• بازدید : 31 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

روز موعود رسید و بنا به وعده آنجا رفتم ولیکن در دل من همچنان خلجانی بود. چون به خدمتش نشستم، نظر عمیقی در من افکند که ناگهان خود را در شهر اراک که مدتی محل سکونتم بود، یافتم.
 در آن وقت نیز پسرم در آن شهر ساکن بود. یکسره به خانه او رفتم، ولی به من گفتند: فرزند تو چندی است که از اینجا به جای دیگر منتقل شده است و نشانی محل جدید او را به من دادند. به سوی آن نشانی جدید راه افتادم و در راه با تنی چند از دوستان مصادف شدم که قرار گذاشتند همان شب به دیدن من بیایند
چون به در منزل فرزندم رسیدم و در را به صدا درآوردم، خادمه یی در را بگشود، چون خواستم که به درون بروم، ناگهان صدای مرحوم شیخ مرا به خود آورد، دیدم غرق عرق شده و خسته و کوفته ام.
 آنگاه دستوری از دعا و دوا به من مرحمت فرمود، ولی پیوسته در اندیشه بودم که این چگونه سیر و سیاحتی بود که کردم؟ پس از چند روز، نامه یی گله آمیز از پسرم رسید که چه شد به اراک و تا در خانه ما آمدی، ولی داخل نشده و بازگشتی و چرا با دوستانت که در راه، قرار ملاقات نهاده بودی، و شب به دیدار تو آمده بودند، تخلّف وعده کردی؟ 
و در پایان آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود که من در آن مکاشفه و سیاحت به آنجا رفته بودم. »
نوشته شده توسط علی رضا ولی نژاد در پنج شنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۵ و ساعت ۲۳:۵۱ 
موضوع مطلب : ذکری از شيخ حسنعلی اصفهانی ( نخودکی ) 
لينك ثابت | نظرات (۰) 
تو بخور، او مداوا میشود!
 
ذکری از شيخ حسنعلی اصفهانی ( نخودکی ) 
***تو بخور، او مداوا میشود!*** 
پاسبانی می گفت: 
« همسر من مدتها کسالت داشت و سرانجام قریب شش ماه بود که به طور کلی بستری شده بود و قادر به حرکت نبود. بنا به توصیه دوستان خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رفتم و از کسالت همسرم به ایشان شکوه کردم.

خرمایی مرحمت کردند و فرمودند: بخور. عرض کردم: عیالم مریض است. فرمودند: تو خرما را بخور او بهبود می یابد. در دلم گذشت که شاید از بهبود همسرم مأیوس هستند ولی نخواسته اند که مرا ناامید بازگردانند.

 باری به منزل مراجعت و دقّ الباب کردم، با کمال تعجب، همسر بیمارم در حالیکه جارویی در دست داشت، در خانه را بر روی من گشود. پرسیدم: چه شد که از جای خود برخاستی؟ 
گفت: ساعتی پیش در بستر افتاده بودم، ناگهان دیدم مثل آنکه چیز سنگینی از روی من برداشته شد. احساس کردم شفا یافته ام، برخاستم و به نظافت منزل مشغول شدم. 
پاسبان می گفت: درست در همان ساعت که من خرمای مرحمتی حاج شیخ را خوردم، همسرم شفا یافته بود. »
************************************************


***آگاهی از افکار*** 
مرحوم ابوالقاسم اولیائی، دبیر شیمی دبیرستانهای مشهد می گفت: 
« هر روز جمعه به خدمت حاج شیخ که در خارج شهر سکونت داشتند، می رفتم، یکروز در میان راه، به عبارتی از ابوعلی سینا می اندیشیدم و آن عبارت را خطا و اشتباه می دیدم. 
چون به حضور حضرت شیخ رسیدم: بدون آنکه مطلبی را طرح کنم، ایشان عبارت ابن سینا را قرائت فرمودند و مشکل آنرا برای من حل کردند. سپس فرمودند:
« شایسته نیست که آدمی بدون تأمل به مردان بزرگ دانش، همچون ابوعلی سینا، نسبت غلط و اشتباه دهد. »
***مداوا با فراموشی!*** 
حاج آقا کوچصفهانی که یکی از اعیان و ملاکین کوچصفهان بوده است نقل می کند: 
« مدتها به بیماری قند شدیدی مبتلا بودم و گاهگاه ضعف بر من مستولی می شد. تا آنکه سفری به آستان امام هشتم علیه السلام کردم و در صحن مطهر به همان ضعف و رخوت شدید دچار شدم. 
یکی از خدام آستانه، مرا به جناب شیخ هدایت کرد. چون خدمت آن بزرگمرد رسیدم و حال خود را شرح دادم، حبّه قندی مرحمت کردند و فرمودند:
« بخور، بسیاری از امراض است که با فراموشی از میان می رود. »

قند را خوردم. تا سه روز از خاطرم رفت که مبتلا به چنان کسالتی هستم و در آنروز متوجه شدم که دیگر اثری از آن بیماری در من نیست. بهبودی حال خود را به خدمت شیخ عرض کردم. فرمودند:
« از این واقعه با کسی سخن مگو. »
اما من پس از ده سال یکروز در محفلی، ماجرای بهبودی خود را در اثر نفس آن مرد بزرگ بازگو کردم و با کمال تأسف بیماریم عود کرد. »
 
معرفي به دوستان
نوشته شده توسط علی رضا ولی نژاد در جمعه ۰۲ دي ۱۳۸۴ و ساعت ۰۱:۵۱ 
موضوع مطلب : ذکری از شيخ حسنعلی اصفهانی ( نخودکی ) 
لينك ثابت | نظرات (۲۶) 
ذکری از شيخ حسنعلی اصفهانی ( نخودکی )
 
ذکری از شيخ حسنعلی اصفهانی ( نخودکی ) 
 
سعدی  مگر از خرمن اقبال بزرگان 
یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم 
 
زمین هیچگاه از اولیاء خدا خالی نخواهد ماند .  امروز،  یادی می کنیم از شیخ حسنعلی اصفهانی معروف به شیخ نخودکی ( نخودک نام یکی از روستاهای اطراف مشهد است ) که در سال ۱۳۶۱ هجری قمری در مشهد وفات یافت . 
آنچه می خوانیم به قلم پسرایشان ، علی مقدادی اصفهانی ، است وقسمتهایی از وصیت شیخ نخودکی به پسرش در هنگام مرگ است . 
شاید در آینده بازهم از این عارف بزرگ ، که به بسیاری از علوم مانند طب ، شیمی و علوم غریبه نیزاحاطه کامل داشت ، یادی کنیم . 
 
