• بازدید : 56 views
  • بدون نظر

کتاب الکترونیکی هنر پاپ و جهانی شدن در هنر

دوستان عزیز واكنش به جهت گيري‌هاي هنري و ميهن پرستانه كمتر در مورد آنها اعمال شده است. در بيان اين مطلب فقط آمريكا مد نظر ما نيست؛‌جايي كه در آن به وجود آمدن هنر پاپ كه البته مرهون شكوفايي اكسپرسيونيسم آبستره در پيش از آن است ـ احساس استقلال فرهنگي را كاملاً تقويت كرده و تا به امروز نيز تداوم يافته است. بعلاوه، از اين زمان ـ از نظر برخي ـ اين هنر بيشتر دموكراتيك است تا عوام فريبانه؛ اما با اين حال نبايد از نظر دور داشت كه هنر پاپ، به طور كامل در آمريكا نيز مورد استقبال قرار نگرفت. منقداني كه عميقا تحت تأثير اكسپرسيونيسم آبستره يا كمي بعد از آن،‌ هنر ميني مال قرار گرفته بودند، توجه و ارادات بسيار ناچيزي به پاپ داشتند در قاره اروپا ( به استثناي بريتانيا) هنرمندان، منقدان و عامه مردم،‌ هنر پاپ را بيشتر به عنوان يك پديده با تشخص آمريكايي مي‌نگريستند وبدون هيچ اغراقي، مي‌توان گفت كه احساسات موافق ويا ضد آمريكايي، نقش اساسي تري را در مقايسه با تصورات هنري «زيبايي شناسي»‌ در اين ميان ايفا مي‌نمود. 

هنر پاپ

«در يك دستگاه آسياكن اعجازي وجود دارد كه در تمامي ملائكه بهشتي هم نمي‌توان آن را يافت»

«آراگون»

تعريف هنر پاپ

امروزه وقتي به گذشته نگاه مي‌كنيم و پديده پر اهميت هنر پاپ را تمام و كمال،‌ از نظر مي‌گذرانيم،‌ديدگاهي عميق‌تر و بدور از تعصب نسبت به آنچه تاكنون از آن استنباط شده به دست مي‌آوريم. ولي سعي بر اين نيست كه بر محسنات عيني، بيش از اندازهتاكيد شود،‌ بخصوص كه اين وجه عيني در حيطه‌اي باشد كه احساسات و عواطف در آن نقش اصلي را ايفا مي‌نمايد.

در حيطه اين هنر هيچ اثري وجود ندارد كه ـ حداقل در مورد برخي نكات ـ توسط اثر ديگري رد يا انكار شده باشد؛ به عنوان مثال: جيم داين كه از نظر برخي منقدان،‌ خارج از محدوده اين هنر قرار مي‌گيرد، به عقيده برخي ديگر موقعيت اصلي و مركزي را به خود اختصاص داده است.

جيمز روزنكوئيست،‌ كه حداقل مباحثه و تناقض در مورد او وجود دارد، به ندرت توسط كريستوفرفينچ از او ياد مي‌شوند؛ كه خود او نيز به نوبه خود، حتي نامي از وسلمن نمي‌آورد. بعلاوه اين واقعيت كه تمامي كتابهايي به هنر پاپ اختصاص دارد. تاوسط نويسندگان انگليس يا آمريكايي نوشته شده است ـ بدور از هرگونه تعصب ـ بي‌توجهي به اين هنر و غفلت اروپاييها، ژاپنيها و حتي كاناداييها را نسبت به هنر پاپ نشان مي‌دهد. پرچمهاي جسپر جونز نقش انكار ناپذيري را در بين نشانه‌هاي اوليه اين حركت هنري ايفا مي‌كنند و به نظر مي‌‌رسد كه هيچ كس اين جرات را به خود نمي‌دهد كه بدون افراشتن رنگهاي ملي او، نامي از هنر پاپ بر زبان براند.

مي‌توان گفت كه اين،‌ بدون شك،‌ بهترين راه است براي انيكه از مورد هدف قرار گرفتن، توسط يك دوست،‌ اجتناب ورزيد و بدين ترتيب جسپر جونز اثر هدفها را خلق كرد.

