• بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تمام در جايي گفته مي شود كه در يك شي همه آنهچه كه براي اصل وجود لازم است بوجود آمده باشد بعضي از چيزها بوجود نيايد ، اصلا” اين شي در ماهييت خودش ناقص است ، تمامش بوجود نيامده است بلكه قسمتي از آن بوجود آمده است و اصطلاحا” تمام قابل كســر است يعني مي شود گفت : دو ثلثش موجود نيست 
مثلا” يك ساختماني را تصور كنيد كه قرار است بر اساس نقشه اي ساخته شود ،اگر همه آن چيز هايي را كه سا ختمان احتياج به آن دارد نباشد ، نمي توان از آن استفاده كرد و وقتي همه پيدا شد ، مي گويند ساختمان تمام است و درست نقطه مقا بلش  ( ناقص )  است
كمال در جايي است كه يك شي بعد از آنكه تمام گشت يك درجه بالاتر هم مي تواند داشته باشد و البته يك درجه هم بالاتر از آن و الي آخر  اين نكته حائز اهمييت است كه بدون تمام ، كمال معنا و مفهومي ندارد ودر واقع تمام شرط لازم براي كمال است براي روشن تر شدن مطلب ،چند مثال ذكر مي كنيم 
مثلا” مي گويند عقل فلان كس كامل شده ، يعني قبلا” هم عقل داشت ، اما حالا عقلش يك درجه بالا آمده است يا مثلا” مي گويند علم فلاني كامل شد ، يعني قبلا” هم علم داشت و از آن استفاده مي كرد ولي حالا بك درجه بالا آ مده و بيشتر شده و كاملتر شده است 
تعبير انسان كامل در ادبيات اسلامي تا قرن هفتم هجري وجود نداشت و بعد از اين تاريخ به كار رفت و مي توان گفت اولين بار در دنياي اسلام پيدا شده است و اول كسي هم كه اين تعبير را كرده عارف معروف  ( محيي الدين عربي اندلسي طايي ) است 
در باره او مي توان گفت كه او پدر عرفان اسلامي است اين شخص مردي عربي نژاد  از اولاد حاتم طا يي و اهل اندلس ( اسپا نياي امروزي ) است.}۲

قسمت سوم
انسان تمام و انسان ناقص
اين بحث را با يك سوال شروع مي كنيم و أن اين است كه :
اسا سا” أ يا ما انسان سالم و انسان معيوب داريم يا خير ؟
البته يك سلامت و يك عيب است كه مربوط به جسم و تن انسان است و در اين شكي نيست كه بعضي ها از نطر جسمي سالم يا مريض هستند . ولي اينها مربوط به شخص انسان است .
( أيا تا كنون دقت كرده ايد كه اگر انساني نقص عضو داشته باشد اين را ملاك در انسانيت او قرار نمي دهند ؟ مثلاً فيلسوف معروف و بزرگي همچون سقراط از بدشكلترين افراد بوده است . اما تاكنون بدشكلي را براي او ملاك قرار داده اند و از روي حال ظاهر اين شخص قضاوتي درباره ايشان كرده اند . أيا أن ديگري فيلسوف بزرگي همانند ابوالعلا معري كور بوده است يا طه حسين در زمان معاصر و بسياري از افراد ديگر … اين خود دليل بر اين است كه انسان دو چيز دارد : شخصي دارد و شخصيتي . تني دارد و روحي . جسمي دارد و رواني . 
حال كه معلوم شد هدف ما در سوال اول روان انسان بوده است ، بارديگر سوالمان را البته به شكلي ديگر طرح مي كنيم . 
اساساً آيا روان انسان مي تواند بيمار باشد در حاليكه جسم انسان سالم باشد يا خير ؟
كساني كه منكر روح و اصالت روح هستند و تمام خواص روحي را اثر مستقيم و بلاواصطه سلسله اعصاب انسان مي دانند بنا بر نظريه اينها اساساً روان حكمي ندارد و همه چيز تابع جسم است . اگر روان بيمار باشد حتماً جسم بيمار است كه روان بيمار است ، بيماري رواني همان بيماري جسمي است . 
