• بازدید : 30 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

: آنچه از ایشان دربرخی سایت ها، نقل شده، نمی دانم دقیقًا همان چیزی است که ایشان گفته وترجمه کرده اند . درصورتی که انتساب درست باشد، ازنظر اینجانب چند قسمت از این سخنان جای  تأمل دارد و نیازمند بررسی است:
ب: ازآنجا که اخیراً چندو چون درباره وحیانی بودن الفاظ قرآن بسیار شده، حتی جناب آقای شبستری درمجله مدرسه، شماره شش، مطالبی مطرح کردند – که سوکمندانه به دلیل تعطیل کردن این مجله، فرصت گفتگو و نقد را که از سنت های حسنه دینی است، محروم کردند- ضرورت ایجاب می کرد که این موضوع دنبال شود. 
ج: مباحثی که درباره نازله عربی جای بحث و بررسی دارد، دراین فرصت کوتاه میسر نیست.، بویژه آنکه ایشان دراین مقام استدلالی ذکر نکرده اند. به هرحال درپاسخ این پرسش این نکات ازنظراینجانب باتکیه برمحوریت خود قرآن مطرح است: 
یکم: هرچند درباره وحی نبوی درسنت اسلامی، برخی سخنان شاذ گفته شده، تا جایی که ماتریدی (م۳۲۳) درتفسیر: تأویلات اهل السنه از باطنیه نقل می کند، که قرآن را خداوند گویی برخیال پیامبر نازل کرد و موصوف به زبان نبود و این پیامبر بود که آن را به زبان عربی مبین ادا کرد
ازنظر این قرآن پژوهان، فرق ميان حديث نبوى، حديث قدسى و آيات قرآنى – كه همه آنها با زبان پيامبر نقل شده – اين است كه حديث قدسى معنا از خداوند است، اما لفظ آن از سوى پيامبر است. در صورتى كه حديث نبوى لفظ و معنا از پيامبر است. اما آيات قرآنى هم لفظ و هم معنا از سوى خداوند است. 
اين خداوند است كه با پيامبر خود سخن مى گويد و به پيامبر كلمات و معانى القا مى کند و لذا پيامبر به هنگام دريافت آن نگران فراموش كردن و از دست دادن آن الفاظ را داشته و خدا به پیامبر تسلی می دهد که نگران نباش فراموش نمی کنی، شتاب مکن ، زبانت را تکان نده، ما برایت نگه داری می کنیم.  (اعلی /۶؛ طه / ۱۱۴، قيامة / ۱۶ ـ ۱۷).
دوم: برخى گمان كرده اند: اگر درباره وحى قرآنى نسبت به پيامبر بگويند: معانى از خداوند است و الفاظ از پيامبر، مشكل ارتباط وحى خدا با انسان و تأثير شرايط تاريخى و جغرافيايى را در ذكر مثال هاى مناسب با عصر و طرح مسائل و موضوعات فرهنگ زمانه و استفاده اى مناسب عصر از واژه ها را حل كرده اند، در حالى كه فرق بين معانى و الفاظ درحل مشکل نيست.
اگر قرار است که خدا با مردم سخن بگوید و ارتباط زبانی برقرار کند و پیام خود را برای دیگران قابل فهم کند، فرقی میان این دو نیست. می تواند حتی درصورت نظریه وحیانی بودن زبان قرآن هم چنین ارتباطی باشد. وحى دريافت و شهود سخن خداست. اگر تجربه شهودى و كشف و القاى معانى از سوى خداوند در قلب، نيازمند واسطه هايى است، در الفاظ نيز اين واسطه ها وجود دارند و عمل مى كنند. اگر از درخت صدايى بلند مى شود و خداوند با موسى توسط درخت سخن می گوید و با صدا و حروف و کلمات سخن مى گويد، چنانكه قرآن بيان مى كند: «فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي مِنْ شَاطِىءِ الْوَادِي الاَْيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنْ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» . در غير درخت نيز واسطه هايى وجود دارد و مى تواند با الفاظ عربی باشد. اگر خدا می خواست با موسی بدون کلمات سخن بگوید ، دیگر نیازی به انتخاب درخت نبود.
بنابراين، سخن گفتن خدا از زبان انسان كه مى تواند كلماتى را ادا كند، راحت تر و درك آن بدون مشكل تر است.
سوم: دراین باره که قرآن کلمات آن قدسی و الهی و بیرون از شخصیت پیامبر و مستقل از او، وفروفرستاده از سوی خداوند برقلب پیامبرو به زبان عربی است، قرآن اصرار دارد و آیات بسیاری هم دلالت دارد. ازقبیل : وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ. نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ  عَلى‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ.(شعراء/۱۹۵) . إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ(یوسف/۲). این سخن به صراحت این نظریه را که پیامبرخود این الفاظ را گزینش کرده، رد می کند، چون نزول و فروفرستادن با وصف زبان عربی یادشده است. وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً .(طه/ ۱۱۳٫). كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.( فصلت/ ۳ ). كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.(زمر/ ۳ ). وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى‏ وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ.( شوری/  7).  إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.( زخرف/ ۳ ). وآیات دیگری که همین معنا را دلالت دارد.