«… خلاصه در آن وقت بود که اظهار داشتند : من صبح یکشنبه خواهم مرد و وصایای خویش را به شرح زیر به من فرمودند : 
… اکنون پسرم تو را به این چیزها وصیت و سفارش می کنم : 
اول: آنکه نمازهای خویش را در اول وقت آن به جای آوری . 
دوم : آنکه در انجام حوایج مردم ، هرقدر که می توانی ، بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست ، زیرا اگر بنده خدا در راه حق گامی بردارد، خداوند نیز او را یاری خواهد فرمود . 
در اینجا عرضه داشتم : پدر جان ، گاه هست که سعی در رفع حاجت دیگران، موجب رسوایی آدمی می گردد . 
فرمودند : چه بهتر که آبروی انسان در راه خدا بر زمین ریخته شود … 
… پنجم : به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی . 
در این وقت از خاطرم گذشت که بنابراین لازم است که از مردمان کناره گیرم و در گوشه انزوا نشینم که مصاحبت و معاشرت ، آدمی را از ریاضت و عبادت و تحصیل علوم ظاهر و باطن باز می دارد ، اما ناگهان پدرم چشم خود را بگشودند و فرمودند : تصور بیهوده مکن ، تکلیف و ریاضت تو تنها خدمت به خلق خدا است . 
… بعد از آن فرمودند : چون صبح یکشنبه کار من پایان یافت ، مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که طبیب معالج ایشان بود ایشان  را به جانب قبله کند و آداب میت را اجرا نماید و به مرحوم سید مرتضی روئین تن مدیر روزنامه طوس نیز فرمودند : شما هم صبح یکشنبه بیایید و بعد از فوت من یکساعت بالای سر من قرآن بخوانید . مرحوم سید ظاهری زننده  اما باطنی عجیب داشت که : مردان خدا غایبند در اوباش . 
… از ظهرپنجشنبه واپسین زندگیشان تا روز یکشنبه دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند …» 
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق 
ثبت است  بر جریده  عالم ،  دوام  ما 
يعنى , تمام رسالت موسى (ع ) و ساير انبيا و مبارزات درگيريهاى مستمر وسخت آنان , و ناراحتيها و شـدايـد طاقت فرسايى كه تن به آن دادند, همه براى آن بوده است كه فرمان خدا و اصول حق و عدالت و پاكى و تقوا در ميان همه بطوركامل اجرا گردد.
(آيه ).
پيمان نخستين و عالم ذر: 
ايـن آيـه اشاره اى به ((توحيد فطرى )) و وجود ايمان به خدا در اعماق روح آدمى است و به همين جـهت بحثهايى را كه در آيات گذشته اين سوره در زمينه ((توحيد استدلالى )) بوده است تكميل مى كند.
خداوند روى سخن را در اين آيه به پيامبر كرده , نخست چنين مى گويد:به خاطر بياور ((موقعى را كـه پـروردگـارت از پـشـت فرزندان آدم ذريه آنها را بر گرفت وآشكار ساخت و آنها را گواه بر خويشتن نمود (و از آنها پرسيد:) آيا من پروردگارشما نيستم ؟ آنها همگى گفتند: آرى ! گواهى مـى دهـيم )) (واذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم واشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا).
سـپـس اشـاره به هدف نهايى اين سؤال و جواب و گرفتن پيمان از فرزندان آدم در مساله توحيد نـمـوده , مـى فرمايد: اين كار را خداوند به اين جهت انجام داد ((كه درروز قيامت نگوييد ما از اين موضوع (توحيد و شناسايى خدا) غافل بوديم )) (ان تقولوا يوم القيمة انا كنا عن هذا غافلين ).
(آيه ) در اين آيه اشاره به هدف ديگر اين پيمان كرده , مى گويد: اين پيمان را به خاطر آن گرفتيم كه ((نگوييد: پدران ما پيش از ما بت پرست بودند و ما هم فرزندانى بعد از آنها بوديم (و چاره اى جز تـبعيت از آنها نداشتيم ) آيا ما را به گناه افراد بيهوده كار مجازات مى كنى )) (او تقولوا انما اشرك آباؤنا من قبل وكنا ذرية من بعدهم افتهلكنا بما فعل المبطلون ).
(آيه ) آرى ((اين گونه ما آيات را توضيح مى دهيم و روشن مى سازيم (تابدانند نور توحيد از آغاز در روح آنها بوده ) شايد با توجه به اين حقايق به سوى حق باز گردند)) (وكذلك نفصل الا يات ولعلهم يرجعون ).
مـنـظور از اين عالم و اين پيمان همان ((عالم استعدادها)) و ((پيمان فطرت )) وتكوين و آفرينش اسـت , بـه ايـن ترتيب كه به هنگام خروج فرزندان آدم به صورت ((نطفه )) از صلب پدران به رحم مادران كه در آن هنگام ذراتى بيش نيستند خداونداستعداد و آمادگى براى حقيقت توحيد به آنها داده است , هم در نهاد و فطرتشان اين سر الهى به صورت يك حس درون ذاتى به وديعه گذارده شده است و هم درعقل و خردشان به صورت يك حقيقت خودآگاه !.
بـنـابـرايـن هـمه افراد بشر داراى روح توحيدند و سؤالى كه خداوند از آنها كرده به زبان تكوين و آفرينش است و پاسخى كه آنها داده اند نيز به همين زبان است .
(آيه ).
  • بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ابراهيم‌ (عليه‌ السلام‌) از مصر كوچ‌ كرد و لوط‌ را به‌ همراه‌ خود برد. در مدّتيكه‌ درمصر اقامت‌ داشت‌ خداوند مال‌ بسياري‌ از گوسفندان‌ و غير آن‌ روزيش‌ فرموده‌ بود. به‌همين‌ جهت‌ آن‌ بقعه‌ از سرزمين‌ بيت‌المقدس‌ گنجايش‌ گوسفندان‌ ويرا نداشت‌. ناچار لوط‌از عمويش‌ جدا شد و با قسمتي‌ از گوسفندان‌ بشهر سدوم‌ رهسپار گشت‌. اهل‌ سدوم‌ بدمردمي‌ بودند و چنان‌ فساد اخلاق  در آنها رخنه‌ كرده‌ بود كه‌ از هيچ‌ گناهي‌ روي‌ گردان‌نبودند و در اثر آلودگي‌ دلها شرم‌ و حيا نداشت‌. 
هيچ‌ عمل‌ زشتي‌ را ترك‌ نمي‌كردند و نيز ازجهت‌ رفتار و پندار پست‌ترين‌ مردم‌ عصر خود بودند. با راهزني‌ روزگار مي‌گذرانيدند وخيانت‌ را حتّي‌ بر رفيق‌ روا مي‌داشتند. بر سر راهها كمين‌ كرده‌ مزاحم‌ مسافرين‌ مي‌شدندو ناله‌ و زاري‌ هيچكس‌ در دلهايشان‌ اثر نمي‌كردند. داراي‌ ديني‌ بودند كه‌ آن‌ دين‌ ايشان‌ رااز تبه‌ كاريها باز دارد و نه‌ شرمي‌ و آزرمي‌، نه‌ موعظه‌ واعظي‌ را مي‌پذيرفتند و نه‌ به‌نصيحت‌ عاقلي‌ توجه‌ مي‌كردند و گرما اين‌ همه‌ انواع‌ گناه‌ دلهاي‌ سياه‌ ايشان‌ را اشباع‌ نكردو عطش‌ قلبهاي‌ تشنة‌ بجنايت‌ و خيانت‌ ايشان‌ را ننشانيد و به‌ همين‌ جهت‌ گناه‌ جديد ديگري‌از خود اختراع‌ گناهي‌ كه‌ تا آنروز سابقه‌ نداشت‌ و كسي‌ بفكر ارتكاب‌ آن‌ نيافتاده‌ بود، زنان‌و همسران‌ را گذاشته‌ و با پسران‌ خود شهوت‌ مي‌باختند. و اي‌ كاش‌ اين‌ ننگ‌ و عار وزشتكاريرا پنهان‌ مي‌كردند و يا درصدد خلاصي‌ از آن‌ بودند. هرگز، بلكه‌ با گستاخي‌هرچه‌ تمامتر مردم‌ را نيز با ارتكاب‌ آن‌ تشويق‌ و دعوت‌ مي‌كردند و خلاصه‌ در بدبختي‌ وضلالت‌ خود سخت‌ پافشاري‌ هم‌ داشتند تا آنجا كه‌ منكرات‌ در ميان‌ آنان‌ كاملاً شايع‌ شد ودلها دوستدار گناه‌ و فاحشه‌ گرديد و چون‌ كارشان‌ بدينجا كشيده‌ شد كه‌ ضلالت‌ را برهدايت‌ ترجيح‌ دادند و شيطان‌ برايشان‌ مسلط‌ و شهوات‌ را در نظر ايشان‌ جلوه‌ داد، خداوندسبحان‌ به‌ لوط‌ (ع‌) وحي‌ فرستاد تا ايشان‌ را براه‌ راست‌ دعوت‌ و از ارتكاب‌ اين‌ گناه‌ ومنكرات‌ نهي‌ كند. لوط‌ (ع‌) هم‌ دعوت‌ خود را اعلام‌ و رسالت‌ خود را اعلان‌ داشت‌ ولكن‌گوشهاي‌ قوم‌ از شنيدن‌ دعوت‌ او كر و چشمهايشان‌ كور و در دلهايشان‌ از قبول‌ نصيحت‌وي‌ قفل‌ شده‌ بود، لذا بفسق‌ و فجور خود ادامه‌ داده‌ و در ضلال‌ خود پافشاري‌ كردند نه‌تنها متنبّه‌ نشدند بلكه‌ دلهاي‌ ظلماني‌ و نفساني‌ امّاره‌ بسوء و افكار آلوده‌ وادارشان‌ ساخت‌تا رسول‌ خدا را از ميان‌ خود بيرون‌ كنند لذا او و مؤمنين‌ باورا تهديد كردند كه‌ اگر ازحرفهاي‌ خود دست‌ برندارند از قريه‌ خارجشان‌ كنند، با اينكه‌ لوط‌ گناهي‌ مرتكب‌ نشده‌ بودتنها بدي‌ او اين‌ بود كه‌ گناه‌ نمي‌كرد و ايشان‌ را به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ مي‌كرد.