خوشبختانه امروزه اين مطلب ثابت شده است كه ممكن است انسان از نظر جسم و از نظر خون و حتي شمارش گلبولهاي سفيد و قرمز خون ، از نظر سلسله اعضاب و بطور كلي از لحاظ متابوليسم بدن كاملاً سالم باشد ولي در عين حال از لحاظ رواني بيمار باشد مثلاً به اصطلاح خودمان عقده رواني داشته باشد ، يعني بدون اينكه اختلالي در دستگاه جسمي او باشد ، دستگاه رواني او اختلال دارد . مثلاً كسي كه عقده رواني داشته باشد ، يعني بدون اينكه اختلالي در دستگاه جسمي او باشد ، دستگاهرواني او اختلال دارد . مثلاً كسي كه عقده رواني ( تكر ) دارد . ثابت شده است كه واقعاً بيمار است ، اختلال روحي دارد . ولي آيا ما توان دوايي براي آن در داروخانه ها يافت كه اگر انسان آن را مصرف كند تكبرش مبدل به تواضع و فروتني بشود ؟ يا انسان قسي القلبي را در نظر بگيريد آيا براي جلاد صفتي داروئي اختراع شده است و اساساً امكان چنين داروئي وجود دارد ؟ كه وقتي آمپول و قرص آن را مصرف كرديم تبديل به يك انسان عطوف و مهربان شويم . 
پس انسان از نظر رواني ممكن است بيمار باشد و اين اصل را قرآن نيز تائيد كرده :
(( في قلوبهم مرض فزاد الله مرضاً )) 
در دلشان ( روحشان ) مرضي است . 
( قرآن نفي فرمايد چشمشان بيمار است و قلبي كه قرآن از آن سخن مي گويد ، غير لز قلبي است كه پزشك مي گويد قلب منظور روح و روان انسان است . 
امير المومنين علي (ع) مي فرمايد :  { (( فان تقوي الله دواء داء قلوبكم )) }۳
تقوي دواي بيماري دلهاي شما است .
و نيز مي فرمايد : (( الا و ان من الابلاء القاقه )) از جمله بلاها و شدائد فقر است .
(( و اشد من الفاقه مرض البدن )) و از فقر بدتر مريض بدن انسان است .
(( و اشد من مرض البدن مرض القلب )) و از بيماري بدن بدتر ، بيماري قلب است . 
از بخش قبل مي دانيم كه هر چيزي قبل از اينكه بتواند درجات كمال را طي كند بايد به درجه تمام رسيده باشد و در مورد انسان تمام بودن آن معطوف به سالم بودن كرديم و البته گفتيم كه سالم نه از نظر جسمي بلكه از لحاظ روحي و رواني زيرا كه انسان بودن به جسم نيست بلكه به شخصيت آن است كه در آينده بيشتر در اين مورد بحث خواهيم كرد . حال كه قرار است انسان از لحاظ روحي سالم باشد تا بتواند به درجه تماميت برسد بهتر است بدانيد كه اين درجه همان است كه (قرآن از آن به عنوان تزكيه نفس ياد مي كندوآن را سر لوحه اهداف خود قرار داده است قرآن مي فرمايد){(( قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها ))}۴ }۵      
قسمت چهارم
مقايسه پيشرفت و تكامل 
آيا پيشرفت همان تكامل است ؟
اينها نيز با يكديگر تفاوت دارند ، بهتر است به موارد استعمال اين دو دقت كنيم . 
به عنوان مثال در مورد يك بيماري مي گوئيم كه اين بيماري در حال پيشرفت است و هرگز از لفظ تكامل در اينجا استفاده نمي كنيم . 
يا اگر سپاهي در سرزميني بجنگند و قسمتي از سرزمين دشمن را تصرف كند مي گوئيم فلان لشكر در حال پيشرفت است ولي نمي گوئيم در حال تكامل است همين سپاه را در نظر بگيريد ، فرض كنيد هيچ منطقه اي را تصرف نكرده باشد و همانطور كه يكجا ساكن ايستاده به نوع جديدي از تسحيلات تجهيز شود ، مثلاً اگر نيروي هوايي نداشت . اين سپاه را مجهز به هواپيما كنيم ، آنگاه مي گوئيم اين سپاه تكميل شد يا كاملتر شد . شايد بپرسيد چرا ؟
( زيرا در مفهوم تكامل ، تعالي خوابيده است ، يعني تكامل از سطحي به سطحي بالاتر است ، يعني آن موجود يا آن شي به نوع برتري تبديل شده است و اصطلاحاً مي گوئيم كامل شده است ولي پيشرفت در يك سطح هم مي شود يعني مي توان پيشرفت كرد بدون اينكه از سطحي به سطح ديگر و بالاتري رفت . پس تكامل با پيشرفت و همچنين با توسعه متفاوت است . ( توسعه و پيشرفت تقريباً يك مفهوم را دارند . )
  • بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

صاحبان علوم گوناگون، تفسيرهاى متنوع و متفاوتى از كمال انسان دارند. هر كسى كمال را در رشته علمى خاص خود مى‏داند؛ ولى آخرين سخن را كمال‏آفرين جهان هستى، خداى سبحان، مى‏گويد و چه كسى راستگوتر از اوست؟: 
«و من أصدق من الله قيلا» (۳) . 
