• بازدید : 46 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

عنوان «راهبردهاى ارزشى و اجتماعى‏» به بررسى نقش و تاثير پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در به كارگيرى عامل «وحدت اسلامى‏» به عنوان يكى از ابزارها در جامعه اسلامى آن زمان مى‏پردازد. 
در يك تقسيم‏بندى كلى نقش پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله در پايه‏گذارى وحدت امت اسلامى شامل سه مطلب بنيادين مى‏شود: نخست تلاش در وضعيت جامعه عربى آن زمان و به كارگيرى عوامل «سياسى‏» جهت زمينه‏سازى‏هاى لازم; سپس برنامه‏ريزى‏هاى «فرهنگى‏» در مسير ترسيم دورنماى امت واحده براى مسلمانان و ايجاد فضاى رشد فكرى و ارتقاى فهم مردم نسبت‏به مسؤوليت‏هاى خود; و در نهايت، به كار بستن راه‏حل‏هايى كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از آنها به عنوان ابزار تحقق وحدت بهره مى‏گرفت. 
اين چنين راهبردهايى را مى‏توان تحت عنوان «دعوت ارزشى پيامبرصلى الله عليه وآله برشمرد كه پاره‏اى از آنها شامل «راهبردهاى ارزشى ملى و مذهبى‏»، «راهبردهاى ارزشى قومى و ميهنى‏» و نيز «راهبردهاى ارزشى اجتماعى و فردى‏» خواهند بود. و اينك به هر بخش اشاره‏اى گذرا خواهيم كرد. 
راهبردهاى ملى و مذهبى 
الف) ايجاد وحدت ملى و همبستگى ايمانى 
ورود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به مدينه همراه با عقد قراردادهايى بين گروههاى گوناگون بود. اين پيمان‏ها را مى‏توان يكى از بارزترين شواهد به كارگيرى رهيافت وحدت اسلامى در جامعه آن زمان شمرد. 
پيمان‏نامه عمومى مدينه: يكى از مهمترين اين پيمانها، اولين قراردادى بود كه بين پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و طوايف و قبايل موجود يثرب بسته شد و بعضى آن را «نخستين قانون اساسى مكتوب جهان‏» دانسته‏اند. اين تدبير بهترين مقوله براى به وجود آوردن وحدت ملى و همبستگى دينى بود چرا كه وحدت ميان قبايل درگير، حقوق اجتماعى يهوديان و نيز مهاجران مسلمانان را تصمين مى‏كرد و از سوى ديگر، اين پيمانها مقدمات تشكيل يك وحدت سياسى و حكومتى را فراهم مى‏آورد. 
به عنوان نمومه در مفاد قرارداد بين مسلمين بروشنى قيد شده بود كه مسلمين امت واحده‏اى، جداى از مردم ديگر هستند: (انهم امة واحدة من دون الناس)، و ارتباطى بين مسلمانان و كافران نيست و دورى بين مسلم و مسلم نبايد باشد. اگر چه روح حاكم بر اين پيمانها همانا به كارگيرى ابزار وحدت اسلامى در جهت راهبرد ارزشى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در جامعه اسلامى است و از همين‏رو تمام زموارد آن مصداق اين امر قرار دارند، ولى به بعضى از آن موارد اشاره مى‏كنيم: (۱) 
– مسلمين در برابر ظلم و تجاوز و توطئه و فساد با هم متحد خواهند بود. 
– هيچ مؤمنى بدون اشاره ساير مؤمنان در جهاد فى سبيل‏الله صلح نمى‏كند و صلح جز براى همگان اجرا نخواهد شد. 
– تمامى گروهها (كه به جنگ مشغول‏اند) به ترتيب وارد جنگ خواهند شد و جنگيدن به يك گروه (دومرتبه پشت‏سرهم) تحميل نخواهد شد. 
– «ذمة الله‏» نسبت‏به همه افراد يكسان است. 
– اگر اختلافى بين مسلمين بروز كرد، مرجع حل آن خدا و رسول خواهند بود. 
– مسلمين، فرد مقروض و مديونى را كه دين او سنگين است رها نخواهند ساخت، بلكه اور ا كمك مى‏كنند. 
و در قسمت ديگرى از اين عهدنامه تاريخى كه طرف خطاب آن يهوديان مدينه بودند، امورى پيشداورى شد كه توجه به مفاد آن حاكى از انگيزه تحقق وحدت ملى توسط پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله است: 
– مسلمانان و يهوديان امت واحده‏اند و مانند يك ملت در مدينه زندگى خواهند كرد و هر يك دين خود را دارند. 
– به يهوديان هم‏پيمان، همراهى و كمك خواهد شد و متقابلا وقتى مسلمين آنها را به مصالحه مى‏خوانند، يهوديان بايد بپذيرند. 
– مسلمين و يهود هر دو بايد بر ضد كسانى كه با اين قرارداد به مخاصمه برمى‏خيزند، مبارزه كنند. 
– هر دو بايد با يارى يكديگر در برابر مهاجمان به يثرب بجنگند. 
– هيچ كافرى از ناحيه دو طرف اجير نشود مگر اين كه به مصلحت هر دو گروه باشد. 
به هر حال، بايد چنين نتيجه گرفت كه كوشش براى ايجاد حساسيت مشترك دينى و ملى يكى از شاخص‏ترين راه‏حل‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در جهت تحقق وحدت اسلامى شمرده مى‏شود. 
تثبيت وحدت ايمانى: پيامبرصلى الله عليه وآله بعدها نيز در مسير تثبيت همبستگى ايمانى مسلمين مكررا بر اين موضوع تاكيد فرمود. در بخشى از سخنان حضرت پس از فتح مكه و در مسجدالحرام چنين نقل كرده‏اند كه فرمود: «المسلم اخ المسلم والمسلمون هم يد واحد على من سواهم تتكافوا دمائهم يسعى بذنبهم ادناهم‏». (۲) 
ايجاد چنين حس مشترك دينى و پيوستگى مذهبى واحد بين مؤمنان در كلام زيبايى منسوب به حضرت كاملا مشهور است كه: «المؤمنون كنفس واحدة‏». 
همچون آن يك نور خورشيد سما صد شود نسبت‏به صحن خانه‏ها ليك يك باشد همه انوارشان چون كه برگيرى تو ديوار از ميان چون نماند خانه‏ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده 
و البته رمز اين پرتو نورانى نيز در روح انسانى و الهى مؤمنان خواهد بود كه: 
جان حيوانى ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاى شيران خداست        (مولوى) 
ب) پيوند روح اخوت و برادرى 
پيدايش تعلق اجتماعى: در نخستين سال ورود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به مدينه يكى از مهمترين ابتكارها و راهبردهاى مهم حضرت در به كارگيرى عامل وحدت دينى واقع مى‏شود; يعنى پيوند (عقد) مواخات بين كليه مسلمانان اعم از مرد و زن: 
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت يك ز ديگر جان خون آشام داشت كينهاى كهنه‏شان از مصطفى محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه، به پند درشكستند و تن واحد شدند غوره‏اى كو سنگ بست و خام ماند در ازل حق كافر اصليش خواند نى اخى نى نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او آفرين بر عشق كل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد   (مولوى) 
رسول خداصلى الله عليه وآله در يك مجلس عمومى مى‏فرمايد: «تآخوا في الله اخوين اخوين‏». (۳) 
  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۴صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

