• بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تعابير بسيار بلندى از همه انبيا، از ازل تا خاتم(ص) راجع به حضرت حجت(ع) رسيده و تقريباً جزء اجتماعى‏ترين موضوعات، بين همه اديان الهى و ابراهيمى، بشارت موعود و وعده منجى است و همه گفته‏اند كه كار نيمه تمام و ناتمام انبيا(ع) و اديان، به دست اين مرد بزرگ، كامل خواهد شد. گفته‏اند كه بزرگ‏ترين تكليف تاريخ، كار بزرگ‏ترين مرد تاريخ است. حتى مكاتبى كه الوهيت‏زدايى و الهيت‏زدايى شده‏اند باز به نوعى و به نحوى به اين مسئله انديشيده‏اند، و گرچه نام ايشان را نبرده‏اند، اما همه ظهور ايشان را بشارت داده‏اند و حتى مكاتب الحادى چون ماركسيسم نتوانسته‏اند به مسئله آخرالزمان، بى‏تفاوت بمانند.بوديزم، مسيحيت و يهوديت نيز كه غالب بشريت را زير پوشش گرفته‏اند، در اين خصوص، اعلام‏نظر كرده‏اند. يهود، هنوز منتظر مسيح(ع) است و مسيحيت، منتظر ظهور مجدد مسيح(ع) است
. همه انبيا، همه مذاهب و اديان و فرق، منتظر گشايشى بزرگ در آينده يا در پايان تاريخ هستند و اشاره خواهم كرد كه حتى امروز مكتبى كه چند دهه براى نفى پايان تاريخ و نفى »غايت« از تاريخ، دست و پا زد و مدعى شد كه تاريخ بشر، منتهاى روشن ندارد و جهت اصولى خاصى بر آن حاكم نيست، يعنى »ليبراليزم« كه در واقع پنجاه، شصت سال تئورى بافت كه تاريخ غايت نداشته و ندارد؛ آخرين نظريه‏پردازانشان چون فوكوياما از »پايان تاريخ« سخن مى‏گويند، منتها »پايان تاريخ« به روايت خودشان كه تثبيت و تبليغ نظام ليبرال سرمايه‏دارى است.در روايات از حضرت مهدى(عج)، به »بهار روزگاران« تعبير شده‏است و در سلامهايى كه به محضر حضرت عرض مى‏شود آورده‏اند: »السلام على ربيع‏الانام و نضرة الايام« درود بر بهار بشريت، بهاران تاريخ و طراوت روزگاران.كسانى كه ايشان را ديده‏اند؛ توصيفاتى از شمايل ظاهرى ايشان كرده‏اند پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع) نيز اين بزرگوار را توصيف كرده‏اند و در آثار محققان، چنين منعكس شده است: چهره‏اش گندمگون، ابروانش هلالى و كشيده، چشمانش سياه، درشت، جذاب و نافذ، شانه‏اش پهن، دندانهايش براق، بينى كشيده و زيبا، پيشانى بلند و تابنده، استخوان‏بندى او صخره‏سان، گونه‏هايش كم گوشت و از فرط بيدارى شبها، اندكى متمايل به زردى، بر گونه راستش خالى سياه، عضلاتش پيچيده و محكم، موى سرش بر لاله گوشها ريخته و نزديك به شانه‏ها، اندامش متناسب و زيبا، قيافه‏اش خوش منظر و رخسارش در هاله‏اى از شرم بزرگوارانه و شكوهمند پنهان، هيأتش سرشار از حشمت و شكوه رهبرى، نگاهش دگرگون كننده و فريادش همه‏گير و درياسان است.من در بخش نخست عرايضم، دو نظريه در زمينه تاريخ انسان و دو تفسير درباره فلسفه حيات و مدنيت را به مقايسه مى‏گذارم تا ببينيم كداميك از آنها با »مهدويت« سازگار است و كدام نيست و چرا؟ و در بخش دوم، بعضى رواياتى راجع به ايشان يا منقول از خود ايشان در اين خصوص كه ايشان چه جامعه‏اى را بنا خواهند كرد و چه حكومتى را خواهند ساخت و مناسبات انسانى و البته حقوق بشر در حكومت ايشان چگونه تعريف خواهد شد؛ عرض مى‏نمايم و البته هر يك از اين روايات، خود مى‏تواند موضوع يك كنفرانس علمى يا پايان‏نامه باشد.