در علوم اعتبارى و قراردادى، صاحبان علوم ادبى، كسى را كه در علوم‏ادبى‏جامع باشد، «كامل» مى‏نامند. آنان به كسى كه لغت شناس ماهرودرفن لغت سرآمد باشد، «لغوى» و به كسى كه در علم «اعراب» سرآمدباشد «نحوى» و به كسى كه در فن شعر و قافيه و وزن شناسى ماهر باشد، «عروضى» و به كسى كه جامع بين اين رشته‏ها شده «اديب كامل» مى‏گويند. 
در علوم استدلالى، به كسى كه در هندسه، رياضيات و علوم تجربى، طبيعى و منطق سرآمد و ماهر باشد و با جمع اين سه رشته بتواند در معارف الهيه، حقايق را به خوبى استنباط كند، «فيلسوف كامل» و «حكيم» مى‏گويند؛ ولى در علوم حقيقى و نزد اهل معرفت، كمال به معناى ديگرى تفسير شده است. مرحوم سيد حيدر آملى، كه از عرفاى بنام اماميه و از معتقدان به ولاى اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم‏السلام) است مى‏گويد: به كسى كه در علم شريعت، سرآمد و در علم طريقت، داراى كارآيى لازم و در علم حقيقت، صاحب بصر باشد، «شيخ» مى‏گويند. بنابراين، شيخ، انسان كاملى است كه داراى اين ويژگيهاى ياد شده باشد. 
البته هر كدام از اين علوم، اصطلاح خاص خود را داراست؛ در روايات معصومين (عليهم‏السلام) نيز آمده است كه همه كمال، در امورى، مانند «تفقه در دين» است: 
«الكمال كل الكمال التفقه في الدين و..» . (۴) . 
تفقه در دين، عبارت از دين شناسى و دين باورى است. كسى كه دين شناس نيست يا دين شناس است ولى دين باور نيست، فقيه نيست. «تفقه» در دين به معناى ماهر و ممحض بودن در دين است. 
پايه علوم 
دين، سلسله‏اى از مسائل نظرى و مسائل عملى است و كسى متفقه در دين است كه در آنها سر آمد باشد. دين، هم دستور علم و هم دستور استغفار مى‏دهد. ذات اقدس اله به پيغمبر مى‏فرمايد : «قل رب زدنى علما» (۵) يعنى، به خدا بگو كه بر علم من بيفزا. نيز خداوند در قرآن، بيان مى‏كند كه پيغمبر چه علمى را از خدا طلب كند. 
همه علومى كه در تأمين سعادت و رفع نيازهاى بشرى سهم مؤثرى دارند از يك نظر، صبغه اسلامى و دينى دارند؛ چون فراهم كردن و فراگيرى آنها و نيز استفاده از آنها در رفع نياز جامعه اسلامى واجب عينى يا كفايى است و علوم از اين جهت «اسلامى» مى‏شود (البته براى اسلامى بودن علوم انسانى در رتبه اول و علوم تجربى در رتبه دوم معناى دقيقى است كه خارج از بحث كنونى است) ؛ ولى قرآن كريم، علمى را كه اساس و پايه همه علوم است كه اگر باشد، علوم ديگر فراهم و به جا مصرف مى‏شود و اگر نباشد، علوم ديگر يا تحصيل نمى‏شود يا اگر تحصيل شود، به جا صرف نمى‏شود، به پيغمبر آموخت و فرمود: 
«فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبك» (۶) 
و آن، علم «توحيد» است. 
اگر كسى بداند در كل جهان، خالق، مدبر و مربى عالم و آدم، خداست و همه كمالها و جمالها را او آفريده و زمام آنها به دست اوست، قهرا در فراگيرى كمال از خدا غفلت نمى‏كند و اگر كامل شد، در نشر آن هم براى رضا خدا مى‏كوشد و قصور و دريغى نمى‏ورزد. اين علم، علمى استدلالى است. عالم شدن به وحدانيت حق، كار آسانى نيست. ممكن است كسى بر اساس همان تفكر سنتى و عادى بگويد: «لا اله الا الله» اما، در برنامه‏هاى عملى او توحيد ظهور نكند . 
