردم را با تدبير درست در زمينه‌هاي مختلف اقتصادي نداشته باشد و هم چنين در جهت خودسازي و انسان‌سازي گام برندارد. نه تنها وسيله‌اي براي نيل جامعه به اهداف عالي نيست، بلكه مانعي بزرگ براي رشد بشر تبديل مي‌شود بنابراين عدالت، امنيت، رفاه و آسايش و تربيت از مهم‌ترين اهداف حكومت از ديدگاه نهج‌البلاغه است كه اهداف ديگر را پوشش مي‌دهد.
۱- عدالت
محوري‌ترين اصلي كه امام علي آن را مبناي قبول حكومت معرفي مي‌كند و آن را براي هر حكومتي لازم مي‌داند عدالت است:
لولا حُضُور الحاضِر … ما أخَذَ الله علي العلماءِ اِلّا يٌقاروٌّا عَلي كَظِه … ظالمِ و لاسَغَبِ مضلومٍ لألقيتُ حَبلَها علي غاربِها و لَسَقتُ آخرها بِكَأسِ أوَّلِها (علي نقي فيض الاسلام، نهج‌البلاغه خطبه ۳)
و اگر خداوند از عالمان پيمان سخت نگرفته بود كه در برابر شكم‌بارگي ستمگر و گرسنگي ستم‌ديده آرام و قرار نگيرند، بي‌درنگ رشته حكومت را از دست مي‌گذاشتم و پايانش را چون آغازش مي‌انگاشتم و چون گذشته خود را به كناري مي‌كشيدم.
– و انّ أفضلَ قُرَّهِ عَينِ الُولاهِ استقامهُ العول في البلادِ و ظهورُ مودّهِ الرَّعيهِ و انّه لاتَظهَرُ مَودّتهم الاسبلامهِ صُدورِهِم و لا يَصِحُّ نصيحتُهم الا بحيطتِهم علي وُلاهِ أمُورِهِم و قلّهِ اشتعالِ دُوَلِهِم وِ تركِ استبطاء انقِطاعِ مُدَّتِهِم. (نهج‌البلاغه، نامه ۵۳)
همانا برترين چشم روشني زمامداران، برقراري عدل در شهرها و آشكار شدن محبت مردم به رهبر است كه محبت دل‌هاي رعيت، جز با پاكي قلب‌ها پديد نمي‌آيد، و خيرخواهي آنان زماني است كه با رغبت و شوق، پيرامون رهبر را بگيرند، و حكومت بار سنگيني را بر دوش رعيت نگذاشته باشد و طولاني شدن مدت زمامداري، بر مردم ناگوار نباشد.

– امنيت
برقراري امنيت در همة ابعاد از اهداف مياني مهم حكومت اسلامي است كه در سايه آن تحقق اهداف عاليه و رسيدن به رشد و كمال انساني ميسور خواهد بود. در جامعه‌اي كه امنيت فردي، اجتماعي، سياسي، فكري، معنوي، فرهنگي، اقتصادي، شغلي، قضايي و مرزي فراهم نباشد نيل به سعادت ممكن نيست. امام علي (ع) از جملة مناديان بزرگ امنيت در جامعه به شمار مي‌آيد كه در اين جا تنها به نمونه‌هاي از اهتمام امام به مسأله امنيت اشاره مي‌شود.
۱- نوع پذيرش حكومت كه اگر اصرار مردم بر پذيرش حكومت از سوي امام و تقاضاي بيعت آزادانة مردم نبود، امام همانند زمان خلفاي سه گانه به وظايف ديگر مشغول مي‌شد و در حاشية حكومت قرار مي‌گرفت. (نهج‌البلاغه – خ ۳ و نامه ۶۳)
۲- آزادي و تضمين امنيت افرادي كه از بيعت امام سرباز زدند: هم چون عبداله بن عمر؛ سعدبن ابي وقاص، حسان بن ثابت، كعب بن مالك، مسيلمه بن مخلد، ابوسعيد خدري، محمد بن مسلمه، نعمان بن بشير، زيدبن ثابت، رافع بن خديج، فمناله بن عبيد و كعب بن حجره (ر. ك: مصطفي دلشاد تهران، حكومت حكمت، ص ۸۲)
۳- بيان صريح اين كه امنيت يكي از اهداف پذيرش حكومت است (ر. ك نهج‌البلاغه، خ ۱۳۱)
۴- بيان اينكه در ساية رونق دين و برپايي نشانه‌هاي ديانت و حفظ حدود و مرزهاي شريعت، امنيت فكري، فرهنگي، معنوي و ديگر امنيت‌ها به درستي فراهم خواهد شد. (رك: نهج‌البلاغه، خ ۱۰۵)
۵- تأكيد بر حفظ امنيت اقتصادي، در رفتار با مردم، در اداي واجبات مالي و پرداخت ماليات‌ها و هم چنين در توجه به صاحبان صنايع و تجار و جايگاه ايشان (رك نهج‌البلاغه، نامه ۲۵)
۶- تأكيد بر امنيت قضايي به عنوان چتر حمايتي ديگر امنيت‌ها در جامعه (رك نهج‌البلاغه، نامه ۵۳)
۷- اهتمام به تأمين امنيت جهاني (رك، نهج‌البلاغه، نامه ۵۳)
– رفاه و آسايش و صلح
هر حكومتي با هر ايده و شكلي، تحقق كفاف در زندگي براي معصوم جامعه و فراهم آوردن رفاه و آسايش همگاني را در زمرة اهداف اساسي خود قرار مي‌دهند. در حكومت اسلامي كه هدف اصلي آن، نيل جامعه و آحاد مردم به تعالي و كمال است، تأمين رفاه و آسايش در اولويت قرار مي‌گيرد، زيرا با تأمين رفاه و آسايش مسير تعالي انسان‌ها هموار خواهد شد. امام در اين خصوص در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد:
۱- اصلاح امور مردم و اصلاح شهرها و در واقع تأمين رفاه و آسايش مردم از اهداف مهم حكومت به شمار مي‌آيد. خطبه ۱۳۱
۲- توزيع درست درآمدها و صرف كردن آنها در عمران و آبادي، زمينه رفاه همگاني را فراهم مي‌آورد. (نامه ۵۳)
۳- در عصر حكومت امام اهتمام بر تأمين حداقل رفاه و معيشت براي مردم بوده است (بحارالانوار ج ۴۰/ص ۳۲۷)
۴- آبادسازي زمين از اوامر الهي و از رسالت‌هاي انبياء شمرده شده است كه در ساية اين آباداني، رفاه و آسايس تأمين خواهد شد (خ – ۹۰)
۵- تأكيد بر تأمين رفاه و آسايش سپاهيان كه سامان يافتن آنان به رفاهشان خواهد بود. (نامه ۵۳)
– تربيت در زمان صلح
انسان‌سازي از اصلي‌ترين اهداف بعثت انبياء‌ و تشريع مكاتب الهي است. مكتب اسلام كه خاتم اديان الهي است بر اين مهم بيش از مكاتب ديگر اهتمام ورزيده است و حكومت را نيز بهترين ابزار براي رسيدن به اين هدف مهم مي‌داند. بنابراين مهم‌ترين هدف حكومت، در ديدگاه فرهنگ اسلامي كه نهج‌البلاغه تبلور الگوي كامل اين فرهنگ است تربيت مي‌باشد.
۱- تربيت اسلامي جامعه، از وظايف مهم امام و رهبر جامعه است.
وَ عَلَي الامامِ أن يُعَلِّمَ أهلَ وِلايَتهِ حُدودَ الاسلامِ وَ الايمانِ.
بر امام و رهبر واجب است كه بر اهل ولايت خويش، حدود اسلام و ايمان را تعليم دهد همچنين مي‌فرمايد:
فامّا حقُّكم عليَّ … وَ تعليمُكُم كَيلا تَجهَلُوا و تأديبُكُم كَيما تُعَلِّموا
اما شما نيز بر من (امام) حقوقي داريد: از جمله اينكه شما را تعليم دهم تا نادان نمانيد و آدابتان بياموزم تا بدانيد.
– تربيت و انسان‌سازي را بايد امام از خود آغاز كند:
من نَصَب نفسَه للنّاس اماماً فليبَدأ بتعليمِ نَفسِه قبلَ تعليمِ غيره، وليكن تأديبُه بسيرَتِه قَبل تأديبه بلسانِه وَ معلمُّ نفسه وَ مودبُّها أحقُّ بالاجلالِ من معلّمِ الناسِ وَ مؤدِّبِهم (خطبه ۷۳)
هر كه خود را به پيشواي مردم قرار دهد بايد پيش از تعليم و تربيت ديگران به تعليم و تربيت خويش بپردازد و بايد اين تربيت، پيش از آن كه با زبان باشد، با سيرت و رفتار باشد، و آن كه خود را تعليم دهد و تربيت كند، شايسته‌تر به تعظيم است از آن كه ديگري را تعليم دهد و تربيت كند.
– اَيُّها النّاسُ! انّي و الله ما اَحثُّكمُ علي طاعهٍ الّا و أَسبَقُكم اليها. و لا أَنهاكم عن معصيهٍ الّا وض أتَناهي قبلكم عنها (خطبه ۱۷۴)
اي مردم! به خدا سوگند من شما را به طاعتي بر نمي‌انگيزم، جز آن كه خود، پيش از شما به گزاردن آن بر مي‌خيزم و شما را از معصيتي باز نمي‌دارم، جز آن كه خود پيش از شما آن را فرو مي‌گذارم.
– خطي مشي‌هاي كلي و فروعات آن
– خدا محوري
اين حقيقت در كلام حضرت (ع) وجود دارد، آن جا كه در صحنة اخلاق،‌ صفات متقين را براي همام ذكر مي‌فرمايد:
عظم الخالق في انفسهم فصَغرَ ما دونَه في أعينُهم
(مؤمنين) ژرفاي روحشان را عظمت آفريدگار لبريز كرده است، پس هر چه جز او در نگاهشان خرد است.
  • بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

نماز نخستين حكم الهى بود كه چند روز پس از بعثت پيغمبر خاتم، حضرت محمد بن عبد اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم توسط جبرئيل امين از جانب خداوند صادر شد و پيغمبر با تعليم پيك وحى، آن را معمول داشت. 
بدين گونه كه پيك وحى الهى، جبرئيل امين، چند روز بعد از آن كه پيغمبر به مقام نبوّت رسيد، براى دومين بار بر آن حضرت نازل شد و آبى از آسمان آورد و طريقه وضو گرفتن و نماز گزاردن و ركوع و سجود را به پيغمبر آموخت
بنا بر اين، نماز اين فريضه بزرگ الهى و عالی‌ترين فرمان خداوند عالم كه بهترين حالت يك انسان باايمان و بنده خدا در پيشگاه الهى است، نوبر احكام اسلام است و از همين‏جا نيز بايد قدر آن را دانست و به اهميت آن پى برد. 
نكته جالب توجه اين است كه پس از پيغمبر، نخستين كسى كه از مردان آن را به‌پا داشت على عليه السلام و آنهم در سن ۹ سالگى بود كه در خانه پيغمبر به سر مى‏برد و چون پيغمبر وضو گرفت او نيز وضو گرفت و همين كه رسول خدا به نماز ايستاد، آن وجود مقدس هم در آن سن و سال، پشت پيغمبر (ص) خدا ايستاد و در پشت سر على عليه السلام هم تنها خديجه بود كه به عنوان اولين زن به نماز ايستاد و با پيغمبر (ص) نماز جماعت گزاردند. 
پس اولين اقامه نماز به جماعت بود؛ جماعتى اين چنين كه پيغمبر (ص) در جلو و على پسربچه‌ای ۹ساله در پشت سر آن حضرت و خديجه، همسر پيغمبر در پشت سر على (ع). 
مى‏بينيد كه على عليه السلام سراينده نهج‌البلاغه، چه رابطه‏اى با نماز، اين دستور عالى آسمانى دارد كه شش سال پيش از بلوغ و قبل از همه، آن هم در پشت سر پيغمبر (ص) و براى نخستين بار به عنوان وظيفه دينى كه پيغمبر ختمى مرتبت از جانب خداوند مأمور به انجام آن شده است، آن را معمول داشت. پس على عليه السلام نخستين نمازگزار اسلام است. 

