• بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ساليان متمادي علم و دين مانند دو گوهر تابناك بر تارك اين عالم مي درخشيدند ، و از دير باز در تمدنهاي بشري ريشه مشترك داشتند ، زيرا كه آدم ابوالبشر بعني از آني كه لباس زندگي بر اندامش پوشيده شد ، كام جانش را نيز با علم و معرفت گرفتند ، و سرشت اش را با علم و دانش و دين عجين ساختند ، و لذا آدم و ذريه اش شايسته خطاب الست بربكم گرديدند ، و او و اولاد او با علم و آگاهي به اين حقيقت قالوا بلي را گفتند . 
نگاهي اجمالي به پيشينه تعارض علم و دين 
اولين برخورد و اصطكاك بين كليساي كاتوليك رومي و نظريات علمي بطور رسمي در سال ۱۶۱۶ ميلادي به اين صورت شروع شد كه شوراي كليساي مذكور با محكوم كردن نظريه اي كه مدعي بود زمين به دور خورشيد مي گردد ، و باطل دانستن آن در قبال كتاب كوپرنيك موضع گرفت و آنرا جزء كتب ممنوعه قرار داد . و در همين راستا كليسا از گاليله درخواست كرد تا از دفاع از نظريه كوپرنيك برداشته و آنرا رها سازد . گاليله با رد چنين درخواستي و مقاومت نشان دادن نسبت به آن در سن شصت و سه سالگي به جرم تعليم امور باطل گناهكار شناخته شد و محكوم به بازداشت گرديد . ۱ 
ويكتور هوگو در رابطه با برخورد كليسا با انديشه و نظريات علمي و جلوگيري از هر نوع نوانديشي و تجدد كه با كتاب مقدس و احكام كليسا سازگار نبود ، پيشينه كليسا را چنين توصيف مي كند : “ كليسا بود كه پرنيلي را به خاطر اين سخن كه : “ ستارگان از جاي خود نمي افتند ” با ضربات شلاق مجروح كرده ، كامپانلا را به خاطر آنكه از وجود دنياي بي شمار دم زده بود ، به جرم دخالت در اسرار آفرينش بيست و هفت بار به زندان و شكنجه محكوم كرده ، كريستف كلمب را به خاطر كشف سرزميني كه در تورات ذكر نشده بود زنداني مي كند . ” ۲   
گرچه بحث تفتيش عقايد در مسيحيت به دوران پاپ گرگوار نهم كه رسما دستور تشكيل اين محاكم را صادر كرد بر مي گردد ، با صدور چنين فرماني در سال ۱۲۳۱ ميلادي ماموريني از فرقه سن دمينيك يا دمينيكن ها با اختيار تام به اطراف فرستاده شدند ، تا كساني كه از كيش مسيحيت روي برگردانده اند ، شناسايي كنند . اين مامورين نيز طبق تشخيص خود هر چه را ممكن بود نسبت به افراد مظنون كوتاهي نكرده و در صورتي كه تشخيص مي دادند كه فرد به عقايد كليسا پشت كرده و از آن روي گردان شده است او را زنده در آتش مي فكندند . ۳ 
متاسفانه كليسا با برخورد زشت و غير منطقي و موضع خصمانه گرفتن در برابر نظريات علمي كار را بجائي رسانيد كه با ظهور عصر جديد در اروپا موجب تجدد و نوگرايي و نوانديشي سوالات فراوان و شكاكيتهاي پي در پي را در برابر همگان قرار داد ، و از آنجايي كه معارف ديني مسيحيت توان پاسخگويي همه جانبه به اين سوالات را نداشت ، عرصه بر او تنگ شده و كم كم مجبور به عقب نشيني و گاهي هم درگيري همراه با پذيرش شكست نيز گرديد . نتيجه چنين برخوردي از جانب كليسا حداقل دو اثر را از خود بر جاي گذاشت . 
از يكطرف سبب شد تا معارف منسوب به مسيحيت هر چه بيشتر دامنه خود را تنگ تر نموده و در نهايت به حوزه هاي فردي انسان اختصاص يابد . 
و از طرف ديگر ، انسان عصر جديد با روي آوردن به فلسفه حس گرايي و پايه اساس قرار دادن اصالت تجربه علمانيتي را پايه ريزي كند ، كه هر چه از اين دايره خارج است و امكان اثبات آن بوسيله تجربه وجود ندارد ، انگ غير علمي خورده ، و به هيچ وجه حق اظهار وجود را نداشته باشد . 