نشانه توحيد عملى 
توحيد در برنامه‏هاى عملى آنگاه ظهور مى‏كند كه انسان در آغاز و پايان هر كارى «خدا» بگويد: 
«و قل رب أدخلنى مدخل صدق و أخرجنى مخرج صدق» (۷) . 
همان گونه كه قبلا اشاره شد، اين آيه، اختصاصى به ورود در دنيا يا برزخ يا قيامت و خروج از دنيا يا برزخ يا صحنه قيامت ندارد، بلكه موحد هر كارى را انجام مى‏دهد بايد بتواند «نام خدا» را ببرد و اين كار. قهرا واجب و يا مستحب است. به عبارت ديگر، كارى كه انسان به نام خدا شروع مى‏كند، كار حرام و مكروه يا مشتبه و مشكوك نمى‏تواند باشد؛ زيرا چنين كارهايى هرگز مورد رضايت خداى سبحان نيست و با ذكر نام او نيز هيچ تناسبى ندارد. 
اين كه گفته‏اند: هر كارى را كه انجام مى‏دهى نام خدا را ببر؛ يعنى كار بايد به گونه‏اى باشد كه انسان بتواند به نام خدا بگويد و اين، بهترين برنامه‏هاى توحيدى است كه در همه شئون زندگى ما هست. انسان موحد، در همه امور چنين مى‏انديشد. گاهى ممكن است انسان، در اوايل امر با حسن نيت، وارد كارى بشود و به نام خدا بگويد؛ ولى دراثناى عمل، جاذبه‏هاى طبيعى، او را به سمت خود منحرف كند و او نتواند در پايان كار به نام خدا بگويد. آيه سوره «اسراء» مى‏گويد: در آغاز هر كارى كه وارد مى‏شويد، به نام خدا بگوييد و به همين صورت كار را ادامه دهيد به گونه‏اى كه وقتى از آن دست كشيديد نيز بتوانيد به نام خدا بگوييد با اين ترتيب، سراسر آن كار واجب يا مستحب، مظهر توحيد مى‏شود. 
چنين انسانى اهل استغفار هم هست، يعنى از خدا طلب مغفرت مى‏كند كه اگر غفلتى كرد يا قصورى ورزيد و يا گاهى به برخى از گناهان صغيره مبتلا شد، خدا از او در گذرد و مى‏دانيم كه استغفار براى نوع اوليا، جنبه دفعى دارد، يعنى آنان با اين استغفار از خطر ارتكاب به گناه مى‏رهند، نه جنبه رفعى تا آنان با استغفار از خطر كيفر گناه ارتكاب شده نجات يابند. 
انسان مهذب و منزه از غبار طبيعت، كامل است. و بهشت، «داركمال» ناميده مى‏شود. اسلام نيز، كامل است و نقصى در آن نيست. 
نعمت ياد آورى گناه 
مشكل ما در نقص ونرسيدن به كمال، فراموشى است كه از بدترين مصيبتهاى ماست. كار خوبى را كه انجام مى‏دهيم، فراموش نمى‏كنيم. چون آن را بارها بازگو كرده و به آن علاقمنديم؛ ولى چون گناه مرتكب شده را پنهان مى‏كنيم، كم كم از يادمان مى‏رود. و در صدد جبران آن هم نيستيم؛ زيرا انسان آنگاه در صدد جبران نقص است كه متذكر آن نقيصه باشد. 
از اين رو به ما گفته‏اند: اگر كار خيرى كرديد، آن را فراموش كنيد و اگر از شما اشتباهى سر زد، به ياد آن باشيد؛ زيرا تذكر خطا وسيله استغفار و سبب انفعال است ولى ياد آورى كار خير، زمينه غرور را فراهم مى‏كند. گاهى انسان آن قدر كار خير را بازگو مى‏كند كه كار خيرش پژمرده مى‏شود. 
در بعضى از روايات اهل بيت ( عليهم السلام) آمده است كه اگر شما كار خيرى را انجام داديد، لازم نيست آن را براى كسى بازگو كنيد؛ مثل اينكه، شما گلى را از بوستان بكنيد و چند بار به آن دست بزنيد. طبيعى است كه پژمرده مى‏شود و عطر و زيبايى آن از بين مى‏رود. كار خير نيز وقتى زيبا و معطر است كه پنهان بماند يا اگر در شيشه عطرى را باز كنيم، عطر از آن مى‏پرد. ولى كار شر مثل بوى بد است، در شيشه آن را بر داريد بگذاريد زود بويش برود، يعنى به ياد آن باشيد. وقتى به ياد بوديد با توبه آن را جبران مى‏كنيد (۸) . 