 استقلال شخصیت پیامبر ازشخصیت قرآن 
گفته اند: شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکی‌اش و حتی احوالات روحی‌اش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس می‌کنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام این‌ها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشته‌اند. این، آن جبنه‌ی کاملاً بشری وحی است.
باید پرسید آیا ممکن نیست توصیفات این حالات درباره شخص پیامبر و دربرخورد با واقعیات عصر، توسط وحی انجام گرفته باشد. مثلاً آنجا که قرآن با پیامبراین گونه سخن می گوید: أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‏  وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى‏ وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى‏  فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ.(الضحی/۶-۱۰). ناظربه شرایط روحی و برای تسلی او بیان شده باشد. خدا که با او ارتباط برقرار می کند ، مناسب با حالات طربناک، یا پرملال او سخن می گوید، نه اینکه شخصیت او نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. مگر منظور این باشد که شخصیت او مانند عصر زندگی او، تأثیر گذار در چگونگی زبان این متن داشته است، درآن صورت قابل قبول و غیرقابل انکاراست، اما این مطالب از غررآیات نیست.
به هرحال، دلایل فراوانی وجود دارد که شخصیت پیامبر، مستقل ازشخصیت قرآن و بیانهای آن بوده است:
۱- اگر کسی اندک تأملی درمجموع قرآن داشته باشد، به وضوح جدایی میان شخصیت پیامبررا با قرآن در می یابد. پيامبر گرامى پس از سنين ۴۰ ـ ۴۳ به رسالت مبعوث شده و سخنانى به عنوان وحى قرآنى ابراز داشته و اين كلمات در آغاز درجمله هاى كوتاه و مُقَطَع (بریده بریده ) و در سوره هاى كوچك خوانده شده و رفته رفته و آرام آرام، اين كلمات و سوره ها طولانى شده و زمان وحى و مدت ارتباط و اتصال بيشتر گرديده است. لذا اگرحضرت بروز و ظهورى پيش از بعثت در اين ميدان داشته، مى بايد هويدا مى شده و مى توانسته در ادامه آن سبك و سياق سخن بگويد، يا آيات بزرگتر و سوره هاى طولانى تر را تحمل كند و اين خود دليل بر اين است كه تجربه وحى قرآنى جداى از شخصيت پيامبر و امرى جديد، جداى از هويت، استعداد، اطلاعات و دريافت هاى شخصى او مى باشد.
۲ ـ وقتى پيامبر با وحى برخورد مى كند، اولين خطاب به او با: (اقْرَأْ) آغاز مى گردد. گويى آنكه پيامبر را آماده شنيدن و گفتن و تحمل سخنانى جديد و کلماتی با وصف خواندن – و نه شنیدن ودریافتن- مى كند و لذا در تاريخ آمده است: اين كلمه سه بار تكرار مى شود، تا جايى كه حضرت آمادگى پيدا مى كند و مى تواند بخواند و از آن به بعد اين خواندن وحى که با لفظ است، تكرار مى گردد. در حالى كه پيش از اين پيامبر حتى نمى توانسته بخواند و نه سابقه داشته كه به اين شيوه سخن بگويد. قرآن به اين حقيقت امّى بودن، در دو آيه تصريح مى كند: « الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ» (اعراف/ ۱۵۷). « فَآمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ النَّبِىِّ الاُْمِّىِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللهِ وَكَلِمَاتِهِ» (اعراف/ ۱۵۸). خصوصاً كه مقصود از اين امى بودن را نسبت به گذشتگان، يعنى كسانى كه آشنايى با كتاب و علم نداشته اند را بيان كرده است.  به اين جهت مبدء شناخت وحى قرآن از اوان رسالت و سرفصل آن، خواندن مردم به توحيد و حقايق معنوى با كلمات والفاظ خاص و متمايزاز قریحه و ادبیات و گفتمان پیامبر است.
 3ـ پس از آغاز دعوت پيامبر، اين تمايز سخنان براى حضرت و خانواده و اطرافيانش مشخص بوده است. وقتى پيامبر پس از نخستين وحى، خانواده خود را ملاقات مى كند و آيات وحى شده را مى خواند، خبر مى دهد كه چه چيزى دريافت كرده است. اين كلمات باهمان الفاظ، هم براى خودش تمايز داشته و هم براى خانواده، چيزى كه تا پايان حيات و رسالت كلمات قرآنى معلوم بوده است. 