گفته‏اند كه »انتظار« سنتز تضاد بين »واقعيت« و »حقيقت« است. »واقعيت« يعنى آنچه هست و »حقيقت« يعنى آنچه نيست ولى بايد باشد. گفته‏اند كه انتظار، سنتزى ناشى از تضاد بين واقعيت و حقيقت است، كوبيدن جاده »آنچه هست« تا »آنچه بايد باشد«. پس نكته نخست اين است كه دو زاويه ديد براى تفسير تاريخ بشر امروز وجود دارد: نخست، آنچه از آن، تعبير به اصل »مسيانيزم«۱؛ يعنى مسيحى‏گرايى و موعودگرايى كرده‏اند و در اينجا، »مسيح« به معنى موعود است و مسيانيزم، دعوت به انتظار است. انتظار براى ظهور موعود و اعتراض به وضع موجود در سطح بشرى كه توأم است با وعده پيروزى قاطع حق و عدل در پايان تاريخ و از آن نيز به اصل »فتوريزم« تعبير كرده‏اند. »فتوريزم«۲، »آينده‏نگرى« و نگاه به آينده است؛ ايدئولوژى‏اى معطوف به فردا كه مى‏گويد همه خبرها در آينده است؛ جهان هنوز تمام نشده؛ محرومان مأيوس نباشند؛ مبارزان و مجاهدان راه آزادى و عدالت و آگاهى، از مبارزاتشان پشيمان نشوند. آنها كه بارها در نهضت جهانى »اجراى عدالت« شكست خورده‏اند نگويند كه همه چيز تمام شد. به آينده نگاه كنيد. سرتان را بالا بگيريد. شهيد داديد؛ صدمات خورديد؛ ضايعاتى داديد؛ در بعضى از جبهه‏ها عقب نشستيد؛ اما سرتان را بالا بگيريد. »فتوريزم« يعنى چشمهايتان را قاطعانه و اميدوارانه به آينده بدوزيد و از پس غروب امروز، طلوع فردا را تصور كنيد و با تصور آن، مبتهج بشويد. اين ايده‏اى براى اغواى افكار عمومى نيست.
همچنين بر خلاف آنچه بعضى جناحهاى پراگماتيست گفته‏اند كه امام زمان(ع) اگر هم وجود نداشته باشد اعتقاد به او مفيد است، بايد گفت: نه، امام زمان(ع) هم حقيقت است و هم اعتقاد به او مفيد است. هم حقيقت دارد و هم فايده.
آنها كه مى‏توانند حقيقت مهدويت را بفهمند و باور كنند و درگير دگماتيزم تجربه‏گرايى و جزميات عالم حس هستند و حاضر نشده‏اند از پنجره‏اى كه به دست انبيا(ع) به فراسوى عالم ماده و ماوراى طبيعت، باز شده به بيرون نگاه كنند، ممكن است پديده امام زمان(ع) را فاقد حقيقت و حداكثر، مفيد فايده بدانند. در حاليكه واقعيت امر، اين است كه قصه امام زمان(ع) اسطوره نيست و نبايد متهم به نگاه اساطيرى مذهبى شود. در قصه امام زمان(ع) »حقيقت« و »فايده« هر دو توأم با يكديگرند
پس يك خط در نگاه به آينده انسان و نگاه به تاريخ است كه در غرب، از آن تعبير به »مسيانيزم و فتوريزم« كردند و آن را با همين كوبيدند، چون تاريخ، زنده است، فعال است و از طرف يك موجود ذى‏شعور، هدايت مى‏شود و عاقبت بشر به منجلاب، ختم نخواهد شد و به تاريخ بشر، خوش‏بين و معتقد است كه از پس همه ستمها و بى‏عدالتيها و دروغهايى كه به بشر گفته‏اند و مى‏گويند، خورشيد »حقيقت و عدالت«، طلوع خواهد كرد و خدا، انسان را به ستمگران تاريخ، وا نخواهد گذارد؛ اما متقابلاً خط دومى وجود دارد كه از طرف تفكر ليبرال و سرمايه‏دارى و هژمونى غرب، امروز در دنيا به آكادميها و دانشگاهها پمپاژ مى‏شود و در سطح افكار عمومى دنيا، به زور تبليغات، القا مى‏شود و آن نفى ايده »غايت تاريخ« است.