غير معصومين ( عليهم السلام) نوعا كم يا زياد به گناه آلوده‏اند و فراموشى، آلودگى را مى‏افزايد. از اين رو تذكر گناه، جزو بهترين نعمتهاست؛ زيرا انسان را به توبه وادار مى‏كند. به همين جهت به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داده شده كه: «فاعلم انه لا اله الا الله واستغفر لذنبك وللمؤمنين» (۹) تا هشدارى باشد براى امت آن حضرت. 
كمال در بينايى و دارايى 
با اين بيان، معلوم مى‏شود كمال، در بينايى و دارايى انسان است، انسان بايد معارف الهى را به خوبى بفهمد و بر اساس آن عمل كند، يعنى آنچه را كه ياد گرفته به عمل برساند. همان گونه كه خوبيها با عبادتهاى خوب تلازم دارند، بديها نيز با عبادتهاى ناقص متلازمند؛ يعنى، اگر كسى به بخشى از كارهاى خوب موفق شود، توفيق انجام نمازهاى خوب هم نصيب او مى‏گردد. و آن نمازهاى خوب، زمينه مى‏شود كه بعد از نماز به كارهاى خوب ديگرى دسترسى پيدا كند؛ متقابلا اگر كسى تن به گناه بدهد، به عبادات خوب، موفق نمى‏شود عبادات او ناقص است و عبادات ناقص، توان ندارد او را از زشتيها باز دارد. چون نمازى كه عمود دين و با روح است، انسان را از زشتى باز مى‏دارد. اين خود نهى از منكرى است كه ضامن اجرا دارد. اينكه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: 
«ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر» (۱۰) 
يعنى، نماز واقعا انسان را در درون خود، حفظ مى‏كند و باز مى‏دارد. اين نهى از منكر تشريعى نيست. 
گاهى ممكن است ما به گناهى تن در دهيم و ديگرى ما را نهى از منكر كند؛ ولى سخن او در ما اثر نكند؛ اما اگر كسى از درون، ما را نهى از منكر كند، يقينا اثر دارد. نماز نهى از منكر از درون است و انسان را از زشتى باز مى‏دارد و اگر انسان از زشتى بازداشته شود، «كامل» مى‏شود. 
  • بازدید : 74 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

به طوري كه در تعريف تربيت گفتيم ، منظور از تربيت انسان به فعليت رسانيدن استعدادهاي بالقوه او است . و چون كمال هر موجودي در شكوفايي وبه فعليت رسيدن استعدادهاي بالقوه اوست لذا در صورتي كه انسان به صورت صحيح ودر يك نظام تربيتي همه جانبه پرورش يابد به كمال نوعي خود خواهد رسيد . ا زاينجا مي توان دريافت كه هدف نهايي از  تربيت انسان نيز نبايد چيزي جز كمال نهايي او باشد حال جاي اين سوال است كه كمال حقيقي ونهايي انسان چيست ؟ كدام مقصد است كه اگر انسان به آن جا برسد به سعادت حقيقي خود نايل آمده است ؟ و كدام هدف است كه تمام مساعي تربيتي بايد به سوي آن جهت گيري شوند وتمامي قواء استعدادهاي انسان در ارتباط با آن ودر محدوده آن رشد وپرورش يابند 
كمال نهايي انسان :
حال كه مفهوم كمال روشن شد ، جاي اين سوال است كه كمال نهايي انسان چيست . آنچه ابتدا از عنوان كمال نهايي فهميده مي شود اين است كه كمالات غير نهايي نيز براي انسان وجود دارد . يعني چه بسا كمالاتي جنبه مقدمي و آلي داشته ، زمينه را براي رسيدن به كمال نهايي فراهم مي آورند . ولذا بايد كمال نهايي را از كمالات مقدّمي وفرعي باز شناخت تاهدف اصلي ونهايي از اهداف متوسط وضمني باز شناخته شود . آنچه ميزان رشد و كمال ومحدوده فعاليت هر يك از قواي انسان را تعيين مي كند ، توجه به كمال نهايي انسان و مقتضيات آن است يعني رشد و كمال هر يك از قواي انساني تا آن جا كه مناسبت با كمال نهايي انسان داشته ومقدمه اي لازم براي حصول آن باشد مطلوب است ، درغير اين صورت ، به جهت تعارض با كمال نهايي نامطلوب خواهد بود .