كلماتى مانند: قُل و تَقول و يا نقل قول هايى غائبانه از اشخاص، حاكى از همين جدايى بافت زبانی در بيان حقايق از مصدر وحى با سخنان معمولى آن حضرت است. این که گفته شده : الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند؛ نیست. موضوع نه الهام است و نه زبان شخصی و نه در دست و اختیار او، تا سبکی که خود می خواهد برگزیند. 
اين معنا براى اطرافيان حضرت از مخالفان نيز روشن بوده که قرآن مستقل از شخصیت او است. به عنوان نمونه،. كفار آيات قرآن كه خوانده مى شد، درخواست مى كردند كه آيات ديگرى غير اينها براى آنها خوانده شود، و او می گوید من ازپیش خود چیزی نمی توانم بیاورم، من تنها ازآنچه به من وحی می شود، پیروی می کنم: (وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَات قَالَ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآن غَيْرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَىَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْم عَظِيم) (يونس/ ۱۵). 
حتى قرآن خبر مى دهد كه كفار اميدوار بودند بتوانند در وحى پيامبر ـ كه از شخصيت خودش مستقل بود ـ تصرفى بكنند و كارى نمايند تا پيامبر به اشتباه بيافتد و ميان كلمات خود و قرآن امتزاجى ايجاد شود، اما از آنجا كه خداوند نگه دار پيامبر بود و عصمت او را با اين مواظبت ها تضمين كرده بود – و بارها به اين معنا تأكيد نموده بود  –  جلوگيرى كرد: (وَإِنْ كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنْ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِي عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلا) (اسراء/ ۷۳). یا منافقين از اينكه سوره اى نازل شود و اسرار آنها آشكار گردد، همواره در ترس و هراس بودند: «يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ» (توبه/ ۶۴).
۴ـ اين وحى به اراده و اختيار پيامبر نبوده است، كه چه بگويد، چه وقتى بگيرد و چه وقتى تمام كند. گاهى وحى را مى گرفته، بدون آنكه انتظار آن را داشته باشد، يا درخواست وحى مى كرده و مى خواسته پاسخ سئوال و حل مشكلى بيايد، اما وحی نمى آمده و گاهى انتظار آمدن، چنان طولانى و جان لبريز مى شده است: (وَبَلَغَتْ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ) (احزاب/ ۱۰). یا مانند آنچه در حديث افك و اتهام ناپاكى به همسرش وارد شده است.  كه در اين موارد مى گفته است: من منتظر وحى هستم و در اين باره چيزى نمى دانم. گاهى وحى مى آمده، اما برخلاف گفته اوليه خودش بوده و حتى تصور نمى كرده، چنين پاسخى توسط وحى برسد، مانند آنچه در سوره مجادله و در قضيه ظهار و اصرار زن مجادله كننده رسيده است.
۵- گاهى وحى را مى گرفته، ولی پاسخ وحى برخلاف رويه هميشگى، مبهم يا معلق بوده است، مانند: (وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي) (اسراء/ ۸۵) (وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً) (كهف/ ۸۳). (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ) (كهف/ ۱۳). و آيات ديگرى كه پاسخ ها و توضيحات مطابق خواسته پرسش كنندگان صريح و تفصيل دهنده نيست. در جاهايى وحى رفتارى از پيامبر را تصحيح مى كند و گفتار او را به جهت خاصى راهنمايى مى كند: (وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَىْء إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً * إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اللهُ)(كهف/ ۲۳)، يا برخلاف انديشه او سخن گفته است: (يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاةَ أَزْوَاجِكَ) (تحريم/ ۱). چیزی را پنهان کرده: (وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ)(احزاب/ ۳۷)
تمام اين تعبيرات و آيات بسيار ديگرى كه در همين سياق آمده و ميان پيامبر و سخنان فرد ديگرى جدا انداخته، نشان مى دهد كه شخصيت پيامبر مستقل از وحى قرآنى است و اين گونه نيست كه وحى از ذات پيامبر جوشيده باشد، يا سخنان پيامبر براساس وحی باشد، یا آن حقایق با زبان وگزینش پیامبر بوده است. 
بی گمان، پيامبر چندگونه صحبت مى كرده، سخنان عادى كه با افراد خانواده و مردم داشته و سخنانى داشته كه در اصطلاح حديث نبوى مى گفته اند و سخنانى داشته كه از قول خداوند بوده، ولى الفاظ آن از خود حضرت بوده و حديث قدسى نام گرفته و كلماتى بيان مى كرده كه از همه آنها متمايز بوده و آن وحى قرآنى نام گرفته و سبك و سياق و شكل تعبيرات، كاملا از همه آن سه قسم ديگر تفاوت داشته است.
چهارم: ایشان گفته اند: اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است. آن‌چه او از خدا دریافت می‌کند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمی‌توان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آن‌ها و حتی ورای کلمات است. این وحی بی‌صورت است و وظیفه‌ی شخص پیامبر این است که به این مضمون بی‌صورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. 