واكنش به جهت گيري‌هاي هنري و ميهن پرستانه كمتر در مورد آنها اعمال شده است. در بيان اين مطلب فقط آمريكا مد نظر ما نيست؛‌جايي كه در آن به وجود آمدن هنر پاپ كه البته مرهون شكوفايي اكسپرسيونيسم آبستره در پيش از آن است ـ احساس استقلال فرهنگي را كاملاً تقويت كرده و تا به امروز نيز تداوم يافته است. بعلاوه، از اين زمان ـ از نظر برخي ـ اين هنر بيشتر دموكراتيك است تا عوام فريبانه؛ اما با اين حال نبايد از نظر دور داشت كه هنر پاپ، به طور كامل در آمريكا نيز مورد استقبال قرار نگرفت. منقداني كه عميقا تحت تأثير اكسپرسيونيسم آبستره يا كمي بعد از آن،‌ هنر ميني مال قرار گرفته بودند، توجه و ارادات بسيار ناچيزي به پاپ داشتند در قاره اروپا ( به استثناي بريتانيا) هنرمندان، منقدان و عامه مردم،‌ هنر پاپ را بيشتر به عنوان يك پديده با تشخص آمريكايي مي‌نگريستند وبدون هيچ اغراقي، مي‌توان گفت كه احساسات موافق ويا ضد آمريكايي، نقش اساسي تري را در مقايسه با تصورات هنري «زيبايي شناسي»‌ در اين ميان ايفا مي‌نمود.

با وجود اين اين دو دستگي بتنهايي در بين «پارتيزانهاي هنر پاپ» در يك سو،‌ و «مقاومت كننده‌هاي ضد آمريكايي»‌ در سوي ديگر وجود نداشت علاوه براينها، دسته‌‌اي از هنرمندان، جايگاه ويژه‌اي را به اين هنر دادند؛‌ آنها به شكلي ناخودآگاه اين هنر را به كار گرفتند،‌ از اين رو كه با هر دو نياز احساسي و استعدادي آنها رابطه برقرار مي‌نمود. با اين وصف، يك احساس گناه مرموز،‌به دليل پذيرش اين سبك آمريكايي آشكار،‌ آنها را بر آن مي‌داشت كه ولو گاهگاه،  احساسات ضد آمريكاييشان را در قالب موضوعات ديگر به نمايش بگذارند. به نظر مي‌رسد كه از اين روش عجيب اعتراض به حقايق هنر،‌ درمورد عده‌اي قليل، چشم پوشي مي‌شد،‌ و اين عده عبارت بودند از:‌نمايندگاني ارائه دهنده هنر پاپ در قاره اروپا ودر همان زمان،‌ تقريبا تنها هنرمند آمريكايي مرتبط باهنر پاپ پيترسال بودكه به گونه‌اي آشكار موضع معترضانه‌اي دربرابر حقايق اجتماعي و سياست آمريكاي گرفته بود.