شناخت كمال نهايي :
چگونه واز چه راهي مي توان كمال نهايي انسان را شناخت ؟ آيا عقل يا تجربه قادر به شناخت آن هستند ؟ واصولاً ميزان كارايي هريك از آنها در اين زمينه چقدر است ؟ ترديدي نيست كه كمال نهايي انسان مربوط به روح او بوده ، جنبه جسماني ندارد . زيرا به طوري كه مي دانيم حقيقت انسان روح اوست وتكامل انساني او در گرو تكامل استعدادهاي روحي او مي باشد ورشد جسماني او تااندازه اي كه لازمة تكامل روحي اوست . 
ارزش دارد وبه هيچ عنوان كمال نهايي او محسوب نمي شود . از اين جا روشن مي شود كه كمال نهايي انسان مقوله اي نيست كه بتوان از راه تجربه آن را شناخت . كمالات روحي زماني قابل شناخت هستند كه شخص خود واجد آنها شود وبا تجربه دروني وشهودي آنها را دريابد . ولذا شناخت آنهابراي كساني كه خود به اين كمالات دست نيافته اند از طريق تجربي امكان‌پذير نيست . اگر گفته شود با مطالعه در احوال و آثار شخصيتهاي تكامل يافته مي توان پي به كمال انسان برد ، در پاسخ گوييم كه اين امر مستلزم دوراست زيرا لازمة شناخت انسانها ي به كمال پيوسته اين است كه از قبل كمال را شناخته باشيم . بنابراين ، در اين عرصه كاري از دست تجربه ساخته نيست .
بنابراين براي شناخت كمال حقيقتي ونهايي انسان بايد گوش به نداي وحي داده وگره اين معما را به انگشت تدبير كساني گشود كه اتصال به خالق انسان دارند . 

كمال نهايي انسان از ديدگاه وحي :
از ديدگاه وحي ، انسان حقيقي است مركب از دو بعد جسم وروح ، جسم انسان با مرگ او متلاشي شده از بين مي رود .اما روح او جوهر اصلي وجود اوراتشكيل مي دهد باقي مي ماند وبه حيات ابدي خود در جهان ديگر ادامه مي‌دهد . بنابراين كمال نهايي انسان نيز كه مربوط به روح اوست بايد امري فنا‌ناپذير و جاودانه باشد . 
از سوي ديگر ، كمال حقيقي انسان نتيجه يك سير آگاهانه واختياري است يعني آنچه كه او را مستعّد برخورداريهاي اخروي مي گرداند . نتيجه سير وحركت اختياري و آزدانه اوست وجنبه جبري يا ناآگاهانه ندارد . مطالعه در آيات قرآني اين حقيقت را به وضوح روشن مي كند كه از ديدگاه اسلام كمال نهايي انسان تعلق به دنيا و طبيعت نداشته ، متعّلق به جهان ابدي است يعني اگر چه كمال امري است كه بايد دراين عالم كسب شود ، ولي ظهور اين كمال به صورت مقصد نهايي حيات انسان در عالم آخرت است . ودنيا را با تمام وسعت وگستردگي خود ظرفيت ظهور كمال نهايي انسان را ندارد . از اين رو ، جهان ديگري در پي اين جهان هست كه از محدوديتهاي اين عالم منزه ازحجابهاي فراوان موجود در آن مبّراست است ولذا ظرفيت ظهور كمال نهايي انسان را داراست مقصد نهايي حيات انسان آن چنان كه از آيات قرآني دريافت مي شود مقام ومرتبتي است كه از آن به نزد خدا تعبير مي شود يعني انسان در نقطه نهايي سير استكمالي خويش به جايگاههي مي رسد كه آن جا ، نزد خدا وجوار رحمت اوست از اين رو تمام مساعي تربيتي با ديد در جهت كسب شايستگي براي رسيدن به حضور خدا باشد واين كمال جز در سايه پرستش خدا حاصل نمي شود در برخي از آيات هدف از آفرينش ، پرستش خدا شمرده شده است . از سوي ديگر ، پرستش خدا نيز بايد براساس اختيار وداشتن آزادي در انتخاب باشد تا موجب كمال آدمي شود ولازمه آن وجود زمينه براي آزمايش انسان است . تا درمواجهه با عوامل مخالف وموافق وبر سر چند راهيها از روي اختيار به انتخاب خويش ، سرنوشت خود را رقم زند ، از اين رو ، در آيات ديگري هدف از آفرينش انسان آزمايش او شمرده شده است . 