وَ مَا مُحَمّدٌ إلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإينْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَى‏ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرّ اللَهَ شَيًْا وَ سَيَجْزِى اللَهُ الشّاكِرِينَ. [۱]
«و نيست محمّد مگر رسولى كه پيش از او رسولانى آمده‏اند و درگذشته‏اند؛ پس اگر او بميرد يا كشته شود، آيا شما بر روى پاشنه‏هاى پاى خود به عقب واژگون مى‏شويد؟! و هر كس بر روى دو پاشنه پاى خودش به عقب واژگون شود، أبداً به هيچ‏وجه به خداوند ضررى نمى‏رساند، و خداوند بزودى پاداش سپاسگزاران را مى‏دهد.»
اين آيه در غزوه اُحُد نازل شد درباره كسانى كه در حمله شديد دشمن پا به فرار گذاشته و پيامبر را در آن معركه خونبار تك و تنها گذاردند و جز وجود مقدّس حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام و افراد معدودى همچون ابودُجانه انصارى [۲] و سهل بن حُنَيْف، گرداگرد رسول خدا كسى نبود كه از جان أقدسش دفاع كند، و آن حضرت را به كام تيرها و نيزه‏ها و شمشيرها و سنگ‏اندازى دشمنان كه همه آماده و متعهّد براى كشتن خودِ رسول‏الله بودند، نسپارد.
آيات سوره آل عمران درباره فرايان جنگ احد  
اين آيه در ميان آياتى واقع است كه مجموعاً در سوره آل‏عمران آمده و وضعيّت را خوب تشريح مى‏كند: 
وَ لاتَهِنُوا وَلاَتَحْزَنُوا وَ أنْتُمُ الأعْلَوْنَ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ. إنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ الأيّامُ نُدَاوِلُها بَيْنَ النّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ الّذِينَ آمنُوا وَ يَتّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ وَ اللهُ لايُحِبّ الظّالِمينَ. وَ لِيُمَحّصَ اللهُ الّذينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرينَ . 
أمْ حَسِبْتُمْ أنْ تَدْخُلُوا الْجَنّةَ وَ لَمّا يَعْلَمِ اللهُ الّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُم وَ يَعْلَمَ الصّابِرينَ. وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأيْتُمُوهُ وَ أنْتُمْ تَنْظُرُونَ. وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ‏يَضُرّ اللهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ. 
وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أنْ تَمُوتَ إلاّ بِإذْنِ اللهِ كِتَاباً مَؤجّلاً وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الدّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها وَ سَنَجْزِى الشّاكِرينَ. وَ كَأيّنْ مِنْ نَبِىّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبّيّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِمَا أصَابَهُمْ فِى سَبيلِ اللهِ وَ مَا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكَانُوا وَ اللهُ يُحِبّ الصّابِرينَ. وَ مَا كانَ قَوْلَهُمْ إلاّ أنْ قَالُوا رَبّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنَا وَ إسْرافَنَا فِى أمْرِنَا وَ ثَبّتْ أقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الكَافِرينَ. فَآتَاهُمُ اللهُ ثَوَابَ الدّنْيَا وَ حُسْنَ ثَوَابِ الآخِرَةِ وَ اللهُ يُحِبّ الْمُحسِنينَ. [۳] 
«و سستى مكنيد و غمگين مباشيد، در حالى كه شما بالاتر و رفيع‏تر از همه امّتهاى جهانيد، اگر بوده باشيد از ايمان آورندگان! اگر به شما زخمى و جراحتى در جنگ رسيد، تحقيقاً همان گونه زخم و جراحتى هم به دشمنان مقابل شما رسيد! و اين ايّام و روزهائى كه مى‏گذرد، ما آنها را يكى پس از ديگرى در ميان مردم گردش مى‏دهيم (و مصائب و مشكلات و حوادث را به نوبه بر همه مردم وارد مى‏سازيم) تا آنكه خداوند بداند: آنان كه از شما ايمان آورده‏اند چه كسانى هستند، و براى آنكه خداوند از ميان شما گواهانى را اتّخاذ كند، و خداوند ظالمين را دوست ندارد. و براى آنكه خداوند مؤمنين را پاك و پاكيزه گردانيده، از عيوب به در كند و براى آنكه كافرين را هلاك و ضايع و نابود سازد. 
آيا شما مى‏پنداريد كه داخل بهشت مى‏شويد، در صورتى كه هنوز خداوند از آنان كه از شما جهاد كرده‏اند علمى بهم نرسانيده است؟! و در حالى كه هنوز خداوند از صابرين و شكيبايان شما مطّلع نگرديده است؟! و هر آينه شما همان كسانى بوديد كه قبل از معركه كارزار و غوغاى گيرودار، آروزى مرگ در راه خدا را مى‏كرديد، پس تحقيقاً آن معركه و مقابله با مرگ را ديديد و نظاره نموديد! (پس چرا پا به فرار گذارديد؟!) و نيست محمّد مگر فرستاده‏اى از جانب خدا كه قبل از او فرستادگانى آمده‏اند و درگذشته‏اند! آيا اگر او بميرد يا كشته شود شما به همان بربريّت و جاهليّت ديرينه خود بازگشت مى‏كنيد؟! و هر كس بر شرك و جاهليّت خود بازگردد، أبداً به قدر ذرّه‏اى به خدا ضررى نمى‏رساند، و بزودى خداوند سپاسگزاران و شاكران را أجر جميل و ثواب لاتُعَدّ و لاتُحصَى عنايت مى‏كند. 
و هيچ ذى روحى را توان آن نيست كه بدون اِذن و اجازه حتميّه خداوند بميرد مگر در زمان مقدّر و معيّن و أجل مكتوب و مضبوط. و كسى كه بهره و پاداش خود را از جنگ و معركه و غيرها وصول به أمر دنيوى بخواهد ما همان را به او مى‏دهيم، و هركس بهره و پاداش خود را وصول به أمر اُخروى و رضا و رضوان و لقاء خدا بخواهد، ما همان را به او مى‏دهيم و بزودى شاكران و سپاسگزاران را جزا و پاداش مى‏دهيم. 
و چه بسيارى از پيغمبران كه با آنها أفراد بسيارى از دست پروردگان مؤمن (و يا از مردان الهى و ربّانى) در راه خدا كارزار كرده‏اند، كه از آنچه به آنها در راه خدا از مشكلات رسيده‏است سستى نورزيده‏اند و ضعف وكم قدرتى نشان‏ندادند و به‏حال ذلّت و استكانت و انفعال و پذيرش دشمن در نيامدند. و خداوند شكيبايان را دوست مى‏دارد. و نبود سخن و گفتارشان مگر اينكه گفتند: بار پروردگار ما، از گناهانمان درگذر و از زياده‏روى و تجاوز در امرمان كه نموده‏ايم چشم بپوش و گامهاى ما را استوار بدار و ما را بر گروه كافران پيروزى ده . بنابر اين خداوند به آنها ثواب و پاداش دنيوى را عنايت نمود و به نيكوئىِ ثواب و پاداش اُخروى نيز رسانيد و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.»
دلالت آيه بر ارتداد صحابه پس از مرگ پيامبر 
حضرت استاذنا الأكرم آية الله علّامه طباطبائى در ذيل آيه وَ ما مُحّمّدٌ إلاّ رَسوُلٌ در تفسير فقره أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعقَابِكُمْ (اگر او بميرد يا كشته شود، شما به عقب برمى‏گرديد)، فرموده‏اند: مراد از برگشتن به عقب، فرار از جنگ نيست؛ بلكه به معنى ارتداد و كفر بعد از ايمان است، زيرا ارتباطى ميان فرار از معركه بواسطه موت پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و يا كشته شدن او نيست، بلكه نسبت و ارتباط، ميان موت يا قتل او، و ارتداد و رجوع به كفر بعد از ايمان است . 
و دليل بر آنكه مراد، برگشتن از دين است آياتى است كه پس از ذكر چند آيه ذكر نموده است : وَ طائِفَةٌ قَدْ أهَمّتْهُمْ أنْفُسُهُمْ يَظُنّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقّ ظَنّ الْجَاهِليّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنْا مِنَ الأمْرِ مِنْ شَىْ‏ءٍ قُلْ إنّ الأمْرَ كُلّهُ لِلّهِ يُخْفُونَ فِى أنْفُسِهِمْ مَا لايُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنا مِنَ الأمْرِ شَىْ‏ءٌ مَا قُتِلْنَا هَهُنَا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الّذِينَ كُتِبَ عَليْهِمُ الْقَتْلُ إلَى مَضَاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِىَ اللهُ مَا فِى صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحّصَ مَا فِى قُلُوبِكُمْ وَ اللهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصّدُورِ. اِنّ الّذِينَ تَوَلّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إنّمَا اسْتَزَلّهُمُ الشّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إنّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ. [۴] 
«و گروهى فقط در غم جان خود بوده و وعده خدا را به غلبه دين و گسترش اسلام، از روى جهل و نادانى مانند گمانهاى مردم جاهلى، دروغ پنداشتند و از روى إنكار و تعجّب مى‏گفتند : آيا ممكن است ما صاحب قدرت و أمر بشويم؟ بگو اى پيغمبر كه تنها خداست كه صاحب قدرت است و أمر و فرمان به دست اوست. (صحابه سست ايمان كه از ترس مؤمنين راستين) خيالات باطل و انديشه‏هاى پليد خود را با تو اظهار نميدارند، با خود ميگويند: اگر كار ما به وَحْى خدائى و آئين حقّ بود و ما صاحب أمر و قدرت بوديم شكست نمى‏خورديم و گروهى از ما در اينجا كشته نمى‏شدند. بگو اى پيغمبر: اگر شما در خانه‏هايتان هم بوديد، باز آنان كه سرنوشت آنان در قضاى حتميّه إلهى كشته شدن است، با پاى خود از خانه ها به قتلگاهها مى‏آمدند و در قبور خود مى‏خفتند، و اين براى آن است كه خداوند نيّات و انديشه‏هاى شما را برون ريخته و آنچه در دلها و سينه‏هاپنهان كرده‏ايد بيازمايد و آنچه در قلوبتان نهفته‏ايد پاك و خالص كند، و خداوند از راز درونها آگاه است. 
تحقيقاً آنان كه در روز جنگ اُحُد و معركه كارزار كه دو صف اسلام و كفر در مقابل هم واقع شدند و برخورد كردند، از كارزار و رزم فرار كرده پشت به صحنه نمودند، فقط و فقط بواسطه بعضى أعمال و رفتار ناپسند خود آنها، شيطان آنان را به لغزش افكند و دچار تزلزل در ايمان شدند، و هر آينه حقّاً خداوند از عقوبتشان درگذشت و تحقيقاً خداوند آمرزنده و شكيباست.» [۵] 
در اين آيات خداوند ايشان را با عنوان تن‏خواهى و جان‏پرورى و گمان و پندار جاهلى ياد مى‏فرمايد، كه در نتيجه برخى از كارهاى نكوهيده خود، لغزش در دين پيدا كردند و پيامبر را در چنين واقعه خطيرى تنها گذاردند. 
علاوه بر اين ما مى‏بينيم نظير اين فرار از جنگ و پشت كردن به صحنه رزم در غير اُحُد هم مانند غزوه حُنَيْن و خَيْبَر پيدا شد و خداوند آنها را بدينگونه خطاب نكرد و از پشت نمودنشان به دشمن و صفحه كارزار بمانند اين كلمه تعبير نكرد و سخن نگفت؛ فرمود: وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إذْ أعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمّ وَلّيْتُمْ مُدْبِرينَ [۶] «و در روز غزوه حنين، در وقتى كه كثرت سپاهيان و بسيارى لشكريانتان شما را به شگفت انداخت، پس اين كثرت، هيچ نتوانست به شما قدرتى بخشد و از خدا بى‏نياز كند، و زمين با اين فراخى و گستردگى بر شما تنگ آمد و شما پشت كرده پا به فرار نهاديد.»
بنابراين، گفتار راست و درست اين است كه: مراد از انقلاب و بازگشت به سوى أعقاب در آيه مباركه، رجوع به كفر سابق بوده باشد. 
و محصّل معنى آيه با وجود سياق عتاب و مؤاخذه و توبيخى كه در آن است اين مى‏شود كه: محمّدصلى الله عليه وآله وسلم نيست مگر فرستاده و رسولى از سوى خدا به مانند سائر رسولان و فرستادگان دگر؛ وظيفه و قدرتى ندارد مگر تبليغ رسالت پروردگارش را، و چيزى از قدرت و صاحب اختيارى براى او نيست و فقط قدرت و أمر و اختيار از براى خداست و دين هم دين خداست و باقى است به بقاى خدا. در اين صورت اتّكاء و دلبستگى و وابستگى ايمان شما به حيات و زندگى او چه معنى دارد، كه از شما چنين مشهود مى‏شود كه: اگر او بميرد يا كشته شود، شما قيام به أمر دين را ترك مى‏كنيد و عقبگرد نموده به سوى جاهليّت گذشته بازمى‏گرديد و بعد از هدايت، غوايت و ضلالت را مى‏پذيريد؟! 
و اين سياق آيه، قوى‏ترين شاهد است بر آنكه: آنان در روز اُحُد پس از گرم شدن معركه و كارزار، گمان بردند كه: رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم كشته شده است و بنابر اين دست از جنگ برداشته و از كارزار منصرف شدند و به جانب ديگر گريختند. و اين گفتار را تأييد مى‏نمايد آنچه در روايت و تاريخ وارد است ـ همچون روايت ابن‏هشام در سيره ـ كه أنَس بن نضر كه عموى أنس بن مالك است به عمربن خطّاب و طلحَة بن عبيدالله و جمعى از مهاجرين و انصار رسيد كه دست از جنگ برداشته و خود را رها كرده بودند و به آنها گفت : علّت دست كشيدن شما از جنگ چيست؟! گفتند: رسول خدا كشته شده است. گفت: شما زندگى را بعد از رسول خدا براى چه مى‏خواهيد؟! شما هم بميريد بر آن طريقه‏اى كه رسول خدا مرده است. و پس از اين در مقابل دشمنان آمد و جنگ كرد تا كشته شد. 
و بالجمله، معنى اين دست برداشتن از جنگ و رها كردن آن به اين برميگردد كه ايمانشان قائم به رسول الله بوده، با حيات او باقى و با موت او زوال مى‏پذيرد. و اين، اراده ثواب دنيا و كاميابى از حيات پيامبر بواسطه ايمان است كه خداوند آنان را بدين گونه ايمان عتاب ميفرمايد. و مؤيّد اين معنى گفتار خداوند است در پايان آيه كه: وَ سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ (و خداوند بزودى شاكران را پاداش ميدهد).


معناي شكر در آيه و سيجزي الله الشاكرين   
چون خداوند تعالى اين جمله را در آيه بعدى نيز پس از وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الدّنْيا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا (و كسى كه مرادش پاداش دنيا باشد ما به او از دنيا مى‏دهيم و كسى كه مرادش پاداش آخرت باشد ما به او از آخرت ميدهيم) تكرار فرموده و گفته است: و سَنَجْزِى الشّاكِرينَ. و اين دقيقه بسيار شايان دقّت است. 
و اين جمله: وَ سَيَجْزِى اللهُ الشاكِرين طبق آنچه از سياق استفاده مى‏شود به منزله استثناء است براى جمله قبل. و اين دليل است بر اينكه در ميان صحابه رسول خدا كسانى بوده‏اند كه انقلاب به قهقرى از ايشان ظهور پيدا نكرده، و يا آنچه مشعر به ارتداد و كفر باشد مانند دست‏برداشتن از جنگ و پشت نمودن به دشمن از آنان به وقوع نپيوسته است، و آنها همان شاكران و سپاسگزارانند. 
حقيقت شكر، إظهار نمودن نعمت است همچنانكه حقيقت كفرى كه در مقابل آن است، پنهان كردن آن است. اظهار كردن نعمت عبارت است از : استعمال نعمت در همان محلّى كه نعمت دهنده اراده كرده است، با ياد كردن نعمت دهنده با زبان ـ كه اين همان ثناء است ـ و با دل بدون نسيان . و بناءً عليهذا شكر خداوند متعال در برابر نعمتى از نعمت‏هاى او عبارت مى‏شود از آنكه : بنده خدا را در وقت به كار بردن آن نعمت ياد كند، و آن نعمت را در همان جائى كه او معيّن كرده است مصرف نمايد و از آن تجاوز ننمايد. 
و مى‏دانيم كه: چيزى در عالم نيست مگر آنكه نعمتى است از نعمتهاى خداوند تبارك و تعالى، و خدا از بندگان خود نمى‏خواهد مگر آنكه آن نعمت را در راه عبادت او مصرف كنند، و مى‏فرمايد : وَ آتَاكُم مِن كُلّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَ إن تَعُدّوا نِعْمَةَ اللهِ لاَتُحْصُوهَا إنّ الإنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ. [۷] «و خداوند به شما از هر آنچه كه از او خواسته‏ايد، (همه يا بعضى را) داده است و اگر نعمت‏هاى خدا را بشماريد به اندازه و مقدار آن نمى‏رسيد، و حقّاً انسان ستمكار و پوشاننده نعمت‏هاى اوست.»
پس شكر خدا بر نعمت وى آن است كه: در آن نعمت، أمر خدا اطاعت شود و مقام ربوبيّت و اُلوهيّتش در آن نعمت ياد شود. 
و بنابر اين شكرِ مطلق خداوند بدون تقييد عبارت است از: ياد كردن او بدون نسيان، و اطاعت او بدون عصيان. و مفاد و مراد از گفتارش كه مى‏فرمايد: وَ اشْكُرُوا لى وَ لاتَكْفُرُونِ، [۸] اين مى‏شود كه: مرا ياد كنيد يادى كه با آن فراموشى آميخته نمى‏باشد، و از أمر من پيروى نمائيد بگونه‏اى كه با گناه مشوب نمى‏شود». و نبايد به سخن كسى كه مى‏گويد: اينگونه أمر، أمر به مالايطاق است گوش فراداد، زيرا اينگونه سخن ناشى از كمى تدبّر در حقائق دينيّه و دورى از ساحت عبوديّت است. 
و در برخى از مباحث سابقه معلوم شد كه: فعل دلالت بر مجرّد تلبّس به مبدأ و مصدر فعل دارد، به خلاف وصف كه دلالت بر استقرار تلبّس مى‏كند به حيثيّتى كه معنى وصفى ملكه انسان شده و هيچگاه از وى مفارقت نمى‏كند. فرق است ميان اينكه بگوئيم: الّذِينَ أشْرَكُوا، وَ الّذِينَ صَبَرُوا، وَالّذِينَ ظَلَمُوا، وَ الّذِينَ يَعْتَدُونَ (يعنى آنان كه شرك آوردند و آنان كه شكيبائى نمودند و آنان كه ستم كردند و آنان كه تجاوز مى‏نمايند) و ميان اين كه بگوئيم: مُشْرِكينَ، وَ صَابِرين، وَ ظَالِمِينَ، وَ مُعْتَدِينَ (يعنى مشركان و شكيبايان و ستمكاران و تجاوز كنندگان.) و بنابر اين شاكرين كسانى هستند كه وصف شكر در ايشان ثابت و استوار شده و اين فضيلت در آنها استقرار يافته است. و معلوم شد كه: شكر مطلق آن است كه بنده نعمتى را به ياد نياورد مگر اينكه خدا را با آن نعمت به ياد آورد، و برخورد با چيزى نكند كه به آن نعمت گفته مى‏شود مگر اينكه أمر خدا را در آن اطاعت نمايد. 
مقام شاكرين مقام مخلصين است كه شيطان را بدان راه نيست 
و از آنچه گفتيم به دست آمد كه شكر تمام نمى‏شود مگر آنكه بنده علماً و عملاً براى خداوند ـ سبحانه ـ اخلاص داشته باشد. پس شاكرين همان برگزيدگان براى خدا (مُخْلَصينَ لِلّه) هستند كه شيطان طمعش را از آنان بريده است و در مقام و منزلتى مى‏باشند كه ابليس لعين را بدان بارگه راه نيست. 
و اين حقيقت از آنچه خداوند از زبان ابليس حكايت كرده است به دست مى‏آيد، زيرا مى‏گويد : قَالَ فَبِعِزّتِكَ لَاُغْوِيَنّهُمْ أجْمَعينَ، إلاّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ . [۹] «إبليس به خدا گفت: سوگند به مقام عزّت تو كه من تمام بندگانت را إغوا مى‏كنم مگر آن بندگانت را از ميان آنها، كه برگزيدگانند.»
و نيز فرمود: قَالَ رَبّ بِمَا أغْوَيْتَنِى لَاُزَيّنَنّ لَهُمْ فِى الأرْضِ وَ لَاُغْوِيَنّهُمْ أجْمَعِينَ، إلاّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ. [۱۰] «ابليس به خدا گفت: اى پروردگار من! در برابر إغوائى كه مرا نمودى، من در زمين براى بنى‏آدم زينت مى‏دهم و همه را إغواء و گمراه مى‏نمايم، مگر آن دسته از بندگانت را از ايشان كه برگزيدگانند.»شيطان در اين آيات از إغواى خود أحدى را استثناء ننموده است مگر مُخْلَصين (برگزيدگان) را و خدا هم آن را بدون رد امضا كرد. 
و نيز فرمود: قَالَ فَبِمَا اَغْوَيْتَنِى لَأَقْعُدَنّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ . ثُمّ لَآتِيَنّهُمْ مِنْ بَيْنِ أيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائلِهِمْ وَ لاَ تَجِدُ أكْثَرَهُمْ شَاكِرينَ [۱۱] . «إبليس گفت: به تلافى اغواء و گمراهيى كه مرا نمودى، من نيز در راه راست و صراط مستقيمت كه بايد از آن عبور كنند مى‏نشينم و پس از آن از طرف روبرو و از طرف پشت سر، و از ناحيه راست و از ناحيه چپ به سويشان مى‏آيم و أكثريّت آنها را شاكر نخواهى يافت.»
در اينجا قوله: وَ لاَ تَجِدُ أكْثَرَهُمْ شَاكِرينَ به منزله استثناء است يعنى أقلّ قليل از آنها شاكر مى‏باشند. و در اينجا تعبير مخلَصين به شاكرين مبدّل شده است. و علّتى براى اين تبديل نيست مگر اينكه شاكرين همان گروه مخلَصين هستند كه شيطان را در آنها طمعى نيست و كارى از دستش براى خصوص آنها بر نمى‏آيد. و معلوم است كه عمل و مكر شيطان، به فراموشى انداختن مقام ربوبيّت، و دعوت به معصيت است. و براى مخلَصين كه به طور ملكه و به حالت استمرار، غرق درياى توجّه و ذكر خدا هستند و معصيت از آنها متحقّق نمى‏شود، آلت برش و سلاح شيطان بر آنها كُنْد بوده و كارگر نمى‏شود. 
و از چيزهائى كه در ميان آيات نازله در غزوه اُحُد گفتار ما را تأييد مى‏نمايد، آيه‏اى است كه بعداً ذكر فرموده است: إنّ الّذِينَ تَوَلّوْا مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إنّمَا اسْتَزَلّهُمُ الشّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إنّ اللهَ غَفُورٌ حَليمٌ [۱۲] . «حقّاً و تحقيقاً آن كسانى از شما كه در روز برخورد دو سپاه كفر و ايمان، پشت به جنگ نمودند، فقط سببش آن بود كه شيطان در برابر بعضى از أعمالشان آنها را لغزانيد، و هر آينه خداوند از آنها گذشت و مورد غفران و آمرزش خود قرار داد ، حقاً خداوند آمرزنده و بردبار است.»
اين آيه اگر با كلام خدا در آيه مورد گفتار ما: و سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ و كلام خدا در آيه بعدى آن: و سَنَجْزِى الشّاكِرينَ ضميمه گردد ـ و دانستى كه معنى و مفاد استثناء دارد ـ تأئيد خود را بطور أبلغ مى‏رساند. 
در اين آيه تدبّر كن و پس از آن در تعجّب فرو رو از گفتار كسى كه گفته است: اين آيه : إنّ الّذِينَ تَوَلّوا مِنْكُمْ ناظر است به روايتى كه: شيطان در روز غزوه احد ندا كرد: ألاَ قَدْ قُتِلَ مُحمّدٌ «آگاه باشيد كه محمّد كشته شد» و اين موجب سستى مؤمنين و تفرّقشان از معركه جنگ شد؛ و ببين كه چگونه كتاب خدا را از اوج حقائقش فرو ميريزند و از مستواى معارف عاليه‏اش سقوط ميدهند؟! 
آيه دلالت دارد بر آنكه عدّه‏اى از مؤمنين در روز اُحد دست از كارزار نشستند و سستى نكردند و در برابر خدا و أوامرش كوتاهى نورزيدند، و آنان را خداوند به نام و وصف شاكرين ستوده است و تصديق نموده است كه شيطان به آنان راه ندارد و مطمعى در ايشان نمى‏يابد، نه تنها در اين غزوه، بلكه اين عنوان، وصف ثابت و مستقرّى است كه پيوسته با ايشان همراه است. 
و لفظ شاكرين در هيچ مورد از موارد قرآن به عنوان توصيف وارد نشده است مگر در اين دو آيه يعنى در آيه: وَ مَا مُحمّدٌ إلاّ رَسُولٌ، و آيه: وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أنْ تَمُوتَ إلاّ بإذْنِ اللهِ. و نيز در هيچيك از اين دو مورد مقدار جزا و پاداش آنها را از جهت عظمت و نفاست بيان نفرموده است. [۱۳] 