نماز در نظر حضرت على (ع) 
به طورى كه ديديم على عليه السلام نخستين پيشواى معصوم و امام بر حق ما و نماينده خدا و جانشين بلا فصل حضرت ختمى مرتبت (ص) اولين نمازگزار اسلام است، آن هم شش سال قبل از بلوغ، از اين رو مى‏بايد چنين انسان بى‏نظيرى، رابطه خاصى با نماز بزرگ‌ترين فريضه الهى، داشته باشد. 
على كه در قبله مسلمين متولد شده و در نه سالگى به عنوان اولين پيرو اسلام و براى نخستين‌بار در پشت سر پيغمبر خاتم نماز گزارده، به طور قطع بيش از هر مسلمان ديگرى، قدر نماز، نخستين فريضه الهى را مى‏داند و به آن اهميت مى‏دهد. 
به طورى كه نوشته‏اند، حال على عليه السلام به هنگام نماز چنان بود كه در يكى از جنگ‌ها تيرى به پاى آن حضرت اصابت كرد و هر چه كردند نتوانستند آن را در آورند. چون خبر به پيغمبر دادند فرمود: «بگذاريد على مشغول نماز شود سپس تير را از پاى او در آوريد زيرا على (ع) در آن هنگام، چنان محو تماشاى جمال حق است كه كاملاً از خود بى خود مى‏شود.» 
چنين كردند و تير را از پاى على (ع) در آوردند و او متوجه نشد و زمانى به خود آمد كه از نماز فراغت يافته بود و آن گاه در خود احساس درد كرد. 
هر كه چيزى دوست دارد جان و دل بر وى گمارد / هر كه محرابش تو باشى سر ز عشقت برندارد 
همچنين در يكى از شب‌هاى مخوف جنگ صفين «ليلة الهريز» كه آتش جنگ برافروخته شده بود و از هر سو مانند باران تير مى‏باريد، ديدند كه على عليه السلام رو به قبله ايستاد و مشغول نماز شد. 
پس از نماز پرسيدند يا امير‌المؤمنين اين چه وقت نماز خواندن بود و على (ع) فرمود: «اصلاً اين جنگ براى چيست جز اين است كه مى‏خواهيم ظلم و فساد را ريشه كن كنيم تا نماز و احكام الهى چنانكه بايد، اقامه شود.» 
خوشا نماز و نياز كسى كه از سر درد / به آب ديده و خون جگر طهارت كرد 

نهج‌البلاغه و نماز 
اميرالمؤمنين على عليه السلام در نهج البلاغه در موارد عديده‏اى از نماز، اين فرمان بزرگ الهى و محبوب مورد علاقه‏اش كه براى هيچ عملى به‌مانند آن ارج نمى‏نهاد، سخن به ميان آورده و اهميت آن را يادآور شده است. 
۱- از جمله در آغاز خطبه ۱۹۹ كه موضوعات مهم اسلامى را به اصحابش وصيت مى‌كند و نسبت به انجام دادن آن‏ها سفارش مى‏كند، مى‏فرمايد: «نماز را چنانكه بايد برپا داريد و در حفظ و اداى آن كوشا باشيد و هر چه بيشتر به جا آوريد و به وسيله آن به خداوند تقرب جوئيد زيرا كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد نماز فريضه‏اى است كه در وقت معين بر اهل ايمان واجب شده است.» آيا پاسخ دوزخيان را نشنيده‏ايد كه وقتى طبق گفته خداوند در قرآن از آنها مى‏پرسند: «چه چيز شما را به دوزخ افكند؟» مى‏گويند: ما از نمازگزاران نبوديم. 
نماز، گناهان را مانند ريزش برگ درختان مى‏ريزد و همچون رهایى چهارپايان از بند، انسان را رها مى‏‌كند. 
رسول خدا (ص) نماز را به چشمه آب گرمى تشبيه فرمود كه بر در خانه مردى باشد و شبانه روز، پنج نوبت از آن شست‌وشو كند، كه در اين صورت ديگر چركى در بدن وى باقى نخواهد ماند. 
مقام و اهميت نماز را مردانى از مؤمنان مى‏دانند كه زينت كالاى دنيا و فرزندى كه نور چشم انسان است و ثروت و دارایى، آنها را به خود مشغول نمى‏دارد چنانكه خداوند در قرآن مجيد فرموده است: «مردانى هستند كه تجارت و داد و ستد دنيا آنها را از ياد خدا و اقامه نماز و پرداخت زكات باز نمى‏دارد.» 
با اين كه خدا، بهشت را به پيغمبر مژده داده بود از بس نماز مى‏گذارد، خود را به رنج انداخته بود و در اين كار نظر به اين آيه شريفه داشت: «خانواده‏ات را فرمان ده نماز بگذارند و خويشتن نيز بر انجام آن شكيبا باش.» 
از اين رو پيغمبر هم خانواده خود را به انجام اين فريضه بزرگ الهى وادار مى‏كرد و خود نيز با بردبارى به اداى آن مى‏پرداخت. 
۲- در عهدنامه‏اى كه براى محمد بن ابى بكر نوشت و او را روانه مصر كرد تا فرمانرواى آنجا باشد، از جمله دستورهائى كه به او داد فرمود: نماز را در اوقاتى كه براى آنها تعيين شده به پاى دار و به خاطر اين كه بى‏كارى و فرصت و وقت دارى، پيش از وقت آن را به جاى نياور، و به بهانه اين كه كار دارى، آن را به تأخير نينداز و اين را بدان كه تمام كارهايت پيرو نمازت باشد. 
به طورى كه مى‏بينيد، مولاى متقيان و سرآمد نمازگزاران به محمد بن ابى‌بكر دستور مى‏دهد كه نماز را چه فرادی و چه به جماعت بر هر كار ديگرى اعم از شخصى و كشورى و لشكرى مقدم بدارد و آن را در اول وقت ادا كند و حق ندارد به بهانه كار يا گرفتارى آن را به تأخير بيندازد يا به دليل اين كه كارى ندارد، پيش از وقت انجام دهد بلكه بايد طبق دستور خدا و پيغمبر عمل كند و به ميل خود جلو و عقب نيندازد. 
۳- نيز در فرمان مشهور مالك اشتر كه پس از شهادت محمد بن ابى بكر در مصر او را به فرمانروایى كشور باستانى مصر منصوب داشت و بايد آن را جهان‌بينى على عليه السلام دانست، مى‏فرمايد: «هنگامى كه برخاستى و خود را مهيا ساختى تا با مردم نمازگزارى، نماز را چندان طولانى مخوان كه مردم را پراكنده سازى و سريع و تند هم مخوان كه آن را تباه كنى زيرا در ميان مردمى كه با تو نماز مى‏گزارند، كسانى هستند كه عليل و بيمار و ناتوان‌اند، يا گرفتارى و كار دارند، من از پيغمبر (ص)هنگامى كه مرا براى تبليغ اسلام به يمن مى‏فرستاد پرسيدم: چگونه با مردم نماز گزارم، پيغمبر (ص) فرمود با آنها مانند ناتوان‏ترينشان نمازگزار و حال مؤمنين را رعايت كن.» 
۴- در كلمات قصار آن حضرت در اواخر نهج‌البلاغه، آن پيشواى عالى‏مقام معصوم و برگزيده خدا، پنج حكم بزرگ الهى را بدين گونه توصيف مى‏كند: «نماز وسيله تقرب و نزديك شدن هر پارسایى به خداست و حج، جهاد افراد ناتوان است؛ هر چيزى زكات دارد و زكات و پاك كردن بدن، روزه گرفتن است، جهاد زن هم خوب شوهر دارى كردن است.» 
  • بازدید : 60 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