۲- جهت گيري اميال فطري :
آنچه درباره انسان از حقايق انكار ناپذير است ، اين است كه شعاع اميال فطري او از قبيل حقيقت جويي ، زيبا دوستي وقدرت طلبي تا بي نهايت امتداد دارد وهيچكدام از آنها اقتضاي محدوديت وتوقف در مرتبه معيني را ندارند اين از خصايص بارز انسان است كه داراي خواسته هاي نامحدود است وبه كاميابيهاي موقت ومحدود قانع نمي شود . بي نهايت بودن خواسته هاي فطري انسان حتي از نظر فيلسوفان غير الهي نيز قابل انكار نيست بلكه از مهمترين اختلاف اساسي انسان وحيوان به شمار مي رود . 
اميال فطري ، انسان با اين كه به امور مختلفي تعّلق مي گيرند ، سرانجام 
همه به هم مي پيوندند وارضاي كامل ونهايي آنها دريك چيز خلاصه مي شود و آن ارتباط با سرچشمه علم ، قدرت ، جمال و كمال است واين ، جزدر سايه پيوند ، با بارگاه الهي وتقّرب ونزديكي به خدا امكان پذير نيست ، تنها در نزديكي به خدا واتصال به معدن جمال وكمال است كه تمامي خواسته هاي فطري انسان از ارضاو انسان به مطلوب نهايي خود نايل مي شود . جز پيوند با خدا ، هر هدف ومقصد ديگري براي انسان ،از آفت نقص ومحدوديت مبّرا نيست وبه همين جهت پاسخگوي فطرت بي نهايت طلب او نخواهد بود . 
  • بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تمام در جايي گفته مي شود كه در يك شي همه آنچه كه براي اصل وجود لازم است بوجود آمده باشد بعضي از چيزها بوجود نيايد ، اصلا” اين شي در ماهيت خودش ناقص است ، تمامش بوجود نيامده است بلكه قسمتي از آن بوجود آمده است و اصطلاحا” تمام قابل كســر است يعني مي شود گفت : دو ثلثش موجود نيست 
مثلا” يك ساختماني را تصور كنيد كه قرار است بر اساس نقشه اي ساخته شود ،اگر همه آن چيز هايي را كه سا ختمان احتياج به آن دارد نباشد ، نمي توان از آن استفاده كرد و وقتي همه پيدا شد ، مي گويند ساختمان تمام است و درست نقطه مقا بلش  ( ناقص )  است
كمال در جايي است كه يك شي بعد از آنكه تمام گشت يك درجه بالاتر هم مي تواند داشته باشد و البته يك درجه هم بالاتر از آن و الي آخر  اين نكته حائز اهمييت است كه بدون تمام ، كمال معنا و مفهومي ندارد ودر واقع تمام شرط لازم براي كمال است براي روشن تر شدن مطلب ،چند مثال ذكر مي كنيم 
مثلا” مي گويند عقل فلان كس كامل شده ، يعني قبلا” هم عقل داشت ، اما حالا عقلش يك درجه بالا آمده است يا مثلا” مي گويند علم فلاني كامل شد ، يعني قبلا” هم علم داشت و از آن استفاده مي كرد ولي حالا بك درجه بالا آ مده و بيشتر شده و كاملتر شده است 
تعبير انسان كامل در ادبيات اسلامي تا قرن هفتم هجري وجود نداشت و بعد از اين تاريخ به كار رفت و مي توان گفت اولين بار در دنياي اسلام پيدا شده است و اول كسي هم كه اين تعبير را كرده عارف معروف  ( محيي الدين عربي اندلسي طايي ) است 
در باره او مي توان گفت كه او پدر عرفان اسلامي است اين شخص مردي عربي نژاد  از اولاد حاتم طا يي و اهل اندلس ( اسپا نياي امروزي ) است.}۲

قسمت سوم
انسان تمام و انسان ناقص
اين بحث را با يك سوال شروع مي كنيم و أن اين است كه :
اسا سا” أ يا ما انسان سالم و انسان معيوب داريم يا خير ؟
البته يك سلامت و يك عيب است كه مربوط به جسم و تن انسان است و در اين شكي نيست كه بعضي ها از نطر جسمي سالم يا مريض هستند . ولي اينها مربوط به شخص انسان است .