جانبازي و دلاوري علي عليه‌السلام در جنگ احد 
تمام تواريخ مسلّم و مورد قبول عامّه اتّفاق دارند بر اينكه: أبوبكر در جنگ اُحُد أبداً زخمى و جراحتى نديد، و او با عمر به كوه پناهنده شده، دست از جنگ شستند و محمّد را مقتول پنداشتند، و عثمان به طورى فرار كرد كه تا سه روز ناپديد بود و پس از سه روز وارد مدينه شد. و أميرالمؤمنين علىّ بن أبى‏طالب و حضرت حمزه سيّدالشّهداءعليهما السلام و ابودُجانه و سهل‏بن‏حُنَيْف أنصارى بودند كه قيام و إقدام به از بين بردن و متفرّق نمودن لشگر كردند. آنان بودند كه از بدء نبرد تا آخرين لحظه با پيامبر بوده و در مقابل آن حضرت جان خود را بر روى كف داشته و از بيضه اسلام و حيات رسول خدا دفاع مى‏نمودند. 
واقدى در «مغازى»، و طبرى و ابن اثير در تواريخ خود نقل كرده‏اند كه: چون كبش كتيبه و علمدار سپاه قريش كه از بنى عبدالدّار بود و نامش طَلْحَة بْن أبى طَلْحَة بود در برابر سپاه اسلام ايستاد و مبارز خواست و گفت: اى أصحاب محمّد شما مى‏پنداريد كه خداوند ما را با شمشيرهايتان فوراً به آتش دوزخ مى‏فرستد و شما را با شمشيرهاى ما بزودى به سوى بهشت روانه مى‏كند؟ آيا در ميان شما يك نفر هست كه خدا او را بزودى با شمشير من به بهشت روانه سازد و يا مرا با شمشير وى فوراً به دوزخ بفرستد؟! 
حضرت أسدالله الغالب شير بيشه توحيد و شجاعت أميرالمؤمنين ـ عليه أفضل صلوات المصلّين ـ به سوى او رفت و مى‏گفت: آرى سوگند به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا با شمشيرم با شتاب به سوى دوزخت بفرستم و يا تو مرا بزودى به سوى بهشتم بفرستى! أميرالمؤمنين با شمشير پايش را قطع كرد، مكشوف العورة بر روى زمين افتاد، و صداى تكبير رسول خدا صلى الله عليه وآله برخاست. [۱۴] 
و آنگاه جماعتى از بنى‏عبدالدّار يكى پس از ديگرى عَلَم مشركين را برگرفتند و أميرالمؤمنين‏عليه السلام همه را كشت و به دوزخ فرستاد و عَلَم آنها برروى زمين افتاد و كسى ديگر نبود تا عَلَم را برگيرد. 
نداي آسماني : لا فتي الا علي لا سيف الا ذولفقار 
طَبَرى و ابن ‏أثير آورده ‏اند كه: چون علىّ بن أبی‏طالب‏ عليه السلام لواداران مشركين را كشت رسول خدا صلى الله عليه وآله جماعتى از مشركين را به وى نشان دادند و گفتند: اى على بر آنان حمله كن! على‏عليه السلام بر آنها حمله كرد و جماعتشان را پراكنده نمود و عَمْرو بْن عبدالله جُمَحى را كشت. سپس رسول خداصلى الله عليه وآله نگاهى كرد و جماعتى را به على‏عليه السلام نشان داد و فرمود: بر ايشان حمله كن! اميرالمؤمنين‏عليه السلام بر آنها حمله كرد و جماعتشان را متفرّق ساخت و شَيْبَة بن مالك را كه يكى از بَنِى‏عامربن‏لُؤَى بود كشت. در اين حال جبرئيل گفت: يَا رَسُولَ اللهِ! إنّ هَذِهِ لَلْمَواسَاةُ «اى رسول خدا! اين است مواسات!»
رسول خداصلى الله عليه وآله گفت: إنّهُ مِنّى وَ أنَا مِنْهُ «او از من است و من از اويم.» جبرائيل گفت: وَ أنَا مِنْكُمَا « و من هم از شما هستم!» در اين حال شنيدند صدائى را كه: لاَسَيْفَ إلاّ ذُوالْفَقَارِ [۱۵] وَ لاَ فَتَى إلاّ عَلِىّ [۱۶] «هيچ شمشيرى نيست مگر شمشير ذوالفقار،و هيچ جوانمردى نيست مگر مرتضى على.»
ميرخواند در كتاب «رَوْضَةُ الصّفا» شرح اين حديث شريف را ذكر كرده است و پس از بيان مفصّلى در ايثار و مواسات أميرالمؤمنين‏عليه السلام در روز اُحد كه تحقيقاً موجب شگفت است گفته است: 
حافظ أبومحمّدبن عزيز در كتاب «معالم العترة و النبوّة» روايت كرده از مدفوع، مادر قيس بن سعد، و او از پدر خويش كه از على شنيدم كه در روز اُحد شانزده ضربت به من رسيد به طورى كه از أثر آن ضربتها به زمين افتادم و هر بار كه افتادم [۱۷] مردى خوش روى و خوش بوى مرا بر پاى مى‏كرد و مى‏گفت كه: متوجّه كافران شو كه در طاعت خدا و رسول اوئى و ايشان هر دو از تو راضى مى‏باشند. و چون جنگ به آخر رسيد، اين حكايات را به عرض حضرت رسانيدم. آن حضرت فرمود كه تو او را مى‏شناختى؟! گفتم: نه، أمّا به دِحْيه كَلْبى مشابهت داشت. حضرت فرمود كه: خداى چشم تو را روشن گرداناد كه آن جبرئيل بود. 
محمّد بن حبيب در «أمالى» آورده كه: چون معظم سپاه اسلام روى به انهزام آوردند، أفواج لشكر كفر مانند موج دريا متوجه رسول خداصلى الله عليه وآله شدند و از آن جمله قريب پنجاه سوار از بَنى‏عبدمناف به نزديك حضرت رسيده: پسران صفوان عوف و أبوالشّعْثاء و أبو الحَمْراء و شش كس ديگر از أولاد ابوسفيان؛ علىّ مرتضى‏عليه السلام اين جمله را به زخم تيغ آبدار به دارالبوار فرستاد. 
و بعضى از صاحبان سِيَر نوشته‏اند كه: جبرائيل پس از اين به رسول خدا گفت: يَا مُحمّدُ إنّ هَذَا لَلْمُواسَاةُ وَلَقَدْ عَجِبْتُ لِمُواسَاةِ هَذَا الْفَتَى «اى محمّد اين است مواسات! و من از مواسات اين جوان در شگفتم!»
رسول خدا فرمود: إنّه مِنّى وَ أنَا مِنْهُ «من از او هستم و او از من است.» جبرائيل گفت: وَ أنَا مِنْكُمَا «و من از شما دو نفر مى‏باشم.» وَ سُمِعَ فِى ذَلِكَ الْيَوْمِ صَوْتٌ مِنْ قِبَلِ السّمَاءِ وَ لاَ يُرَى شَخْصُ الصّارِخِ يُنَادِى مِراراً: لاَ فَتَى إلاّ عَلِىّ، لاَ سَيْفَ إلاّ ذُوالْفَقَارِ «و در آن روز كراراً از سوى آسمان شنيده شد صدائى بدون آنكه صدا كننده ديده شود كه فرياد مى‏زد: جوانمردى نيست مگر على، و شمشيرى نيست مگر ذوالفقار.» از رسول خدا صلى الله عليه وآله پرسيدند: آن صدا زننده چه كسى بود؟! فرمود: جبرائيل بود. 
آنگاه صاحب «أمالى»: محمّد بن حبيب گفته است: اين خبر را جمعى از محدّثين روايت كرده اند و از أخبار مشهوره است و من بر برخى از نسخه‏هاى كتاب «مغازى» محمّد بن اسحق برخورد كردم و بعضى از آنان را از ذكر اين حديث خالى ديدم، و از استاد و شيخ خودم عبدالوَهّاب (رحمه الله) از اين خبر سؤال كردم، در پاسخ گفت: اين خبر صحيح است. گفتم: پس چرا در كتب صحاح نيست؟ گفت: أوَ كُلّ مَا كَانَ صَحِيحاً يَشْتَمِلُ عَلَيْهِ كُتُبُ الصّحاحِ مِنَ الْخَبَرِ [۱۸] ؟ «مگر كتب صحاح مشتمل بر جميع خبرهاى صحيحه است؟»
و از اينجا معلوم مى‏شود كه: آنچه در «سيره حلبيّه» از ابوالعبّاس ابن‏تيميّه نقل كرده است كه: اين حديث كذب است [۱۹] ، چقدر بى‏انصافى و خروج از جاده حقيقت است. أمّا از ابن‏تيميّه كه دشمن سرسخت اميرالمؤمنين‏عليه السلام است، و در رذالت و خباثت در زمره ناصبان به شمار مى‏رود و حكايات و أخبار صحيحه را منكِر مى‏شود و به محامل بعيده حمل مى‏كند و در هر جا كه حديثى و خبرى در فضيلت شاه أولياء رسيده باشد دامن عِناد و لجاج و خصومت بر كمر مى‏بندد، جاى تعجّب نيست. شگفت از بعضى پيروان اوست كه با وجود اطّلاع و سِعه دانش چگونه على العَمْيا كلام وى را مى‏پذيرند و بدون تحقيق، حِفظاً للسّلَف، در كتب خود آورده تصديق مى‏نمايند. 
در جنگ احد امير المومنين عليه‌السلام حامل رايت و لواء بود 
ما اينك در اينجا گفتار شيخ مفيد (رضوان الله عليه) را در كتاب «ارشاد» مى‏آوريم تا درجه كمال و مجاهده أميرالمؤمنين‏عليه السلام در اين غزوه، و نيز نزول جبرائيل و آوردن خبر لاَفَتَى إلاّ عَلىّ را بر پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله معلوم شود. مفيد مى‏فرمايد : رايت جنگ رسول‏خدا در روز اُحُد به دست أميرالمؤمنين‏عليه السلام بود، همانند روز غزوه بدر، و سپس در اُحُد لِواء هم به أميرالمؤمنين‏عليه السلام سپرده شد. و بنابر اين هم وى صاحب رايت بود و هم صاحب لِواء [۲۰] . و در اين غزوه نيز همانند غزوه بدر بدون هيچ تفاوت، فتح و ظفر از آن حضرت بود. و حُسن بلاء و امتحان و صبر و ثبات قدم در وقتى كه قدمهاى غير او متزلزل شد، نيز اختصاص به او داشت. و مشكلات و رنجهائى را كه در حفظ رسول الله صلى الله عليه وآله متحمّل شد براى هيچ يك از أهل اسلام نبود. و خداوند به شمشيرش رؤساى أهل شرك و ضلالت را كشت، و غم و غصّه وارد بر پيامبرش‏صلى الله عليه وآله را با دست او از بين برد و به فضل و فضيلت او در آن مقام خطير، جبرائيل‏عليه السلام در ميان فرشتگان زمين و آسمان لب گشود و ندا در داد. و پيامبر هدايت‏صلى الله عليه وآله از مزايا و خصوصيات وى كه در ملازمت و جهاد عظيم و اتّصال و اختصاص او با وى داشت و از عامّه مردم پنهان بود پرده برداشت. 
از اين باب است آنچه را كه يحيى بن عمارة، از حسن بن موسى بن رياح مولى الأنصار، از أبوالبخترى قرشى روايت كرده است كه او گفت: رايت و لواء قُريش هر دو به دست قُصَىّ‏بْنُ كِلاب بود سپس پيوسته رايت در دست فرزندان عبدالمطّلب بود و كسانى از ايشان كه در جنگها حاضر بودند آن را حمل مى‏كردند تا اينكه خداوند پيغمبرش را برانگيخت و رايت قريش و غير قريش به پيغمبر أكرم رسيد، و آن حضرت آن را در بنى‏هاشم نهاد و در غزوه وَدّان كه أولين غزوه‏اى است در اسلام كه با پيغمبر أكرم‏صلى الله عليه وآله رايت حمل شد آن را به على‏بن‏ابى‏طالب‏عليه السلام عطا فرمود. از آن به بعد در بقيّه مشاهد، از بَدْر كه آن را بَطْشَة الْكُبْرَى گويند و در روز اُحُد، رايت به دست او بود. 
اما لواء (كه كوچكتر از رايت است) در آن هنگام در دست بنى‏عبدالدار بود، و رسول خدا آن را به مَصْعَبُ بْنُ عُمَيْر عطا كرد و او شهيد شد و لواء از دستش افتاد، در اين وقت قبائل مختلفى آرزوى حمل آن را كردند، أمّا رسول الله‏صلى الله عليه وآله آن را هم گرفت و به على بن أبى‏طالب عليه‌السلام داد [۲۱] ؛ و بنابراين در آنروز هم رايت و هم لِواء براى او جمع شد، و از آن به بعد تا به امروز هر دو در بنى‏هاشم بماند. 
در اينجا شيخ مفيد (رضوان الله عليه) فصلى را مستقلّاً در مزايا و اختصاصات جهاد عظيم اميرالمؤمنين‏عليه السلام در غزوه احد منعقد نموده و گفته است: 
فصلٌ: مُفَضّل بن عبدالله، از سماك، از عِكْرَمه، از عبدالله بن عبّاس روايت كرده است كه او گفت: اميرالمؤمنين على‏بن‏ابيطالب‏عليه السلام چهار چيز دارد كه براى أحدى از امّت پيغمبر نيست: هُوَ أوّلُ عَرَبِىّ و عَجَمىّ صَلّى مَعَ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله وَ هُوَ صَاحِبُ لِوائِهِ فِى كُلّ زَحْفٍ، وَ هُوَ الّذِى ثَبَتَ مَعَهُ يَوْمَ الْمِهْرَاسِ يَعْنِى يَوْمَ اُحُدٍ وَ فَرّ النّاسُ، وَ هُوَ الّذِى أدْخَلَهُ قَبْرَهُ «او أوّلين مردى است از عرب و عجم كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله نماز گزارده است، و اوست صاحب لواى او در هر جنگ [۲۲] ، و اوست كسى كه در روز مهراس [۲۳] يعنى در روز غزوه اُحد ثابت ماند و همه مردم فرار كردند، و اوست كسى كه پيامبرصلى الله عليه وآله را در داخل قبر نهاد.»
  • بازدید : 49 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بعثت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام رسالت، مهمترين فراز از تاريخ اسلام بوده و نزول قرآن کريم نيز از اين زمان آغاز مي‌گردد. کلمه بعثت به معناي «برانگيخته شدن» بوده و در اصطلاح به مفهوم فرستاده شدن انساني از سوي خداوند متعال براي هدايت ديگران مي‌باشد. 
همانطور که از روايات اسلامي و مطالعات تاريخي برمي‌آيد، مسأله بعثت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در اديان الهي با برخي از خصوصيات و نشانه‌ها، قبل از ظهور آن حضرت، مطرح بوده و بسياري از اهل کتاب و پاره‌اي از اعراب مشرک نيز با آن آشنايي قبلي داشته‌اند
بنابراين (و همانگونه که قرآن نيز ذکر مي‌نمايد) دانشمندان اهل کتاب، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را همچون نزديکترين کسان خود مي‌شناخته اند. با مراجعه به تاريخ مي‌توان افراد زيادي را يافت که در انتظار ظهور و بعثت پيامبر خاتم (صلي الله عليه و آله و سلم) بوده‌اند و افرادي از ميان آنها، حتي به اميد ديدار پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به محل سکونت، مکان هجرت و يا حتي گذرگاه عبور و مرور آينده پيامبر هجرت کرده بودند که به عنوان نمونه، مي‌توان به “بحيراي راهب” اشاره نمود.