براي آنكه از كنار درياي بيكران نهج البلاغه، لب تشنه بازنگرديم و با موضوعات و مفاهيم گوناگون نهج البلاغه و سبك و سياق آن آشنايي بيشتري پيدا كنيم، گزيده‎اي از مفاهيم اين كلام جاودانه را به شيوة الفبايي از نظر مي‎گذرانيم. باشد كه با غوطه‎ور شدن در درياي كلام امام ـ عليه السّلام ـ غبار تيرگي‎ها از جان بزداييم و با گوش جان سپردن به آواي ملكوتي نهج البلاغه، روح و روان را صفا بخشيم. 
براي پرهيز از اطالة كلام وبا توجه بهگستردگي معارف غني ارزشي نهج البلاغه، در هر حرف از حروف الفبا تنها به يك يا دو مفهوم ( آن هم به نقل يك يا دو جمله) بسنده مي‎كنيم:[۱] 
۱٫ اخلاق 
آنكه حساب نفس خود كرد سود برد، و آنكه از آن غافل ماند زيان ديد، و هر كه ترسيد ايمن گرديد، و هر كه پند گرفت بينا شد، و آنكه بينا شد فهميد و آنكه فهميد به دانش رسيد
. بينش 
همانا دنيا، نگاه كوردلان را بن‎بستي است كه فراسويش هيچ نمي‎بيند. ولي آنكه بيناست نگاهش از دنيا گذرد، و از پس آن سراي آخرت را نگرد، بينا از دنيا رخت بربندد، و نابينا دل به دنيا بندد. بينا از دنيا بهره گيرد و كوردل براي دنيا توشه برگيرد.[۳] 
۳٫ پارسايي 
اي مردم، پارسايي، دامن آرزو در چيدن است، و شكر نعمت حاضر گفتن، و از ناروا پارسايي ورزيدن و اگر از عهدة اين كار برنياييد، چند كه ممكن است خود را از حرام واپاييد و شكر نعمت موجود فراموش منماييد كه راه عذر برشما بسته است، با حجّت‎هاي روشن و پديدار، و كتاب‎هاي آسماني و دليل‎هاي آشكار.[۴] 
۴٫ تاريخ 
از گذشتة دنيا، آينده‎اش را چراغ عبرتي ساز؛ چرا كه پاره‎هاي تاريخ با يكديگر همانند است و در نهايت پايانش به آغازش مي‎پيوندد و تمامش در حال دگرگوني است و رفتنيست.[۵] 
۵٫ ثروت 
هيچ ثروتي چون خرد، هيچ تهيدستي چون ناداني، هيچ ميراثي چون ادب وهيچ پشتيباني چون مشورت نمودن نيست.[۶] 
۶٫ جهاد 
امّا بعد، جهاد، دري است از درهاي بهشت كه خدا بر روي برگزيدة دوستان خود گشوده است؛ و جامة تقواست كه تن آنان را پوشانده است. زره استوار الهي است كه آسيب نبيند؛ و سپر محكم اوست كه تير در آن ننشيند. هر كه جهاد را واگذارد و نا خوشايند داند، خدا جامة خواري بر تنش پوشاند و فوج بلا برسرش كشاند و در زبوني فرو ماند. دل او در پرده‎هاي گمراهي نهان، و حق از او روي گردان. به خواري محكوم و از عدالت محروم.[۷] 
۷٫ چاره انديشي براي بيچارگان 
(اي مالك) خداي را، خداي را، در خصوص فرودستان، زمينگيران، نيازمندان، گرفتاران، و دردمندان كه دردشان را هيچ چاره‎اي نيست، چه در ميان اين قشر كساني به دريوزگي روي مي‎آورند و كساني با نياز آبرو داري مي‎كنند. 
پس، براي خدا پاسدار حقي باش كه خداوند برايشان تعيين كرده است و تو را به رعايتش فرمان داده است و از بيت المال و محصول زمين‎هاي غنيمتي اسلام ـ در هر شهري ـ سهمي برايشان در نظر بگير؛ چرا كه براي دورترين مسلمانان، همانند نزديك‎ترينشان سهمي هست و تو مسئول رعايت حق همگاني.[۸] 
۸٫ حب و بغض 
اي مردم، محور اجتماع مردم حب و بغض (خوشنودي وخشم) است، بي‎گمان ناقة ثمود را تنها يك نفر پي كرد، اما چون تمامي قوم ثمود به كار او رضا دادند، خداوند همة ايشان را سزاوار عذاب ساخت و اين سخن خداوند سبحان است كه فرمود: «پس آن ناقه را پي كردند و همگي پشيمان شدند.»[۹] 
۹٫ خود شگفتي (عُجْبْ) 
از خودپسندي و تكيه زدن بر توانمندي‎هايت كه به شگفتي وامي‎داردت و گرايش گوش سپردن به چاپلوسي‎ها را در تو زنده مي‎كند، سخت بر حذر باش! كه براي پايمال كردن نيكي نكوكاران، اين مطمئن‎ترين فرصت است براي شيطان.[۱۰] 
۱۰٫ دعا 
(گروهي آن حضرت را پيش رويش ستودند، فرمود:) بار خدايا تو مرا از خودم بهتر مي‎شناسي و من خود را از آنان بيشتر مي‎شناسم، خدايا ما را بهتر از آن كن كه مي‎پندارند و بيامرز از ما آنچه را نمي‎دانند.[۱۱] 
۱۱٫ ذكر 
از سخنان آن حضرت است هنگامي كه آية «رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله» را تلاوت مي‎فرمود: 
همانا خداوند سبحان ياد خود را ماية جلاي دل‎ها كرد تا به يمن آن، شنوايي جايگزين كري، بينش جايگزين كوري، انعطاف و حق‎پذيري جايگزين كين‎توزي گردد. آري، خداوند ـ كه تمامي بخشيده‎هايش گرانمايه است ـ در دوران‎هاي پي در پي تاريخ ـ حتي در روزگاران فترت ـ همواره بندگان خاصي دارد كه در ژرفناي انديشه و در عمق خردهاشان با آنان در راز است و از طريق خرد دمساز، و آنان با روشنايي ويژه‎اي كه در چشم‎ها و گوش‎ها و دل‎هاشان پديد مي‎آيد به چراغ‎هايي مي‎مانند فرا راه انسانها؛ ايام خدا را به ياد آنان آرند و مردمان را از بزرگي و جلال او ترسانند.[۱۲] 
۱۲٫ رنگارنگي روزگار 
روزگار را دو چهره است: روزي از تو و روزي بر تو. در آن روزي كه از توست سركشي بنه و روزي كه بر توست تن به شكيبايي ده![۱۳] 
۱۳٫ رهبري 
آنكه خود را پيشواي مردم سازد، پيش از تعليم ديگري بايد به ادب كردن خود بپردازد، و بيش از آنكه به گفتار تعليم فرمايد بايد به كردار ادب نمايد، و آنكه خود را تعليم دهد و ادب اندوزد، شايسته‎تر به تعظيم است از آنكه ديگري را تعليم دهد و ادب آموزد[۱۴] 
۱۴٫ زيان زبان 
جبران آنكه با نگفتن از دست نهاده‎اي آسان‎تر است از تدارك آنچه با گفتن از دست داده‎اي، و نگاهداري آنچه در مشك است با استوار بستن در آن با بند است. آنچه در دست است نگهداري، بهتر از آن است كه آنچه نزد ديگران است خواهي؛ تلخي نوميدي بهتر، تا دست دريوزگي نزد مردمان بردن؛ كار با پارسايي برتر از هرزگي با توانگري است؛ و هر كس خود تواناتر است به راز خويش نگه داشتن؛ و بسا كوشنده كه در جهت زيان خود كوشد! آنكه پرگويد، ياوه سرايد؛ و هر كه بينديشد، بينش يابد.[۱۵] 
۱۵٫ ژرفاي هستي 
به ژرفاي عظمت تو آگاهيمان نتواند بود. دانش ما تنها اين است كه مي‎دانيم تو زنده و برپا دارندة جهاني، بي‎آنكه خواب بربايدت. ژرفاي ذاتت را هيچ نگاهي درنيابد و ادراك وجودت را هيچ چشمي نتواند، بلكه اين ادراك توست كه پهنة چشم‎ها را فرا گرفته و پايان عمرها را مي‎داني و عنان سرتاپاي پديده‎ها را در دست قدرت خود داري. 
آنچه را ما از آفرينشت مي‎بينيم و با آن از قدرتت به شگفتي مي‎آييم و در توصيف بزرگي سلطنتت لب مي‎گشاييم، بسي ناچيزتر است از آنچه از ما پنهان است و چشم‎هامان از ديدنش ناتوان است و انديشه‎مان از تسخير آن در بن‎بست است و ميان ما و آن پرده‎هايي از غيب در افكنده است. 
پس هر كه با قلبي فارغ انديشه به كار گيرد تا دريابد كه تو چگونه عرش خويش برپا داشته‎اي و مخلوقاتت را آفريده‎اي، و چگونه آسمان‎هايت را در فضا آويخته‎اي و چه‎سان زمين را بر امواج آب‎ها گسترده‎اي، نگاهش حسرت‎زده، خودش مبهوت، گوشش منگ و انديشه‎اش سرگردان، به واپس باز مي‎گردد.[۱۶] 
۱۶٫ ساده زيستي 
(حضرتش را با جامه‎اي كهنه و پينه‎دار ديدند، سبب پرسيدند، فرمود:) 
با اين گونه پوشش دل خاشع شود، و نفس رام گردد؛ و مؤمن آن را الگو گيرد.[۱۷] 
۱۷٫ سينه فراخي (شرح صدر) 
سينة خردمند صندوق راز اوست، (و در جاي ديگر فرمود: ) ابزار رياست فراخي سينه است.[۱۸] 
۱۸٫ سپاسگزاري 
به خدا سوگند اگر دل‎هاي شما يكسره بگدازد و ديدگانتان از شوق پروردگار يا از بيم كردگار سيل خون روان سازد و تا چند كه دنيا پايدار است در آن بمانيد اين همه كرده‎هاي شما پاداش نعمت‎هاي خدا نخواهد بود به ويژه اين نعمت كه شما را به راه ايمان هدايت فرمود.[۱۹] 
و نيز فرمود: چون طليعه‎هاي نعمت‎ها به شما رسيد، با ناسپاسي تداوم آن را مبريد.[۲۰] 
۱۹٫ شهرت گريزي 
شادماني مؤمن در رخسار اوست و اندوهش در دلش، سينه او فراخ‎ترين است و نفس او خوارترين؛ برتري طلبي را دوست نمي‎دارد و از شهرت‎طلبي گريزان است و اندوهش دراز است و همتش فراز… .[۲۱] 
۲۰٫ شهادت خواهي 
كجايند مردمي كه به اسلامشان خواندند، و آن را پذيرفتند؛ و قرآن خواندند و دستورهايش را پيروي كردند، به كارزارشان برانگيختند، و آنان همچون ماده شتر كه به بچه خود رو مي‎آورد، شيفتة آن گرديدند. شمشيرها را از نيام برآوردند و گروه گروه و صف به صف روي به اطراف زمين نهادند، بعضي نجات يافته و بعضي به شهادت رسيدند.[۲۲] 
۲۱٫ صبر راز پيروزي 
شكيبا پيروزي را از كف ندهد، گر چه روزگاراني بر او گذرد.[۲۳] 
و نيز فرمود: چون سختي به نهايت رسد، گشايش در رسد؛ و چون حلقه‎هاي بلا سخت به هم آيد، آسايش در آيد.[۲۴] 
۲۲٫ ضرار و مناجات علي ـ عليه السّلام ـ 
( در خبر ضرار پسر ضَمْرَه ضبابي است كه چون بر معاويه درآمد معاويه وي را از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ پرسيد، گفت: گواهم كه او را در حالي ديدم كه شب پرده‎هايش را آويخته بود و او در محراب خويش ايستاده، دست به محاسن، چونان مار گزيده به خود مي‎پيچيد و با اندوه مي‎گريست و مي‎گفت: ) اي دنيا! اي دنيا! از من دور شو! براي من خود را به نمايش گذاشته‎اي؟ يا شيفتة من شده‎اي؟ مباد كه تو در دل من جاي گيري. هرگز! جز مرا بفريب! مرا به تو چه نيازي است؟! من ترا سه بار طلاق گفته‎ام و بازگشتي در آن نيست.
………………………………………
[۱] . ترجمه‎هاي اين قسمت برگرفته شده از ترجمة استاد شهيدي و يا «خورشيد بي‎غروب» است كه گاهي اندك تغييراتي درآن داده شده است. 
  • بازدید : 32 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ايها الناس، شقوا امواج الفتن بسفن النجاه، و عرجوا عن طريق المنافره، و ضعوا تيجان المفاخره. افلح من نهض بجناح، او استسلم فاراح. هذا ماء آجن، و لقمه يغص بها آكلها . و مجتني الثمره لغير وقت ايناعها كالزارع بغير ارضه.
حكمه السكوت
فان اقل يقولوا : حرص علي الملك، و ان اسكت يقولوا : جزع من الموت ! هيهات بعد اللتيا والتي ! والله لابن ابي طالب انس بالموت من الطفل بثدي امه، بل اندمجت علي مكنون علم لو بحت به لا ضطربتم اضطراب الارشيه في الطوي البعيده !
راه هاي پرهيز از فتنه ها
اي مردم، امواج فتنه ها را با كشتي هاي نجات در هم بشكنيد، و از راه اختلاف و پراكندگي بپرهيزيد، و تاج هاي فخر و برتري جويي را بر زمين نهيد، رستگار شد آن كس كه با ياران به پا خاست، يا كناره گيري نمود و مردم را آسوده گذاشت.