وقتى مى‏گوييم »غرب«، مردم مغرب زمين، مراد نيستند. مردم مغرب زمين، آنها كه مذهبى و مسيحى‏اند به »موعود«، معتقدند و على‏رغم همه بمبارانهايى كه عليه فطرت آنان اعمال شده – ولو يك قشر اقليت در غرب، در آمريكا و اروپا هستند – ولى هنوز لطافت باطنى خود را حفظ كرده‏اند. من به ياد مى‏آورم كه با بعضى دوستان در واشنگتن، براى ديدار از كليسايى رفتيم كه بسيار معظم و قديمى بود و تقريباً حالت موزه داشت و شامل هفت كليساى تودر تو بود. در سالن كليسا يك دختر دانشجوى آمريكايى را ديدم كه ايستاده بود و نى مى‏نواخت. صبح يكشنبه بود. جلو رفتم و از او پرسيدم كه تو را چه مى‏شود؟ گفت: نذر كرده‏ام كه در انتظار موعود و به عشق او هر صبح يكشنبه، تا زنده‏ام، بر در كليسا، نى بزنم. اين جامعه‏اى است كه معنويت، انسانيت و عدالت را در آن، شبانه روز بمباران مى‏كنند با اين وجود، از پس فطرت آن دختر جوان مذهبى دانشجو، در قلب واشنگتن برنمى‏آيند. پس وقتى از غرب، سخن مى‏گويم، منظور من، مردم عادى، ناآگاه و ساده مغرب زمين، به خصوص محرومان كه حتى فاسدانشان نيز به نحوى مظلوم و قربانى هستند، نيست. مراد »هژمونى سرمايه‏دارى ليبرال« و حاكميت هسته‏هاى سرمايه‏دارى يهود است كه امروزه بر آمريكا و از طريق آمريكا بر دنيا حكومت مى‏كنند، همانها كه در انتخابات اخير كه مملو از تقلب بود براى انتخاب يكى از اين دو نفر، كه هر دو هم حافظ منافع آن هسته سرمايه‏دارى هستند، خرج مغزشويى افكار عمومى كردند و همه اين ميلياردها دلار از پول همين شركتها در واقع، سرمايه‏گذارى ارباب واقعى غرب و دنياى امروز است و سيستم برده‏دارى مدرن را همچنان رهبرى مى‏كنند و محافظه‏كارترين هسته قدرت در طول تاريخ بشر، همين هسته تفكر ليبرال است كه آمريكا و غرب را رهبرى مى‏كند. حال چرا محافظه‏كار هستند؟ زيرا وضع موجود در دنيا بايد به نفع آنان حفظ بشود. اين وضع چگونه حفظ شود؟ ابتدا بايد بباورانند كه وضع موجود در جهان و اتفاقى كه در دهه‏هاى اخير در دنيا افتاده و ايدئولوژى ليبراليزم در ذيل منافع سرمايه‏دارى جهانى و صهيونيزم، معادله قدرت و ثروت را تعريف مى‏كند، عين عقلانيت است و همه هم بايد باور كنند و به ما بباورانند كه اتفاقى كه اسم آن را مدرنيته مى‏گذارند، آخر خط تاريخ است.مى‏خواهند بگويند كه هيچ مدينه فاضله‏اى برتر و پيشروتر از وضع كنونى در جامعه جهانى كه ما آن را رهبرى مى‏كنيم، نه فقط وجود خارجى ندارد، بلكه حتى وجود ذهنى هم نمى‏تواند داشته باشد. پوپر در مصاحبه‏اش با اشپيگل، چند سال پيش از مرگش گفت »امروز مدينه فاضله در كل تاريخ بشر، جامعه ايالات متحده است«. مصاحبه‏گر از او پرسيد در جامعه‏اى كه هر ۸ ثانيه، يك قتل و هر ۹ ثانيه، يك تجاوز جنسى صورت مى‏گيرد و جامعه‏اى كه بزرگ‏ترين منبع درآمدش مواد مخدر و سلاحهاى كشتار جمعى هسته‏اى، شيميايى و ميكروبى است؛ چگونه مدينه فاضله و پايان تاريخ است؟ او پاسخ مى‏دهد كه اصل ضرورت فكر كردن به »مدينه فاضله« دروغ بزرگى بوده كه به ما گفته‏اند. هيچ مدينه فاضله‏اى در انتهاى تاريخ وجود ندارد و نبايد به آن فكر كرد و اين فكرى انحرافى در ذهن بشر و باورى اساطيرى است، يا فوكوياما، نظريه‏پرداز سرمايه‏دارى آمريكا، گفت: اگر تاريخ پايانى هم دارد پايان آن، همين جامعه فعلى ايالات متحده آمريكاست. اين تفكر »محافظه‏كارى« است