بنابر اين بعثت پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم)، حادثه‌اي بس بزرگ در سرنوشت هدايت بشري بوده و عظمت اين امر سبب مي‌شد که خداوند متعال به عنوان مقدمه اين امر بزرگ، تربيت و پرورش آن حضرت را به عهده داشته و ايشان را براي آينده دشواري که در پيش رو داشتند، آماده سازد. به دنبال همين تربيت الهي بود که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در سالهاي قبل از بعثت نيز حالات فوق العاده معنوي و مشاهدات روحاني داشته و نتيجتاً ايشان تمام اين دوران را با پاکي و طهارت و معنويت سپري کرده‌اند. حضرت علي (عليه السلام) مي‌فرمايند: “خداوند بزرگترين فرشته خود را از خردسالي پيامبر، همدم و همراه ايشان ساخت. اين فرشته در تمام لحظات شبانه روز با آن حضرت همراه بود و او را به راههاي بزرگواري و اخلاق پسنديده و شايسته رهبري مي‌کرد.”
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به خاطر همين حالات معنوي و طهارت روحي، ناگزير از وضع نابسامان مردم و از جهل و فسادي که بر جامعه آن روز و بويژه در شهر مکه حاکم بود، رنج مي‌بردند. همچنين به منظور تفکر و عبادت در مکاني خلوت، مدتي محدود در سال را از آنها کناره مي‌گرفتند و به کوه حرا (که در شمال شرقي مکه واقع است) مي‌رفتند. اين کناره‌گيري براي حُنَفا و برخي يکتاپرستان قبل از پيامبر نيز وجود داشته است. گويند عبدالمطلب، جد بزرگوار پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) پايه‌گذار اين رسم بوده است. او به هنگام ماه رمضان براي خلوت و عبادت به کوه مي‌رفت و مستمنداني را که از آنجا مي‌گذشتند، اطعام مي‌نمود.
در واقع مي‌توان گفت که اين خلوت‌گزيني، زمينه‌اي براي تقويت هرچه بيشتر حيات روحاني رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و مقدمه‌اي براي بعثت و نزول وحي به آن حضرت به شمار مي‌رفته است.
در دوران اين خلوت‌گزيني‌ها نيز همچون ساير مراحل گوناگون زندگي رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، حضرت علي (عليه السلام) (که پرورش يافته در خانه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و در دامان ايشان است)، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را همراهي مي‌نمود و گاهي اوقات براي ايشان آذوقه و آب و غذا مي‌برد.
پس از سپري شدن ايام عبادت، پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به مکه برگشته و پيش از اينکه به خانه خويش بازگردند، خانه خدا را طواف مي‌نمودند.
اين حالات همچنان ادامه يافت تا اينکه سن آن حضرت به چهل سالگي رسيد و خداوند که دل ايشان را برترين و مطيع‌ترين و خاضع و خاشع‌ترين دلها در برابر خويش يافت، ايشان را مبعوث کرد و به پيامبري گرامي داشت، تا به وسيله قرآني که آن را روشن و استوار گردانيده، بندگانش را از پرستش بر بتان خارج ساخته و به پرستش خويش هدايت کند.
نزول اولين وحي
به عقيده اکثر علماي شيعه، بعثت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز ۲۷ ماه رجب، پنج سال پس از تجديد بناي کعبه، اتفاق افتاد و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در اين هنگام، چهل سال داشتند.
پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، طبق رسم خويش چند روزي بود که براي عبادت و تفکر به غار حرا آمده بودند. در روز بيست و هفتم ماه رجب بود که جبرئيل (يکي از چهار فرشته مقرب الهي و مأمور ابلاغ وحي از جانب پروردگار به پيامبران) به سوي ايشان نازل شد. او بازوي پيامبر را گرفت و تکان داد و گفت: اي محمد بخوان. پيامبر فرمود: چه بخوانم؟ جبرئيل آيات آغازين سوره علق را از جانب خداوند نازل نمود:
“بسم الله الرحمن الرحيم. اقرأ باسم ربک الذي خلق. خلق الانسان من علق. اقرأ و ربک الاکرم. الذي علم بالقلم. علم الانسان مالم يعلم. به نام خداوند بخشنده مهربان. بخوان به نام پروردگارت که بيافريد. آدمي را از علق بيافريد. بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است. خدايي که به‌وسيله قلم آموزش داد و به آدمي آنچه را که نمي‌دانست، آموخت.”
همراه اولين نزول وحي و در لحظه بعثت، حوادثي بزرگ اتفاق افتاد که از آن جمله مي‌توان به شنيده شدن صداي ناله‌اي اشاره نمود. حضرت علي (عليه السلام) در اين باره مي‌گويد: “صداي ناله شيطان را در هنگام نزول اولين وحي به آن حضرت شنيدم. عرضه داشتم: “يا رسول الله اين ناله چيست؟” فرمود: “اين شيطان است که از اطاعت شدن مأيوس و نااميد شده و چنين به ناله در آمده است.” سپس رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اضافه فرمود: “تو مي‌شنوي آنچه را من مي‌شنوم و مي‌بيني آنچه را که من مي‌بينم الا اينکه تو مقام نبوت نداري و فقط وزير و کمک کار من هستي و از راه خير جدا نمي‌شوي.”
همانطور که قبلاً نيز بيان شد، حضرت علي (عليه السلام) در مواقع مختلف از جمله در دوران خلوت‌گزيني‌هاي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) همراه حضرت بوده‌اند و اين سخن امام علي (عليه السلام) در نهج البلاغه نيز به طور خاصي بيان مي‌دارد که ايشان در لحظه نزول اولين وحي، در کنار پيامبر حضور داشته‌اند. البته مطالعات تاريخي بيان مي‌نمايد که تنها شخصي که در آن لحظات، پيامبر را همراهي نموده، امام علي (عليه السلام) بود و احدي جز ايشان، ادعاي همراهي رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در آن لحظات را ننموده است. جبرئيل پس از انجام وظيفه خود و ابلاغ آيات الهي، بار ديگر به آسمان بازگشت.
پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) پس از نزول اولين وحي
همانطور که در قسمتهاي پيشين اشاره شد، قبل از بعثت، به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) الهاماتي مي‌شد و ايشان حالات فوق العاده‌اي داشتند. اما کيفيت نزول اولين وحي بر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و موضوع آن، به‌طور کلي با الهامات قبل از بعثت ايشان متفاوت بود. و اين امر سبب شد تا حالات روحي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و در نتيجه حالات جسماني ايشان تغيير نمايد. براي اين تغيير حالت دو دليل را مي‌توان برشمرد:
اولاً ايشان در هنگام نزول اولين آيات قرآن، عظمت و جلال خداوند را هرچه بيشتر احساس کردند.
ثانياً در هنگام بعثت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بار بزرگ رسالت به عهده ايشان نهاده شد و پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در شرايطي موظف به ابلاغ رسالت الهي خويش به مردم گشتند که جزيرة العرب را اوضاع نابسامان اجتماعي فراگرفته بود و در چنين شرايطي واضح بود که رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) پس از ابلاغ دعوت خويش نه تنها مورد تکذيب و تهمتهاي ناروا و آزار و اذيت مشرکين قرار مي‌گرفتند، بلکه آنان در مسير رسيدن پيام پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به ساير مردم موانع بسياري را ايجاد خواهند نمود. مجموعه اين عوامل باعث دگرگوني حالت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) شد. اما خداوند نيز در اين شرايط پيامبرش را تقويت نمود و ايشان را براي به انجام رساندن مسئوليت عظيم رسالتش، بيش از پيش آماده ساخت.
بازگشت از کوه حرا
پس از اين پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از کوه پايين آمدند و به سمت مکه و خانه خويش عازم شدند. هنگاميکه به خانه رسيدند ماجراي بعثت خويش را براي همسر گراميشان حضرت خديجه (سلام الله عليها) بازگو نمودند. خديجه (سلام الله عليها) نيز که در سالهاي همسري با پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) آثار بزرگي و پيامبري در ايشان را ديده بود، گفت: 
“به خدا ديرزماني است که من در انتظار چنين روزي، بسر برده‌ام، و اميدوار بودم که روزي تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوي.”
نزول سوره مدثر
در همين روزهاي آغازين بعثت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) بود که در هنگام استراحت ايشان، جبرئيل براي بار ديگر بر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شد و آيات نخستين سوره مدثر را بر ايشان خواند که:
“بسم الله الرحمن الرحيم، يا ايها المدثر، قم فأنذر، و ربک فکبر و ثيابک فطهر و الرجز فاهجر و لاتمنن تستکثر و لربک فاصبر 
به نام خداوند بخشنده مهربان،اي کسي که جامه به خود پيچيده اي، برخيز و قوم خود را از عذاب خدا بيم ده و خدا را به بزرگي ياد کن و لباست را پاکيزه دار و از ناپاکي دوري گزين و بر هرکس احسان کني ابداً منت نگذار و براي خدا صبر پيش گير” 
مي‌توان گفت مفاد اين سوره اين است که از اين پس، پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بايد پيوسته به فکر بيم دادن مردم از نافرماني خداوند بوده و لحظه‌اي از آن غافل نباشد و بدين گونه بود که اولين آيه‌هاي کتاب آسماني دين اسلام به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شد و ايشان از جانب خداوند به مقام رسالت برگزيده شدند.
نخستين مسلمانان
همانطور که قبلاً به آن اشاره شد، حضرت علي (عليه السلام) به دليل نزديکي با پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در غار حرا، همراه ايشان بوده‌اند که لحظه نزول اولين وحي هم يکي از آن مواقع بوده است. پس بسيار طبيعي به نظر مي‌رسد که حضرت علي (عليه السلام) که از نزديک اين وقايع عظيم و مبعوث شدن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در غار حرا، از جانب خداوند متعال را نظاره‌گر بوده‌اند، در آنجا به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ايمان آورده و به عنوان اولين مسلمانان، چه در ميان زنان و چه در ميان مردان ياد شوند.
خود ايشان نيز در چندين خطبه (در نهج البلاغه) که در حضور عموم مسلمانان و بيشتر اصحاب پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ايراد مي‌شد، مي‌فرمايند: “من بر فطرت يکتاپرستي متولد شدم و از ديگران به ايمان و هجرت سبقت گرفتم.”
همچنين مي‌فرمايند: “هيچکس قبل از من به دعوت حق روي نياورده است.”
در مورد اولين زن مسلمان نيز بايد گفت که به اتفاق عموم مورخان اسلام، حضرت خديجه (سلام الله عليها) اولين زن مسلمان بوده‌اند، چون پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) پس از مبعوث شدن با اولين کسي که برخورد داشته‌اند، حضرت خديجه (سلام الله عليها) بوده، ضمناً، همانطور که در قسمتهاي قبل نيز بدان اشاره شد، ايشان در گفتار خويش تلويحاً پيامبري پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) را تصديق نموده اند.
بعد از اين دو بزرگوار مي‌توان به ابوذر غفاري که جزو اولين مسلمانان بوده نيز اشاره کرد.
بعد از بعثت
پس از بعثت رسول خدا، جبرئيل از آسمان فرود آمد، آبي از آسمان آورد و طريقه وضو گرفتن و رکوع و سجود را به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) آموخت. همچنين ساير احکام و مسائل شرعي نيز توسط جبرئيل بتدريج بر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل مي‌شد. رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز اين احکام را به نخستين مسلمانان آموزش داده و آنها هم اين اعمال را انجام مي‌دادند. به عنوان مثال در مورد نماز بايد گفت که حضرت علي (عليه السلام) و حضرت خديجه (سلام الله عليها) که اولين نمازگزاران بودند پشت سر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به جماعت ايستاده و نماز را اقامه مي‌کردند. گفته مي‌شود آنها نماز ظهر را در کنار کعبه مي‌خواندند ولي در مواقع ديگر در جاهاي ديگر اين فريضه را بجاي مي‌آوردند تا قريشيان متوجه آنها نشوند.
  • بازدید : 76 views
  • بدون نظر