اين گونه زمامداري، چون آبي بد مزه، و لقمه اي گلوگير است، و آن كس كه ميوه را كال و نارس بچيند، مانند كشاورزي است كه در زمين ديگري بكارد.
مواقف طلحه والزبير
و قد ارعدوا و ابرقوا، و مع هذين الامرين الفشل ؛ و لسنا نرعد حتي نوقع، و لا نسيل حتي نمطر.
شناخت طلح و زبير ( و اصحاب جمل )
چون رعد خروشيدند و چون برق درخشيدند، اما كاري از پيش نبردند و سرانجام سست گرديدند !
ولي مااين گونه نيستيم، تا عمل نكنيم، رعد و برقي نداريم، و تا نبازيم سيل جاري نمي سازيم. 
بلاغه اهل البيت عليه السلام 
الا وان اللسان بضعه من الانسان، فلا يسعده القول اذا امتنع، و لا ي مهله النطق اذا اتسع، و انا لامراء الكلام، و فينا تنشبت عروقه، و علينا تهدلت غصونه.
اسباب الغشل و الهزيمه
و اعلموا رحمكم الله انكم في زمان القائل فيه بالحق قليل، و اللسان عن الصدق كليل، و اللازم للحق ذليل، اهله معتكفون علي العصيان، مصطلحون علي الادهان، فتاهم عارم، وشائبهم آثم، و عالمهم منافق، و قارنهم مماذق، لا يعظم صغير هم كبيرهم، و لا يعول غنيهم فقيرهم.
فصاحت و بلاغت اهل بيت عليه السلام
آگاه باشيد، همانا زبان، پاره اي از وجود انسان است، اگر آمادگي نداشته باشد سخن نمي گويد، و به هنگام آمادگي، گفتار او را مهلت نمي دهد، همانا ما اميران سخن مي‌باشيم، درخت سخن در ما ريشه دوانده، و شاخه هاي آن بر ما سايه افكند ه است.
علل سقوط جامعه انساني
خدا شما را رحمت كند، بدانيد كه همانا شما در روزگاري هستيد كه گوينده حق اندك، و زبان از راستگويي عاجز، و حق طلبان بي ارزشمند، مردم گرفتار گناه، و به سازشكاري همداستانند، جوانانشان بد اخلاق، و پير مردانشان گنهكار، و عالمشان دو رو، و نزديكانشان سود جويند، نه خردسالانشان بزرگان را احترام مي‌كنند و نه توانگرانشان دست مستمندان را مي‌گيرند.
الاخلاق في الحرب
اني اكره لكم ان تكونوا سبابين، و لكنكم لو و صفتم اعمالهم، و ذكر تم حالهم، كان اصوب في القول، و ابلغ في العذر، و قلتم مكان سبكم اياهم : اللهم احقن دماء نا ودماء هم، و اصلح ذات بيننا و بينهم، و اهدهم من ضلالتهم، حتي يعرف الحق من جهله، و ير عوي عن الغي و العدوان من لهج به.
اخلاق در جنگ
من خوش ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد، اما اگر كردارشان را تعريف، و حالات آنان را بازگو مي‌كرديد به سخن راست نزديك تر، و عذرپذير تر بود. خوب بود بجاي دشنام آنان مي‌گفتيد : خدايا ! خون ما و آنها را حفظ كن، بين ما و آنان اصلاح فرما، و آنان را از گمراهي به راه راست هدايت كن، تا آنان كه جاهلند، حق را بشناسند، و آنان كه با حق مي‌ستيزند پشيمان شده به حق باز گردند.
التوجيه المعنوي في الحرب
و اي امري منكم احس من نفسه رباطه جاش عند اللقاء، و راي من احد من اخوانه فشلا فليذب (فليذبب ) عن اخيه بفضل نجدته التي فضل بها عليه كما يذب عن نفسه، فلو شاء الله لجعله مثله، ان الموت طالب حثيث لا يفوته المقيم، و لا يعجزه الهارب، ان اكرم الموت القتل ! والذي نفس ابن ابي طالب بيده، لالف ضربه بالسيف اهون علي من ميته علي الفراش في غير طاعه الله !
تحذير من التقصير في الحرب
ومنه : و كاني انظر اليكم تكشون كشيش الضباب : لا تاخذون حقا، و لا تمنعون ضيما، قد خليتم و الطريق، فالنجاه للمقتحم، و الهلكه للمتلوم.
آموزش رواني در جنگ
هر كدام از شما در صحنه نبرد با دشمن، درخود شجاعت و دلاوري احساس كرد، و برادرش را سست و ترسو يافت. به شكرانه اين برتري بايد از او دفاع كند. آنگونه كه از خود دفاع مي‌كند، زيرا اگر خدا بخواهداو را چون شما دلاور و شجاع گرداند.
همانا مرگ به سرعت در جستجوي شماست، آنها كه در نبرد مقاومت دارند، و آنها كه فرارمي كنند، هيچكدام را از چنگال مرگ رهايي نيست وهماناگرامي ترين مرگها كشته شدن درراه خداست. سوگند به آن كس كه جان پسر ابوطالب در دست اوست. هزار ضربت شمشير بر من آسان تر از مرگ در بستر استراحت، در مخالفت باخداست.
هشدار از كوتاهي در نبرد 
گويي شما را در برخي ازحمله ها، درحال فرار، ناله كنان چون گله اي از سوسمار مي‌نگرم كه نه حقي را باز پس مي‌گيريد، و نه ستمي را باز مي‌داريد، اينك اين شما و اين راه گشوده، نجات براي كسي است كه خود را به ميدان افكنده به مبارزه ادامه دهد، و هلاكت ازآن كسي است كه سستي ورزد.
فضل الجهاد 
اما بعد، فان الجهاد باب من ابواب الجنه، فتحه الله لخاصه اوليائه، و هو لباس التقوي، و درع الله الحصينه، و جنته الوثيقه فمن تركه رغبه عنه البسه الله ثوب الذل، و شمله البلاء، و ديت بالصغار و القماءه، و ضرب علي قلبه بالاسهاب (الاسداد )، و اديل الحق منه بتضييع الجهاد، و سيم الخسف، و منع النصف.
الدعوه الي الجهاد 
الا و اني قد دعوتكم الي قتال ( حرب ) هولاء القوم ليلا و نهارا، و سرا و اعلانا، و قلت لكم : اغزوهم قبل ان يغروكم، فو الله ما غزي قوم قط في عقر دارهم الا ذلوا، فتواكلتم و تخاذلتم حتي شنت عليكم الغارات، و ملكت عليكم الاوطان، وهذا اخو غامد وقد وردت خيله الانبار، وقد قتل حسان بين حسان البكري، و ازال خيلكم عن مسالحها. و لقد بلغني ان الرجل منهم كان يدخل علي المراه المسلمه، و الاخري المعاهده، فينتزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعثها، ما تمتنع ( تمنع ) منه الا بالاسترجاع والاسترحام.
ثم انصرفوا و افرين ما نال رجلا منهم كلم، و لا اريق لهم دم، فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما، بل كان به عندي جديرا. فيا عجبا ! عجبا و الله يميت القلب و يجلب الهم من اجتماع هولا ء القوم علي باطلهم، و تفرقكم عن حقكم ! فقبحا لكم و ترحا، حين صرتم غرضا يرمي ! يغار عليكم و لا تغيرون ؟ وتغزون ولاتغزون ؟ ويعصي اللاه و ترضون ؟ فاذا امرتكم بالسير اليهم في ايام الحر ( الصيف ) قلتم : هذه حماره القيظ، امهلنا يسبخ عنا الحر، و اذا امرتكم بالسير اليهم في الشتا ء قلتم : هذه صباره القر، امهلنا ينسلخ عنا البرد ؛ كل هذا فرارا من الحر والقر ؛ فاذا كنتم من الحر و القر تفرون : فانتم والله من السيف افر !
مظلوميه الامام و اسباب هزيمه الكوفيين 
يا اشباه الرجال ول ا رجال ! حلوم الاطفال ؛ و عقول ربات الحجال ؛ لوددت اني لم اركم و لم اعرفكم معرفه والله جرت ندما، و اعقبت سدما ( ذما ) قاتلكم الله ! لقد ملاتم قلبي قيحا، و شحنتم صدري غيظا، و جرعتموني نغب التهام انفاسا، و افسدتم علي رايي بالعصيان و الخدلان؛ حتي لقد قالت قريش : ان ابن ابي طالب رحل شجاع، و لكن لا علم له بالحرب. لله ابوهم ! و هل احد منهم اشد لها مراسا ( مقاما )، و اقدم فيها مقاما مني ! لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين، و ها انا ذا قد ذرفت علي الستين ! و لكن لا راي لمن لا يطاع !
ارزش جهاد درراه خدا 
پس از ستايش پروردگار ! جهاد در راه خدا، دري از درهاي بهشت است، كه خدا آن را به روي دوستان مخصوص خود گشوده است.
جهاد، لباس تقوا، و زره محكم، و سپر مطمتن خداوند است. كسي كه جهاد را ناخوشايند دانسته و ترك كند، خدا لباس ذلت و خواري بر او مي‌پوشاند، و دچار بلا ومصيبت مي‌شود و كوچك وذليل مي‌گردد، دل او در پرده گمراهي مانده وحق از او روي مي‌گرداند، به جهت تر ك جهاد، به خواري محكوم و ازعدالت محروم است.
دعوت به مبارزه و نكوهش از نافرماني كوفيان
آگاه باشيد ! من شب و روز، پنهان و آشكار، شما را به مبارزه با شاميان دعوت كردم وگفتم پيش از آن كه آنها با شما بجنگند با آنان نبرد كنيد، به خدا سوگند، هر ملتي كه درون خانه خود مورد هجوم قرار گيرد؛ ذليل خواهد شد. اما شما سستي به خرج داديد، و خواري وذلت پذيرفتيد، تا آنجا كه دشمن پي در پي به شما حمله كرد و سرزمين هاي شما را تصرف نمود. واينك، فرمانده معاويه ( مرد غامدي ) با لشكرش وارد شهر انبا رشده و فرماندار من،‹‹حسان بن حسان بكري ›› را كشته وسربازان شمارا از مواضع مرزي بيرون رانده است.
به من خبر رسيده كه مردي از لشكر شام به خانه زني مسلمان و زني غير مسلمان كه درپناه حكومت اسلام بوده وارد شده، وخلخال و دستبند وگردن بند و گوشواره هاي آنها رابه غارت برده، درحالي كه هيچ وسيله اي براي دفاع، جز گريه والتماس كردن، نداشته اند. 
لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند. بدون اينكه حتي يك نفر آنان، زخمي بر دارد، ويا قطره خوني از او ريخته شود، اگر براي اين حادثه تلخ، مسلماني از روي تاسف بميرد، ملامت نخواهد شد، واز نظر من سزاوار است !
شگفتا ! شگفتا ! به خدا سوگند، اين واقعيت قلب انسان را مي‌ميراند ودچار غم و اندوه مي‌كند شاميان در باطل خود وحدت دارند، و شما درحق خود متفرقيد.
زشت باد روي شما و از اندوه رهايي نيابيد كه آماج تير بلا شديد ! به شما حمله مي‌كنند،شما حمله نمي كنيد؟ باشمامي جنگند، شمانمي جنگيد ؟! اين گونه معصيت خدا مي‌شود و شما رضايت مي‌دهيد ؟
وقتي در تابستان فرمان حركت به سوي دشمن مي‌دهم، مي‌گوييد هوا گرم است، مهلت ده تا سوز گرما بگذرد، و آنگاه كه در زمستان فرمان جنگ مي‌دهم، مي‌گوييد هوا خيلي سرد است وقتي شما از گرما وسرما فرار مي‌كنيد، به خدا سوگندكه از شمشير بيشتر گريزانيد !
مظلوميت امام عليه السلام و علل شكست كوفيان
اي مرد نمايان نامرد! اي كودك صفتان بي خرد كه عقل ها ي شما به عروسان پرده نشين شباهت دارد ! چقدر دوست داشتم كه شما را هرگز نمي ديدم وهرگز نمي شناختم ! شناسايي شما – سوگند به خدا – كه جز پشيماني حاصلي نداشت، و اندوهي غم بار سرانجام آن شد.
خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پر خون، وسينه ام از خشم شما مالامال است ! كاسه هاي غم و اندوه را، جرعه جرعه به من نوشانديد، و با نافرماني و ذلت پذيري، راي و تدبير مرا تباه كرديد، تا آنجا كه قريش در حق من گفت : 
‹‹ بي ترديد پس ابيطالب مردي دلير است ولي دانش نظامي ندارد››
خدا پدرشان را مزد دهد، آيا يكي از آنها تجربه هاي جنگي سخت ودشوار مرا دارد ؟ يا در پيكار توانست از من پيشي بگيرد ؟ هنوز بيست سال نداشتم، كه در ميدان نبرد حاضر بودم، هم اكنون كه از شصت سال گذشته ام، اما دريغ، آن كس كه فرمانش را اجرا نكنند، رايي نخواهد داشت. 
  • بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