»كنسرواتيزم«۳ (محافظه‏كارى) دفاع از وضع موجود جهانى و دفاع از هرم قدرتى است كه هم‏اكنون بر دنيا حكومت مى‏كند و در رأس آن سرمايه‏دارها هستند و همه ملل ديگر، ملتهاى شرق، جنوب و همه، قاعده اين هرم و بردگانى هستند كه رأس هرم قدرت را بر دوش خود بايد بكشند. امروزه ثروت در دنيا چگونه تقسيم شده است؟ چند درصد بشريت، چند درصد ثروت و زمين را در دست دارند و اين آمار مبين چيست؟ و اگر كسى بگويد اين وضع، باز ادامه پيداكند، به چه معنى است؟
در روايت آمده است كه امام زمان(ع) فاصله‏هاى طبقاتى را در سطح جوامع بشرى بر هم خواهند زد. در روايت داريم كه در زمان مهدى ما، هيچ انسان گرسنه‏اى در سراسر زمين پيدا نخواهد شد. اين آن مهدويتى است كه ما به آن معتقديم و همه اديان به آن معتقدند، ولى هيچ‏كس به اندازه شيعه، راجع به آن جامعه آخرالزمان و انقلاب بزرگ، شفاف سخن نگفته است. و شايد ديگران، آگاهى شفاهى از وضعيت نداشته‏اند. شيعه حتى نام مقدس آن رهبر انقلاب جهانى را نيز مى‏داند، روش حكومت او را توصيف كرده است و شايد در هيچ مكتب ديگرى چنين نباشد. شما در اپانيشادها، در وداها، در انجيل، در تورات و در همه منابع شرق و غرب، بشارت آخرالزمان را مى‏بينيد، ولى هيچ جا به اندازه منابع شيعه، شفاف و دقيق راجع به ايشان، حتى قيافه، حرفها، شعارها و نحوه انقلاب و حاكميتش بحث نشده است. هدف عمده نظام ليبرال سرمايه‏دارى كه مى‏گويد ما با »مدينه فاضله« سازى و مسيانيزم، با بنيادگرايى دينى، با راديكاليزم انقلابى، با فوندامنتاليزم۴ (بنيادگرايى) و با ايدئولوژى، مخالفيم. و با هر نوع اصول‏گرايى، حتى غير دينى آن مبارزه مى‏كند، اين است كه در افكار عمومى بشر، به خصوص در دانشگاههاى شرقى و اسلامى، در ذهن دانشجو و سپس در ذهن مردم، حالت ترديد در وضع موجود و حالت متوقع و منتظره، پيش نيايد كه عجب!! پس مدرنيته سرمايه‏دارى، آخر خط نيست؟ و بايد منتظر بود؟ اين پرسش نبايد در افكار عمومى و خصوصى بشريت، جوانه بزند!! آنها مى‏خواهند بگويند كه هيچ چيزى ديگر فراتر از اين وضع موجود جهان نيست و آنچه هست، عين علم و عقلانيت و آخر خط و پايان تاريخ است. مى‏گويند اينجا ايستگاه آخر است و بشريت بايد از قطار پايين بيايد. توجه داشته باشيد نمى‏گويند كه همه بشريت در سطح ما زندگى كنند و امكانات مردم آمريكا را در اختيار داشته باشند. كه اگر بگويند، بايد دست از ستم جهانى و نابرابريها بردارند. چون اگر معنى »جهانى شدن« اين باشد كه توزيع ثروت، قدرت، آگاهى و حرمت و احترام در تمام جهان، يكسان باشد، مورد قبول است، اما »جهانى شدن« كه آنان مى‏طلبند به معنى »آمريكايى شدن« است؛ جهانى شدن از نوعى كه در رأسش، سرمايه‏داران حاكم بر آمريكا باشند و بقيه بشريت، قاعده آن هرم باشند.