دانلود رایگان تحقیق راه هاى اثبات نبوت -خرید اینترنتی تحقیق راه هاى اثبات نبوت -دانلود رایگان مقاله راه هاى اثبات نبوت -تحقیق راه هاى اثبات نبوت 

این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

  • بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

پيامبر در چه زماني به رسالت مبعوث شد؟ اوضاع سياسي و اجتماعي زمان او چگونه بود؟
خداوند پيامبر را هنگامي فرستاد كه پيامبران حضور نداشتند و امتها در خواب غفلت بودند و رشته هاي درستي و انسانيت از هم گسسته بود.
پس پيامبر به ميان خلق آمد در حاليكه كتابهاي پيامبران پيشين را تصديق كرد و با نوري هدايتگر انسانها شد كه همه بايد از آن اطاعت نمايند و آن نور قران كريم است.(خطبه ۱۵۸)
خداوند سبحان، محمد را هنگامي مبعوث فرمود كه دنيا به مراحل پاياني رسيده نشانه هاي آخرت نزديك و رونق آن به تاريكي گراييده و اهل خود را به پاداشته، جاي آن ناهموار آماده نيستي و نابودي، زمانش در شرف پايان و نشانه هاي نابودي آن آشكار، موجودات در آستانه مرگ، حلقه زندگي آن شكسته و اسباب حيات در هم ريخته، پرچمهاي دنيا پوسيده و پرده هايش دريده و عمرها به كوتاهي رسيده بود. دراين هنگام خداوند پيامبررا ابلاغ كننده رسالت، افتخار آفرين امت، چونان باران بهاري براي تشنگان حقيقت آن روزگاران، مايه سربلندي مسلمانان و عزت وشرافت يارانش قرار داد.(خطبه ۱۹۸)
خدا پيامبر اسلام را زماني فرستاد كه مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته ها ي دين پاره شده و ستونهاي ايمان و يقين ناپايدار بود. در اصول دين اختلاف داشته و امورمردم پراكنده بود؛ راه رهايي دشوار و پناهگاهي وجود نداشت؛ چراغ هدايت بي نورو كوردلي همگان را فرا گرفته بود.
خداي رحمان معصيت مي شد و شيطان ياري مي گرديد؛ ايمان بدون ياور مانده و ستونهاي آن ويران گرديده و نشانه هاي آن انكار شده، راههاي آن ويران و جاده هاي آن كهنه و فراموش شده بود. مردم جاهلي شيطان را اطاعت مي كردند و به راههاي او مي رفتند و در آبشخور شيطان سيراب مي شدند. با دست مردم جاهليت، نشانه هاي شيطان آشكار و پرچم او برافراشته گرديد. فتنه ها، مردم را لگدمال كرده و با سمهاي محكم خود نابودشان كرده و پابرجا ايستاده بود.
اما مردم حيران و سرگردان، بي خبر و فريب خورده، در كنار بهترين خانه و بدترين همسايگان زندگي مي كردند. خواب آنها بيداري و سرمه چشم آنها اشك بود؛ در سرزميني كه دانشمند آن لب فرو بسته و جاهل گرامي بود.(خطبه ۲)
خدا پيامبر را پس از يك دورران طولاني كه ديگر پيامبران نبودند فرستاد؛زماني كه ميان طرفداران مذاهب گوناگون نزاع درگرفته و راه اختلاف مي پيمودند. پس او را در پي پيامبران فرستاد و وحي را با فرستادن پيامبر ختم فرمود. پس پيامبر با تمام مخالفاني كه به حق پشت كردند و از آن منحرف گشتند به مبارزه پرداخت.(خطبه ۱۳۳)
شهادت مي دهم كه حضرت محمد بنده و فرستاده برگزيده و انتخاب شده اوست كه در فضل و برتري همتايي ندارد و هرگز فقدان او جبران نگردد؛ شهرهايي به وجود او روشن گشت پس از آنكه گمراهي وحشتناكي همه جا را فرا گرفته بود و جهل و ناداني بر انديشه ها غالب قساوت و سنگدلي بر دلها مسلط بود و مردم حلال را حرام مي شمردند و دانشمندان را تحقير مي كردند و جداي از دين الهي زندگي كرده و در حال كفر و بي ديني جان مي سپردند.(خطبه ۱۵۱)
خدا پيامبر اسلام را هنگامي مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدتها گذشته و ملتها به خواب عميقي فرو خفته بودند. فتنه و فساد جهان را فرا گرفته و اعمال زشت رواج يافته بود. آتش جنگ همه جا زبانه مي كشيد و دنيا بي نور و پر از مكر و فريب گشته بود، برگهاي درخت زندگي به زردي گراييده و از ميوه آن خبري نبود، آب حيات فرو خشكيده و نشانه هاي هدايت كهنه و ويران شده بود. پرچمهاي هلاكت و گمراهي آشكار و دنيا با قيافه زشتي به مردم مي نگريست و با چهره اي عبوس و غم آلود با اهل دنيا روبرو مي گشت. ميوه درخت دنيا در جاهليت، فتنه و خوراكش مردار بود. در درونش وحشت و اضطراب و بر بيرون شمشيرهاي ستم حكومت داشت.(خطبه ۸۹)
خداوند پيامبر اسلام حضرت محمد را هشدار دهنده جهانيان مبعوث فرمود تا امين و پاسدار وحي الهي باشد. آنگاه كه شما ملت عرب، بدترين دين را داشته و در بدترين خانه زندگي مي كرديد؛ ميان غارها، سنگهاي خشن و مارهاي سمي خطرناك فاقد شنوايي، به سر مي برديد، ابهاي آلوده مي نوشيديد و غذاهاي ناگوار مي خورديد؛ خون يكديگر را به ناحق مي ريختيد و پيوند خويشاوندي را مي بريديد؛ بتها ميان شما پرستش مي شد و مفاسد و گناهان شما را فرا گرفته بود.(خطبه ۲۶)

 
سمت‌گيري اجتماعي فعاليت‌هاي پيامبر
چانچه از دلايل اعتقادي و جامعه شناختي بعثت پيامبر در مكه بگذريم به لحاظ تاريخي اين امر مسلم است كه پيامبر در مكه متولد و تا هنگام رسالت در آن شهر در كنار عشيره خود ريسته است و بر اين اساس ابلاغ رسالت او نيز در مكه و ابتدا بر عشيره خود بوده است.۱  ليكن به دلايل نكاتي كه ذكر آن آمد و گواه تاريخي تلاش‌هاي ۱۳ ساله پيامبر (ص) ، مكه (به جز تعدادي از گروندگان) هيچ گونه انعطافي را در پذيرش آئين جديد از خود نشان نداد. شايد بتوان در علت‌يابي اين مسئله سابقه غيرتمدني اين جامعه را نيز در دفاع سرسخت از باورهاي خود و مقابله جدي با آئيني كه با پيوستن به جامعه ديگر به سرعت طبيعت مدني خود را ظاهر كرد، مؤثر دانست. در روايات تاريخي دعوت اوليخ پيامبر را در مكه سري و مخفيانه اعلام كرده‌اند. ۲ به طور مثال واقدي مدت زمان پنهاني پيامبر را سه سال دانسته است. ۳ با ملاحظه اولين گروندگان به پيامبر وضعيت اجتماعي و جهت گيري‌هاي آئين جديد تا حدودي مشخص مي‌شود.
 
صف‌بندي‌ اصلي، مقدنيّان بي‌بضاعت و متنفذان ثروتمند
محمد بن سعد از زهري نقل مي‌كند كه ايمان آورندگان نخستين، عمدتاً از ميان طبقات پايين و جوانان بودند.۴ اين موضوع را هم فهرست ايمان آورندگان و هم روايات ديگر تأييد مي‌كنند.۵ قريش معتقد بود كه تنها مستضعفان و ضعفا از محمد پيروي مي‌كنند.۶  طبري در تفسير خود اشاره مي‌كند كه قريش به حضرت رسول گفتند: همنشينان تو بنده‌ها يا آزاد كرده‌هاي فلان طايفه هستند … اي محمد با تو فقط بي‌چيزان و مسكينان و ضعفاي مردم، نشست و برخاست مي‌كنند.۷ بلاذري نيز مي‌نويسد: قريش با ديدن اصحاب پيامبر گفتند: كه به اين مردان پست نظر افكنيد. آيا اين‌ها هستند كه خداوند از ميان همه ما برايشان منت نهاده است.۸  بسياري از گروندگان به پيامبر نيز از قبيله قريش نبودند. تعدادي از آنان برده‌ها و اسيراني بودند كه از مناطق ديگر به مكه آورده شده بودند و برخي نيز از ديگر مناطق به پيامبر پيوسته بودند. به طور مثال عدوه بن زبير خبّاب بين ارّت را از مستضعفين دانسته و درباره‌ي او مي‌گويد: «او را كه در مكه شكنجه مي‌دادند تا از اسلام برگردد.»۹ از عراق و از ناحيه كسكر بوده است. خباب را اُمّ انمار آزاد كرد و اوجزو موالي و آزاد شدگان درآمد.۱۰ صهيب بن سنان در بيزانس به اسارت گرفته شده است واو را يكي از افراد بني كلب خريد و به مكه برد و عبدالله بن جدعان تيمي از ثروتمندان معروف مكه او را خريد. صهيب با آل جدعان بود.۱۱ تا آن‌كه حضرت رسول به رسالت مبعوث شد و او اسلام آورد. بلال بن رباح نيز از اسراي حبشه است. عروه بن زبير او را نيزاز مستضعفان دانسته و درباره‌ي او مي‌گويد: صاحب او جبه بن جمحي او را آزار مي‌داد تا او از دينش برگردد و او هيچ سخني از آن‌چه ايشان به او تلقين مي‌كردند به زبان نياورد. ۱۲ 
عمار ياسر از قبيله عنس از قبايل عربستان جنوبي بود، عمار كه مادرش كنيز ابو حذيفه بود بر طبق رسم جاهليت مي‌بايست خود برده ابو حذيفه باشد. ابوحذيفه او را آزاد كرد و عمار جزو «موالي» بود ۱۳ و به خاطر همين استصغاف پيشين بود كه وقتي عمر حكم حكومت كوفه را براي عمار نوشت گفت: اين را به خاطر سخن خداوند كرده است كه «نُريدُ اَن نُمَنَّ عَلَي اَلّذينَ استُضْعفُوا في‌الَارضْ» ۱۴ خداوند نيز به پيامبر دستور مي‌دهد كه از اين گروندگان ضعيف حمايت كرده و مراقب آنان باشد «كساني را كه هر بامداد و شبانگاه پروردگار خويش را مي‌خوانند و خواستار خشنودي او هستند، طرد مكن . نه چيزي از حساب آنها بر عهده‌ي تو است و نه چيزي از حساب تو بر عهده‌ي ايشان. اگر آن‌ها را طرد كني در زمره‌ي ستمكاران هستي.» ۱۵ 