از جمله موضوعاتى كه در نهج البلاغه در چند جا تكرار شده مساله نبوت است و رسيدگى به آن علاوه بر اين كه موضوعى از نهج البلاغه را براى ما روشن مى كند، يك مساله اساسى از مسائل اسلامى را نيز تبيين مى كند. مساله نبوت را نه تنها به عنوان يك مساله قابل تعقيب در نهج البلاغه مى توان بررسى كرد بلكه آن را مي توان به عنوان يكى از مسائل بسيار اصولى و مهم
ايدئولوژى اسلامى و محور ساير مسائل، مورد پيگيرى و فهميدن قرار داد و در طيف وسيعى از مطالب و مباحثى كه بر گرد اين محور قرار مى گيرد، مسائل بسيارى از اسلام را جا داد، از جمله مساله توحيد؛ و معتقديم اگر بخواهيم به مساله توحيد از ابعاد اجتماعى و كلا انقلابى آن نگاه كنيم بايد آن را به عنوان مساله اى از مسائل نبوت تحت بررسى و پيگيرى قرار دهيم.
بى گمان در تاريخ بشريت حادثه اى كه ما نام آن را نبوت مى گذاريم اتفاق افتاده است و در وجود اين حادثه ميان ما و ميان بى اعتقادان به نبوت اختلافى نيست، اختلاف در تفسير اين حادثه است، اختلاف در مضمون پيامى است كه در اين حادثه وجود دارد، اما در اصل حادثه در اين واقعيت