لوط‌ (ع‌) وقتي‌ ديد مردم‌ از اطاعت‌ او گريزان‌ و روي‌ گردانند ايشان‌ را به‌ عذاب‌ خداتهديد كرد و لكن‌ نه‌ تنها از تمديدش‌ نترسيدند بلكه‌ به‌ مسخره‌اش‌ پرداختند، اما لوط‌ بااصرار و پشتكار هرچه‌ بيشتر ايشان‌ را موعظه‌ كرده‌ و از سوء عاقبت‌ تحذير مي‌نمود. آنهادست‌ از زشتيهاي‌ خود برنداشته‌ بلكه‌ در عوض‌ علاقه‌ بيشتري‌ به‌ گناه‌ نشان‌ مي‌دادند و بالوط‌ بمبارزه‌ پرداخته‌ گفتند اگر راست‌ مي‌گوئي‌ آن‌ عذاب‌ را كه‌ ما را مستحق‌ آن‌ مي‌داني‌بياور.
لوط‌ (ع‌) از پروردگار خود درخواست‌ كرد كه‌ او را بر آن‌ مردم‌ نصرت‌ داده‌ و عذابي‌دردناك‌ برايشان‌ بفرستد و سزاي‌ كفر و عناد و فسق‌ و فجورشان‌ را بدهد و بيش‌ از اين‌ايشان‌ را مهلت‌ ندهد كه‌ اگر بمانند عادت‌ زشت‌ و پليدشان‌ به‌ ساير قبائل‌ هم‌ سرايت‌ خواهدكرد. آري‌ عضو فاسد را بايد از بين‌ برد، چه‌ فسادهايي‌ كه‌ در زمين‌ انجام‌ دادند و چه‌منكراتي‌ كه‌ مرتكب‌ شدند و چه‌ سمتها كه‌ در حق‌ مظلومان‌ روا داشتند آيا از راه‌ حق‌جلوگيري‌ نكردند؟ و آيا براي‌ شنيدن‌ نصايح‌ پيغمبرشان‌ خود را به‌ كري‌ و كوري‌ نزدند واز راه‌ حق‌ اعتراض‌ نكردند؟
خداوند دعاي‌ لوط‌ (ع‌) را مستجاب‌ فرمود و فرشتگان‌ خود را فرستاد تا عذاب‌ را برمردم‌ ستمگر سدوم‌ نازل‌ كند. فرشتگان‌ خدا نخست‌ بمنزل‌ ابراهيم‌ (ع‌) وارد شدند.ابراهيم‌(ع‌) گمان‌ كرد رهگذراني‌ هستند به‌ مهماني‌ آمده‌اند لذا دستور داد غذا برايشان‌آورند چون‌ ديد دست‌ به‌ سوي‌ غذا نمي‌برند نزد خود گفت‌ لابد سر دشمني‌ دارند و از دردشمني‌ بدينجا آمده‌اند. لذا در خود احساس‌ ترس‌ كرد، ملائكه‌ گفتند: مترس‌ ما فرشتگان‌خدائيم‌. «قالوا لاتخف‌ انّا ارسلنا الي‌ اقوم‌ لوط‌» و در همينجا بود كه‌ وي‌ را به‌ داراشدن‌فرزند (از ساره‌) بشارت‌ دادند.
و چنين‌ مي‌نمايد كه‌ اين‌ مقدار معرفي‌، ابراهيم‌ را به‌ حال‌ عادي‌ برنگردانيد و ترس‌ اورا از بين‌ نبرد و چون‌ از ايشان‌ مي‌پرسد: به‌ چه‌ كار آمده‌ايد اي‌ فرستادگان‌ خدا؟ گفتند: مابسوي‌ مردم‌ سدوم‌ فرستاده‌ شده‌ايم‌ كه‌ در اثر نپذيرفتن‌ دعوت‌ لوط‌ مجرم‌ شناخته‌ شدندو بزودي‌ عذابي‌ سخت‌ و دردناك‌ برايشان‌ نازل‌ خواهيم‌ كرد. در اينجا ابراهيم‌ (ع‌) در اندوه‌عميقي‌ فرو رفته‌ بود و بوساطت‌ و شفاعت‌ پرداخت‌ باميد اينكه‌ بتواند بلا و عذاب‌ را تا مدّتي‌تأخير اندازد. شايد مردم‌ سدوم‌ در اين‌ مدّت‌ توبه‌ كنند.
ترس‌ ابراهيم‌ بيشتر از آن‌ بود كه‌ لوط‌ هم‌ در ميان‌ قوم‌ دچار عذاب‌ شود و حال‌ آنكه‌او همواره‌ مردم‌ را از عمليّات‌ زشتشان‌ نهي‌ مي‌كرده‌ با اين‌ حال‌ چگونه‌ او مشمول‌ عذاب‌شود؟ لذا ملائكه‌ ابراهيم‌ را گفتند كه‌ غم‌ اين‌ مردم‌ را مخور و حديث‌ توبه‌ را واگذار كه‌ اين‌قوم‌ به‌ سوي‌ خدا بازگشت‌ نخواهند كرد. اينها همچنان‌ مصر در معصيت‌ و سرگرم‌تبه‌كاريهاي‌ خود هستند و اما راجع‌ به‌ لوط‌ بيم‌ مدار و كاملاً مطمئن‌ باش‌ كه‌ او وخانواده‌اش‌ هرگز از اين‌ عذاب‌ آسيبي‌ نمي‌بينند، تنها زنش‌ كه‌ هواخواه‌ مردم‌ بدكار است‌ باآنها از بين‌ مي‌رود.
پس‌ از آنكه‌ ملائكه‌ جريان‌ را براي‌ ابراهيم‌ بيان‌ كردند او را ترك‌ گفته‌ و به‌ سرزمين‌سدوم‌ رو نموده‌ و به‌ صورت‌ جوان‌ خوشرو وارد قريه‌ شدند. در بين‌ راه‌ به‌ دختري‌برخوردند كه‌ آب‌ بمنزل‌ مي‌برد از او درخواست‌ كردند كه‌ ايشان‌ را به‌ منزل‌ خود راه‌ دهد،دختر از ترس‌ مردم‌ جرأت‌ نكرد ايشان‌ را در خانه‌ خود پناه‌ دهد گفت‌ باشيد تا من‌ از پدرم‌در اين‌ باره‌ اذن‌ بگيرم‌، آنگاه‌ نزد پدر آمده‌ و جريان‌ را براي‌ او چنين‌ شرح‌ داد كه‌ چند جوان‌نيكورو دم‌ دروازه‌ مي‌خواهند بمنزل‌ ما درآيند و چون‌ جوانان‌ بسيار زيبائي‌ هستند من‌جرأت‌ نكردم‌ ايشان‌ را بدون‌ اذن‌ تو پناه‌ دهم‌ ترسيدم‌ مردم‌ خبردار شوند و رسوائي‌ ببارآورند. پدر اين‌ دختر همان‌ لوط‌ پيغمبر (ع‌) بود مسلماً او نيز از پيش‌آمد غيرمنتظره‌ بدهشت‌افتاد از دختر درباره‌ ايشان‌ توضيحات‌ بيشتري‌ خواست‌ و براي‌ بدست‌ آوردن‌ راه‌ چاره‌ به‌مشورت‌ پرداخت‌.
و چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ او نيز مانند دخترش‌ در پذيرفتن‌ ايشان‌ ترديد داشت‌ وشايد در خاطرش‌ گذشته‌ باشد كه‌ بفرستم‌ و از پذيرفتن‌ ايشان‌ عذرخواهي‌ كنم‌ و ايشان‌ رااز موقعيت‌ خطرناكي‌ كه‌ دارد اطلاع‌ دهد و يا ايشان‌ را خاطرنشان‌ سازد كه‌ چنانچه‌خودشان‌ مي‌توانند از عهده‌ مردم‌ برآيند مانعي‌ ندارد به‌ مهماني‌ منزل‌ درآيند ولكن‌جوانمردي‌ و مروتش‌ اجازه‌ اين‌ كار را نداد و همه‌ اين‌ مشكلات‌ را برايش‌ آسان‌ كرد. لاجرم‌پنهاني‌ از خانه‌ بيرون‌ آمده‌ و سعي‌ مي‌كرد دور از چشم‌ مردم‌ خود را به‌ ميهمانان‌ برساندچون‌ مردم‌ شهر بين‌ او و واردين‌ حائل‌ گشته‌ و مانع‌ از اين‌ بودند كه‌ ميهماني‌ از غربا به‌منزل‌ خويش‌ راه‌ دهد مثل‌ اينكه‌ لوط‌ را براي‌ ارتكاب‌ جنايات‌ خود مانع‌ بسيار بزرگي‌مي‌ديدند و بيم‌ آن‌ داشتند كه‌ مبادا در اثر تماس‌ با واردين‌ تقويت‌ شود با آنكه‌ مبارزه‌سرسخت‌ اعمال‌ زشت‌ ايشان‌ است‌.
بهرحال‌ لوط‌ به‌ هر وسيله‌اي‌ بود خود را به‌ مهمانان‌ رسانيده‌ و ايشان‌ را با آغوش‌باز استقبال‌ و بمنزل‌ خود راهنمائي‌ كرد اما دلش‌ از ترس‌ مردم‌ مضطرب‌ است‌ مي‌ترسيدمبادا از جريان‌ خبر يابند و به‌ خانه‌اش‌ بريزند آنوقت‌ او يكتنه‌ چگونه‌ مي‌تواند در دفاع‌ ازميهمانان‌ با همة‌ اهل‌ شمر دست‌ به‌ گريبان‌ شود، مردميكه‌ هيچ‌ گونه‌ ملاحظه‌ و رشدي‌ندارند.
لوط‌ (ع‌) بالاخره‌ ميهمانان‌ را بدون‌ اينكه‌ احدي‌ متوجه‌ شود به‌ خانه‌ رسانيد همة‌كوشش‌ خود را كرد بلكه‌ بتواند داستان‌ آمدن‌ اين‌ جوانان‌ را از قوم‌ پنهان‌ دارد ولكن‌متأسفانه‌ بوسيله‌ همسرش‌ كه‌ با مردم‌ همساز بود مطلب‌ فاش‌ گرديد و چيزي‌ نگذشت‌ كه‌مردم‌ شادي‌كنان‌ به‌ خانه‌ لوط‌ (ع‌) هجوم‌ آوردند. لوط‌ (ع‌) بسيار مضطرب‌ شد چون‌ مي‌ديدكه‌ نزديك‌ است‌ آبروي‌ او و مهمانانش‌ را بباد دهند. ناگزير ايشان‌ را بتقوي‌ و لاأقل‌ به‌ حفظ‌حيثيت‌ خود سفارش‌ كرد ولكن‌ مردم‌ فاسق‌ و فاجر و سفيد كجا باين‌ نصايح‌ گوش‌مي‌دهند، ناچار در خانه‌ را بروي‌ ايشان‌ بست‌ و بين‌ آنان‌ و خواستة‌ نامشروعشان‌ مانع‌گرديد. «من‌ گمان‌ مي‌كنم‌ قوم‌ لوط‌ بطور كلّي‌ فاقد حيا و شرم‌ بودند و يا در اثر اصرار درگناه‌ عقلهايشان‌ زائل‌ گشته‌ بود كه‌ اين‌ چنين‌ بر سر يك‌ امر نامشروع‌ و زشت‌ ازدحام‌ كرده‌و از يكديگر سبقت‌ مي‌جستند.»
بهرحال‌ لوط‌ (ع‌) چون‌ ديد كه‌ مردم‌ اشاره‌ و كنايه‌ نمي‌فهمند ناچار بي‌ پرده‌ و به‌صراحت‌ گفت‌: مردم‌ آتش‌ شهوت‌ خود را با زنان‌ كه‌ خدا بر شما حلال‌ كرده‌ خاموش‌ كنيد واين‌ عادت‌ زشت‌ را ترك‌ گوييد و از عاقبت‌ به‌ آن‌ برحذر باشيد باز هم‌ مفيد نيفتاد بلكه‌درخواسته‌ خود حريصتر و تشنه‌تر شدند و بدون‌ هيچ‌ شرمي‌ و آزرمي‌ با كمال‌ گستاخي‌گفتند: اي‌ لوط‌! تو نيك‌ مي‌داني‌ كه‌ ما خواسته‌ خود را با دختران‌ خودت‌ هم‌ مصالحه‌نخواهيم‌ كرد و نيز مي‌داني‌ كه‌ ما با جنس‌ زنان‌ سر و كاري‌ نداريم‌ تو خود مي‌داني‌ كه‌منظور ما چيست‌.
در اينجا دنيا سخت‌ درنظر آنجناب‌ تنگ‌ شد و همه‌ درهاي‌ نجات‌ را بروي‌ خود بسته‌ديد جز راه‌ تحريك‌ عواطف‌ و خواست‌ تا از اين‌ راه‌ آنانرا منصرف‌ سازد. لذا غربت‌ وبي‌كسي‌ خود را خاطرنشان‌ ساخته‌ و گفت‌: چه‌ مي‌شد كه‌ من‌ در اين‌ شهر مددكاري‌ ونيروئي‌ مي‌داشتم‌ و مي‌توانستم‌ جلوي‌ اين‌ دشمن‌هاي‌ شما را گرفته‌ واز شر شما ايمن‌بمانم‌ و در مقابل‌ شما عرض‌ اندام‌ كنم‌، آه‌ كه‌ اگر نيروئي‌ مي‌داشتم‌ شما را از اين‌ كژي‌ وكجرويها راست‌ مي‌كردم‌. «اما مردم‌ آنقدر از راه‌ حق‌ دور نبودند كه‌ اگر اين‌ صداهابگوششان‌ بخورد براه‌ آيند، آري‌ مردمي‌ كه‌ بر سر گناه‌ از يكديگر سبقت‌ بگيرند كارشان‌ ازكار گذشته‌ چنين‌ مردمي‌ هرگز از راه‌ شرّ و فساد باز نخواهند گشت‌»
  • بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