دربريتانيا، بر عكس، هنر پاپ از يك موضوع موافق آمريكايي ونه تنها آگاهانه بلكه كاملاً بي‌پروا، نضج رفت. بي‌ترديد (حداقل از نظر نويسنده) اين مساله عاملي شد براي اينكه هنرمندان بريتانيايي هنر پاپ، اولين كساني باشند كه زمينه‌اي را فراهم نمودند تا سبك آمريكايي ويژه اواسط قرن بيستم، بر اساس آن رشد كند. اين واقعيت كه سبك آمريكايي اولين قطعيت را در خارج از قلمرو آمريكايي خود پيدا كرد، كافيست تا ما را متقاعد سازد كه خصوصيات اين هنر،‌ از تنگه‌هاي باريك جغرافيايي و تاريخي،  تا دور دستها عبور مي‌كند و به عبارت ديگر، به عنوان سبكي برخاسته از پيشرفته‌ترين جوامع از لحاظ تكنولوژي، بويژه ازطريق شبكه‌هاي اطاعاتي و ارتباطي رسانه‌هاي جمعي به دورترين نقاط در حركت است. همانگونه كه به  نظر مي‌رسد اين سبك،  نه فقط در انگليس، بلكه درديگر نقاط اروپا،‌ به خوبي ريشه‌هاي مشخص فرهنگ آمريكايي را داراست (نظير مدرسه قوطي خاكستر،‌  آدمهاي دقيق،‌ استوارت ديويس،‌ ادوارد هوپر يا جوزف كورنل). در مقابل، اين سبك هر آنچه را كه آزاد از هر گونه مهر فرهنگي بود،‌ شامل مي‌گشت و به اختصار، هر چيز نو ظهور مثل يك عكس از روزنامه يا مجله، آگهي فيلم،‌ يك تصوير تلويزيوني، يك آگهي،‌ يك تبليغ ديواري،‌ يك علامت نئوني، يك ميز بازي «پين بال» سكوي نمايش اتومبيل و يا يك قوطي چاي. از اين رو مشخص مي‌شود كه موضع گيريهايي كه قبلا تحت عناوين ضد آمريكايي و موافق آمريكايي شرح آنها داده شد به معناي علاقه و يا تنفر نسبت به يك مليت بخصوص و اعضاي آن نيست،‌ بلكه عبارتست از پذيرش يا رد سبك بخصوصي از زندگي كه رشد زايد الوصف توليد صنعتي و تكنيكهاي تجاري، بر آن اعمال شده باشد و خلاصه اينكه،‌ روشي از زندگي كه به جامعه مصرفي موسوم است. هنر پاپ در واقع اولين وپيشروترين سبك در جامعه مصرفي است كه به طور ضمني، موفقيت و گسترش جهاني، آن را شرح مي‌دهد، تفسير غلط اين پديده به عنوان رئاليسم اجتماعي اروپايي شرقي جلوه بدهد. در ابتدا، اين موضوع كاملاً مشخص است كه هنر پاپ،‌به رغم اينكه تقريبا تمامي اشكالي را كه مورد استفاده قرار مي‌دهد،‌ از زندگي روزمره وام گرفته است، در زمره رئاليسم قرار مي‌گيرد. فقط كافي است كه اثر الدنبرگ را در نظر بگيريم تا اذعان داريم كه مشخص كردن مرز بين رئاليسم و سوررئاليسم در هنر پاپ كار مشكلي است. بعلاوه بايد به خاطر داشت كه رئاليسم اجتماعي كه حول وحوش سالا ۱۹۳۴ در اتحاد جماهير شوروي سابق وجود داشت نيز در دستور كار هنر پاپ، چه از لحاظ سبك و چه از لحاظ محتوا قرار گرفت. در اين حال هنر پاپ نه تنها محصول ناخودآگاه ابتكار فردي به حساب مي‌آمد،‌ بلكه نگريستن به آن به عنوان يك سبك معروف امريكايي به طور اخص و جامعه مصرفي به طور اعم، اشتباه مي‌نمود. ديدگاه مخالفي كه به دليل احساس گناه مرموزي كه قبلا ذكر شد، گاهگاه در اروپا توسعه مي‌يافت، همچنان باقي ماند. بتحقيق، هنر پاپ، نه ادعايي بر سبك زندگي آمريكائيست، نه فرهنگي دررسانه‌هاي گروهي و نه حتي مدينه فاضله تكنوكراتها.

  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده وشامل موارد زیر است:

فرمان‌ تقسيم‌ جهان‌ بين‌ دولت‌ اسپانيا و پرتغال‌ را پاپ‌ كه‌ در سال‌هاي‌ پايانيِ‌ قرن‌ ۱۵ ميلادي‌ صادر كرد» قديمي‌ترين‌ كاغذِ‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌ كه‌ روي‌ ميز سبز نگاشته‌ شده‌ و جهان‌ بيگانه‌ –  انسان‌هاي‌ رنگين‌ پوست‌ و سرزمين‌هاي‌شان‌ – را در اختيار سفيد پوستانِ‌ قدرتمند قرارمي‌دهد. منشور پاپ، بدعتگذار سنتي‌ است‌ كه‌ تا روزگار ما ادامه‌ مي‌يابد: قدرت‌هاي‌ سفيد پوست‌ به‌ كشف‌ سرزمينهاي‌ جديد مي‌پردازند و در اين‌ كه‌ نواحي‌ تازه‌ شناخته‌ شده‌ را تصرف‌ كنند، حتي‌ لحظه‌اي، ترديد نمي‌كنند.»(۱)
‌گرت‌ پاچنسكي‌
در ۴ مة‌ ۱۴۹۳ م‌ (۸۹۹ ق)، يعني‌ درست‌ يك‌ سال‌ پس‌ از سقوط‌ كامل‌ دولت‌ اسلاميِ‌ «غَرناطه» و تجديد حاكميتِ‌ صليبِ‌ غرب‌ بر اندُلُس‌ (اسپانيا)، الكساندر ششم، پاپِ‌ «يهودي‌ تبار»(۲) رُم، بيانيه‌اي‌ صادر كرد كه‌ در تاريخ‌ به‌ فرمان‌ تقسيم‌Inter Coetera) ) مشهور است. 
پرتغال‌ و اسپانيا – دو دولت‌ يكه‌تاز و مقتدرِ‌ مسيحيِ‌ آن‌ روز اروپا – بر سر تصاحب‌ و غارتِ‌ مناطقي‌ كه‌ دريانوردان‌ اروپايي‌ در شرق‌ و غرب‌ اقيانوس‌ اطلس‌ كشف‌ كرده‌ بودند، كشمكشي‌ سخت‌ داشتند و بيانية‌ جناب‌ پاپ‌ بر آن‌ بود كه‌ با تقسيم‌ جهان، بين‌ آن‌ دو دولت، به‌ اين‌ كشمكش‌ پايان‌ دهد؛ يعني، آن‌ دو حريفِ‌ آزمند، جهان‌ را برادروار با «حجتِ‌ شرعي»! بخورند و البته‌ سهمي‌ نيز، از اين‌ نواله، به‌ پاپ‌ دهند!
ابتكارِ‌ عمل‌ در گرفتن‌ امضا از پاپ‌ براي‌ محكم‌ ساختنِ‌ پايه‌هاي‌ سلطه‌ بر مستعمرات، از آنِ‌ پرنس‌ هنري، پادشاه‌ بلندپرواز پرتغال، (۱۴۶۰-۱۳۹۴ م) بود. هنري‌ كه‌ از جنگ‌هاي‌ مكرر با كشور اسلامي‌ مراكش‌ طرفي‌ نبسته‌ بود، سرانجام‌ با اكتشافاتي‌ كه‌ سياحان‌ پرتغالي‌ در اقيانوس‌ اطلس‌ و سواحل‌ آفريقا آغاز كرده‌ بودند، نظرش‌ به‌ جايي‌ ديگر معطوف‌ شد و در جستجوي‌ راهي‌ برآمد كه‌ از طريق‌ جنوب‌ آفريقا به‌ هندوستان‌ برود.(۳)
تداوم‌ جنگهاي‌ صليبي‌ و فرمان‌ استعمار شرق‌ 
در پندارِ‌ مسيحيانِ‌ متعصبِ‌ آن‌ روزگار، پاپ‌ به‌ عنوان‌ جانشين‌ مسيح(ع) بايد پاي‌ طومار حكومت‌ پادشاهان‌ مسيحي‌ را امضا مي‌كرد تا سلطة‌ آنان‌ بر قلمرو حاكميت‌ خويش‌ به‌ اصطلاح‌ مشروعيت‌ يابد. از اين‌ رو، پرنس‌ هنري‌ نيز براي‌ محكم‌ كاري‌ و همچنين‌ جلوگيري‌ از دستبرد احتماليِ‌ رقباي‌ مسيحي‌ – اروپايي‌ خويش، سفيري‌ نزد پاپ‌ وقت، كاليكستوس‌ سوم‌ (عموي‌ الكساندر ششم) فرستاد و خواستار تأييد و امضاي‌ وي‌ شد. پاپ‌ نيز از دماغة‌ نون گرفته‌ تا هندوستان، همة‌ زمين‌هايي‌ را كه‌ كشف‌ شده‌ يا بعداً‌ كشف‌ مي‌شد، به‌ دولت‌ پرتغال‌ واگذاشت‌ و اين‌ موضوع‌ را به‌ آگاهي‌ همة‌ دولت‌هاي‌ مسيحي‌ رساند.(۴) 