تاريخى ميان ما و هيچ يك از انسان هايى كه با تاريخ سر و كار دارند اختلافى وجود ندارد. موسى يك پديده اى است كه در تاريخ ثبت شده، عيسى و ديگر پيامبران با تاريخچه هاى كم و بيش روشن يا مبهم همينطور. ما در اين بحث نبوت را با اين ديد مى نگريم يعنى اين حادثه تاريخى را در نظر مى گيريم بعد در اطراف آن بحث مى كنيم. اولاً بحث مى كنيم كه در هنگام وقوع اين حادثه زمينه اجتماعى چگونه بوده است؟ يعنى اين حادثه در چه موقعيت زمانى و تاريخى و در چه وضعيت
اجتماعى واقع شده است؟ بعد بررسى مى كنيم كه اين حادثه از كجاى جامعه سر برآورده؟ از كدام طبقه؟ از كدام قشر؟ از چه تيپ انساني، از پادشاهان، از مستضعفان، از عالمان و متفكران و انديشمندان؟ بعد بحث و مطالعه مي كنيم كه اين حادثه داراى چه جهت گيرى بود، آيا به سود طبقه خاصى مى انديشيد، آيا به سود ماديون مى انديشيد؟ آيا به جنبه هاى عرفانى و معنوى مى انديشيد؟ چه هدفى در كار بود؟ داراى چه جهت گيرى اجتماعى و فكرى بود؟ همچنين بحث مى كنيم كه وقتى اين حادثه واقع شد نخستين شعارى كه اين پيام آور آورد چه بود؟ نمى گوييم پيام

آور از غيب، تا كسانى بگويند ما به غيب اعتقاد نداريم، اين اختلاف را مى گذاريم براى بعد، به هر حال حادثه اى بود كه پيام آورى در آن پيامى ارائه مى كرد، آيا اين پيام، مخالفانى يا موافقانى در جامعه داشت يا نه؟ اگر داشت چه كسانى بودند، از چه قشر هايى و با چه انگيزه هايى در مخالفان، و نيز از چه قشرهايى و با چه انگيزه هايى در موافقان، و با كدام ابزار از ابزارهاى كمك و معاونت. 
همچنين در هدف اين پيام بحث مى كنيم، آيا هدف در اين حادثه چه بود: رفاه زندگى مادي، برداشتن فاصله طبقاتي، بالا بردن سطح انديشمندى و هوشمندي، مخالفت با قدرتها، با توجه به قدرتها؟، اينها سوالهائى ست كه براى شناختن آن حادثه، حادثه اى كه بى گمان يك واقعيت اجتماعى به حساب مى آيد، لازم است و پاسخ به اين سوالها روشنگر آن حادثه خواهد بود. اين

قبيل بحث ها كه شامل حدود پانزده سوال پيرامون مساله نبوت را براى ما مطرح مى كند جوابهايى را به دنبال مى آورد كه وقتي آنها را از متون اسلامى گرفتيم يك منطقه عظيمى از انديشه اسلامى براى ما روشن مي شود. 
از جمله اين سوالهاى يكى همين است كه اين پيام آور به چه چيز يا به چه كسى دعوت مى كرد، مساله توحيد مطرح مى شود و اينجاست كه توحيد بعد اجتماعي، بعد انقلابي، سياسي، اقتصادى پيدا مى كند واز اين قبيل، ما همين رشته بحث را در نهج البلاغه دنبال مى كنيم واز اين قبيل، ما همين رشته بحث را در نهج البلاغه دنبال مى كنيم البته كوشش مى كنيم كه در هريك از اين بحث ها به ترجمه بسنده نكنيم بلكه در اطراف آن مسئله بحث مشروح ترى داشته باشيم و يا اين كه

محور بحث نهج البلاغه است از آيات قرآن و مباحث عقلى نيز به تناسب بهره خواهيم گرفت. 
اولين بحثى كه به شكل سوال مطرح است در زمينه ظهور نبوت هاست، نبوت ها در چه موقعيت زمانى و ذهنى و اجتماعى بروز كرده است؟ اين به ما كمك خواهد كرد كه پيام نبوت ها را بهتر بشناسيم. در نهج البلاغه چند جا به سئوال ما پاسخ داده شده است.

۱٫ در خطبه اول به دو مناسبت در اين زمينه بحث شده است: 
الف: و اصطفى سبحانه من ولده انبياء اخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الرساله امانتهم لما بدل اكثر خلقه عهدالله اليهم فجهلوا حقه، و اتخذوا الانداد معه، و اجتالتهم الشياطين عن معرفته، و اقتطعتهم عن عبادته فبعث فيهم رسله …… (۱) 
در اين عبارت چگونگى زمان ظهور پيامبران بيان شده است: 
زمانى كه بيشترين آفريدگان خدا فرمان خدا را دگرگونه كردند و حق خدا را ندانسته و رقيبانى را با او پذيرفتند و شياطين، آن را از شناخت خدا بازداشته و از عبوديت او برگردانده بودند، در چنين دورانى بود كه خدا پيامبرانش را در ميان مردم برانگيخت.

زمينه ظهور پيامبران

در نهج البلاغه به قسمت هاى ديگرى مى توان دست يافت. آنچه در اين فراز آمده به چند خصوصيت از جامعه جاهلى اشاره فرموده است: 
۱٫ بيشترين آفريدگان خدا در اين زمان فرمانى را كه خدا به انسان سپرده دگرگونه كرده اند، منظور از فرمانى كه خدا به انسان سپرده چيست؟ فرمانى كه ما كلمه عهد را به جاى آن ترجمه كرديم

منشور است كه حاكمى و بزرگى براى زير دست خود مى نويسد، ابلاغى كه رئيس به مرئوس خود مى دهد، عهد مالك اشتر يعنى منشور. در آن روزگار بيشترين انسانها منشور الهى را دگرگونه كردند، قرآن در چند جا به اين منشور اشاره كرده است، بعضى جاها با كلمه عهد يعنى با همين لغت و واژه اى كه در اين خطبه به كار رفته و در جاى ديگر با واژه ها و عنوان هاى ديگر. 
از جمله اين آيه است: 
الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لاتعبدوا الشيطان۲ 
اى فرزندان آدم آيا من به شما فرمان ندادم كه شيطان را عبوديت نكنيد. 
آيه ديگر: 
و قضى ربك ان لاتعبدوا الا اياه۳

خدا حكم كرده و فرمان داده است كه عبوديت نكنيد مگر او را 
پس اينجا هم فرمان خدا و عهد الهى يعنى عبوديت فقط خدا. 
در آيه سوم اين طور آمده است: 
و اشهد هم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا 
خدا انسان ها را در دوران پيشين «دوران ذر» (به تعبير روايات) بر خويشتن گواه كرد، آنها را گواه بر خودشان گرفت به اينگونه كه گفت: «الست بربكم» آيا من پروردگار شما نيستم؟ «قالوا بلي» انسان ها با زبان فطرت و طينت خودشان گفتند چرا، يعنى انسانيت به طور طبيعى اعتراف كرده به اين كه بنده خداست و بايد خدا را عبوديت كند. اينست عهدى كه اميرالمومنين در اين خطبه به آن اشاره مى كند و فرمانى كه خدا به آن سپرده و آنها را موظف به انجام آن فرمان كرده است ولى آنان دگرگونه اش كردند، خدا فرمان داده بود كه از شيطانها، بتها، از رقيبان پندارى خدا يعنى خداوندان زر و زور و خداگونگان، در هر جامعه به هر نحو و با هر عنوان اطاعت نشود اما انسانها اين فرمان را دگرگونه كرده بودند بعضى بتها را عبادت مى كردند و بعضى خود را بت كرده و بر انسان هاى ديگر تحميل كرده بودند. پس خصوصيت بارز دوران ظهور انبياء اين است كه بيشترين انسانها