پيامبر و حاكميت سياسي
دوران مكه، آغاز رسالت پيامبر
خدا رسول (ص) را فرستاد تا جهانيان را از راه و رسمي كه در پيش گرفته اند بيم دهد و او را امين دستورهاي آسماني خود قرار داد، در آن حال شما اي گروه عرب! بدترين دين را داشتيد و در بدترين سرزمين زندگي مي كرديد. در بين سنگ هاي خشن و مارهاي گزنده اي مي خوابيديد، از آب تيره مي نوشيديد، غذاي خوبي نداشتيد، خون يكديگر را مي ريختيد، پيوند خويش را از يكديگر مي بريديد و با آنان ستيزه مي كرديد، بت ها در ميان شما برپا بود و گناهان دست و بال شما را بسته بود۱٫  
اوضاع اجتماعي
چنين محيطي بود كه حضرت محمد (ص) فرستاده خدا و خاتم پيامبران و احيا كننده سنت مذهب راستين ابراهيم و اسماعيل در مكه ظهور كرد و با دعوت به يكتا پرستي و دوري گزيدن از شرك رسالت خود را آغاز كرد. در اين هنگام، قدرت سياسي و اقتصادي شهر را دو گروه نيرومند در دست داشتند؛ اين دو گروه با آن كه از نظر تركيب ساختمان اجتماعي داراي تفاوت بسيار بودند به خاطر حفظ منابع مشترك با يكديگر همكاري مي كردند: 
۱_ شيوخ يا رؤساي قبيله كه به حكم سنت موروثي، فرمانفرمايي تيره و خاندان ها را به عهده داشتند.
۲_  ثروتمنداني كه از راه تجارت و با خواري مال هاي فراوان اندوخته بودند و مي كوشيدند آن را نگهداري كنند و چندان كه مي توانند بر آن بيفزايند.  در اجتماع مكه در آن روزها صورت نيمه شهري و نيمه قبيله اي داشت گاه يك تن، از هر دو منبع قدرت و در آمد برخوردار بود؛ به طور مثال وليد بن فعيده و ابوسفيان هم رئيس و فرمانرواي خاندان بودند و هم مال هاي خود را از راه مضاربه يا تجارت در شهرهاي دور دست به كار مي انداختند۲٫ از همان ابتداي كار مشخص بود كه جوهره ي حاكم بر جامعه قبيله اي مكه كه با تكيه بر اقتدار سياسي و معنوي قريش از تعصب و تصلب بيشتري در دفاع از خود برخوردار بود، بزرگ ترين مانع در تحول و دگرگوني آينده به شمار خواهد رفت و در برابر هر دگرديسي جوهري و حتي فرمايشي خارج از چهارچوب هاي رايج مقاومت خواهد كرد. علاوه بر آن تجارت پر سود اشراف اين شهر كه مرهون تقدس كعبه و بتان مستقر در آن و همچنين موقعيت جغرافيايي مكه در جزيره العرب بود، ارمغاني جز جامعه ي طبقاتي براي اين شهر به همراه نداشت. در اين شرايط طبيعي به نظر مي رسد كه هر انديشه و آرماني كه _ به طور مستقيم و غير مستقيم _  موجب گردد تا اقتدار قبيله و هنجارهاي رسوب كرده و پذيرفته شد ه آن و بنيادهاي تئوريك جامعه طبقاتي حاكم تضعيف گردد، مقاومت شديد حاكمان و حاميان اين جامعه روبرو خواهد گرديد.
قرآن مقابله ثروتمندان و طبقات اشراف را نه در ارتباط با پيامبر اسلام بلكه در مورد همه پيامبران به عنوان يك واقعيت تاريخي و عمومي بيان مي دارد. « وما ارسلنا في قريه عن نذير الاّ قال فترفوها انا بما ارسلتم به كافرون و قالوا نحن اكثر اموالا و اولاد و ما نحن بمعذبين۳٫ اين موضوع در مورد شهر مكه كه محور معيشت و اقتصادش بر تجارت قرار داشت، امري محرز و مشخص بود۴٫

نقش هجرت در استقرار حكومت

هجرت مرحله‏اى بزرگ در زندگى اسلام است و از ديدگاه ما در باب تاريخ حكومت اسلامى، قطعاً مهمترين مرحله پيدايش حكومت اسلامى است. پيامبر خدا(ص) در نتيجه زيستن در جوّ سياسى و ادارى شهر مكه، از درايت و خبرگى لازم برخوردار بود. آن حضرت در آغاز هجرت، به چند جهت بايد با دشوارى‏هاى فراوان در تأسيس نظام ادارى شهر مقابله‏كند.
نخست: شهر يثرب به لحاظ ناهمگونى ميان شهروندان از هرگونه نظام ادارى كامل و مناسب تهى بود و اصولاً افراد و اجتماع يثرب فرهنگ نظم اجتماعى و ادارى نداشتند.


دوم: رابطه ميان قبيله اوس و خزرج و رابطه همه آنها با يهوديان بر پايه جنگ و خونريزى بود و لذا امنيت شهر هميشه نگران كننده مى‏نمود و مردم را بر آن داشت تا خانه‏هاى خود را در مجتمعات مسكونى، جدا از هم، به شكل پادگان‏هاى نظامى بنا كنند.


سوم: سه گروه كه دشمن اسلام بودند، از ساكنان شهر به شمار مى‏آمدند: 
۱٫ اعراب (به استثناى اوس و خزرج): مانند خطمه، بنو واقف، بنو سليم كه در سال اول
هجرت اسلام نياوردند و اسلام بسيارى از ايشان تا سال چهارم هجرت به تأخير افتاد.[۹]
۲٫ منافقين: گروهى كه عمل به شعائر اسلامى مى‏كردند ولى با طرح سياسى اسلام و
تشكيل حكومت اسلامى با رياست پيامبر(ص)مخالف بودند.
۳٫ يهوديان: كه نمونه عينى مخالفين فرهنگى، سياسى، اجتماعى با اسلام، به اعتبار آيين و
دولت و نظام سياسى – اجتماعى بر مبناى اسلامى به حساب مى‏آمدند.

اين دشوارى سه بُعدى، در راه تلاش پيامبر(ص)براى سازماندهى نخستين جامعه
اسلامى، بسيار مهم و حساس بود.

پيمان برادرى، نخستين قانون دولت اسلامى

يكى از مهمترين تدبيرهاى پيامبر براى رفع مشكلات و موانع موجود و تكوين سازمان‏جامعه جديد، عقد برادرى و اخوت ميان مهاجر و انصار بود. اين پيمان نامه در واقع‏قانون مختصرى بود كه وظايف اوليه مدنى افراد را به عنوان شهروندهايى كه بايدهمكارى متقابل با يكديگر داشته باشند، بيان مى‏كرد. پيامبر با اين پيمان، آزادى دينىِ‏يهود را تضمين كرد و ميان مسلمانان و يهود اتّحاد برقرار ساخت. بدين ترتيب قدرت وسلطه‏اى عمومى ايجاد كرد كه تا پيش از آن اعراب با آن آشنا نبودند. پيمان نامه چنين
آغازمى‏شود:

«بسم اللّه الرحمن الرحيم، هذا كتاب من محمّد النبى بين المؤمنين و المسلمين و من قريش و اليثرب و من تبعهم فلحق بهم و جاهد معهم اِنّهم امة واحدة…»[۱۰]

پيامبر (ص) با اجراى برنامه پيمان برادرى و سازمان دادن به اين امر مهم، به قصد بناى جامعه سياسى دولت اسلامى، گام پيشرفته‏ترى برداشت.

مراحل تأسيس سازمان ادارى پيامبر اكرم(ص) در مدينه

مرحله اول، از آغاز هجرت تا سال چهارم (جنگ خندق) بود. در اين مرحله اداره امور شهر مدينه و همه مسؤوليت‏ها زير نظر شخص پيامبر بود و جز اذان و كتابت وحى را به هيچ كس واگذار ننمود مگر زمانى كه به سفر و يا جنگ مى‏رفت. بدليل هجوم مهاجرين مكه و مهاجرت برخى از افراد قبايل عرب، جمعيت اين شهر زياد شد و در نتيجه مشكلات مسكن و اقتصادى ظاهر گشت.


مرحله دوم، بعد از جنگ خندق تا سال نهم هجرى (فتح مكه) است. در اين مرحله اقبال عشاير عرب به آيين اسلام افزون شد و تب مهاجرت به شهر مدينه فرو نشست. بسيارى از سران عشاير جديدالاسلام از سوى پيامبر نزد قبايلشان باز مى‏گشتند و به حل و فصل مشكلات روزانه مردم مى‏پرداختند. نمايندگان پيامبر مسؤوليتى شبيه به مسؤوليت قضايى‏داشتند.


مرحله سوم، پس از فتح مكه تا رحلت حضرت رسول(ص) كه در آن متصرفات حكومت اسلامى توسعه يافت و تمام شبه جزيره عربستان و عمده شهرهاى آباد جز و منطقه جغرافيايى اسلام درآمد و در نتيجه در سازمان اداره اسلامى نيز تحوّلات كيفى و كمى صورت گرفت.
سازمانهاي اداري و مالي در زمان رسول خدا (ص):
انديشه حكومت اسلامى، طبق آيات قرآن كريم و رهنمودهاى پيامبر(ص) به صحابه،
دلالت بر احساس فطرى بشر در تشكيل دولت دارد.[۱] علّامه طباطبايى(ره) با استناد به آيه:
فاقم وجهك للدين حنيفاً فطرة اللّه التى فطرالناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيّم
و لكن اكثر الناس لا يعلمون[۲] لزوم دولت اسلامى را اثبات مى‏كند و در توضيح آن، يادآور
مى‏شود: فطرى بودن نياز به تشكيلات حكومتى، به حدى بود كه وقتى پيامبر(ص) پس از
هجرت به مدينه، دست به ايجاد دولت اسلامى زد، مردم با وجود پرسش‏هايى كه در زمينه
حيض و اهله و انفاق و ديگر مسائل عادى مطرح مى‏كردند و از پيامبر(ص) توضيح
مى‏خواستند، در مورد تشكيل دولت هيچگونه پرسشى مطرح نكرده و توضيحى نخواستند.
حتى جريان‏هاى پس از رحلت آن حضرت نيز با تمامى فراز و نشيب، از همين احساس
فطرى سرچشمه مى‏گرفت. همه به انگيزه فطرت احساس مى‏كردند كه چرخ جامعه اسلامى
بدون گرداننده، گردش نخواهد كرد و دين اسلام اين واقعيت را، كه درجامعه اسلامى بايد
حكومتى وجود داشته باشد، امضاى قطعى نموده است.[۳] 
طبيعى است كه اسلام براى فعليت بخشيدن به اهداف عالى خويش در
زمينه‏هاى‏گوناگون سياسى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و حتى عبادى، نيازمند وجود
دولت است.
  • بازدید : 39 views
  • بدون نظر

دانلود رایگان تحقیق معجزات و شواهد صدق پيامبر -خرید اینترنتی تحقیق معجزات و شواهد صدق پيامبر -دانلود رایگان مقاله معجزات و شواهد صدق پيامبر -تحقیق معجزات و شواهد صدق پيامبر 

این فایل در ۲۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

  • بازدید : 39 views
  • بدون نظر

دانلود رایگان تحقیق پيامبر ؛ سراج منير ( سيماي رسول اكرم(ص) در سوره احزاب ) -خرید اینترنتی تحقیق پيامبر ؛ سراج منير ( سيماي رسول اكرم(ص) در سوره احزاب ) -دانلود رایگان مقاله پيامبر ؛ سراج منير ( سيماي رسول اكرم(ص) در سوره احزاب ) -تحقیق پيامبر ؛ سراج منير ( سيماي رسول اكرم(ص) در سوره احزاب ) 

این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

  • بازدید : 48 views
  • بدون نظر

دانلود فایل پروژه پایان نامه جدید ولادت باشکوه فاطمه (س) رو براتون گذاشتم.

دانلود این فایل می تواند کمک ویژه ای به شما در تکمیل یک پایان نامه ی کامل و قابل قبول و ارایه و دفاع از آن در سمینار مربوطه باشد

فاطمه بضعة منى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى و روحى التى بين جنبى و هى الحوراء الانسية: «فاطمه پاره تن من است، و نور چشمان من، و ميوه دلم و روح من است و او حورى انسان صفت است».

پيامبر اسلام(ص) در آن سال كه سال پنجم بعثتش بود در سختترين شرائط و حالات به سر مى‏برد.اسلام منزوى بود، و مسلمانان اندك نخستين، شديداً تحت فشار.محيط مكه بر اثر شرك و بت پرستى و جهل و خرافات و جنگهاى قبايل عرب و حاكميت زور و بينوائى توده‏هاى مردم، تيره و تار بود.پيامبر(ص) به آينده مى‏انديشيد، آينده‏اى درخشان از پشت اين ابرهاى سياه و ظلمانى، آينده‏اى كه با توجه به اسباب عادى و ظاهرى بسيار دور دست و شايد غير ممكن بود.در همين سال حادثه بزرگى در زندگى پيامبر رخ داد، به فرمان خدا براى مشاهده ملكوت آسمانها به معراج رفت، و به مصداق «لنريه من آياتنا الكبرى» آيات عظيم پروردگار در پهنه بلند آسمان را با چشم خود ديد، و روح بزرگش بزرگتر شد، و آماده پذيرش رسالتى سنگيت‏تر توأم با اميد بيشتر.در روايتى از اهل سنت و شيعه – كه هر دو بر آن تأكيد دارند – مى‏خوانيم: پيامبر(ص) در شب معراج از بهشت عبور مى‏كرد، جبرئيل از ميوه درخت طوبى به آن حضرت داد، و هنگامى كه پيامبر(ص) به زمين بازگشت نطفه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها از آن ميوه بهشتى منعقد شد.

لذا در حديث مى‏خوانيم كه پيامبر(ص) فاطمه سلام اللّه عليها را بسيار مى‏بوسيد، روزى همسرش عايشه بر اين كار خرده گرفت، كه چرا اينهمه دخترت را مى‏بوسى؟!

پيامبر(ص) در جواب فرمود:«من هر زمان فاطمه را مى‏بوسم، بوى بهشت برين را از او استشمام مى‏كنم».

  • بازدید : 33 views
  • بدون نظر

این فایل در ۱۹۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:


مردم مدينه دو قبيله بودند به نام اوس و خزرج كه هميشه با هم جنگ داشتند . يك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآيد به مكه براى اينكه از قريش استمداد كند . وارد مى شود بر يكى از مردم قريش  
كعبه از قديم معبد بود گو اينكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف كه از زمان حضرت ابراهيم معمول بود هنوز ادامه داشت. هركس كه مىآمد , يك طوافى هم دور كعبه مى كرد . اين شخص وقتى خواست برود به زيارت كعبه و طواف بكند , ميزبانش به او گفت : ( مواظب باش ! مردى در ميان ما پيدا شده , ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پيدا مى شود و سخنان دلرباى عجيبى دارد . يك وقت سخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى اختيار مى كند . سحرى در سخنان او هست. اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعيل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند 
پيغمبر اكرم در عصر جاهليت

سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبران جهان , پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى استكه تاريخ كاملا مشخصى دارد … الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نكرد . البته عده قليلى بوده اند معروف به[ ( حنفا]( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تا آخر عمرشان , بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار , كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند . اما پيغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد . اين , يكى از مشخصاتايشان است.

