• بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حـج يـكى از اركان دين ووجوبش از ضروريات مى باشدوترك آن با اعتراف به ثبوتش از گناهان بـزرگ مـحـسوب مى شود همچنان كه انكار اصل فريضه در صورتى كه مستند به شبهه نباشد كفر اسـت , خـداونـد متعال در كتاب مجيد خود فرموده: ((وللّه على الناس حج البيت من استطاع اليه سـبـيـلا ومـن كـفـر فان اللّه غني عن العالمين ))يعنى ((خداوند متعال حج بيت را بر كسانى كه مستطيع ومتمكن از رفتن بسوى او هستند واجب فرموده ,وهركس از اين واجب رو گرداند ومنكر آن شود (به خودضرر زده است ) وخداوند از تمام موجودات بى نيازاست ))
تجديد حيات زمزم 
     خواب عبدالمطلب محلي را تعيين كرد كه اگر حفر مي شد، چاه زمزم پديدار مي گشت، چشمه اي كه در دوران جد بزرگش اسماعيل فرزند ابراهيم ـ ع ـ جاري و روان بود، و مكه براي حيات مجدد خويش نياز شديد بدان داشت. 
      جايي را كه هاتف تعيين كرده بود، ميان دو بت به نامهاي «أساف» و «نائله» قرار داشت و عبدالمطلب مي بايست به نداي هاتف پاسخ مثبت دهد. 
      ابن هشام۱۲ مي گويد: «عبدالمطلب براي كنكاش محل چاه زمزم بيرون رفت و براي اقدام به اين كار دشوار و بزرگ، كسي جز پسرش حارث با وي همراه نبود» وي مي گويد: «سبب آن اين بود كه در آن زمان فرزندي غير او نداشت». 
      ولي ما معتقد نيستيم كه اكتفا كردن او به اين جوان بدين سبب بوده كه وي فرزندي جز او نداشته است، در حالي كه او به كاري بسيار بزرگ رو مى آورد كه به تلاش فراوان نياز داشت، از حفر چاه گرفته تا برداشتن شن و ماسه ها، عبدالمطلب زمامدار مكه و رئيس قريش بود و قادر بود، ده ها، بلكه صدها تن از جوانان قريش يا مكه را براي كنكاش از چاه جدشان اسماعيل، گرد آورد، بويژه كه مشكل كم آبي، مشكلي همگاني بود كه به حيات همه آنان بستگي داشت. 
      چه بسا عبدالمطلب تصور مي كرد كه اين هاتف از قبيل خواب هاي آشفته و يا از شياطين ياوه سرا و از ارواح خبيثه است، و از اينكه مبادا در حيله و نيرنگي بيفتد، بيمناك گرديد، فكر كرد كه فقط او و پسرش در پي كاوش چاه زمزم باشند بهتر است. بنا گذاشت كه اگر مأيوس هم شدند، رازشان را نگه دارند كه دشمنانشان از ماجرا آگاه نشوند، تا مورد شماتت و تمسخر آنان قرار نگيرند. 
      عبدالمطلب اميد به موفقيت داشت و مطمئن بود كه به زودي چاه اجدادش را كه مردم مكه بدان نياز مبرم دارند، كشف خواهد كرد، و اين پيدايش و كشف داراي جار و جنجال بسيار و بانگ شادي در دل مكي ها خواهد بود. از اين رو آن مرد بزرگ تصميم گرفت كه فقط او و پسرش به اين عظمت و بزرگواري نائل آيند. 
      او و پسرش حارث، ابزاري كه براي حفر و برداشتن شن هاي انباشته شده نياز داشتند مانند: بيل و كلنگ و سبدي از ليف خرما، با خود برگرفتند و بيرون رفتند و بي درنگ آهنگ محلي كردند كه هافت تعيين كرده بود، (محل بيرون آمدن مورچه ها را يافتند) و كلاغ را ملاحظه كردند كه در آنجا ميان دو بت: أساف و نائله كه قريش براي آنها شتر قرباني مي كردند، منقار مي كوبد. 
      ليكن ماجرايي اتفاق افتاد كه تصور آن نمي رفت، برخي از قريش آن دو را ديدند كه ميان دو بت مقدس آنها مشغول كاويدن زمين هستند. آنان انگيزه واقعي عبدالمطلب و پسرش را براي كندن، نفهميدند، و چه بسا آن را هتك حرمت به اين دو بت تلقي كردند و به عبدالمطلب گفتند: به خدا سوگند، تو را رها نخواهيم كرد. تو ميان اين دو بت را كه ما بر ايشان شتر قرباني مي كنيم، حفر مي كني؟ عبدالمطلب به پسرش حارث گفت: حامي من باش تا من اين جا را حفر كنم. به خدا سوگند، آنچه را كه مأمور شده ام انجام خواهم داد. 
