• بازدید : 48 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ابتدای حیات با آغاز آثار وجودی آن،حس حرکت تغذیه تنمیه و تولید مثل به اعراف می رسد. هر یک از انواع موجودات را صورتی خواص است که کمال آن نوع به شمار می رود که این صورت کمالی نوع موجود حی از نظر ملا صدرا نفس است، مانند نفس نباتی نفس حیوانی و نفس انسانی. و از تمام این ها کمال انسانی در کمال قوه ی عاقله در نفس انسانی عیان است. و مراتب این کمال در آدمی در مرحله جنینی در حد نفس نباتی است و پس در جنین نفس نباتی بالفعل است و نفس حیوانی بالقوه اما موقعی که زاده شد درجه نفس او درجه نفس حیوانی می شود که تا اوان بلوغ صوری دوام دارد و بالقوه انسان نفسانی است 
نفس هر فرد در سیر نزولی نفسی است مجمل مانند نفسی که تاب و تحمل معانی مختلف دارد و تا از مرتبه اجمال به تفصیل نیاید معنای واقعی آن معلوم نشود.آمدن به این عالم برای تزکیه و تطهیر و آزمایش است.در حقیقت افراد نوع انسان در بدایت امر متفق و متحد اند و در نهایت امر بر حسب اوصاف و احوال و اعمال مختلف و متفاوتند. 
مراتبی که انسان حایز می شود به جهت رتبه نه به جهت درج در جنس حیوانیت:
۱-عقل اول( قلم، حق مخلوق به، …)۲ – نفس کلی(لوح محفوظ)۳- طبیعت۴-هباء ۵-جسم ۶-شکل۷-عرش۸-کرسی۹-فلک اطلس ۱۰ -فلک ستارگان ثابت۱۱-آسمان اول تا هفتم۱۲ – کره آتش۱۳- کره هوا۱۴- کره آب۱۵- خاک۱۶- معدن ۱۷-  نبات۱۸-حیوان۱۹-فرشته۲۰- جن۲۱- بشر۲۲- مرتبه
در تاریخ تصوف هم نخستین کسی که از مفهوم انسان کامل سخن راند حلاج بود و استنادش هم به این حدیث که “خداوند آدم را به صورت خویش آفرید”بود. به عقیده او انسان دارای دو بعد الهی و مادی است طبق همان که در تاریخ فلسفه به ایدئالیسم و ماتریالیسم شهرت یافته.حلاج جنبه معنوی انسان را لاهوت و جنبه بدنی را ناسوت نامید.که هیچ گاه با وجود حضورشان که به تعبیری حضور نامحسوس آب در شراب است در یک فرد در هم ادغام  نشده اند و در شرایطی از زمان و مکان یکی بر دیگری غالب شده و دیگری رنگ می بازد.این دو، دو چهره متفاوت یک حقیقتند.لاهوت مترادف باطن و ناسوت مترادف ظاهر است.تجلی حق در موجودات اعم از نبات و حیوان و انسان و بالاخص در انسان قابل انکار نیست لذا حضور حق و تجلی کامل آن در انسان لاهوت و ناسوت را بیشتر از هر موجودی در انسان منیر است.از آن جایی هم که همه ویژگی های سایر مخلوقات در انسان مجموع است، نام هایی چون”مختصر شریف”،”عالم صغیر”،”کون جامع”به آن نیز داده اند.که البته با جمع تمام این ویژگی هاست که در اکمل حالت جایگاهی والاتر از فرشتگان بر انسان قابل تصور است که البته این صورتی است بالقوه از آن و تجلی و فعلیتش منوط به تجلی به جمال و جلال الهی است. و چون در نظر شیخ اکبر انبیا و اولیا از بالاترین تجلی الهی بر خوردارند،تاسی و توصل به انبیا موجب درک نور و حقیقت الهی و حرکت در مسیر و لقا به کمال می باشد.