قضاوتی که عقل ما می کند و به موجب آن، حکم می نماید که باید به نام «راه نبوت» به روی بشر باز باشد، عملا نیز تاکید شده و انجام یافته است، گروهی از افراد بشر به نام «پیغمبر» از جانب پروردگار برانگیخته شده و یک رشته مقررات اعتقادی و عملی برای مردم آورده، آنان را به راه راست دعوت کرده اند. 
این گروه، صحت دعوی خود و راستی و درستی دین خود را از راه هایی قابل فهم برای مردم ثابت نموده و در مکتب تربیتی خود، افراد شایسته ای پرورش داده اند. 
شماره پیغمبرانی که تاریخ ادیان نشان می دهد بسیار است و خداوند متعال هزاران پیغمبر (صد و بیست و چهار هزار نفر بنا بر مشهور) به سوی بشر فرستاده که همگی به اتفاق، مردم را به سوی خدای یگانه و دین حق   خوانده اند. 
پیغمبران دو دسته اند: دسته ای از جانب خدا، کتاب آسمانی و شریعت داشته اند که ایشان را اولوالعزم می نامند و دسته ای کتاب و شریعت تازه نداشته، بلکه کتاب و شریعت پیغمبران اولوالعزم را ترویج می کرده اند. 
پیغمبران اولوالعزم
پیغمبران بزرگ – که همان انبیای اولوالعزم و صاحبان کتاب و شریعتند – پنج تن می باشند: 
۱-‌ حضرت نوح (ع)،
۲- حضرت ابراهیم (ع)، 
۳- حضرت موسی (ع)،
۴- حضرت عیسی (ع)، 
۵- حضرت محمدبن عبدالله (ص).
اهمیت نیاز به نبوت در زندگی اجتماعی
آن چیزی که بیشتر باید رویش بحث کرد مسأله زندگی اجتماعی است که آیا واقعاً این زندگی دنیایی بشر نیازی به پیغمبران دارد یا ندارد؟ اولاً ببینیم خود قرآن چه می‏گوید؟ آیا در قرآن به این مسأله عنایتی هست یا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد؟ 
ما می‏بینیم قرآن تنها مسأله عالم‏ آخرت را بیان نمی‏کند، مسأله زندگی دنیا را هم از نظر هدف انبیاء مطرح‏ می‏کند، خیلی هم واضح و صریح، در آن آیه معروف: «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط» (حدید/۲۵)؛ پیامبران خودمان را با دلایل و بینات فرستادیم، کتاب و مقیاس همراه‏ آنها فرستادیم تا در میان مردم عدالت بر پا بشود. 
پس معلوم می‏شود قرآن‏ این را یک نیازی دانسته است و برای این اصالتی قائل شده است، و در اینجا حتی آن هدف دیگر (یعنی شناخت خداوند) را هیچ ذکر نمی‏کند، در جاهای دیگر ذکر می‏کند ولی در اینجا این هدف را ذکر نمی‏کند شاید برای‏ اینکه نشان بدهد که این هم اصالتی دارد و واقعاً این جهت مورد نیاز است‏ و باید باشد. 
پس قرآن که نظر داده است که از ضرورتهای زندگی بشر وجود عدالت است وجود پیغمبران را برای برقراری عدالت لازم و ضروری می‏داند. 
از نظر علمی چطور؟ از نظر مطالعات اجتماعی چطور؟ آیا چنین ضرورتی‏ هست یا نه؟
بشر به حکم اجتماعی بودن در هر دو ناحیه تشخیص مصلحت اجتماعی خویش و هم اجرای آن به نحوی که مصلحت و منفعت دیگران را نیز برآورده نماید، نیازمند راهبری است، نیاز دارد به یک‏ هدایت و رهبری که او را به سوی مصالح اجتماعی‏اش هدایت و رهبری کند، و نیازمند است به یک قوه و قدرتی که حاکم بر وجودش باشد که آن قوه حاکم‏ بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعی بفرستد. می‏گویند پیغمبران برای این‏ دو کار آمدند، هم او را به مصالح اجتماعی رهنمایی می‏کنند و هم که این‏ دومی شاید بالاتر است او را موظف می‏کنند، یک قدرتی بر وجودش مسلط می‏کنند به نام ” ایمان ” که به حکم این قدرت آن مصالح اجتماعی را اجرا می‏کند، دنبال آنچه که مصلحت اجتماعی تشخیص می‏دهد (حالا یا به حکم وحی‏ یا به حکم عقل و علم، فرق نمی‏کند) می‏رود.
تمدن بشری، مرهون انبیاء و دین
اگر حکومت دین و حکومت‏ انبیاء در میان بشر در گذشته و حال نبود، به عقیده اینها اصلاً بشریتی‏ نبود، یعنی اصلاً امروز بشری روی زمین نبود، بشر خودش را خورده بود، اصلاً بشر فانی شده بود.
بشر بقای خودش را در روی زمین و همین تمدنی را که امروز در روی زمین دارد مدیون پیغمبران است. آنها، هم او را رهبری‏ کردند و هم خودش را از شر خودش نگهداری کردند، و حتی امروز هم که‏ اینهمه علم پیش رفته و عقل بشر کامل شده است باز هم نقش انبیاء محفوظ است، یعنی همین الآن هم بشر تربیتهای انسانی ای که دارد، ارث از گذشته‏ای است که سر منشأش پیغمبران بوده‏اند، و مقدار انسانیتی که دارد باز هم از بقایای همان تعلیمات دینی و کتابهای آسمانی است که اگر فرض‏ کنیم همین الآن تأثیر کتابهای آسمانی را با یک قوه و قدرتی از روح بشر به‏ کلی بیرون بکشیم، این مساوی خواهد بود با فنای بشریت یعنی با از بین‏ رفتن روح انسانیت به طور کلی و قهراً فنای بشریت، بشر به صورت یک‏ موجودات درنده‏ای درخواهد آمد که هیچ روح اجتماعی نداشته باشند و همه‏ مجبور باشند با همدیگر باشند ولی نه مجموع شیرها بخواهند با هم زندگی‏ کنند، چون خیلی تفاوت است میان افراد بشر، مثل یک جنگلی (خواهد بود) که در آن عده‏ای گوسفند باشد، عده‏ای گرگ، عده‏ای شغال، عده‏ای شیر، عده‏ای ببر، عده‏ای پلنگ، عده‏ای شتر و عده‏ای اسب، اینها به جان یکدیگر بیفتند و قوی ضعیف را پایمال خواهد کرد.