      آنها وقتي ديدند او در كاري كه آغاز كرده اصرار مي ورزد او را به خود واگذاشته و دست از وي برداشتند. 
      ابن هشام۱۳ نقل مي كند: عبدالمطلب چندان حفر نكرده بود كه حلقه چاه قديم پديدار شد و او تكبير گفت، قريشيان دانستند كه عبدالمطلب راست گفته است. وي به حفر چاه ادامه داد و به چيزهايي دست يافت كه انتظار آن را نداشت، وي دو آهو از طلا و شمشير و زره هايي گرانبها يافت. اين اشياء قيمتي از مضاض جرهمي بود كه قبل از فراري شدن از برابر دشمنانش به سمت يمن، آنها را در چاه زمزم پنهان كرده بود. چون توان بردن آن اشياء را به تبعيدگاه خود، نداشت. و سپس توده هاي شن، در طول ساليان دراز، اين ذخاير را از چشم و دسترسي مردم، نهان ساخت. 
      ولي دست يابي عبدالمطلب به اين اشياء گرانبها، برايش مشكلاتي را ببار آورد كه تصور آن نمى رفت، قريشيان در آنچه كه او يافته بود. با او به نزاع پرداختند و بدو گفتند: ما هم در اين اشيائي كه يافته اي سهمي داريم و با تو شريك هستيم. وي گفت: نه، اما بياييد بگونه اي عادلانه رفتار كنيم. جام هايي را براي اين اشياء قرار مي دهيم و سپس قرعه مى زنيم. گفتند: چگونه اين كار را انجام مي دهي؟ گفت: به نام كعبه دو جام و براي شما دو جام قرار مي دهم. كسي كه جامهايش برنده چيزي شد، از آنِ خودش باشد. و كسي كه جام هايش برنده نشد، چيزي به او تعلق نمي گيرد. گفتند: به عدالت سخن گفتي. عبدالمطلب به نام كعبه، دو جام زرد رنگ و براي خود دو جام سياه و براي قريش دو جام سفيد قرار داد و سپس جامها را به مسؤول آنها سپردند كه در نزد هُبل قرعه بزند ـ هُبل بتي در داخل كعبه بود و از بزرگترين بت هاي آنان به شمار مي رفت، عبدالمطلب به درگاه خداوند نيايش كرد ـ مسؤول جام ها آنها را در حضور هُبل قرعه زد، كه قرعه جام هاي زرد كه به نام كعبه بود به آهوان طلا، و جام سياه كه از آن عبدالمطلب بود به شمشيرها و زره ها، و جام هاي قريش بي بهره ماندند ـ عبدالمطلب با شمشيرها دري براي كعبه ساخت و دو آهوي طلايي را در آن تعبيه كرد. 
      ابن هشام،۱۴ روايت ديگري نيز پيرامون موضع قريشيان در دست يابي به اين ذخاير طلايي در چاه زمزم، نقل مي كند و مي گويد: قريشيان خواستند در اشياء گرانبهايي كه عبدالمطلب به آنها دست يافته بود با او شريك گردند، به او گفتند: اي عبدالمطلب، آن چاهِ پدر ما اسماعيل است و ما در آن سهمي داريم، ما را با خود در آن شريك گردان، گفت: من اين كار را نخواهم كرد. اين قضيه اختصاص به خودِ من دارد و از شما به من اعطا گرديده است. به او گفتند: با ما عادلانه رفتار كن، ما تو را رها نمي كنيم تا در ارتباط با اين اشياء با تو نزاع و كشمكش نماييم، وي گفت: ميان من و خودتان شخصي را قرار دهيد كه نزد او با شما به محاكمه بپردازم. گفتند: زن كاهن (پيشگوي) بني سعد، عبدالمطلب پيشنهاد آنها را پذيرفت. آن زن در مرتفعات سرزمين شام مي زيست. 
      عبدالمطلب و چند تن از قبيله پدري خود، از بني عبد مناف و كارواني كه از هر قبيله يك نفر مركب شده بود، بيرون رفتند تا به بخشي از بيانهاي بين حجاز و شام رسيدند، آب آشاميدني عبدالمطلب و يارانش تمام شد و تشنه شدند، تا آنجا كه يقين حاصل كردند از تشنگي جان خواهند داد، آنها از ديگر قبايل قريش كه آنان را همراهي مي كردند درخواست آب نمودند، امّا آنها نپذيرفتند و گفتند: ما اكنون در بيابان هستيم، مي ترسيم آنچه كه بر سر شما آمد بر ما هم وارد شود. 