آنگاه که خداوند عالم را آفرید آدم را جلای آن قرار داد و عالمی که با آدم جلا یافته بود کامل ترین تجلی گاه حق شد.و ایضاح این رای حدیث قدسی معروف است که من گنجی مخفی بودم که دوست داشتم تا شناخته شوم پس خلق را خلق کردم تا معروف گردم.و البته در تفسیر این حدیث نبایستی از نظر دور داشت که او فی نفسه بر خویش کفایت است و از همه بی نیاز.ولی اسما و صفات حق از هم متمایز نیستند همان گونه که باری تعالی ضرورتن محتاج ماءلوه یعنی محلی برای تعین الوهیت خویش است به این معنا که خداوند از حیث احدیت و ذات خود رب نامیده نمی شود زیرا قبول این صفت در مضان قبول نسبتی است اضافی ولی از حیث قبول اسم رب مقتضی قبول مربوب و از حیث قبول اسم الله مقتضی اسم ماءلوه است و اینان به صورت این حالات و مرتبه از او بهره می برند و کسب وجود می کنند.به اعتقاد ابن عربی نسبت انسان به خدا ،درست مانند چشم است به انسان و حتا در عبارتی صحیح تر انسان مردمک چشم خداست . در چنین وضعی است که عالم با انسان کمال می یابد.زمانی که خداوند فرمود”من در روی زمین خلیفه ای خلق خواهم کرد”و آن مضمون تمام آن چیزی است که مقربان نیز کمتر و یا اصلن به آن درنیافتند و آن قصوری است که در معنای عدم آفرینش انسان بر جهان اعمال می شد و این خلا را جبران انسان شده است.
جایی که انسان خود را می یابد با عنوان” من” به خویشتن خویش اشاره می کند ،هر چیزی جز “من” بیگانه بشمار می رود.و هر چیزی که با” من” بیگانه است ناچار باید او یا آن باشد و این جاست که خود آگاهی محصول علم و صور درکی نمی تواند باشد که حضور ذات مدرک به یاری مدرک می آید به مثابه تفریق اتصال صورتی در عضو تفریق یافته یا سایر اعضا از خود به جا نگذاشته است.این جاست که باید به حضور علم اشراقی و آگاهی حضوری در نفس ناطقه اذعان کرد و این جدای از صور ادراکیه از نوع منقول است.و آن چه با عنوان مدرک ذات مطرح است و صورت مثالی من مصداق عنوان او می باشد .آن گونه که صدر المتالهین شیرازی در این باب به این نظر مستند است که حصول علم به یک شی مستلزم حصول علم به علم آن نمی باشد.بلکه وجه بسیط فطری بشر گاه پاسخ گوی تمام آن چه به هر نحوی از انحاء درک نمی شود٬ است. ولی این گونه درک هم بر هر کسی حاصل نشود. و این شیو ه استدلالی کسب دانش با آنچه عموما “مشاهده عرفانی”یا “تجربه عرفانی “خوانده می شود توفیر دارد.بر طبق تجربه شهاب الدین سهروردی که بعد از تحیر در علم به موضوع ذات و عجز محض،خلسه ای خوابگونه بر او چیره شده و در آن حال ارسطو را مشاهده می کند و پاسخ سؤال را از او این گونه می گیرد که ارسطو خطاب به او می گوید اگر به خود بازگردی و از نهاد خویش پرسش کنی به یقین پاسخ خود را خواهی یافت.و در جواب چه سان سهروردی ، سقراط نظر او را در درک خود به درک ذات در ذات خویش مایل کرده و درک حقیقت ذات را به واسطه ی صورت آگاهی از حقیقت  منوط می کند.و این سان سهروردی به عدم آگاهی مستقیم از خود اذعان کرده و آن را با واسطه اثر و صورت خود قابل درک می یابد و این نصیحت ارسطو است که توصیه به شناخت خود در جهت شناخت آن چه در ظاهر و عمل ناشناخته است و با این شناخت است که به دور از دنیای ماده می توان به” اقلیم هشتم”که در نظر سهروردی همان عالم مثال است رسید و نور این انوار را به مثابه حضرت رسول و افلاطون و هرمس مشاهده کرد.”آن کس که خدای را از سر اخلاص بستاید و از ظلمات مادی بمیرد و خود را از قالب جسمانی برهاند و مشاعر متعلق به امور مادی را ترک گوید چیزی را مشاهده خواهد کرد که دیگران از مشاهدت آن قاصرند و او انسان کامل است و ما از آن جهت کامل گفتیم که گاهی با مشبه به ( مانند شده به او ) در صورت اطلاق می شود چنان چه که در مورد زید می گویی او انسان است و در مورد عمرو او انسان است در حالی که در زید حقایق الهی ظاهر شده و در عمرو ظاهر نشده است. پس عمرو در واقع حیوانی است در شکل انسان. چنان که که گوی در گردش مانند فلک است اما کمال فلک کجا و گوی کجا؟ یعنی کامل کجا؟
پس هر فردی از افراد عالم علامت اسمی است از اسماء الهی ،و آن اسم عبارت است از ذاتی که جامع است جمیع اسماء را، پس این نیز مجتمع جمیع اسماء باشد ،از این روی لاجرم ،هر فردی از افراد عالم ،عالم است کلی که دال است جمیع اسماء را.

عتیقه زیرخاکی گنج