ب -پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى اش در آمد , يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانتو درستكارى اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب[ ( محمد امين]( يافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از كه با او پيدا كردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همين بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدينه , على ( عليه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلى برساند .

ا در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده ايد , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم .

يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است , اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند ( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نيز برداشتند . هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند , اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم , آن قبيله مى گفتمن بايد نصب كنم , و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد . پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد . قضيه , معروف است , ديگر نمى خواهم وقت شما را بگيرم .

مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساس تأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمكدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم .

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين[ ( ارهاصات]( است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : | يأتى مثل فلق الصبح | مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست , پراكنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبيرش صادق نيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.

از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت , اين است كه – عرض كرديم – تا سن بيستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود . هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول[ ( نصا ب](لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقير بود , براى اينكه يكشخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولى مطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى . گفت[ : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است]( .پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اين كودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد .

در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشرافو اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است :

حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است, ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركتمى كند تنها در كوههاى اطراف مكه ( ۱ ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كه چه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست .

ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه – كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است – به نام كوه[ ( حرا]( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعتطول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد .

ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده. قدر مسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد :

| و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى | .

آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .

از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكه چگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقتبچه اى است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد :
  • بازدید : 32 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

يكى از عللى كه زمينه را براى هجرت پيغمبر بمدينه آماده كرده بود انتشار اسلام در آن شهر بود ، در مواقعى كه قبايل عرب براى تجارت و غيره از مدينه بمكه ميآمدند پيغمبر با آنها ملاقات كرده و آنها را بدين اسلام دعوت مينمود و اتفاقا از اين اقدام خود نتيجه مطلوبى نيز بدست ميآورد چنانكه پس از فوت ابوطالب عده‏اى از قبيله اوس كه از مدينه بمكه آمده بودند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كرده و شش نفر از آنها هم بدين اسلام گيرويدند و پس از مراجعت بمدينه مردم آن شهر را بدين جديد دعوت نمودند. 
پس از مدتى گروهى متجاوز از هفتاد نفر زن و مرد از مدينه بمكه آمده و بدين اسلام مشرف شدند بنابر اين دين اسلام در مدينه با سرعت پيشرفت و چون محيط مدينه از اغراض سوء قريش و از ايذاء و اذيت آنها مصون بود لذا براى انتشار اسلام مناسب‏تر از مكه بنظر ميرسيد و پيغمبر بعده‏اى از پيروان خود دستور داد كه براى رهائى از شر مشركين مكه بمدينه مهاجرت نمايند و آنها نيز در آشكار و پنهانى بسوى مدينه رهسپار شده و از طرف اهالى آن شهر با كمال دلگرمى از مهاجرين مكه پذيرائى بعمل آمد.از طرفى خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز قلبا براى عزيمت بمدينه تمايل داشت ولى چون مأمور و سفير الهى بود اين عمل را بدون اجازه و اراده خدا نميتوانست انجام داده و محل مأموريت خود را تغيير دهد اما در اينموقع حادثه‏اى روى داد كه خود بخود هجرت پيغمبر را بمدينه ايجاب نمود و ميتوان آنرا علت اصلى اين مهاجرت دانست. 
چون قريش از انتشار دين اسلام در مدينه و پيشرفت سريع آن در شهر مزبور و همچنين از مهاجرت عده‏اى از مسلمين بدانجا آگاه شدند بيم آنرا داشتند كه دين اسلام در آن شهر قوت بگيرد و بعدا اسباب مزاحمت آنان را فراهم آورد بنا بر اين براى از بين بردن هر گونه خطرات احتمالى كه آينده آنها را تهديد ميكرد تصميم گرفتند كار را با پيغمبر صلى الله عليه و آله يكسره كنند و براى هميشه از جانب وى ايمن و آسوده باشند. 
اما انجام اين كار هم بسادگى و آسانى مقدور نبود زيرا پيغمبر از خاندان عبد المطلب بود و اگر بوسيله عده معدودى از بين ميرفت مسلم بود كه آن عده جان سالم از دم شمشير جوانان هاشمى بدر نمى‏بردند و بطور حتم بنى‏هاشم بخونخواهى او قيام ميكردند پس تكليف چيست؟ 
سران قريش در خفا جمع شده و تشكيل كمسيونى دادند و پس از شور و بحث زياد نتيجه شورا و تصميم انجمن بدين ترتيب اعلام شد كه از هر قبيله يك نفر قهرمان شمشير زن انتخاب شود و اين عده بالاتفاق شبانه بخانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حمله نموده و او را در بسترش با شمشيرهاى عريان بقتل رسانند و چون بنى‏هاشم به تنهائى قدرت مقابله با تمام قبايل عرب را نخواهند داشت در نتيجه خون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم لوث شده و بهدر خواهد رفت. 
اين نقشه شيطانى يك تصميم قطعى و خلل ناپذيرى بود كه در پنهانى براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم طرح و اتخاذ گرديد ولى خداوند متعال همان خدائى كه در غار حرا پرتوى از جمال خود را بوجود محمد صلى الله عليه و آله و سلم انداخته و او را در نور حيرت و عظمت مستغرق كرده بود باز دل روشن و حقيقت جوى پيغمبر را از اين تصميم قريش آگاه گردانيد و اجازه داد كه شبانه ازمكه بسوى مدينه هجرت نمايد. (۱) 
اما تدبيرى لازم بود تا كفار قريش از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با خبر نباشند و خانه و بستر او بدون صاحب نماند،حالا چه كسى است كه بعوض پيغمبر در آن رختخواب بخوابد و خود را طعمه شمشير مهاجمين قريش سازد؟ 
اينجا است كه قهرمان اين حادثه خود نمائى ميكند و ذكر اين مقدمات براى معرفى نام نامى او است اين قهرمان شير دل فقط و فقط على عليه السلام بود كه چشم روزگار نظيرش را در گذشته نديده و تا ابد هم نخواهد ديد. 
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم على را ميشناخت و بميزان ايمان و اخلاص او آگاه بود رو بسوى وى آورد و فرمود يا على دستور الهى بر اينست كه مكه را ترك گويم و بسوى مدينه هجرت كنم،اما اين هجرت يك مسافرت عادى و معمولى نيست و بايستى محرمانه و سرى باشد تا كفار قريش از آن آگاه نباشند زيرا تصميم گرفته‏اند امشب مرا در بسترم بخون آغشته نمايند و براى اغفال آنها لازم است خانه و رختخواب من خالى نباشد تا آنها مرا تعقيب نكنند،فرمان الهى است كه در بستر من بخوابى تا من به پنهانى مهاجرت كنم. 
هنوز سخن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تمام نشده بود كه على عليه السلام با جان و دل دعوت او را اجابت كرد و گفت:اطاعت ميكنم يا رسول الله و در اجراى اين امر بسيار خرسند و سپاسگزارم. 
پيغمبر فرمود يا على كار بسيار خطرناكى بعهده تو گذاشته شده است زيرا رجال قريش شبانه خانه من ريخته و رختخواب مرا زير شمشيرهاى برهنه خواهند گرفت در حاليكه تو ميخواهى در آن بستر بخوابى! 
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هر چه اعلام خطر نموده و اهميت اين امر خطر را در نظر على عليه السلام مجسم ميساخت خرسندى او بيشتر ميگشت تا بالاخره گفت يا رسول الله مگر غير از مرگ و كشته شدن چيز ديگرى هم هست؟چه‏سعادتى بالاتر از اين كه من بدستور الهى جان خود را در راه اشاعه دين تو فداى تو كرده باشم؟ 
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صراحت لهجه و جانفشانى على عليه السلام را در راه حق و حقيقت مشاهده كرد چشمان مباركش پر آب گرديد و با همان حال رقت و عطوفت سر و روى على را غرق بوسه ساخت و او را وداع كرد و بعزم مهاجرت مكه را ترك نمود. (۲) 
على عليه السلام هم كه جوان ۲۳ ساله‏اى بود جامه مخصوص پيغمبر را كه در موقع خواب به تن ميكرد پوشيد و در فراش آنحضرت دراز كشيده و منتظر وقوع حادثه پر خطرى گرديد. 
صاحب فصول المهمه و كفاية الطالب و ديگران نوشته‏اند كه چون على عليه السلام شبانه در بستر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم قرار گرفت خداوند عز و جل به جبرئيل و ميكائيل فرمود من شما را برادر يكديگر گردانيدم و عمر يكى از شما را طولانى‏تر از ديگرى قرار دادم كداميك از شما حاضر است كه زيادى عمر را بديگرى بخشد عرض كردند پروردگارا در اين امر مختاريم يا مجبور خداوند فرمود بلكه مختاريد هيچك از آندو حاضر نشد كه عمر زيادى را بديگرى بخشد،خداوند تعالى فرمود كه من ميان على ولى خود،و محمد پيغمبر اخوت و برادرى برقرار كردم و او در فراش پيغمبر خوابيده است (و بنگريد كه او چگونه) جان خود را فداى برادر كرده و زندگى ويرا بر حيات خويش ترجيح داده است بزمين نازل شويد و او را از شر دشمنانش محفوظ داريد. 
پس آندو فرشته نزد على عليه السلام آمدند و جبرئيل در بالاى سرش ايستاد و ميكائيل در پائين پاى او و جبرئيل ميگفت:بخ بخ يا ابن ابيطالب من مثلك و قد باهى الله بك الملائكة (به به اى پسر ابوطالب كيست مانند تو كه خداوند تعالى بوجود تو بفرشتگان مباهات مينمايد) (۳) بارى جنگجويان قريش كه براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در دار الندوة دور هم گرد آمده بودند از سر شب آنجا را ترك كرده و با شمشيرهاى عريان و بران خانه رسول اكرم را محاصره نمودند. 
در سپيده دم كه سكوت و خاموشى بر شهر مكه حكمفرما بود خواستند تصميم شوم خود را بمرحله اجراء در آورند،بمحض ورود بداخل خانه،على عليه السلام سر از بالين خود برداشت و بانگ زد كيستيد و چه ميخواهيد؟چون رجال قريش على عليه السلام را ديدند از حيرت و وحشت سر تا پا خشك شدند و بالاخره سكوت را شكستند و گفتند محمد كجا است؟ 
على عليه السلام با خونسردى تمام فرمود:من نگهبان او نبودم و شما هم او را بمن نسپرده بوديد كه از من باز ميخواهيد. 
يكى از مهاجمان گفت پشت و پناه محمد همين على است و خوبست على را بجاى او در خونش غوطه‏ور سازيم! 
  • بازدید : 68 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حضرت رسول صلی الله علیه و آله در سالی که معروف به عام الفیل است دیده به جهان گشود. پدرش عبدالله در بازگشت از شام در شهر یثرب (مدینه ) چشم از جهان فرو بست و به دیدار کودکش محمد نایل نشد. همسر عبدالله ، مادر «محمد» آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.
بنابر رسم خانواده های بزرگ مکه «آمنه» پسر عزیزش ، محمد را به دایه ای به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگیهای شهر پرورش یابد.
در سن ۱۲ سالگی بود که عمویش ابوطالب او را همراهش به سفر تجارتی به شام برد. در همین سفر در محلی به نام «بصری» که از نواحی شام، ابوطالب به «راهبی» مسیحی که نام وی «بحیرا» بود برخورد کرد.
حضرت محمد  (ص) در سن بیست و پنج سالگی با حضرت خدیجه که از زنان پاکدامن و محترم و بزرگوار بود ازدواج کرد . حضرت فاطمه (س) بانوی بزرگ اسلام و جهان، از ثمرات این ازدواج مبارک می باشند.
بعثت 
پیامبر  اسلام (ص) ، قبل از شب ۲۷ رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نیاز با 
آفریننده جهان می پرداخت و در آن شب بزرگ جبرئیل فرشته وحی مامور شد آیاتی از قران را بر محمد (ص) بخواند و او را به مقام پیامبری مفتخر سازد. سن محمد (ص) در این هنگام چهل سال بود. 
پیامبر اسلام (ص) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد ابتدا همسرش خدیجه و پسر عمویش علی به او ایمان آوردند . سپس افراد دیگری نیز به دین اسلام گرویدند. دعوتهای نخست بسیار مخفیانه بود. پس از سه سال فرود آمد که : «آنچه را بدان ماموری آشکار کن و از  مشرکان روی بگردان.»
پیامبر اسلام (ص) پس از بیست و سه سال مبارزه و تبلیغ دین خدا (۱۳ سال در مکه و ۱۰ سال در مدینه) و برقرار کردن حکومت اسلامی و تعیین حضرت علی (ع) به عنوان وصی و جانشین پس از خود ، به ویژه در « حجه الوداع و در محل غدیر خم »   در ۲۸ صفر سال یازدهم هجری در سن ۶۳ سالگی رحلت نمود. مرقد مطهر رسول خدا (ص) در مدینه منوره قرار دارد.
حدیثی از پیامبر گرانقدر اسلام (ص) نقل شده است که: 
من در میان شما دو چیز گرانبها می گذارم ، تا از آن دو پیروی نمایید، هرگز گمراه نمی شوید. این دو چیز گرانبها عبارتند از : کتاب خدا(قرآن ) و عترتم (اهل بیت من).