فرمان الهى را يعنى لزوم عبوديت انحصاري الله را دگرگونه كرده بودند و اين نتايج بر اين دگرگونه كردن بار مى شود پس حق خدا را ندانسته و رقيبانى رابا او پذيرفته اند و شيطانها آنها را از شناخت او بازداشته و از عبوديت او برگردانده بودند. در اين دوران، خدا نبوت ها و بعثت ها را در جامعه بوجود مى آورد. 
باز در خطبه اول در جاى ديگر به مناسبت ظهور پيغمبر اسلام اين كلمات ذكر شده است. و اين را مى دانيم كه زمينه ظهور همه پيامبران يكسان و يكنواخت است، در همان شرايط اجتماعى كه پيغمبر اسلام ظهور كرده از لحاظ خطوط كلى دقيقاً در همان زمينه هاست كه موسى و عيسى و ابراهيم و هزاران پيغمبر ديگر ظهور كردند. بنابراين آنچه در مورد زمينه ظهور اسلام در اينجا ذكر شده با زمينه ظهور پيامبران ديگر و بعثت هاى ديگر تطبيق مى كند و آن جمله اينست:

و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه و اهواء منتشره و طوائف مشبه بين لله بخلقه او ملحد فى اسمه او مبشير الى غيره۴ 
مردم روى زمين در آن هنگام فرقه هاى جدا جدا داراى هوس هاي پراكنده و شيوه هاى گوناگون بودند كسانى خدا را با آفريدگانش همانند مى كردند و كسانى در نام او فرو مانده و به او نرسيده بودند و كسانى ديگر به حقيقتى جز او اشاره مى كردند. 
اين كلمات، كلمات بسيار پر مغزى است و ما به اختصار به شرح آن مى پردازيم: (مردم روى زمين در آن هنگام كه پيامبر ظهور مى كند فرقه هاى جدا جدا بودند). يعنى يك انديشه همه گير و همه گستر بر ذهن ها حاكم نبود و اين نشانه عدم وجود يك فرهنگ قابل پذيرش، و يا نشانه جدايى

ها و اختلاف هاى فراوان ميان انسان هاست و خود اين از نشانه هاى جهالت است. هوس هاى پراكنده به دو معنا مى تواند باشد. 
معناى ساده تر اين كه انسان ها در هر بخشى از بخش هاى جامعه يا در هر بخشى از بخش هاى روى زمين داراى خواست ها و جهت گيرى هاى ويژه خودشان بودند. كسانى در اين گوشه يا در اين طبقه يا در اين قشر و در اين صنف به چيزى شوق مي ورزيدند و كسانى در قشر و طبقه و صنف و شغل ديگر به چيز ديگر. آرمان هاى مشترك در جامعه وجود نداشت و اين هم نشانه انحطاط يك جامعه است. 
معناى دوم: منظور از هوس هاى پراكنده يعنى وقتى شما در سراسر عالم نگاه مى كرديد چند قطب و چند قدرت بيشتر وجود نداشت؛ در ايران، ساسانيان بودند و طاغوت هاى ساساني، در رم امپراطوران روم بودند، در حبشه سلطانى و طاغوت ديگري، در چند نقطه عالم چندين مستبد

خودكامه و ديكتاتور در راس زندگى مردم قرار داشتند، هر جا هر طاغوتى در راس يك جامعه اى قرار داشت، آنچه در سطح جامعه مشاهده مى شد و احساس مى شد كامجويى هاى آن طاغوت بود، اگر در جامعه ايرانى آن زمان ظلم بود، اگر آقايى بى حد و حصر برهمنان و نظاميان و خانواده هاى بزرگ و اشرافى بر مردم تحميل مى شد اين در حقيقت به معناى كامجويى آن طاغوتى بود كه در راس قرار داشت او اين طور مى خواست و اگر مردم در زير فشار ظلم طبقاتى و اقتصادى

فرهنگى و اخلاقى دست و پا مى زدند اين در حقيقت گوشه اى و جلوه اى از كامجويى آن طاغوت بزرگ را نشان مى داد. بنابراين هوس يك انسان در بخش عظيمى از جامعه بشريت و خانواده بشريت مشاهده مى شد و محسوس و ملموس بود. دنيا در يك چنين وضعى بود.

انحراف در شكل بت پرستى 
مرم شيوه هاى گوناگونى داشتند، كسانى خدا را با آفريدگانش همانند مى كردند آن كسانى كه بر طبق فطرت و جاذبه قلبى و روحى خودشان احساس مي كردند كه خدايى و آفريننده اى وجود دارد اين خدا را در شكل مخلوقات، در شكل موجودات كوچك و محدود و ناقصى مى ديدند. عده اى گاو را مى پرستيدند به عنوان خدا، عده اى بت چوبى و سنگى يا هر نوع بت ديگر را مورد پرستش قرار مى دادند، بنابراين خدا را بر طبق دعوت فطرت مى پرستيدند اما اين خدا را به درستى نمى شناختند. گمراهي از اين بزرگتر و واضحتر چه مى شود؟ و كسانى در نام او فرو مانده و به او

نرسيده بودند، و همين موضوع يك نوع انحراف در ذهن مردم خداجو و خداشناس پديد آورده بود، در اسم خدا فرو بمانند و نتوانند از اسم به آن طرفتر بروند، يك نمونه اش را ما در دوران هاى باستانى و قديم مى بينيم مثلاً آن كسانى كه با وجود خدا به طور مبهم آشنا بودند چون نمى توانستند خدا را درست بشناسند همين اسم «الله» يا اسم «منان» را مى گرفتند و اسم را مى پرستيدند. اگر از آنها مى خواستى كه مصداق اين اسم را برايت معين كنند از حقيقت خدا چيزى نمى دانستند لذا اين اسم را در اين بت يا آن بت منعكس مى يافتند و نمونه ديگرش را ما مى توانيم امروز در بعضى از ايدئولوژى هاي التقاطى ببينيم كه اينها خدا را قبول مى كنند اما اگر از آنها بپرسى كه خدا

چيست؟ مى بينى در مفهوم خدا را در معنا و مضمون اين كلمه درمى مانند، خدا به معناى كل وجود معنا مى كنند، خدا ره به معناى قوانين حاكم بر طبيعت معنا مى كنند، خدا را با معناى واقعى خودش يعنى آن ذات مستقل واجب الوجود وترديد ناپذير كه آفريننده اين عالم است ونه خود اين عالم، با اين مفهوم برجسته فلسفى قابل استدلال، نمى توانند بشناسند، در اسم خدا درمى

مانند، در اسم خدا توقف مى كنند، وقتى كه «الله»، «ذات الله» را نتوانند بشناسند، طبيعى است كه معرفت عشق، عرفان، جاذبه هاى معنوي، كشش هاى اخلاقى كه همه بر مبناى توحيد و عرفان و شناخت خداست در يك چنين عناصر به وجود نمى آيد، خيلى روشن است وقتى كه انسان خدا را مجموعه قوانين آفرينش دانست براى او مناجات، بى معنى است، براى او سوز وگداز عاشقانه و عارفانه امام سجاد(ع) يك عمل پوچ است، براى او دعا و توجه و ذكر بى معنى است، در حقيقت آنچه او قبول دارد الله نيست، مفهوم الله نيست، معناى الله نيست، اسم الله نيست لذا به خاطر اين است كه اميرالمومنين در اينجا مى گويد «او ملحد فى اسمه» وكسانى در نام او

فرومانده و به او نرسيده اند، اين هم جزو نشانه هاى مردمى است كه در دوران ظهور نبوتها وجود داشتند واين نشانه انحطاط اديان وانحراف مذاهب در آن زمان است. در خطبه دوم، اميرالمومنين در همين زمينه بيان مشروح ترى دارد: 
الناس فى فتن انجذم فيها حبل الدين، و تزعزعت سوارى اليقين و اختلف النجر، و تشتت الامر، و ضاق المخرج و عمى المصدر، فالهدى خامل، و العمي شامل، عصى الرحمن، و نصر الشيطان، و خذل الايمان فانهارت دعائمه و تنكرت معالمه و درست سبله و عفت شركه، اطاعوا الشيطان

فسلكوا مسالكه و وردوا مناهله بهم سارت اعلامه و قام لوائه، فى فتن داستهم باخفافها، و وطنتهم باظلافها، و قامت علي سنابكها فهم فيها تائهون حائرون جاهلون مفتونون فى خير دار و شر جيران، نومهم سهود و كحلهم دموع، بارض عالمها ملجم و جاهلها مكرم.۵ 
در هنگام بعثت پيامبران، مردم دستخوش فتنه هائى بودند كه در آن ريسمان دين گسسته بود و دستگيره هاى يقين و باور، سست شده بود و راههاى دگرگونى و اختلاف پيدا كرده بود و كار به پراكندگى گرائيده و راه گريز از اين فتنه بر مردم تنگ شده بود و جايگاه بهره گيرى بر مردم مبهم و تاريك مانده بود، هدايت در آن روزگار فرو افكنده و كمرنگ بود. كورى و نابينائى همه گير بود. خداى رحمان، عصيان و سرپيچى مى شد اما شيطان مورد نصرت و يارى قرار مى گرفت و ايمان بى ياور و

بي پشتوانه مى ماند، پايه هاى ايمان متزلزل و ويران بود نشانه هاى ايمان گم بود، راههاى ايمان فراموش شده بود، مردم از شيطانها فرمان مى بردند و راه آنها را مي پيمودند به سر منزلى كه آنها هدايت مى كردند فرو مى آمدند و لواى شيطان بر پا مي گشت، مردم دستخوش فتنه هايى بودند

كه اين فتنه ها مردم را در زير سم خود مانند حيوان وحشى و ناآرامى لگد مال و آنها را پايكوب مى كرد. فتنه مانند حيوان پيروزمندى كه طعمه خود را زير دست و پاى خود له كرده و گردن برافراشته است از سركوبى مردم، گردن برمى افراشت مردم در فتنه ها گم گشته بودند. در بهترين خانه ها با بدترين همسايگان زندگى مى كردند، خواب آنان بدخوابى بود و سرمه چشمشان اشكها بود. در سرزمينى زندگى مى كردند كه عالمان لجام زده بودند، و جاهلها عزيز و گرامي مى زيستند.
  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