      وقتي عبدالمطلب رفتار آن مردم را ملاحظه كرد، و از سويي بر جان خود و يارانش بيمناك بود: گفت: به نظر شما چه كنيم؟ گفتند: ما تابع نظر شما هستيم هر دستوري مي خواهي بده. او گفت: نظر من اين است كه هر يك از شما براي خود گودالي (قبري) حفر كند. زيرا هنوز توان كار داريد، و هرگاه يكي از شما از دنيا رفت يارانش او رادر آن گودال قرار دهند و رويش را بپوشانند تا اينكه در آخر يك نفر از شما باقي باشد; زيرا از بين رفتن يك تن آسانتر از نابودي يك كاروان است، گفتند: بسيار خوب به آنچه گفتي عمل مي كنيم، و هر يك بپاخاسته گودالي (قبري) براي خويش حفر كردند و به انتظار مرگ، در اثر تشنگي نشستند آنگاه عبدالمطلب رو به يارانش كرد و گفت: به خدا سوگند، اينگونه خود را به كام مرگ انداختن و گردش نكردن در روي زمين و دست نيافتن به چيزي براي نجات خود، كمال عجز و ناتواني است، شايد خداوند در بعضي جاها آب روزي ما گرداند، اينك كوچ كنيد. 
      عبدالمطلب و يارانش آماده حركت شدند، افرادي از قبايل قريش كه با آنان بودند، نظاره گر بودند كه آنان چه خواهند كرد، عبدالمطلب به سمت مركب خويش رفت و سوار بر آن گشت، آنگاه كه مركب، وي را به حركت درآورد، از زير سُمّ آن چشمه آبِ گوارايي جوشيد، عبدالمطلب تكبير گفت و يارانش نيز تكبير گفتند، سپس فرود آمد و آب نوشيد و يارانش نيز آب نوشيدند و آب گيري كردند تا آنجا كه همه ظرفهايي كه با خود داشتند پر از آب نمودند، پس از آن قريشيان را فراخواند و بدانان گفت: به سمت آب بياييد، خداوند ما را سيراب ساخت، بنوشيد و آب برگيريد، قريشيان به آب روي آورده و از آن نوشيدند و بي درنگ به عبدالمطلب گفتند: اي عبدالمطلب! به خدا سوگند ميان ما و تو داوري شد، به خدا سوگند در باره زمزم هرگز با تو ستيزه جويي نخواهيم كرد، آنكس كه تو را در اين بيابان آب نوشانيد، همان است كه تو را از زمزم نوشانيد، تو همچنان بزرگوارانه به ميقات خود برگرد. عبدالمطلب به اتفاق همراهان به مكه بازگشت و ازتصميم كاهن (پيشگو) بي نياز گرديدند و عبدالمطلب و چاه جدش اسماعيل را به خود واگذاشتند. 
      ابن هشام۱۵ از نتايج كشف چاه زمزم سخن به ميان آورده و مي گويد: «آب زمزم، چاه هايي را كه قبلاً حاجيان از آن سقايت مي شدند پوشاند و محو كرد و از آنجائي كه محل زمزم در مسجدالحرام بود و به جهت ارزش و قداست آن و به سبب اينكه آن چاه اسماعيل پسر ابراهيم بوده و سقايت و خدماتي كه براي مردم ارائه شده، متوجه آن گرديدند. بني عبد مناف يك خاندان بودند و برخي از آنان بر بعضي ديگر داراي شرافت و برتري بودند». 
      عبدالمطلب در طول حفر زمزم، تجربه بزرگي را گذراند، و حوادثي را كه بر آن گذشته بود، يادآور مي شد، او ياد مي آورد كه چگونه تنها با فرزندش از كندن چاه رنج مي برد و آن خاطره برايش پيوسته تازه بود. و يادمي آورد موضع قريشيان را، آنگاه كه گستاخانه از او خواستند كه در اشياء گرانبهايي كه يافته است با او شريك شوند، و اين هنگامي بود كه عبدالمطلب احساس ضعيفي و كمبود فرزند نمود، در دورن او ميل و رغبت تازه اي براي داشتن فرزندان بيشتر، پديد آمد. از اين رو نزد عمر بن عائذ مخزومي رفت و از دخترش فاطمه خواستگاري كرد و با او ازدواج نمود، و خداوند فرزنداني را كه او مي خواست به وي عنايت فرمود. 
      از آن زمان كه خداي سبحان فرزنداني چون: حارث، زبير، حجل، ضرار، مقوم، ابولهب، عباس، حمزه، ابوطالب و عبدالله، و دختراني چون: صفيّه، برّة، عاتكه، ام حكيم، أصيحه و أروي بدو عنايت كرد، خاندان عبدالمطلب گسترش يافت. عبدالمطلب آرزو كرده بود كه اگر خداوند به او ده پسر عنايت كند، يكي از آنها را در كنار كعبه براي تقرّب به خدا، قرباني كند. 

عتیقه زیرخاکی گنج