آنچه حضرت دریافت می کرده ، خود وحی بوده ونه مضمون وحی. این خداوند بوده که چگونگی وحی پیامبران خود را مناسب باشرایط تاریخی واجتماعی تعیین می کرده است. 
نکته ای که دراین قسمت قابل توجه است، این کتاب بر وحیانی بودن این الفاظ تکیه می کند، این همه تأکید برعربی بودن قرآن به عنوان نازله الهی برای چیست؟ ؛ چون اگر عربیت وصف بشری دارد، نه قرآنی، دیگر این همه تأکید لازم ندارد ، هرکسی که این کتاب را بشنود و یا بخواند، می فهمد که عربی است و اگر آن ادعا درست باشد، دلیلی براصرارو تأکید وتکرار برذکر عربی نیست. 
قرآن كريم در تعبيرات گوناگون به اين معنا تأكيد كرده است كه همين قرآن را كه با همین الفاظ و خصوصيات هست، ما به تو وحى كرديم: « بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ» (يوسف/ ۳)،«وَأُوحِىَ إِلَىَّ هَذَا الْقُرْآنُ» (انعام / ۱۹) همين قرآن با همین وصف عربی به پيامبر وحى شده است، حتى زبان آن تعيين شده است: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمِينُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنْ الْمُنذِرِينَ * بِلِسَان عَرَبِىّ مُبِين» (شعراء ۱۹۳ ـ ۱۹۵) روح الامين آن قرآن را بر دلت نازل كرد تا از جمله هشدار دهندگان باشى. به زبان عربى روشن. اين معنا در آيات ديگرى هم آمده است كه قرآن نازل شده بر پيامبر به زبان عربى است. 
پنجم: اینکه گفته شده: پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند.  شخصيت پيامبر پيش از بعثت در بيان و ابداع نثر و شعر ميان مردم عصر خودش معروف نبوده است. هر چه از اين شخصيت ديده مى شود، حالات و كمالاتى است كه به طور ويژه پس از وحى حاصل شده و نمود پيدا كرده است. 
ازسوی دیگر با گزارش خود قرآن هم سازگاری ندارد. قرآن این کتاب را، با همین وصف ،  نازله ای عربی می داند. می گوید: توسط فرشته وحی ، یعنی روح الامین بر قلب پیامبر فرو فرستاده شده است : نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِي عَلى‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ. (شعراء/۱۹۵) او در این باره اختیاری ندارد وحق تصرفی هم نمی تواند بکند. به قول قرآن، این گفتار فرستاده کریم (روح الامین) است، نه گفتاری ازخود . واگر پاره ای گفته ها برما بسته بود، دستش را سخت می گرفتیم، سپس رگ قلبش را پاره می کردیم : إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ  40.  وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلاً ما تُؤْمِنُونَ. ۴۱ وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً ما تَذَكَّرُونَ۴۲٫  تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ ۴۳٫  وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ۴۴٫  لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالَْيمِينِ ۴۵   ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ۴۶ .(الحاقه/۴۰-۴۶). 
اگر آن جور که ایشان می گوید: اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است، یعنی دخیل درچگونگی وحی است، با این کلمات قرآن سازگار نیست . قرآن به صراحت یادآوری می کند که او پیش ازخود سخن نمی گوید، چیزی جز وحی نیست، آنچه باید به او وحی شود، فرستاده شده است : وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى.‏  إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ . عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏.  ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى‏ .وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ . ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى . فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏ . فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ .( نجم /۲-۹). برای دفع این شبه است.
اما اینکه ایشان گفته اند : اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی، مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند.؛ نمی دانم ازکدام مفسران امروزه سخن می گویند ، اما تا جایی که به تفسیر وحی مربوط می شود : اگروحیی نبوی شد ، نمی تواند خطا باشد، چه دراحکام عبادی و چه امورجامعه انسانی: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى.‏  إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى. ازخودش و برداشت خودش نمی تواند باشد. 
اصولاً درخود وحی، تفکیک کردن میان صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت ومیان مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، افزون براینکه قاعده مند نیست ، باحقیقت وحی هم سازگار نیست. حقایق و معارفی که ازجانب خدا بر پیامبرافاضه می شود، با باطن ذاتش آنها را دریافت می کند و برهنه ازتعینات و وابستگی های زمانی است ، هرچند که درقالب همین الفاظ بشری ریخته شده است. نبی در تلقی وحی هرگز تردید نمی کند، دچار اشتباه نمی شود. چون حجاب وپرده ای برای درک اشیاء نیست، هرآنچه ازحقایق و واقعیات است ، همان را به تمام معنا می بیندو درمی یابد. 

عتیقه زیرخاکی گنج