فلسفه وجود نبوت در جامعه
عقل معاش – که عقل عملی نیز نامیده می شود، یعنی شعوری که به وسیله آن، زندگی خود را اداره می کنیم- به ما اجازه می دهد که از هر چیز که قابل استفاده است به نفع زندگی خود استفاده نماییم، از فضا، از هوا، از زمین، از دریا، از صحرا، از چوب،‌ از آتش، از آب بهره برداریم، از گیاهان و از تخم آن ها، از درختان و میوه و برگ و چوب آن ها، از حیوانات و گوشت و شیر و پوست و پشم آن ها برخوردار شویم. هم چنین در اثر نیازمندی فراوانی که داریم از فعالیت همنوعان دیگر به سود خود بهره برداری کنیم. 
فرمان همه این تصرفات و استفاده ها را همان عقل و شعور زندگی برای ما صادر کرده و جواز آن را امضا نموده و از این جهت است که اگر کسی از ما بپرسد: چرا هنگام گرسنگی غذا می خورید؟ یا وقت تشنگی آب می نوشید؟ یا چرا از هوا تنفس می کنید؟ پرسش هایی خنده دار خواهد بود. ولی در اولین دفعه که به منظور استفاده از کار و کوشش همنوعان خود با آنان تماس می گیریم، حس می کنیم که آنان نیز مانند ما می باشند، همان طور که ما می خواهیم از نتیجه فعالیت آنان بهره مند شویم، ایشان نیز می خواهند که از فعالیت ما استفاده کنند و چنان که ما حاضر نیستیم نتیجه فعالیت خود را به رایگان به آن ها بدهیم، ایشان نیز حاضر نیستند آنچه در دست دارند بی جهت در اختیار ما بگذارند. 
این است که ناگزیر به مساله اجتماعی تعاونی تن در می دهیم و به همنوعان خود در رفع نیازمندی های زندگی شان کمک می کنیم تا در برابر آن به ما کمک کنند. در اثر همین احتیاج و ضرورت، افراد انسان گرد هم آمده، از یاری همدیگر استفاده می کنند و در حقیقت، کار و کوشش افراد روی هم ریخته می شود سپس هر کس به اندازه موقعیت و فعالیت اجتماعی خود از آن بهره می برد.
دلايل لزوم نبوت
از آنجا كه خلقت انسان، فعل خداى «حكيم‏» است طبعا آفرينش او هدف وغرض دارد، و با توجه به اينكه در وجود انسان علاوه بر غرايز كه با حيوان مشترك است،عقل و خرد نيز هست‏بايد غرض و هدف از خلقت وى، هدفى معقول باشد. 
از طرف ديگر، عقل و خرد انسان هرچند در پيمودن راه تكامل او مؤثر و لازم است، اما كافى نيست، و اگر در هدايت انسان به عقل و خرد قناعت‏شود او هرگز راه كمال را به طور كامل نخواهد شناخت. براى نمونه، پى بردن به مبدء و معاد يكى از مهمترين مسائل فكرى بشر بوده است.بشر مى‏خواهد بداند از كجا آمده، چرا آمده، و به كجا خواهد رفت؟ ولى عقل و خرد به تنهايى از عهده تبيين كامل اين مسائل بر نمى‏آيد. گواه روشن اين امر آن است كه،با همه ترقى كه بشر معاصر در علم و دانش كرده است،هنوز بخش عظيمى از انسانها بت‏پرست مى‏باشند. 
نارسايى عقل و دانش بشر منحصر به موضوع مبدء و معاد نيست، بلكه وى در بسيارى از مسائل حياتى نيز نتوانسته است طريق استوارى را برگزيند. ديدگاههاى مختلف و متعارض بشر در مسائل اقتصادى، اخلاقى، خانوادگى وغيره نشانه نارسايى وى از درك صحيح اين مسائل مى‏باشد، و به همين علت است كه مى‏بينيم مكتبهاى متعارض پديد آمده است. 
با توجه به نكته فوق، عقل صحيح حكم مى‏كند كه به مقتضاى حكمت الهى بايد مربيان و رهبران الهى مبعوث شوند تا راه صحيح زندگى را به بشر بياموزند. 
كسانى كه تصور مى‏كنند هدايتهاى عقلى مى‏تواند جايگزين هدايتهاى آسمانى شود بايد به دو مطلب توجه كنند: 
۱٫ خرد و دانش بشر در شناخت كامل انسان و اسرار هستى و گذشته و آينده سير وجودى او ناقص و نارساست،در حاليكه آفريننده بشر به حكم اينكه هر صانعى مصنوع خود را مى‏شناسد، از انسان و ابعاد و اسرار وجود او كاملا آگاه است.ودر قرآن به اين دليل اشاره كرده مى‏فرمايد:;ژخ÷;ژخ÷الا ندارد، و اوست دقيق وآگاه. يعلم من خلق وهو اللطيف الخبير›› (ملك/۱۴): آيا آنكس كه آفريده است (به آفريده خود) علم 
۲٫ انسان به مقتضاى غريزه حب ذات، آگاهانه يا ناخودآگاه، پيوسته به دنبال منفعت‏جوييهاى شخصى است و در برنامه‏ريزى نمى‏تواند از دايره منافع فردى و گروهى به طور كامل صرف‏نظر كند. طبعا برنامه‏هاى بشرى از جامعيت كامل برخوردار نخواهد بود،ولى برنامه پيامبران چون از جانب خداوند است از چنين نقصانى منزه است. 
با توجه به اين دو نكته بايد گفت كه بشر هيچگاه از هدايتهاى الهى و برنامه‏هاى پيامبران بى‏نياز نبوده و نخواهد بود. 
قرآن و اهداف نبوت 
در اصل گذشته از طريق داورى خرد با لزوم بعثت پيامبران الهى آشنا شديم. اكنون لزوم نبوت را با توجه به اهداف آن از ديدگاه قرآن كريم و روايات بررسى مى‏كنيم. هرچند نگرش قرآنى به اين مسئله نيز يك نوع تحليل عقلانى است. 
قرآن هدف از بعثت پيامبران را امور زير دانسته است: 
۱٫ استحكام مبانى توحيد و مبارزه با هر نوع انحراف در اين زمينه. چنانكه مى‏فرمايد:‹‹و لقد بعثنا في كل امة رسولا ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت›› (نحل/۳۶):در ميان هر امتى پيامبرى را برانگيختيم تا آنان خدا را پرستش كنند و از پرستش مظاهر طغيان، بپرهيزند.بدين منظور پيامبران الهى پيوسته با مشركان درگير بوده و در اين راه رنجهاى بزرگى را متحمل شده‏اند. 
اميرمؤمنان درباره هدف بعثت پيامبران مى‏فرمايد:«و ليعقل العباد عن ربهم ما جهلوه، فيعرفوه بربوبيته بعد ما انكروا، و يوحدوه بالالوهية بعد ما عندوا»: پيامبران را برانگيخت تا بندگان وى آنچه را كه درباره توحيد و صفات خدا نمى‏دانند فراگيرند، و به ربوبيت و پروردگارى و يگانگى او بعد از انكار و عناد، ايمان بياورند. 
۲٫ آشنا كردن مردم با معارف و پيامهاى الهى و راه و روش تزكيه. چنانكه مى‏فرمايد: 
‹‹هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة›› (جمعه/۲): او كسى است كه در ميان اميين پيامبرى را برانگيخت تا آيات حق را بر آنان فرو خواند و آنان را از رذايل اخلاقى پاكيزه گرداند و كتاب و حكمت را به آنان بياموزد. 
۳٫ برپا داشتن قسط در جامعه بشرى. چنانكه مى‏فرمايد: ‹‹لقدارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط›› (حديد/۲۵): ما پيامبران را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم قسط را به پا دارند. مسلما برپا داشتن قسط در گرو اين است كه انسانها عدالت را در ابعاد و زمينه‏هاى مختلف بشناسند، و از طريق حكومت الهى آن را تحقق بخشند. 
۴٫ داورى در موارد اختلاف. چنانكه مى‏فرمايد:‹‹كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه›› (بقره/۲۱۳): مردم يك دسته بيش نبودند ( تا اينكه در ميان آنان اختلاف پديد آمد)، سپس خدا پيامبران را، نويد بخش و بيم دهنده، بر انگيخت و همراه آنان كتاب را فرو فرستاد تا بين مردم در آنچه اختلاف كرده‏اند داورى كند. 
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