چند دهه‌ پس‌ از اين‌ حاتم‌ بخشي، فرديناند دوم‌ و همسرش، ايزابلا، زوج‌ حاكم‌ بر اسپانيا، در سال‌ ۱۴۹۲ م‌ (۸۹۸ ق) دولت‌ اسلاميِ‌ «غرناطه» را منقرض‌ ساختند و دست‌ به‌ يك‌ اسلام‌ زدايي‌ (بلكه‌ شرق‌ زداييِ) فجيع‌ و خشن‌ در اندلس‌ زدند. سلطة‌ اين‌ زوج‌ صليبي‌ بر اندلس، با آغاز اكتشافات‌ كريستف‌ كلمب‌ در سواحل‌ آمريكا (كه‌ نخست‌ گمان‌ مي‌شد سواحل‌ هند است) مقارن‌ بود و اين‌ امر موجب‌ شد كه‌ آتشِ‌ آز و طمعِ‌ آن‌ دو تيزتر گردد و گام‌ در مسيرِ‌ «جهان‌خواري» بگذارند. از اين‌ رو، فرديناند و ايزابلا نيز همچون‌ پرنس‌ هنري، لازم‌ ديدند كه‌ براي‌ جلوگيري‌ از مزاحمتهاي‌ آتيِ‌ رقبايِ‌ اروپايي، دست‌ خطي‌ از پاپ‌ بگيرند. به‌ همين‌ منظور، نامه‌اي‌ به‌ پاپ‌ وقت، الكساندر ششم، نوشتند و به‌ همراهِ‌ نماينده‌اي‌ نزد وي‌ فرستادند. الكساندر ششم‌ هم‌ كه‌ اصلاً‌ اسپانيايي‌ و برادرزادة‌ كاليكستوس‌ بود، بذل‌ لطف‌ فرمود و در نخستين‌ منشوري‌ كه‌ صادر نمود، حق‌ حاكميت‌ كشور اسپانيا بر سرزمين‌هاي‌ تازه‌ كشف‌ شده‌ در آمريكا را تصويب‌ كرد (اين‌ زمان، تازه‌ چند هفته‌ بود كه‌ كريستف‌ كلمب‌ به‌ عنوان‌ درياسالار و نايب‌السلطنة‌ اسپانيا در جزاير مكشوفه، با دست‌ پر، از سفر اكتشافي‌ خود به‌ آمريكا بازگشته‌ بود). 
با اين‌ همه، بر خلاف‌ انتظار، فرداي‌ آن‌ روز جهان‌ شاهد صدور منشور جديدي‌ از پاپ‌ گرديد: فرمان‌ تقسيم. با اين‌ فرمان، سرزمينهاي‌ كشف‌ شده‌ در دو سوي‌ اقيانوس‌ اطلس‌ بين‌ دو دولت‌ صليبيِ‌ پرتغال‌ و اسپانيا تقسيم‌ شده‌ بود.(۵) 
الكساندر ششم‌ به‌ خانواده‌اي‌ تعلق‌ داشت‌ كه‌ افرادش‌ به مناعت‌ طبع‌ و تقوا چندان‌ نامي‌ نداشتند، و در كتب‌ تاريخ،شواهدي‌ از مال‌ اندوزي‌ و بي‌بندوباريِ‌ اخلاقيِ‌ اين‌ خانواده‌ ذكر شده‌ است.(۶) گرت‌ پاچنسكي، نويسندة‌ آزادي‌خواه‌ و ضد‌استعمار آلماني، با ذكر اين‌ مطلب، حدس‌ مي‌زند كه‌ «پرتغالي‌ها در شب‌ سوم‌ مة‌ ۱۴۹۳ در برابر رقباي‌ اسپانيايي‌ خود بيكچند دهه‌ پس‌ از اين‌ حاتم‌ بخشي، فرديناند دوم‌ و همسرش، ايزابلا، زوج‌ حاكم‌ بر اسپانيا، در سال‌ ۱۴۹۲ م‌ (۸۹۸ ق) دولت‌ اسلاميِ‌ «غرناطه» را منقرض‌ ساختند و دست‌ به‌ يك‌ اسلام‌ زدايي‌ (بلكه‌ شرق‌ زداييِ) فجيع‌ و خشن‌ در اندلس‌ زدند. سلطة‌ اين‌ زوج‌ صليبي‌ بر اندلس، با آغاز اكتشافات‌ كريستف‌ كلمب‌ در سواحل‌ آمريكا (كه‌ نخست‌ گمان‌ مي‌شد سواحل‌ هند است) مقارن‌ بود و اين‌ امر موجب‌ شد كه‌ آتشِ‌ آز و طمعِ‌ آن‌ دو تيزتر گردد و گام‌ در مسيرِ‌ «جهان‌خواري» بگذارند. از اين‌ رو، فرديناند و ايزابلا نيز همچون‌ پرنس‌ هنري، لازم‌ ديدند كه‌ براي‌ جلوگيري‌ از مزاحمتهاي‌ آتيِ‌ رقبايِ‌ اروپايي، دست‌ خطي‌ از پاپ‌ بگيرند. به‌ همين‌ منظور، نامه‌اي‌ به‌ پاپ‌ وقت، الكساندر ششم، نوشتند و به‌ همراهِ‌ نماينده‌اي‌ نزد وي‌ فرستادند. الكساندر ششم‌ هم‌ كه‌ اصلاً‌ اسپانيايي‌ و برادرزادة‌ كاليكستوس‌ بود، بذل‌ لطف‌ فرمود و در نخستين‌ منشوري‌ كه‌ صادر نمود، حق‌ حاكميت‌ كشور اسپانيا بر سرزمين‌هاي‌ تازه‌ كشف‌ شده‌ در آمريكا را تصويب‌ كرد (اين‌ زمان، تازه‌ چند هفته‌ بود كه‌ كريستف‌ كلمب‌ به‌ عنوان‌ درياسالار و نايب‌السلطنة‌ اسپانيا در جزاير مكشوفه، با دست‌ پر، از سفر اكتشافي‌ خود به‌ آمريكا بازگشته‌ بود). 
خلاف‌ انتظار، فرداي‌ آن‌ روز جهان‌ شاهد صدور منشور جديدي‌ از پاپ‌ گرديد: فرمان‌ تقسيم. با اين‌ فرمان، سرزمينهاي‌ كشف‌ شده‌ دعيب‌ ديگرِ‌ او را منصب‌  فروشي‌ و رشوه‌گيري‌ نوشته‌اند. الكساندر، پس‌ از مرگ‌ پاپ‌ پيشين‌ (اينوكنتيوس‌ هشتم)، با رأ‌ي‌ دستجمعي‌ كاردينالها در اوت‌ ۱۴۹۲ به‌ مقام‌ پاپي‌ برگزيده‌ شد و اين‌ رأ‌ي، بدون‌ وعدة‌ پرداخت‌ رشوه‌ به‌ رأ‌ي‌ دهندگان‌ به‌ دست‌ نيامده‌ بود؛ چه‌ او از بركت‌ شغل‌ اداري‌ متمادي‌ خود در زمان‌ پنج‌ پاپ، يعني‌ رياست‌ تشريفات‌ دربار پاپ، ثروتمندترين‌ كاردينالي‌ شده‌ بود كه‌ تاريخ‌ رُم‌ به‌ ياد داشت.(۷) او در فروش‌ مناصب‌ كليسا، تصرف‌ اموال‌ كاردينال‌هاي‌ متوفي، صدور احكام‌ معافيت‌ از تخلفات‌ قانوني‌ و نيز فرامين‌ طلاق‌ در قبال‌ دريافت‌ مبالغ‌ هنگفت، گردآوري‌ اموال‌ سرشار از راه‌ بخشش‌ گناهان‌ و بهشت‌  فروشي‌ به‌ گنهكاران، يدِ‌ طولايي‌ داشت؛(۸) به‌ گونه‌اي‌ كه‌ برخي‌ از معترضان‌ برايش‌ دست‌ گرفتند كه:
– الكساندر، كليدها و محرابها را مي‌فروشد؛ حق‌ دارد؛ زيرا براي‌ آنها پول‌ داده‌ است!(۹) 
قوم‌ و خويش‌ بازي‌ نيز خصلت‌ ديگرِ‌ الكساندر، بلكه‌ اصولاً‌ خصلتِ‌ خاندانِ‌ اسپانيايي‌ تبارِ‌ وي‌ ،بود. چنان‌ كه‌ نوشته‌اند، «خويشاوند بازي‌ در دستگاه‌ پاپ» نخستين‌ بار در دوران‌ رياست‌ عموي‌ آلكساندر، كاليكستوس‌ سوم‌ شروع‌ شد و «پاپ‌ هاي‌ بعدي‌ نيز مشاغل‌ را به‌ برادرزاده‌ها يا ساير بستگان‌ خود، و حتي‌ بعضي‌ از اوقات‌ به‌ پسران‌ خويش، مي‌دادند.»(۱۰) 

عتیقه زیرخاکی گنج