جهانى شدن »گلوباليزيشن«۵ غربى، توجيه ستم غربى بر جهان است. اينان با »جهانى شدن مهدوى« مخالف‏اند و به جهانى شدن سرمايه‏دارى آمريكا فراخوان مى‏كنند. اگر جهانى شدن، عبارت باشد از جهانى كردن آمريت آمريكا و منافع سرمايه‏دارى حاكم بر آمريكا، صهيونيزم و انگليس، اين جهانى شدن فقط به نفع آنهاست و همان را ترويج مى‏كنند، اين »جهانى شدن« همه فرهنگها و ايدئولوژيهاى مقاومت را مى‏بلعد و هضم مى‏كند، اما اگر بگوييم كه ما جهانى شدن را قبول داريم، اما نه با معيارهاى سرمايه‏دارى يهود، بلكه با معيارهاى امام مهدى(ع) كه مى‏گويد در تمام دنيا هيچ انسان گرسنه‏اى نبايد باشد و نبايد در گوشه افريقا بچه‏هاى يازده ساله وزنشان به اندازه بچه‏هاى ششماهه واشنگتن و نيويورك باشد و نبايد استخوان دنده‏ها و پهلوهايشان پوست آنها را بشكافد و از زير پوستشان بيرون بزند، آنها اين جهانى شدن مهدوى يعنى عدالت جهانى را پس مى‏زنند و آن را توهم و يوتوپيا مى‏دانند، چون امام مهدى(ع) امنيت را براى همه – نه فقط براى سرمايه‏دارهاى غرب – مى‏خواهد. روايت داريم كه در زمان حكومت جهانى امام مهدى(ع) امنيت بدان حد بر جهان، حاكم مى‏شود كه يك دختر نوجوان بدون كمترين توهين و تهديدى به تنهايى از اين سوى عالم به آن سوى خواهد رفت. اين در روايات ماست. جهانى شدن مهدوى يعنى امنيت براى همه، امنيت براى دخترهاى آفريقا، مكزيك، غنا و افغانستان، نه فقط براى دختران سرمايه‏داران نيويورك. اما تفكر جهانى شدن از آن نوع كه ليبرال سرمايه‏دارى مى‏گويد و مى‏خواهد، در واقع عين »محافظه‏كارى« است، لذا اين در مقياس جهانى، با اصول‏گرايى، با مدينه فاضله‏سازى، با ايدئولوژى و حاكميت ارزشها مخالف‏اند و مى‏گويند كه ارزشها اصولاً مفاهيم غير علمى و مقولات غيرعقلانى‏اند و لذا مسائلى شخصى بلكه جزو وسايل شخصى!!اند و ارزشها، شخصى و نسبى است پس ربطى به حكومت و امر عمومى۶ ندارد و سكولاريزم همين است.خط تبليغاتى آنان، اين است كه سخن گفتن از مهدويت و جهانى شدن و وعده عدالت جهانى، خيالبافى است و ممكن نيست. در بحثهاى دانشگاهى‏شان همين را عنوان مى‏كنند تا تز كنسرواتيستى را جهانى كنند و نيز مى‏گويند اين ايده، اساساً ايدئولوژيك، توتاليتر و تماميت‏طلب است و يعنى چه كه يك نفر به نام مهدى(ع) مى‏خواهد بر كل دنيا حكومت واحد برقرار كند؟!چون در روايت داريم مهدى(ع)، با برهان و شمشير، از راه انقلاب جهانى به حاكميت و عدالت جهانى دست خواهد يافت. ايشان با مسيحيان به وسيله انجيل حقيقى و با يهوديان به تورات حقيقى احتجاج و استدلال مى‏كند و براى هيچ‏كس، عذر و بهانه‏اى نمى‏گذارد و اغلب مردم با منطق و برهان و موعظه و رحمت، متقاعد مى‏شوند و آنها كه لجاجت مى‏كنند با شمشير، اصلاح خواهند شد و بشريت ديگر جز مسلمان نخواهند بود

عتیقه زیرخاکی گنج