حضرت علی (ع)
ولادت 
امام علی (ع) در سال سی هم عام الفیل ، (سالی که ابرهه به خانه خدا لشکر کشید) یعنی ده سال پیش از بعثت ، در سیزدهم  رجب، در درون کعبه خانه خدا به دنیا آمد . پدر گرامی اش ابوطالب عموی پیامبر (ص) و مادرش فاطمه بنت اسد بود. 
هنوز پنج سال از عمر او نگذشته بود که پیامبر( ص) او را به خانه برد و تربیت او را به عهده گرفت.
هشت ویژگی خاص 
روزی پیامبر(ص) به فاطمه(س) فرمود  : علی (ع) دارای هشت ویژگی است و هیچ کس از گذشتگان و آیندگان  دارای این مقام نیست . 
۱- او برادر من در دنیا و آخرت است و هیچ کس دارای این مقام نیست.
۲- تو ای فاطمه! سرور بانوان بهشت، همسر او هستی.
۳- و دو سبط رحمت، دو سبط من ، پسران او هستند.
۴- برادر علی (ع) (یعنی جعفر طیار) به دو بال آرایش شده و در بهشت همراه فرشتگان به پرواز درآید و هرجا که بخواهد پرواز کند.
۵-علم گذشتگان و آیندگان نزد اوست.
۶- او نخستین فردی است که به من ایمان آورد.
۷- او آخرین فردی است که با من هنگام مرگ دیدار نماید.
۸-او وصی من و وارث همه اوصیا است.
شهادت امام علی علیه السلام 
صبحگاه ۱۹ رمضان سال چهلم هجری، هنگامی که امام علی (ع) برای نماز صبح به مسجد آمده و در حال نماز بود توسط عبدالرحمن بن ملجم که یکی از خوارج بود با شمشیر زهر آلود ضربت خورد و دو روز بعد در شب ۲۱ رمضان، در سن ۶۳ سالگی به شهادت رسید. 
حضرت  علی (ع) پس از این ضربت بر روی فرق مبارکش فرمود: «فزت و رب الکعبه- به خدای کعبه که رستگار شدم » .
امام علی در روز ۲۱ ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری در حالی که عمر شریفش شصت و سه سال بود جان به جان آفرین تسلیم کرد و پیکر مطهر آن حضرت  را بنا به وصیت حضرت به نجف اشرف بردند و به خاک سپردند.
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
تولد حضرت زهرا (س) آنچنان پیامبر را خشنود ساخت که زبان به مدح و ثنای پروردگار گشود و زبان بدخواهان که او را «ابتر» (یعنی بریده نسل) می خواندند برای همیشه کوتاه گردید و خداوند مژده این تولد را در سوره کوثر به پیامبرش داد.
(ما کوثر را به تو عطا کردیم . پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن که بدخواه تو بریده نسل و ابتر است.)
فاطمه زهرا (س) درنزد رسول اکرم (ص) از ارج و مقام خاصی برخوردار بود و آن حضرت محبت و علاقه خاصی را نسبت به دختر خود ابراز می داشتند.
از امام محمد باقر (ع) پرسیدند : چرا فاطمه (س) به نام زهرا نامیده شد؟ 
فرمود:
«زیرا خداوند او را از نور عظمت خودش آفرید به واسطه آن حضرت آسمان و زمین روشن شد، به حدی که ملائکه تحت تأثیر آن نور قرار گرفتند و برای خدا به سجده افتادند.»
دانش فاطمه 
فاطمه (س) از همان آغاز، دانش را از سر چشمه وحی فرا گرفت. آنچه را از اسرار و دانشها پدر برای او باز میگفت، علی (ع) می نوشت و فاطمه آنها را گرد می آورد که کتابی به نام مصحف فاطمه شد. 
فاطمه زهرا (س) با بیان احکام و معارف اسلام، زنان  را به وظایفشان آشنا می ساخت . فضه خدمتگزار فاطمه (س) که از شاگردان و پرورش یافتگان مکتب اوست در مدت بیست سال جز با آیات قرآن سخنی نگفت و هرگاه قصد بیان مطلبی را داشت با آیه ای متناسب از قرآن ، منظور خویش را بیان میکرد. فاطمه (س) نه تنها از فراگرفتن دانش خسته نمی شد بلکه در یاد دادن مسائل دین به دیگران از حوصله و پشتکار فراوانی برخوردار بود.
حضرت فاطمه (س) پس از فوت  پدر گرامی خود رسول خدا (ص) کمتر از یک سال زندگی نمود. مدت حیات ایشان را پس از رسول خدا از چهل روز تا هشت ماه نوشته اند. 
حضرت فاطمه (س) در این دوران  کوتاه در راه دفاع از حریم ولایت و امامت و خلافت علی علیه السلام به شهادت رسید.
حضرت علی (ع) طبق وصیت ایشان، حضرت را شبانه و مخفیانه به  خاک سپرد
  • بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایبش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اثبات ساختار حكومتى براى حكومت نبى اكرم در مدينة‏الرسول (ص) است، تا ساختار حكومت اسلامى اثبات شود، زيرا بديهى است اگر رسول اكرم (ص) ساختار دولتى مبتنى بر وحى داشته باشد، كافى است، تا ادعا شود اسلام ساختار دارد، آن‏گاه سيره حكومتى اميرمؤمنان مؤيد آن خواهد شد. 
 اين مقاله درصدد اثبات ساختار حكومتى براى حكومت نبى اكرم در مدينة‏الرسول (ص) است، تا ساختار حكومت اسلامى اثبات شود، زيرا بديهى است اگر رسول اكرم (ص) ساختار دولتى مبتنى بر وحى داشته باشد، كافى است، تا ادعا شود اسلام ساختار دارد، آن‏گاه سيره حكومتى اميرمؤمنان مؤيد آن خواهد شد. بنابراين، مطالب اين مقاله صرفا درباره اثبات ساختار براى حكومت پيامبر خواهد بود . براى اثبات مدعاى فوق نياز به تعريفى مورد اتفاق از «ساختار» داريم كه قاعدتا ارائه آن ا دانشمندان علم مديريت و سازمان متوقع است. مقدمتا خوب است دانسته شود مكاتب مديريت، دورانهاى زير را شامل مى‏شود: 
الف) دوران قبل از مديريت علمى، 
ب) دوران مديريتها يا مكتبهاى كلاسيك، 
ج) مكتب روابط انسانى، 
د) تركيبى از ب و ج . 
مديريت و فن اداره، مانند هر انديشه ديگر در حال تطور و تكامل است . در دوران قبل از مديريت علمى، مديريتها به شكل فطرى و بدون فرمولهاى مدون و مبين بود، مانند واحدهاى تجارى در زمان چينيان و روميان (۲) كه داراى نوعى بينش مديريتى ساده بودند با ظهور «فردريك تايلور) دوران مديريت علمى شروع مى‏شود (۳) كه به عنوان پدر مديريت علمى معروف شد و در اوايل قرن حاضر نوشته‏هايش درباره تئورى مديريت‏به طور گسترده‏اى خواننده داشت . مبناى مديريت وى اساسا تكنولوژى بود و به گمان وى بهترين طريق افزايش بازده، بهبود فنون و روشهايى بود كه كارگران به كار مى‏بردند . او افراد را ابزار مى‏دانست و در طرح او عمدتا به نيازهاى سازمانى توجه مى‏شود، نه نيازهاى افراد . (۴) 
بعدا «التون ميو» ظهور كرد و «نهضت روابط انسانى‏» را در فواصل ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۰ – ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۹ ه مطرح كرد و جانشين آراى تيلور نمود . او و پيروانش مى‏گفتند علاوه بر اينكه بايد بهترين روشهاى تكنولوژى را براى بهبود و بازده مورد توجه قرار داد، روحيات و امور انسانى را نيز بايد مورد توجه قرار داد . آنها ادعا مى‏كردند روابط انسانى بر روابط تكنولوژى و كارى ترجيح دارد و اين را از آزمايشات معروف به «هاتورن‏» به دست آورده بودند . (۵) 
قبل از «التون ميو» و بعد از «فردريك تيلور» دوران مكاتب كلاسيك مديريت است و حدود ۵۰ سال مى‏باشد و بوروكراسى «وبر» و اصول‏گرايى «فايول‏» (۶) شاخص‏ترين آنها است . برخى تكنوكراسى «فردريك تيلور» را از زمره اين مكاتب شمرده‏اند، (۷) ولى به نظر مى‏آيد نظريات مديريت‏خيلى بيشتر و نامنظم‏تر از اين باشد، به گونه‏اى كه به نظر بعضى از صاحب‏نظران، (۸) علم مديريت، جنگلى از تئوريها است و به نظر بعضى، از زمره علوم ناموفق است . (۹) حال آيا مى‏توان در اين جنگل تئورى و اين علم ناموفق، به اصولى ثابت دست پيدا كرد كه مورد اتفاق باشد تا بتوانيم از آنها به عنوان اصل موضوعى استفاده ببريم؟ 
بايد گفت رهبر اصول‏گرايان كه كارش تاسيس اصل در علم مديريت و سازمان است و اصول او در اين علم معروف مى‏باشد و او را پدر اصول‏گرايان در اين علم مى‏دانند و مى‏نامند (هنرى فايول) مى‏گويد: من در اطلاق كلمه اصل ترديد دارم و اين اصول راهنماى عمل است و قانون نيست . 
وى مى‏افزايد: اصول مديريت‏بيشتر از قوانين طبيعى در معرض تغيير و تغير قرار دارند و تا وقتى قابل پيروى هستند كه بر اساس منطقى صحيح و قابل توجيه، از آن رويگردانى به عمل آيد . (۱۰) 
وقتى رهبر اصول‏گرايان چنين برخوردى با اصول مى‏كند، دل بستن به اين جنگل و به چنگ آوردن اصل از آن روا نيست، اما با اين وصف به اصول آن توجه مى‏كنيم . 
فايول ضمن بيان اين واقعيت كه هيچ چيز در مديريت مطلق نيست، روشها و فنونى كه در تجربه بدان رسيده بود و آنها را در تقويت پيكره سازمان يا انجام وظايف مديريت مفيد مى‏دانست، به عنوان اصول چهارده‏گانه مديريت ارائه داد (۱۱) : 
۱ – تقسيم كار، ۲ – اختيار، ۳ – انضباط، ۴ – وحدت فرماندهى، ۵ – وحدت مديريت، ۶ – وابستگى منافع فردى به هدف كلى، ۷ – جبران خدمات كاركنان، ۸ – تمركز، ۹ – سلسله مراتب، ۱۰ – نظم، ۱۱ – عدالت، ۱۲ – ثبات، ۱۳ – ابتكارعمل،  14 –احساس يگانگى . 
او اصول فوق را در سال ۱۲۹۵، در كتابى به نام اصول فن اداره اعلام كرد . (۱۲) بعدا امثال «ارويك‏» و «گيوليك‏» آمدند و به آرايش و پيرايش اصول فوق پرداختند . هم تعداد آن‏ها را كاستند و هم علامت اختصارى براى آن‏ها قرار دادند، مانند (۱۳) واژه Posdcrob كه نشانه عفت عنوان است، يعنى برنامه‏ريزى، سازماندهى، كارگزينى، هدايت، هماهنگى، گزارش‏دهى و بودجه‏بندى . 
على‏محمد اقتدارى كه از صاحب‏نظران مديريت و سازمان است، تنها به سه اصل معتقد است: دانشمندان امروزين مديريت‏به سه اصل معتقد و متفق شده‏اند كه عبارتند از: برنامه‏ريزى، سازماندهى، كنترل . 
وى مى‏افزايد كه هماهنگى، ركنى از سازماندهى است و استقلالى در عرض آن ندارد و شايد در مديريت نهفته باشد . از اين رو نيازى به ذكر آن به عنوان يك اصل نيست، چرا كه مديريت، همان هماهنگى است . (۱۴) 
برخى به اصل وى انگيزش يا رهبرى را افزوده‏اند . (۱۵) از مجموع آنچه گفته شد روشن گرديد اتحاد در زمينه اصول مديريت وجود ندارد . اما در جمع‏بندى نهايى شايد بتوان وحدت نسبى را حول عناوين پنج‏گانه زير تصور نمود: 
 1 – برنامه‏ريزى، 
 2 – سازماندهى، 
 3 – هماهنگى، 
 4 – رهبرى (انگيزش)، 
  5 – كنترل (نظارت) . 
  اقتدارى معترف است كه ۹۰ درصد صاحب‏نظران مديريت‏به اصول پنج‏گانه فوق پاى‏بند هستند . (۱۶) با استقصايى كه شد، اين امر مورد تاييد است و اكنون بايد خوشحال بود كه در روند كلى از دوران بى‏اصلى به اصول‏گرايى انبوه و سرانجام اصول تقريبا متسالم فوق رسيده‏ايم كه مى‏توانيم به آنها تكيه و اعتماد كنيم و پايه‏اى پايدار براى بحث قرار دهيم . مناسب است اينها را به عنوان اصول پنج‏گانه مديريت‏بناميم و اصل موضوعى محسوب كنيم .
چون موضوع پژوهش «ساختار و تشكيلات و سازمان حكومت اسلامى‏» است، سر و كار ما تنها با اصل سازماندهى از ميان اصول نامبرده است، اما به منظور ازدياد بصيرت و ورود روشن‏تر به بحث، ابتدا گذرى اجمالى و نظرى كلى به چهار ركن غير از سازماندهى داريم . سپس ركن سازماندهى را كه ركن بحث است‏به تفصيل بررسى خواهيم نمود . 
۱ ـ برنامه‏ريزى 
از مجموعه تعاريفى كه براى برنامه‏ريزى شده است‏به دست مى‏آيد كه عناصرى چون «تعيين هدف‏» ، «پيش‏بينى كيفيت اجرا» ، «تهيه نقشه كار و خط مشى‏» در تمامى تعاريف ديده مى‏شود يا در اكثر تعاريف . از اين رو مى‏توان برنامه‏ريزى را تعيين هدف و تبديل آن به نقشه كار و خطمشى و پيش‏بينى كيفيت اجراى عمليات بر اساس نقشه و خطمشى تهيه شده براى رسيدن به هدف از قبل تعيين شده تعريف كرد . (۱۷) 
   توجه به برخى فرمايشات نورانى معصومان ( عليهم‏السلام) ديدگاه برنامه‏اى آنان را نشان مى‏دهد: 
 1 – پيامبر فرمود: «يابن مسعود! اذا علمت عملا فاعمل بعلم و عقل و اياك ان تعمل عملا بغير تدبير و علم، فانه جل جلاله يقول: «و لا تكونوا كالتي نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا» ; (۱۸) 
اى پسر مسعود! وقتى عملى را انجام مى‏دهى، با علم و عقل انجام بده . مبادا بدون تدبير و آينده‏نگرى اقدام كنى، زيرا خدا فرمود: «مانند پير زالى نباشيد كه بافته خويش را بعد از محكم نمودن باز مى‏كرد .» 
۲ – … مردى خدمت رسول‏الله آمد و عرض كرد: مرا اندرز ده! فرمود: فاني اوصيك اذا همت‏بامر فتدبر عاقبته فان بك رشدا فامضه و ان بك غيا فانته عنه; (۱۹) 
به تو وصيت مى‏كنم وقتى به امرى همت گماشتى، عاقبت آن را بنگر و ملاحظه كن اگر در آن رشد و ثمربخشى است، عمل كن و اگر تباهى و بى‏حاصلى است، رها كن .» 

عتیقه زیرخاکی گنج