“ … انسان غربي با دامن زدن به بحثهاي تحصلي قدرتي را به صحنه مبارزه سياسي آورده بود ، تا خود را از سلطه تكنيكهاي انسان سازي مسيحي آزاد سازد ، به تعبير فوكو : ( به نظر من ) يكي از بزرگترين مسائل فرهنگ غربي دستيابي به خودشناسي اي بوده است كه مانند خودشناسي مسيحيت اوليه ، مبتني بر قرباني كردن خود نباشد ، بلكه بالعكس ، مبتني باشد به ظهور ثبوتي و ظهور نظري و عملي خود ، اين هدف نهادهاي حقوقي بود ، همان هدف فعاليتهاي پزشكي و روانكاوانه بود ، هدف نظريه سياسي و فلسفي همين بود كه مبنايي ذهني را تشكيل دهند به عنوان ريشه خودي ثبوتي ، امري كه مي توانيم آنرا انسان شناسي دائمي فكر غربي بنائيم . ” ۴ 
 
وارد صحنه شدن پوزيتيويسم 
تا زمان تيوتن ( ۱۷۲۷ ـ ۱۶۴۲ ) كه علم فيزيك يكه تاز ميدان بود ، جايي براي ابزار وجود ساير علوم وجود نداشت و زمينه ظهور و بروز آنها از قرن هجدهم و مخصوصا قرن نوزدهم آغاز ميگردد . از اينرو بحث اصلي و جدي در رابطه با علوم اجتماعي از دهه هاي پاياني قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم شكل مبنايي بخود گرفته و زمينه طرح جدي اين سوال را فراهم مي آورد كه كدام نظريه و تئوري در مباحث اجتماعي در قالب علمي قرار ميگيرد و كدام يك خارج از آن ، و اين خود اولين طرح جدايي و دسته بندي نظريات را پايه ريزي مي كند ، و از آنجايي كه جو حاكم بر اين دوران بگونه اي است كه حس گرايي و اصالت تجربه محك علمي بودن قرار مي گيرد ، بطور طبيعي تئوري و نظريه هايي مهر علمانيت بر آنها زده مي شود كه قابل تجربه و تجربه پذير باشند . در نتيجه بسياري از گزاره هايي كه حالت توصيه اي و دستوري داشتند كه اديان در راس آنها قرار مي گرفتند ، از مجموعه علوم خارج شده و در گوشه اي نهاده شدند . البته كار به اينجا ختم نشد بلكه “ پوزيتيويسم نظرياتي را ترويج مي كرد كه معتقد بود دين و علم رابطه دشمنانه اي با همديگر داشته اند . ” ۵ 
و همانگونه كه هرمن رندال در كتاب سير تكامل عقل نوين بيان مي كند : 
“ علم جديد مي خواهد آينده را پيش بيني كند و بر طبيعت تسلط يابد ، در صورتي كه علم قرون وسطي فقط مي خواست طبيعت را بشناسد و مطالعه كند ، نه اينكه در آن تاثير كند يا بر آن تسلط يابد . در حقيقت هدف آن فهم معني اشياء بود و بالاتر از آن ، مي خواست هدف اساسي وجود انسان و معني زندگاني انسان و معني خلقت و رابطه آن را با انسان بفهمد . بدين جهت ، موضوع اساسي اين علم خدا بود كه همه وجود از او بود . علم جديد كارهاي بيشتر دارد ، زيرا عناصر طبيعت را جداجدا مي گيرد و درباره آن بحث و كنجكاوي مي كند ، ولي حكمت پيشه نيست و از آنچه بايد و آنچه نبايد سخن نمي گويد و در مقابل مشكل بزرگ ، كه بحث از مقصد زندگاني انسان در اين جهان است ، مردد و نوميد مي ماند . ” ۶ 
ارنست ماخ ( ۱۸۳۸ ـ ۱۹۱۶ ) كه از پيشگامان پوزيتيويسم علمي نوين است ، پا را فراتر گذاشت ، لذا در صدد برآمد تا به روح نيز جنبه مادي و حسي داده و كاملا راه را بسوي ماوراءالطبيعه ببندد . وي با اعتقاد به اينكه آنچه را كه ما اجسام و ارواح نام گذاري مي كنيم ، صرفا تركيب نسبتا ثابتي از احساسات است ، لذا تفاوتي ميان امر جسماني و روحاني نيست ، “ زيرا هر دو از احساسات تركيب يافته اند ” . ماخ تلاش مي كرد “ تا زبان علم را از تعبيرهايي كه ممكن است مظنون به داشتن ويژگي مابعدالطبيعي يا روح باورانه باشند بزدايد ، مثلا او مي گويد : 