معمولا وقتى از تربيت بحث مى‏شود، دو معنا به ذهن مى‏آيد، اول معناى عام و دوم معناى خاص. تربيت در معناى خاص با پرورش انسان بطور كلى و امر تعليم و تعلّم سر و كار دارد. تربيت بمعناى عام با امورى مانند خويشتن شناسى، رابطه انسان و خدا، رابطه انسان و طبيعت، رابطه انسان با همنوعان و رشد و تكامل انسان در رابطه با ارزشهاى الهى و انسانى و حركت او بسوى اللَّه ارتباط دارد. بدون ترديد اين دو معنا با هم ارتباط نزديك دارند. 
نهج البلاغه يك كتاب تربيتى 
كتاب نهج البلاغه در مجموع يك كتاب تربيتى است. با مطالعه نهج البلاغه فرد مى‏تواند خود را بشناسد و موقع خود را در جهان آفرينش درك كند، با جهان شناسى الهى آشنائى پيدا كند، وظيفه خود را در برابر خدا تشخيص دهد، رابطه خود را با همنوعان در سايه ضوابط و معيارهاى اسلامى استحكام بخشد، از مطالعه موجودات‏مختلف به پيچيدگى مسئله آفرينش و نقش خدا در خلقت موجودات پى برد، از بررسى تاريخى عبرت گيرد، وضع خود را در برابر ارزشهاى معنوى و دنيائى روشن سازد و با الهام از تعليمات اخلاقى نهج البلاغه شخصيت اخلاقى خود را به سوى رشد و تكامل سوق دهد. 
على (ع) يك أسوه حسنه (الگوى تربيتى
شخصيت حضرت على عليه السلام يك الگوى عالى تربيتى است. زندگى على (ع) بمنزله يك مكتب بزرگ تربيتى است. گفتار و كردار و انديشه‏هاى پيشواى بزرگ ما همه جنبه تربيتى دارند. او نه تنها با الهام از مكتب اسلام ارزشهاى عالى انسانى را مطرح نمود، بلكه خود در زندگى مظهر و نمونه اين ارزشها بود. بحث على (ع) از آفرينش جهان عمق و گسترش درك او را نشان مى‏دهد. او الگوى عالى تربيتى براى انسانهاى خداشناس، كمال جوى، حكمت دوست، عدالتخواه و حق طلب بود. 
آنچه نويسندگان معروف، چه مسلمان و چه غير مسلمان، در باره او گفته يا نوشته‏اند، نشانه عظمت شخصيت او و نقشى است كه در طرح مبانى الهيات و ارزشهاى عالى انسانى داشته است. 
بطور كلى رفتار على (ع) در تعليم، عبادت، جنگ، مبارزه عليه كفر و نفاق، مراعات حق و عدالت و ايثار و از خود گذشتگى، سرمشقى عالى براى پويندگان راه حق و عدالت و آزادى است. 
ابعاد اساسى شخصيت على عليه السلام 
در شخصيت پيامبران و پيشوايان معصوم، علاوه بر بعد معنوى، مى‏توان چند بعد ديگر را در نظر گرفت. اين ابعاد از لحاظ تربيتى اهميتى خاص دارند. ابعاد مذكور عبارتند از: 
 1-  بعد شناخت. 
۲-  بعد جامعيت. 
۳-  بعد وحدت. 
اين ابعاد در شخصيت على عليه السلام بشكلى بارز متجلى هستند. 
بعد شناخت: 
بحثهاى حضرت على در باره آفرينش جهان و مبدأ اعلاى آن، نمايشگر عمق و گستردگى شناخت او است. در حديثى كه از قول پيامبر اكرم خطاب به على (ع) نقل شده، اهميت شناخت مورد تاكيد قرار گرفته است: يا علىّ اذا عنّ النّاس أنفسهم في تكثير العبادات و الخيرات فأنت عنّ نفسك في ادراك المعقولات حتّى تسبقهم.  حديث بالا از قول ابو على سينا نقل شده و بصورت زير بيان گرديده است. 
يا علىّ اذا رأيت النّاس يتقرّبون الى خالقهم بأنواع البرّ تقرّب انت اليه بأنواع العقل تسبقهم.  در اين حديث، شناخت و ادراك در مقايسه با انجام عبادات و خيرات، مهمتر تلقى شده است. على عليه السلام در خطبه معروف خود، شناخت را آغاز و اساس ديندارى تلقى ميكند و مى‏گويد: «اوّل الدّين معرفته» همين شناخت است كه در گفته او منعكس ميباشد: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا» 
بعد جامعيت: 
افراد برگزيده در جوامع انسانى اعم از دانشمندان، رهبران سياسى، نويسندگان و هنرمندان، غالبا در يك يا دو جهت، برجستگى خاصى دارند و نظر مردم را بخود جلب ميكنند. از باب مثال، دانشمندى در طرح نظريات يا مسائل تازه، ابتكار بخرج مى‏دهد و در ميان ديگر دانشمندان، برجستگى خاصى پيدا ميكند. رهبرى، قدرت جلب مردم را دارد و از لحاظ اخلاقى در سطح عالى قرار مى‏گيرد و بهمين سبب در ميان رهبران سياسى وجهه‏اى خاص كسب ميكند. 
آنچه در شخصيت پيامبران و پيشوايان دينى مشاهده مى‏گردد، جامعيت است. 
على (ع) بعد از پيامبر گرامى از لحاظ جامعيت در فضائل اخلاقى و قدرت فكرى، بى‏نظير است. جهات مختلف شخصيت على (ع) برجستگى خاصى دارند. 
على (ع) صرفنظر از اين كه در مكتب اسلام پرورش يافته و مستقيما تحت تأثير مكتب وحى قرار داشته است، شخصيتى جامع الاطراف است. او مانند يك حكيم بى‏نظير الهى در باره الهيات به بحث مى‏پردازد خطبه‏هاى معروف‏او ژرف انديشى و گستردگى انديشه او را در باره خدا و آفرينش جهان، منعكس مى‏سازند. حضرت على (ع) وقتى در باره اخلاق صحبت ميكند، مثل يك حكيم اخلاقى به بحث در مبانى اخلاق و تحليل رفتار اخلاقى مى‏پردازد. على (ع)، يك بنده صالح خداست و در موقع عبادت، كاملترين شكل شناخت، اخلاص، خشوع و خشيّت در پيشگاه حق را در رفتار خود نشان مى‏دهد. او در هر زمينه، نه تنها به طرح اصولى مى‏پردازد، بلكه خود، الگو و نمونه‏اى از آن اصول ميباشد. مردم را به عدالتخواهى دعوت ميكند و خود، مجسّمه عدل و داد است. 
على (ع) مرد رزم است و در مبارزه عليه ظلم و فساد، آنى آرام نمى‏گيرد. او نه تنها خود را طرفدار مستضعفان معرفى ميكند، بلكه شبها نيز به ملاقات ضعفا مى‏رود و از آنها سرپرستى ميكند. او مردم را به تقوا پيشگى ترغيب مى‏نمايد، و خود، مظهر كامل تقوا و پرهيزگارى است. او طرفدار حق است و پيوسته در رعايت حق، گوى سبقت را از ديگران مى‏ربايد. او مردى ايثارگر است و ديگران را هم به ايثار و از خود گذشتگى تشويق مى‏نمايد. بطور كلى، على عليه السلام، فضائل اخلاقى را بحد كمال در شخصيت خود، منعكس مى‏سازد. 
همين جامعيت است كه او را در هر زمينه، الگو و سرمشق علاقمندان قرار مى‏دهد. 
بعد وحدت: 
كمال و رشد شخصيت در هر فرد، بستگى به درجه و اندازه وحدت و هماهنگى جنبه‏هاى مختلف شخصيت آن فرد دارد. براى اين كه اهميت اين بعد در شخصيت آدمى روشن گردد، توجه خوانندگان را به جنبه‏هاى ناهماهنگ و متضاد شخصيت پاره‏اى از افراد جلب مى‏كنيم. گاهى فرد در ضمن يك سخنرانى يا بحث و تبادل نظر، نكته‏هاى متضاد و گاهى متناقض را مورد حمايت قرار مى‏دهد. در قسمتى از بحث، روش علمى را مورد حمايت قرار مى‏دهد، اما در قسمت ديگر، طرق غير علمى يا ضد علمى را اتخاذ ميكند. در يك مورد، از اخلاق و مراعات موازين اخلاقى طرفدارى ميكند و در مورد ديگر بر خلاف اصول اخلاقى اظهار نظر ميكند. در يك حالت عدالت را مراعات ميكند، اما در حالت ديگر به حقوق ديگران تجاوز مى‏نمايد. 
در موقعيتى، رفتار ايثارگرانه از خود ظاهر مى‏سازد، اما در شرايط ديگر، بصورت فردى‏خودخواه ظاهر مى‏گردد. در يك جا بعنوان فردى اجتماعى اقدام ميكند و در جاى ديگر، با فرض يكسان بودن شرايط، مرتكب اعمال ضد اجتماعى مى‏شود. 
تحليل گفتار و انديشه و بطور كلى رفتار اين چنين فردى يك حقيقت را آشكار مى‏سازد و آن اين كه در وجود او چند عامل متضاد يا ناهماهنگ نفوذ دارند. به سخن ديگر، اين فرد، چند شخصيتى است. 
آنچه در شخصيت على (ع) و ديگر پيشوايان معصوم، مشاهده مى‏گردد، وحدت شخصيت است. على (ع) همه جا طرفدار اصول است. او همه جا عدالت را مراعات ميكند، چه در برخورد با همسر گرامى خود، چه هنگام برخورد با برادران خود، چه در مورد ضارب خود، چه در مورد دشمنان خود، در تمام موارد، او عدالت را در رفتار خود منعكس مى‏سازد. نحوه بحث او در هر زمينه، حاكى از اعتقاد به اصول معينى است. 
آنچه در تربيت ديگران تأثير دارد وحدت شخصيّت مربّى است. وقتى شاگرد، گفته‏هاى مربى را در موارد مختلف مى‏شنود و واكنش او را در برابر موارد يكسان ملاحظه ميكند و نفوذ اصول اساسى را در هر مورد در رفتار مربى مى‏بيند، بيشتر تحت تاثير شخصيت او قرار مى‏گيرد. على (ع) در طول حيات پرثمر خود و همچنين در گفتار خويش بعد وحدت را بنحو كامل در شخصيت خويش ظاهر مى‏سازد. 
اكنون به بررسى نكته‏هاى تربيتى در زمينه تعليم و تعلّم و تأديب مى‏پردازيم. 
نكته‏هاى تربيتى در نهج البلاغه جنبه عقلانى در شخصيّت آدمى: 
در شخصيت آدمى، جنبه‏هاى مختلف وجود دارند. جنبه معنوى و اخلاقى، جنبه عقلانى، جنبه عاطفى، جنبه اجتماعى و جنبه بدنى از جنبه‏هاى اساسى شخصيت انسان محسوب ميشوند. از نظر فيلسوفان تربيتى، آنچه در زمينه تربيت، بيشتر از هر جنبه بايد مورد توجه قرار گيرد جنبه عقلانى است. دلائل متعددى در اين زمينه مى‏توان ارائه داد. اول اين كه جنبه عقلانى، وجه امتياز انسان از ديگر حيوانات است. 
بعبارت ديگر، انسانيّت انسان، در حدى گسترده، بستگى به پرورش قدرت عقلانى او دارد. در اين رابطه، گفته حضرت رسول اكرم (ص) را در كتاب تحف العقول صفحه‏۵۳ مى‏بينيم كه: انّما يدرك الخير كلّه بالعقل و لا دين لمن لا عقل له. 
هر راه خيرى بوسيله عقل ادراك مى‏شود و آنكه برخوردار از عقل نيست دين نيز ندارد دوم اين كه جنبه عقلانى، ضمن اين كه خود، تحت تاثير ديگر جنبه‏ها قرار دارد، در پرورش آنها نقشى اساسى ايفا ميكند. از باب مثال، رشد عاطفى عبارتست از فراگيرى نحوه ابراز عواطف و كنترل آنها و اين امر در اساس، فعاليتى عقلانى است. 
در زمينه اجتماعى نيز نقش عقل را در تحقّق جريانهاى اجتماعى نمى‏توان مورد انكار قرار داد. به سخن ديگر، همكارى، سازگارى اجتماعى، توافق مخالفت و تشابه فرهنگى در مرحله نهائى، همه جنبه عقلانى دارند. 
در زمينه اخلاقى نيز ايجاد انگيزه‏هاى اساسى، تدوين و تهيه ضوابط اخلاقى، گزينش آرمانها و هدفهاى اساسى در فعاليتهاى اخلاقى، تميز خوب و بدو پرورش وجدان اخلاقى، همه امورى عقلانى هستند. 
سوّم اين كه عمل تربيت، بطور كلى يك فعاليت عقلانى است. بررسى ماهيت انسان، تشخيص نيازهاى اساسى مادى و معنوى او، تهيه برنامه‏هاى آموزشى، گزينش روشهاى اساسى در تعليم و تربيت و ارزيابى پيشرفت فرد از لحاظ تربيتى همه جنبه عقلانى دارند. 
پيش از نقل عباراتى از نهج البلاغه يك نكته ديگر را يادآور مى‏شويم. معمولا ما عقل را در برابر حس قرار مى‏دهيم و شناخت عقلانى را از شناخت حسى جدا مى‏سازيم. با اين كه اين امر در فلسفه اثبات شده كه ما شناخت حسى نداريم و آنچه بعنوان شناخت براى انسان مطرح مى‏شود، جنبه عقلانى دارد. 
عقل و تفكر در نهج البلاغه: 
در خطبه ۲۳۹ در نهج البلاغه كه فضائل آل محمد عليهم السلام در آن ذكر شده، در باره نقش عقل چنين آمده است: عقلوا الدّين عقل وعاية و رعاية، لا عقل سماع و رواية، فانّ رواة العلم كثير و رعاته قليل. 
آنها دين را مورد تعقل و شناخت قرار دادند، شناختى توام با فهم و عمل، نه شناختى بصورت شنيدن و نقل نمودن. روايت كنندگان يا نقل كنندگان علم فراوان هستند، اماآنهائى كه روح علمى دارند و علم را در عمل، مراعات ميكنند كم هستند. 
همچنين در قسمتى از خطبه ۸۲ چنين آمده است: فاتّقوا اللَّه عباد اللَّه تقيّة ذي لبّ شغل التّفكّر قلبه. 
اى بندگان خدا تقوا پيشه كنيد، تقواى خردمندى كه فكر، دل او را بخود مشغول داشته است در اين خطبه تقوا و تعقل و تفكر در رابطه با هم مطرح شده‏اند و ما در قسمتى ديگر از اين سخن در باره اهميت تقوا در تعليم و تربيت بحث خواهيم كرد. 
در تعليم و تربيت، آنچه اهميت دارد «فهم» و «تعقل» است. در هر زمينه، چه در مطالعه نظريات علمى و فلسفى و چه در بررسى مبانى اخلاقى، آنچه پايه و بنيان فراگيرى را تشكيل مى‏دهد، فهم است. منظور از فهم، درك معناى يك امر و توجه به ارتباط آن امر با ديگر امور با درك ارتباط يك امر بعنوان يك جزء با كل موضوع مورد بحث است. در تعليم، آنچه از لحاظ تربيتى، اهميت دارد، اين است كه فرد، علت طرح يك نظريه را درك كند، مفاهيم، قواعد و اصول مندرج در يك نظر را در ارتباط باهم فرا گيرد و نحوه تدوين نظريه را تشخيص دهد. در اين صورت است كه فرد، نظريه مورد بحث را فهميده است. آنكه نظريه‏اى را حفظ ميكند و در سايه تكرار آن را بخاطر مى‏سپارد و مى‏تواند به نقل آن اقدام كند، از فهم اين نظريه عاجز است. 
خواندن يك مطلب و تكرار اين عمل و در نتيجه حفظ كردن مطالب و بخاطر سپردن آنها غالبا با فهم توام نيست و ارزش تربيتى ندارد. 
علاوه بر فهم، فرد بايد در باره نظريه تعقّل كند. به عبارت ديگر، فرد بايد بتواند نظريه مورد بحث را ارزيابى و آن را بررسى نمايد. در اين مرحله، فرد، نظريه را از دلائل مربوط به آن جدا مى‏سازد، به رابطه دلائل و نظريه دقت مى‏كند، قدرت اثباتى دلائل را بررسى مى‏نمايد و آن گاه در رد يا پذيرش آن، اقدام ميكند. فهم و تعقل يك نظريه و پذيرش آن، عاملى اساسى در بكار بستن آن نظريه است. اگر در بررسى نظريات علمى يا انديشه‏هاى اخلاقى، فرد از فهم و تعقل استفاده نمايد و در پذيرش يا رد آنها اقدام كند، در اين صورت آنچه را كه پذيرفته است، در عمل نيز مراعات مى‏نمايد. اين كه گاهى افراد، نظرى را مى‏پذيرند (مثل زيان سيگار كشيدن) ولى در عمل آن نظر را مراعات نمى‏كنند، چند علت دارد: اولا نظر طرح شده را درست درك‏نكرده‏اند. ثانيا دليل طرح نظريه را بررسى ننموده‏اند. ثالثا گاهى عادات نيرومند، جلوى نفوذ فهم و تعقل فرد را مى‏گيرند و مانع رعايت نظر مورد بحث در عمل ميشوند. 
انديشه‏هاى اخلاقى، فرد از فهم و تعقل استفاده نمايد و در پذيرش يا رد آنها اقدام كند، در اين صورت آنچه را كه پذيرفته است، در عمل نيز مراعات مى‏نمايد. اين كه گاهى افراد، نظرى را مى‏پذيرند (مثل زيان سيگار كشيدن) ولى در عمل آن نظر را مراعات نمى‏كنند، چند علت دارد: اولا نظر طرح شده را درست درك‏ 
نكرده‏اند. ثانيا دليل طرح نظريه را بررسى ننموده‏اند. ثالثا گاهى عادات نيرومند، جلوى نفوذ فهم و تعقل فرد را مى‏گيرند و مانع رعايت نظر مورد بحث در عمل ميشوند. 
در همين رابطه، عبارتى ديگر در نهج البلاغه ذكر شده است: أوضع العلم ما وقف على اللّسان و أرفعه ما ظهر فى الجوارح و الاركان . 
پست‏ترين دانش، دانشى است كه در سطح زبان، متوقف شود و والاترين دانش، آن است كه در كل وجود فرد، ظاهر و منعكس گردد معلوماتى كه بصورت محفوظات در ذهن فرد وارد شوند و فرد، جز الفاظ، چيزى از آنها نداند، در مقايسه با آنچه درك شده و در اعضاء و اركان وجود فرد ظاهر مى‏گردند، بى‏ارزش تلقى ميشوند. 
در روان شناسى، بعضى يادگيرى را كسب معلومات يا محفوظات مى‏دانند، اما روان شناسان تربيتى، آنهائى كه به مبانى تربيت آشنائى دارند، يادگيرى را تغيير رفتار از راه تجربه تلقى ميكنند. 
كسى امرى را ياد مى‏گيرد كه خود، تجربه كند و حاصل يا جريان اين تجربه، توام با تغيير رفتار فرد باشد. مراد از رفتار در اين عبارت طرز تفكر، نحوه قضاوت يا ارزيابى عادات و گرايشها و تمايلات و مهارتهاست. آنكه رفتارش در سايه تجربه تغيير ميكند، و به سخن ديگر، امرى را مى‏آموزد، نحوه تفكر و قضاوت، تمايلات، عادات و مهارتهاى او نيز دچار تغيير مى‏شود. 
كفاك من عقلك ما اوضح لك سبل غيّك من رشدك . 
عقل تو براى تو بسنده است، زيرا راههاى خطا را از راههاى صواب براى تو آشكار مى‏سازند. 
رحم اللَّه امرأ تفكّر فاعتبر، و اعتبر فابصر  خداوند رحمت كند مردى را كه مى‏انديشد و از پس آن عبرت مى‏گيرد و عبرت مى‏گيرد و آن گاه با بصيرت عمل مى‏كند. 
انّ اغنى الغنى العقل . 
سرآمد بى‏نيازيها برخوردارى از عقل است. 
علم و تفكر: 
يكى از مسائل تربيتى اين است كه آيا كسب علم مهمتر است يا انديشيدن بطور كلى گفته مى‏شود، مدرسه جاى درس خواندن است و بايد در آنجا، علم آموخت. 
بنظر پاره‏اى از متخصصان تعليم و تربيت، بايد در مدرسه، نظريات علمى را فرا گرفت و بعد از طى دوره‏هاى آموزشى به تفكر پرداخت. بعضى با اين نظر، مخالف هستند و مى‏گويند، علم آموختن وسيله تربيت يا پرورش نيروى تفكر است. 
علم بصورتى كامل در مجله‏ها و كتابها تدوين شده است و فرد با اندك فعاليتى مى‏تواند به مطالعه آن اقدام كند. اما انديشيدن و پرورش نيروى تفكر، چيزى نيست كه از كتاب و مطالعه بدست آيد. آنچه در كتابهاى منطق و روش شناسى ذكر مى‏شود، همان قواعد و اصول انديشيدن و تحقيق كردن است. پرورش نيروى تفكر، همان تربيت واقعى است و در مراحلى از رشد، بايد با كمك مربى انجام گيرد. بنظر اين دسته، هدف از تربيت، پرورش نيروى تفكر است. در جاى خود آمده است كه تفكر، وسيله تربيت نيز ميباشد. آنچه معلمان آگاه، مى‏توانند انجام دهند، علم آموختن از طريق تفكر است. با اتخاذ روش تحقيق بعنوان روش تدريس شاگرد هم علم مى‏آموزد و هم در ضمن تحقيق، قدرت تفكر خود را پرورش مى‏دهد. بنا بر اين، مى‏توان گفت ميان علم آموختن و پرورش نيروى تفكر، تضادى وجود ندارد. بسخن ديگر، آموختن علم و پرورش نيروى تفكر، قابل تلفيق هستند. 
از نظر تربيتى، اگر امر دائر شود ميان اين كه ما بين آموختن علم و پرورش نيروى تفكر، يكى را انتخاب كنيم بايد دومى را برگزينيم. دليل اين تقدم را در بالا ذكر كرديم. روى اين اصل، پرورش نيروى تفكر، مهمتر از كسب علم است. با توجه به اين حقيقت است كه مفهوم «لا علم كالتّفكّر» روشن مى‏گردد. على عليه السلام در همين جمله كوتاه، اهميت تفكر و تقدم آن را بر علم، بيان مى‏فرمايد. 
تربيت و عادت: 
در نامه ۳۱ على عليه السلام خطاب به حضرت حسن عليه السلام مى‏فرمايد: فإنّ العاقل يتّعظ بالادب و البهائم لا تتّعظ الّا بالضّرب. 
خردمندان، قابل تاديب و تربيت هستند و بهائم جز از طريق تنبيه، پرورش نمى‏يابند. 
در تربيت انسان، دو روش اعمال مى‏شود: روش اول، تربيت بمعناى واقعى است و مبانى اساسى آن فهم و تعقل است. 
  • بازدید : 40 views
  • بدون نظر
شامل موضوعات
مقدمه
مهدویت در اسلام
مهدی منتظر در نهج البلاغه
مهدويت و استمرار خلافت الهي
حضرت مهدي (عج) و عدالت جهاني
حضرت مهدي(عج) و آسايش اقتصادي بشر
حضرت مهدي(عج) و اصلاح فکري ـ فرهنگي بشر
و…
شامل موضوعات
مقدمه
مهدویت در اسلام
مهدی منتظر در نهج البلاغه
مهدويت و استمرار خلافت الهي
حضرت مهدي (عج) و عدالت جهاني
حضرت مهدي(عج) و آسايش اقتصادي بشر
حضرت مهدي(عج) و اصلاح فکري ـ فرهنگي بشر
و…

عتیقه زیرخاکی گنج