داستان پیامبران و انبیاء در حقیقت داستان بشر و سرنوشت انسان در طول تاریخ پر فراز و نشیب ظهور وی در جمال هستی و پیدایش او بر روی زمین می باشد. پیامبران انسان های فرهیخته ای بوده اند که از طرف خداوند به پیامبری مبعوث شدند تا راهنمای ایشان به سوی سعادت و نیک بختی باشند.
پیامبران و رسولان الهی اسوه صبر و مقاومت و خویشتن داری بوده اند آنها با وجود مشکلات و موانعی که بر سر راهشان قرار داشت از هیچ کوشش فروگذار نمی کردند تا به هدف خویش دست یابند و اهداف عالیه خود را با نتایج مثبت و ایده آل به دست آورند
یکی از ویژگیهایی که این انسان های برگزیده داشتند فضایل انسانی ایشان بود یعنی اینکه همچون سابر انسانها می نوشیدند و غذا می خوردند و دارای سایر هوائج و نیازهای یک انسان طبیعی بودند. حال چرا خداوند تبارک و تعالی پیامبرانش را از میان انسانهای خاکی برگزیده و فرشتگان بارگاه خود را مامور رسانیدن پیامهای خویش نکرد؟
هیچکس از این راز سربسته الهی آگاه نیست شاید علت آن این باشد که خداوند پیامبرانش را از بین انسانهای عادی برگزید تا آن ها با توجه به آشنایی که با اقوام و قبایل خویش داشتند بهتر بتوانند ماموریتشان را به انجام می رسانند و مردم را به وحدانیت و توحید راهنمایی کنند.
اَناَ بَشراً مِِثلَکُم.
هرچند پیامبران هرکدام دارای همه صفات و فضایل پسندیده و الهی بوده اند ولی در هر یک از آن ها یکی از این صفات به دیگری برتری داشته است. همه صفاتی چون صبر، استقامت، دلیری، شجاعت، ایمان… در همه آن ها وجود داشته است.
مثلاً ایوب را به صبر و استقامت و صوت و آواز زیبایی حضرت داوود و سلیمان نبی دانستن زبان حیوانات بوده اما در پیامبر خاتم یعنی محمد (ص) جملگی این صفات موجود بوده است به طوریکه او را از سایر پیامبران الهی متمایز نموده است.
هوالذی ارسل رسوله بالهدی و دین بیظهره علی الدین یکه و کفی بالله شهیدا. محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار
(سوره فتح آیات ۲۷ و ۲۸)
او خدایی است که رسول خود را با قرآن و دین حق به عالم فرستاد تا او را به همه ادیان غالب گرداند و به حقیقت این سخن گواهی خدا کافی است محمد (ص) فرستاده خداست و یاران همراهانش به کافران بسیار قوی دل و سخت و با یکدیگر بسیار مشفق و مهربان هستند.
آخرین پیامبر الهی که او را خاتم النبیین می نامند حضرت محمد (ص) می باشد که نام او را چهار بار در سوره های آل عمران، فتح، احزاب و محمد تکرار شده است.
پیغمبر اکرم حضرت محمد بن عبدالله (ص) که نبوت به او پایان یافت در سال ۵۷۰ بعد از میلاد متولد شد.
دوران کودکی
هنوز در رحم مادر بود که پدرش در سفر بازرگانی شام درگذشت جدش کفالت او را به عهده گرفت. از کودکی آثار عظمت فوق العادگی از چهره رفتار و گفتارش پیدا بود. عبدالملک دریافته بود نوه اش آینده ای درخشان دارد.
۸ ساله بود که جدش عبدالملک درگذشت و طبق وصیت او ابوطالب عموی بزرگش عهده دار کفالت او شد. ابوطالب نیز از رفتار عجیب این کودک که به سایر کودکان شباهت نداشت در شگفت یم ماند. هرگز دیده نشد مانند کودکان همسالش نسبت به غذا حرص و علاقه نشان بدهد. به غذایذ اندک اکتفا می کرد و زیاده روی امتناع می ورزید و برخلاف کودکان همسالش و برخلاف عادت و تربیت آن روز موهای خویش را مرتب می کرد و سر و صورت خود را تمیز نگه می داشت. ابوطالب روزی از او خواست در حضور او جامعه هایش را چون بکند و به بستر رود، او این دستور را با کراهت تلقی کرد و چون نمی خواست از دستور عموی خویش تمرد کند به عمو گفت رو یخویش را برگردان تا بتوانم جامه ام را بکنم، ابوطالب از این سخن کودک در شگفت شد، زیرا در عرب آنروز حتی مردان بزرگ از عیران کردن همه قسمتهای بدن خود احتراز نداشتند. ابوطالب می گوید: «من هرگز از او دروغ نشنیدم، کار ناشایسته و خنده بیجا ندیدم، به بازیهای بچه ها رغبت نمی کرد، تنهائی و خلوت را دوست می داشت و در همه حال متواضع بود.»
خصوصیات رسول خدا
تنفر از بیکاری
از بیکاری و بطالت متنفر بود، می گفت «خدایا از کسالت و بی نشاطی از سستی و تنبلی و از عجز و زبونی به تو پناه می برم» مسلمانان را به کار کردن تشویق می کرد و می گفت «عبادت هفتاد جزء دارد و بهترین جزء آن کسب حلال است و امانت»
پیش از بعثت برای خدیجه که بعد به همسریش درآمد، یک سفر تجارتی به شام انجام داد، در آن سفر لیاقت و استعداد و امانت و درستکاریش روشن شد. او در میان مردم آنچنان به درستی شهره شده بود که لقب «محمد امین» یافته بود. امانتها را به او می سپردند پس از بعثت نیز قریش با همه دشمنی ئی که با او پیدا کردند باز هم امانتهای خود را به او می سپردند، از همین رو پس از هجرت به مدینه، علی علیه السلام را چند روزی بعد از خود باقی گذاشت که امانتها را به صاحبان اصلی برساند.
اخلاق خانوادگی
در خانواده مهربان بود، نسبت به همسران خود هیگونه خشونتی نیم کرد، و این بر خلاف خلق و خوی مکیان بود. بدزبانی برخی از همسران خویش را تحمل می کرد تا آنجا که دیگران از این همه تحمل رنج می بردند. او به حسن معاشرت با زنان توصیه و تأکید می کرد و می گفت: همه مردن دارای خصلتهای نیک و بد هستند، مرد نباید تنها جنبه های ناپسند همسر خویش را درنظر بگیرد و همسر خود را ترک کند، چه هرگاه از یک خصلت او ناراحت شود خصلت دیگرش مایه خشنودی او است و این دو را باید با هم به حساب آورید. او با فرزندان و فرزندزادگان خود فوق العاده عطوف و مهربان بود. به آنها محبت یم کرد روی دامن خویش می نشاند، بر دوش خویش سوار می کرد، آنها را می بوسید و اینها همه برخلاف خلق و خوی رایج آن زمان بود. روزی در حضور یکی از اشراف یکی از فرزندزادگان خویش (حضرت منجی «ع») را می بوسید، آن مرد گفت دو پسر دارم و هنوز حتی یکبار هیچکدام از آنها را نبوسیده ام فرمود: من لایرحم لا یرحم کسی که مهربانی نکند، رحمت خدا شامل حالش نمی شود.
نظافت و بوی خوش
به نظافت و بوی خشو علاقه شدید داشت، هم خودش رعایت می کرد و هم به دیگران دستور می داد. به یاری و پیروان خود تاکید می نمود که تن و خانه خویش را پاکیزه و خشبو نگهدارند. به خصوص روزهای جمعه وادارشان می کرد غسل کنند و خود را معطر سازند که بوی بد از آنها استشمام شود، آنگاه در نماز جمعه حضور یابند.
  • بازدید : 67 views
  • بدون نظر