“ من اميدوارم كه در آينده علم ، مفاهيم علت و معلول را به عنوان مفاهيمي كه مبهم و نا مفهومند ، رها كند من احساس مي كنم كه اين صبغه اي غليظ از بت پرستي دارد ، و قطعا من در اين احساس تنها نيستم ” ۷ 
 
طرفداران پوزيتيويسم در اروپا 
ولتر را مي توان در فرانسه از سردمداران پوزيتيويسم دانسته و در انگلستان نيز از جان لاك ( ۱۷۰۴ – ۱۶۳۲ ) نام برد ؛ فيلسوفي كه “ فلسفه عيني او در ارتباط با دانش ، در روند متضادي با فلسفه رسمي كليساي كاتوليك بود … اما اين ديدگاه اوليه نسبت به داشن واقعي و شواهد تجربي ، بتدريج به “ ايمان عقلاني ” جديد تحول پيدا كرد و منجر به اعتقاد كامل به قدرت علوم طبيعي ، امكان تحويل ساير پديده ها به عناصر طبيعيشان و يا حداقل تحويل آنها به تناظرهاي خود در جهان طبيعت گرديد . ” ۸ 
جان لاك با قاطعيتي تمام اظهار مي كرد كه ذهن آدمي مانند لوح سفيد و نانوشته اي است كه حواس آثار خود را بر آن مي نگارند ، و به اعتقاد وي همه تصورات انساني ريشه و منشا تجربي دارند . هيوم ( ۱۷۱۱ ـ ۱۷۷۶ ) نيز همانند لاك بر اين باور بود كه “ تنها معرفت مطمئن بشري ” آنست كه مبتني بر تاثيرات حسي باشد و هر چه مبنايي غير از حس داشته باشد بي مفهوم و بي معناست . ۹ 
از طرفداران سرسخت پوزيتيويسم اگوست كنت ( ۱۸۵۷ ـ ۱۷۹۷ ) فيلسوف نامدار فرانسوي و بنيانگذار مكتب اصالت تجربه است ، كه علم را تنها از طريق مشاهده و تجربه قابل تعريف دانسته و معتقد است كه با روش تجربي صلاحيت تاييد و رد گزاره هاي علمي نيز ممكن است. 
اين فيلسوف فرانسوي در قرن نوزدهم كه سير تكاملي معرفت بشري را به سه دوره رباني ، فلسفي و علمي تقسيم كرده بود ، با اين باور كه دو دوره قبلي آن بسر آمده و حال دوران علمي معرفت بشري فرارسيده است بايد به ديانتي روي آورد كه بر مبناي علمي استوار باشد ، نه بر پايه و اساس تخيل . بر اساس “ دين انسانيت ” را بجاي ديانت كليسا پيشنهاد نمود . ۱۰ 
برتراند راسل ( ۱۸۷۲ ـ ۱۹۷۰ ) با بيان اين مطلب كه “ … آدمي نيازمند ايماني واقعي و قوي است نه باوري بزدلانه و آميخته به ترديد ، و علم در اصل چيزي جز پويش منظم در معرفت نيست و معرفت هر اندازه هم كه به دست نامردان افتد و نتايج ناروايي به بار آورد ، از اصالتي نيكو برخوردار است . اگر ايمان خود را نسبت به علم از دست بدهيم ، در اين صورت ايمان ما نسبت به ارزنده ترين استعدادهاي آدمي با مرگ روبروست … ” ۱۱  به مقايسه بين باورهاي علمي و ديني بر آمده ، و با كودكانه و بزدلانه و نابالغانه خواندن باورذهاي ديني سعي در جايگزين كردن ايمان علمي بجاي ايمان ديني برآمده و مي گويد : 
“ … يك فرد گراي انعطاف ناپذير ، داراي ايماني بهتر و خوش بيني شكست ناپذيرتر از هر جوينده بزدلي است كه در پي سبكباريهاي كودكانه عصري نابالغ دل به اميد دارد 

عتیقه زیرخاکی گنج