این فایل word با موضوع هشت اصل در مسئله عصمت پیامبران دارای هجده صفحه می باشد
در این فایل در مورد عصمت نبوت توضیح داده و در مورد  هر کدام اصل زیر گزینه هایی وجود دارد
 که تمام و کمال در باره آن ها توضیح داده شده است همچنین این فایل پی نوشته هایی هم
دارد که شما دوستان عزیز میتوانید با خرید و دانلود این فایل به تمامی متون دسترسی پیدا کنید
و استفاده کامل را ببرید.

اصل اول
عصمت‏ به معنى مصونيت ‏بوده و در باب نبوت داراى مراتب زير است:
الف – عصمت در مقام دريافت، حفظ و ابلاغ وحى;
عصمت پيامبران در مرحله نخست، مورد اتفاق همگان است، زيرا احتمال هر نوع لغزش و خطا در اين مرحله، اطمينان و وثوق مردم را خدشه‏دار مى‏سازد و ديگر پيامهاى پيامبر مورد اعتماد و اطمينان نخواهد بود، در نتيجه هدف نبوت نقض مى‏شود.
اصل دوم
پيامبران الهى، در عمل به احكام شريعت، از هرگونه گناه و لغزش مصونيت دارند، و اصولا هدف از بعثت پيامبران در صورتى تحقق مى‏پذيرد كه آنان از چنين مصونيتى برخوردار باشند.
اصل سوم
پيامبران، علاوه بر عصمت از گناه، در موارد زير نيز مصون از خطا بوده‏اند:
الف – داورى در منازعات: پيامبران از جانب خدا ماموريت داشته‏اند كه بر طبق موازين قضا داورى كنند، يعنى از مدعى شاهد بطلبند، و اگر مدعى شاهدى نداشت، از منكر سوگند بخواهند، وهيچگاه با اين ميزان الهى مخالفت نكرده‏اند.
اصل چهارم
يكى از مراتب عصمت آن است كه در وجود پيامبران امورى نباشد كه مايه دورى گزيدن مردم از آنان است.
اصل پنجم
حكم قاطع عقل و داورى صريح قرآن را درباره لزوم عصمت پيامبران دانستيم، ولى در اين زمينه برخى از آيات – در بدونظر – حاكى از صدور گناه از آنان مى‏باشد (مانند آيات وارده در باره حضرت آدم و غير آن). در اين موارد چه بايد گفت؟
اصل ششم
عامل و منشا عصمت را مى‏توان در دو چيز خلاصه كرد:
الف – پيامبران (و اولياى خاص الهى) از حيث معرفت و شناخت‏خداوند در پايه بسيار رفيعى قرار دارند كه هيچگاه رضا و خشنودى حضرت حق را با چيزى عوض نمى‏كنند. به عبارت ديگر، درك آنان از عظمت الهى و جمال وجلال شگرف وى، مانع از آن مى‏شود كه به چيزى غير از خدا توجه نمايند، و انديشه‏اى جز رضاى خدا را در سر بپرورند.
اصل هفتم
با توجه به منشا عصمت، يادآور مى‏شويم كه عصمت‏با آزادى و اختيار معصوم منافات ندارد، بلكه فرد معصوم با وجود داشتن معرفت كامل نسبت‏به خدا و آثار اطاعت و معصيت، مى‏تواند گناهى را انجام دهد، هرچند از اين قدرت هرگز استفاده نمى‏كند.
اصل هشتم
ما، در عين اعتقاد به عصمت تمام پيامبران، عصمت را ملازم با نبوت نمى‏دانيم. چه، ممكن است فردى معصوم باشد اما پيامبر نباشد.

  • بازدید : 47 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وامل موارد زیر است:

در قرآن کریم داستان آن جناب جز در دو آیه از سوره مریم نیامده، و آن دو آیه این‏است که می‏فرماید”و اذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا، و رفعناه مکانا علیا” (۱) ودو آیه از سوره انبیاء که می‏فرماید”و اسمعیل و ادریس و ذا الکفل کل من الصابرین وادخلناهم فی رحمتنا انهم من الصالحین” (۲) . 
و در این آیات خدای تعالی او را به ثنایی جمیل ستوده و او را پیامبری صدیق و از زمره‏صابرین و صالحین شمرده، و خبر داده که او را به مکانی منیع بلند کرده است. 
از جمله روایات وارده در داستان ادریس روایتی است که کتاب”کمال الدین وتمام النعمه”به سند خود از ابراهیم بن ابی البلاد از پدرش از امام محمد باقر(ع)نقل‏کرده، و چون حدیث طولانی بود ما آن را تلخیص کردیم.و خلاصه‏اش این است که: ابتداءنبوت ادریس چنین بوده.که در عهد وی سلطانی جبار بوده، روزی برای گردش سوار شده و به‏سیر و تنزه مشغول گشت، در ضمن راه به سرزمینی سبز و خرم رسید و از آنجا خوشش آمد ودلش خواست تا آنجا را به ملک خود در آورد، و آن زمین مال بنده‏ای مؤمن بود، دستور داداحضارش کردند، و در باب خریدن آن به گفتگو پرداخت، ولی مرد حاضر به فروش نشد،پادشاه به شهر خود بازگشت در حالی که در باره این پیشامد اندوهناک و متحیر بود، باهمسرش مشورت کرد، البته در همه مهمات خود با او مشورت می‏کرد، زن چنین نظر داد که‏چند نفر شاهد دروغین وادار کن تا گواهی دهند که فلان شخص از دین پادشاه بیرون شده‏دادگاه حکم قتلش را صادر کند و ملکش را به تصرف در آورد، شاه همین کار را کرد، وزمین آنمرد مؤمن را غصب نمود. 
خداوند به ادریس وحی فرستاد تا نزد آن پادشاه رفته این پیام را از ناحیه خدا به وی‏برساند که: آیا به کشتن بنده مؤمن و بی‏گناه من راضی نشدی، زمینش را هم مصادره کردی و زن و فرزندش را گرسنه و محتاج و تهی دست‏ساختی؟به عزت خودم سوگند که در آخرت‏انتقامش را از تو خواهم گرفت، و در دنیا هم سلطنت را از تو سلب خواهم نمود، و مملکتت راویران و عزتت را مبدل به ذلت‏خواهم کرد، و گوشت همسرت را به خورد سگان خواهم داد،زیرا حلم من، تو را فریب داده. 
ادریس با رسالت‏خداوند به نزد آن شاه آمده و پیام خدای را در میان بزرگان در بارش‏به او رسانید، شاه او را از مجلس خود بیرون رانده به اشاره همسرش افرادی را فرستاد تا او را به‏قتل برسانند، بعضی از یاران ادریس از ماجرا مطلع شده، به او رساندند که از شهر خارج شده،مهاجرت کند، ادریس با بعضی از یارانش همان روز از شهر بیرون شدند، آنگاه در مناجات باپروردگارش از آنچه که از پادشاه دیده بود شکوه نمود، خدای تعالی در پاسخش وحی فرستادکه از شهر بیرون شو که به زودی وعده‏ای که دادم در باره شاه انفاذ می‏کنم، ادریس از خداخواست تا علاوه بر انفاذ آنچه وعده داد، باران آسمان را هم تا روزی که او درخواست‏باران‏نماید از اهل شهر حبس کند، خدای تعالی این درخواست وی را نیز اجابت نمود، پس ادریس‏جریان را با یاران با ایمان خود در میان نهاد و دستور داد تا آنان نیز از شهر خارج گردند،یارانش که بیست نفر بودند هر یک به شهر و دیاری متفرق شدند، و داستان وحی ادریس وبیرون شدنش همه جا منتشر گشت، خود ادریس به غاری که در کوهی بلند قرار داشت‏پناهنده گشته، مشغول عبادت خدا و روزه شد، همه روزه فرشته‏ای برایش افطار می‏آورد، وخدا امر خود را در اهل آن شهر انفاذ نمود، پادشاه و همسرش را هلاک ساخت، چیزی نگذشت‏که پادشاه جباری دیگر جای او را گرفت، و بنا به دعای ادریس آسمان مدت بیست‏سال ازباریدن بر اهل آن شهر همچنان حبس شده بود، تا کار مردم به فلاکت و تیره روزی کشید،وقتی کارد به استخوانشان رسید بعضی به بعضی گفتند: این چوبها را از ناحیه نفرین ادریس‏می‏خوریم، و قطعا باران نخواهد آمد مگر اینکه او دعا کند ولی چه کنیم که نهانگاه او رانمی‏دانیم کجا است، چاره کار همین است که به سوی خدا بازگشت نموده و توبه کنیم، ودرخواست‏باران کنیم زیرا او از ادریس به ما مهربانتر است. 
در این هنگام خدای تعالی به ادریس وحی فرستاد که مردم رو به توبه نهاده‏اند، وناله‏ها سر داده و به استغفار و گریه و تضرع و زاری پرداخته‏اند، و من به ایشان ترحم کردم،ولی چون به تو وعده داده‏ام که باران برایشان نفرستم مگر به دعای تو اینک از من درخواست‏باران کن تا سیرابشان کنم، ادریس گفت: بار الها من چنین درخواستی نمی‏کنم. 
پس خدای عز و جل به آن فرشته‏ای که برایش طعام می‏برد وحی فرستاد که دیگر برای ادریس طعام مبر، سه روز گرسنه ماند و گرسنگی از پایش در آورد، پس ندا کرد که بار الهارزق مرا از من حبس کردی با اینکه هنوز زنده‏ام و قبض روحم ننموده‏ای؟خدای تعالی به اووحی فرستاد: از اینکه سه روز غذا به تو نرساندم جزع می‏کنی ولی از گرسنگی اهل قریه‏ات‏هیچ ناراحت نیستی با اینکه آن بی‏نوایان بیست‏سال است دچار قحطی هستند، تازه وقتی به‏تو می‏گویم دعا کن تا برایشان باران بفرستم از دعا هم بخل می‏ورزی اینک با گرسنگی‏ادبت کردم(تا بدانی چه مزه‏ای دارد)و حال باید از این غار و کوه پائین روی و به دنبال کارو کسب باشی، از این به بعد رزقت را به کار و کوشش خودت محول کردم. 
ادریس از کوه پایین آمده به دهی در آن نزدیکیها رسید، خانه‏ای دید که دود از آن‏بلند است، به عجله بدان سو رفت، زنی پیر و سالخورده یافت که دو قرص نان خود را روی‏ساج می‏پزد، ادریس گفت: ای زن قدری طعام به من بده که از گرسنگی از پای در آمدم، زن‏گفت: ای بنده خدا نفرین ادریس برای ما چیزی باقی نگذاشته تا به کسی انفاق کنیم وسوگند یاد کرد که غیر از این دو قرص هیچ چیز ندارم، اگر معاشی می‏طلبی از غیر اهل این ده‏بطلب.ادریس گفت: لااقل مقداری به من طعام بده که بتوانم جانم را حفظ کنم و راه بروم‏تا به طلب معاش برخیزم، گفت این نان بیش از دو قرص نیست، یکی برای خودم است ویکی برای فرزندم، اگر سهم خودم را بدهم می‏میرم، و اگر سهم پسرم را بدهم او می‏میرد، وچیزی زاید بر آن هم نداریم، گفت فرزند تو صغیر است، نصف نان برای او بس است، ونصف دیگرش را به من بده، زن راضی شد و نصف قرص را به او داد. 
فرزند آن زن وقتی دید که ادریس سهم نان او را می‏خورد از شدت نگرانی افتاد ومرد، مادرش گفت: ای بنده خدا پسرم را از شدت جزع نسبت‏به قوت لایموتش کشتی؟ 
گفت: مترس و نگران مباش که همین ساعت‏به اذن خدا زنده‏اش می‏کنم، آنگاه دو بازوی‏کودک را گرفت گفت: ای روح که از بدن او به امر خدا بیرون شده‏ای به اذن خدا برگرد که‏من ادریس پیغمبرم، روح کودک برگشت. 
مادر کودک وقتی کلام ادریس را شنید، و شنید که گفت: من ادریسم، و نیز دیدکه فرزندش زنده شده، فریاد زد که شهادت می‏دهم که تو ادریس پیغمبری، پس از خانه‏بیرون شده با بانگ هر چه بلندتر در ده فریاد زد: مژده مژده که فرج نزدیک شد، و ادریس به‏داخل قریه آمد، پس ادریس خود را به آن مکانی که پادشاه جبار زندگی می‏کرد و به صورت‏تلی خاک در آمده بود رسانید، در آنجا نشست و جمعی از اهل قریه گردش جمع شده التماس‏کردند و طلب ترحم نموده، درخواست کردند دعا کند تا باران بر آنان ببارد، گفت: دعا نمی‏کنم تا آن پادشاه جبارتان حاضر شود با شما با پای برهنه حرکت کند، و از من درخواست‏دعا کند. 
این خبر به گوش آن جبار رسید، چهل نفر را فرستاد تا ادریس را نزد او ببرند، وقتی‏آمدند و تکلیف کردند که بیا با ما نزد جبار رویم، ادریس نفرین کرد و هر چهل نفر تا آخرین‏نفرشان مردند، جبار پانصد نفر را فرستاد، وقتی نزد ادریس آمده تکلیف رفتن نزد جبار کردند والتماس نمودند، ادریس کشته چهل نفر همکارانشان را نشانشان داده فرمود من نزد او نمی‏آیم‏و دعا برای باران هم نمی‏کنم تا اینکه او و همه اهل قریه پای برهنه نزد من آیند و از من‏درخواست دعا کنند. 
افراد نامبرده نزد آن جبار شده جریان را باز گفتند، و از او خواستند تا به این کار تن‏در دهد، شاه جبار با خانواده و اهل قریه‏اش با کمال خضوع و تذلل نزد ادریس آمده درخواست‏کردند تا از خدا بخواهد باران را بر آنان ببارد، در این هنگام ادریس درخواست‏باران کرد،پس ابری در آسمان برخاسته بر آنان سایه افکند، و شروع به رعد و برق نموده لحظه‏ای بعدرگباری زد که ترس غرق شدن پدید آمد، و مردم از خطر آب در فکر جان خود افتادند (۳) . 
و در کافی به سند خود از عبد الله بن ابان از امام صادق(ع)نقل کرده که‏در حدیثی که در باره مسجد سهله است فرموده: مگر نمی‏دانی که آنجا جای خانه ادریس‏پیغمبر است که در آنجا مشغول خیاطی بوده (۴) . 
مؤلف: در میان اهل تاریخ و سیره نیز معروف است که ادریس(ع)اولین‏کسی بوده که با قلم خط نوشته، و اولین کسی بوده که خیاطت کرده است. 
و در تفسیر قمی می‏گوید: اگر ادریس را ادریس نامیده‏اند به خاطر کثرت دراست‏کتاب بوده است (۵) . 
مؤلف: در بعضی (۶) از روایات در معنای آیه”و رفعناه مکانا علیا”آمده که خدای‏تعالی بر فرشته‏ای از فرشتگان، غضب نمود، پس بال او را قطع نموده و در جزیره‏ای بیفکند، واین جزیره در وسط دریا قرار داشت، مدتها که خدا می‏داند چقدر بوده در آنجا ماند تا آنکه‏خدای تعالی ادریس را مبعوث نمود، فرشته نزد ادریس آمده درخواست کرد که از خدا مسئلت نماید تا از او راضی گردد و بالش را به او برگرداند، ادریس دعا کرد و خدا بالش را برگردانیدو از او راضی شد. 
فرشته در تلافی احسان ادریس به او گفت: آیا حاجتی داری؟گفت: بلی، دوست‏می‏دارم مرا به آسمان ببری تا ملک الموت را ببینم، چون هر وقت‏به یاد او می‏افتم زندگی برمن تلخ می‏شود، پس فرشته او را بر بال خود گرفته به آسمان چهارم آورد، در آنجا ملک الموت‏را دید که از تعجب سر خود را تکان می‏داد، ادریس بر وی سلام کرد، و پرسید چرا سر خود راتکان می‏دهی؟گفت: خدای رب العزة مرا دستور داده بود تو را بین آسمان چهارم و پنجم‏قبض روح کنم، من عرضه داشتم: پروردگارا میان هر یک از آسمانها پانصد سال، و قطر هرآسمانی هم پانصد سال راه، فعلا فاصله میان من و ادریس چهار آسمان است، چگونه او خودرا بدینجا می‏رساند، اینک می‏بینم که خودت آمدی، پس او را قبض روح نمود، این است‏معنای آیه 
“و رفعناه مکانا علیا”. 
مؤلف: این حدیث را علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود از پدرش، از ابی عمیر، ازشخصی از امام صادق(ع)آورده (۷) . 
و در معنای آن کافی نیز از علی بن ابراهیم از پدرش، از عمرو بن عثمان، از مفضل بن‏صالح، از جابر، از ابو جعفر(ع)، از رسول خدا(ص)نقل کرده‏اند (۸) . 
و این دو روایت، و مخصوصا روایت دومی (۹) با ضعف سندی که دارند، نمی‏شود مورداعتماد قرار گیرند، چون با ظاهر کتاب که دلالت‏بر عصمت ملائکه و نزاهتشان از کذب وخطا دارد، مخالف می‏باشند. 
ثعلبی در کتاب عرائس از ابن عباس و دیگران روایتی آورده که خلاصه‏اش این‏است که: روزی ادریس در گرمای آفتاب راه‏پیمایی کرده و از حرارت آن آزار دید، با خودگفت: یک روز در حرارت آفتاب راه رفتم اینقدر ناراحتم کرد، پس آن کسی که آفتاب راحمل می‏کند و در هر یک روز پانصد سال راه می‏برد چه حالی دارد؟پس دعا کرد که بار الهاسنگینی آن را بر دوش آن ملک سبک گردان، و گرمایش را برایش تخفیف ده، خدا دعایش‏را مستجاب کرد، و آن ملک از خدای تعالی سبب را پرسید، و فهمید که این سبکی و تخفیف‏حرارت که در حمل او پیدا شده از دعای ادریس بوده است، پس از خدا خواست تا دیدار ادریس را به او روزی کند، و میان او و وی دوستی برقرار سازد، خدایش اجازه داد. 
پس ادریس همواره از او پرسش‏ها می‏کرد، از آن جمله یکی این بود که تو گفتی‏گرامی‏ترین فرشتگان نزد ملک الموت هستی، و بیش از سایرین نزد او مکان و منزلت داری،حال با چنین منزلتی نزد او برایم شفاعت کن تا اجل مرا تاخیر بیندازد تا بیش از پیش به شکرو عبادت خدا بپردازم، فرشته گفت: خداوند اجل هیچ کس را تاخیر نمی‏اندازد، ادریس‏گفت: بله، و لیکن این را بیشتر دوست دارم، گفت: بسیار خوب، من با او گفتگو می‏کنم، وقول می‏دهم که آنچه بتواند در باره یکی از بنی آدم انجام دهد در باره تو انجام دهد. 
پس فرشته ادریس را حمل کرده به آسمان برد، و در جایی که آفتاب طلوع می‏کندنهاد، و خودش نزد ملک الموت آمده و حاجت ادریس را به عرض رساند و شفاعتش کرد،ملک الموت گفت: من چنین اختیاری ندارم، ولی تنها این احسان را می‏توانم در حق او بکنم‏که اگر دوست‏بدارد بگویم چه وقت اجلش می‏رسد گفت‏بگو، پس ملک الموت به دفتر خودنگاهی کرده، گفت: اسم او فلان است، و به گمانم او هرگز نمی‏میرد، چون او را می‏بینم که‏در محل طلوع آفتاب می‏میرد، فرشته گفت: اتفاقا من او را در همانجا گذاشته و نزد تو آمده‏ام،ملک الموت گفت: پس برگرد که گمان نمی‏کنم او را زنده ببینی، زیرا به خدا سوگند چیزی‏از اجل او باقی نمانده، پس فرشته برگشت و او را مرده یافت (۱۰) . 
این روایت را الدر المنثور نیز از ابن ابی شیبه و ابن ابی حاتم، از ابن عباس از کعب،روایت کرده، چیزی که هست در روایت کعب آمده: فرشته‏ای که بر ادریس در آمد همان‏فرشته‏ای بوده که همواره عمل ادریس را بالا می‏برده، و نیز در آن آمده که همه روزه ازادریس عملی بالا می‏برده که معادل عمل همه اهل زمین و معاصرین وی بوده است، و از این‏جهت از ادریس بسیار خوشش آمده از خدا درخواست اجازه کرد تا بر زمین وارد شود و باادریس بنای رفاقت‏بگذارد، و پس از کسب اجازه بر او نازل شده و با او رفاقت کرد… (۱۱) . 
و ابن ابی حاتم به طریقی دیگر این روایت را از ابن عباس نقل کرده، و در آن آمده‏که ادریس در میان دو بال فرشته نامبرده از دنیا رفته است 

عتیقه زیرخاکی گنج