( أيا تا كنون دقت كرده ايد كه اگر انساني نقص عضو داشته باشد اين را ملاك در انسانيت او قرار نمي دهند ؟ مثلاً فيلسوف معروف و بزرگي همچون سقراط از بدشكلترين افراد بوده است . اما تاكنون بدشكلي را براي او ملاك قرار داده اند و از روي حال ظاهر اين شخص قضاوتي درباره ايشان كرده اند . أيا أن ديگري فيلسوف بزرگي همانند ابوالعلا معري كور بوده است يا طه حسين در زمان معاصر و بسياري از افراد ديگر … اين خود دليل بر اين است كه انسان دو چيز دارد : شخصي دارد و شخصيتي . تني دارد و روحي . جسمي دارد و رواني . 
حال كه معلوم شد هدف ما در سوال اول روان انسان بوده است ، بارديگر سوالمان را البته به شكلي ديگر طرح مي كنيم . 
اساساً آيا روان انسان مي تواند بيمار باشد در حاليكه جسم انسان سالم باشد يا خير ؟
كساني كه منكر روح و اصالت روح هستند و تمام خواص روحي را اثر مستقيم و بلاواصطه سلسله اعصاب انسان مي دانند بنا بر نظريه اينها اساساً روان حكمي ندارد و همه چيز تابع جسم است . اگر روان بيمار باشد حتماً جسم بيمار است كه روان بيمار است ، بيماري رواني همان بيماري جسمي است . 
خوشبختانه امروزه اين مطلب ثابت شده است كه ممكن است انسان از نظر جسم و از نظر خون و حتي شمارش گلبولهاي سفيد و قرمز خون ، از نظر سلسله اعضاب و بطور كلي از لحاظ متابوليسم بدن كاملاً سالم باشد ولي در عين حال از لحاظ رواني بيمار باشد مثلاً به اصطلاح خودمان عقده رواني داشته باشد ، يعني بدون اينكه اختلالي در دستگاه جسمي او باشد ، دستگاه رواني او اختلال دارد . مثلاً كسي كه عقده رواني داشته باشد ، يعني بدون اينكه اختلالي در دستگاه جسمي او باشد ، دستگاهرواني او اختلال دارد . مثلاً كسي كه عقده رواني ( تكر ) دارد . ثابت شده است كه واقعاً بيمار است ، اختلال روحي دارد . ولي آيا ما توان دوايي براي آن در داروخانه ها يافت كه اگر انسان آن را مصرف كند تكبرش مبدل به تواضع و فروتني بشود ؟ يا انسان قسي القلبي را در نظر بگيريد آيا براي جلاد صفتي داروئي اختراع شده است و اساساً امكان چنين داروئي وجود دارد ؟ كه وقتي آمپول و قرص آن را مصرف كرديم تبديل به يك انسان عطوف و مهربان شويم . 
پس انسان از نظر رواني ممكن است بيمار باشد و اين اصل را قرآن نيز تائيد كرده :
(( في قلوبهم مرض فزاد الله مرضاً )) 
در دلشان ( روحشان ) مرضي است . 
( قرآن نفي فرمايد چشمشان بيمار است و قلبي كه قرآن از آن سخن مي گويد ، غير لز قلبي است كه پزشك مي گويد قلب منظور روح و روان انسان است . 
امير المومنين علي (ع) مي فرمايد :  { (( فان تقوي الله دواء داء قلوبكم )) }۳
تقوي دواي بيماري دلهاي شما است .
و نيز مي فرمايد : (( الا و ان من الابلاء القاقه )) از جمله بلاها و شدائد فقر است .
(( و اشد من الفاقه مرض البدن )) و از فقر بدتر مريض بدن انسان است .
(( و اشد من مرض البدن مرض القلب )) و از بيماري بدن بدتر ، بيماري قلب است . 
از بخش قبل مي دانيم كه هر چيزي قبل از اينكه بتواند درجات كمال را طي كند بايد به درجه تمام رسيده باشد و در مورد انسان تمام بودن آن معطوف به سالم بودن كرديم و البته گفتيم كه سالم نه از نظر جسمي بلكه از لحاظ روحي و رواني زيرا كه انسان بودن به جسم نيست بلكه به شخصيت آن است كه در آينده بيشتر در اين مورد بحث خواهيم كرد . حال كه قرار است انسان از لحاظ روحي سالم باشد تا بتواند به درجه تماميت برسد بهتر است بدانيد كه اين درجه همان است كه (قرآن از آن به عنوان تزكيه نفس ياد مي كندوآن را سر لوحه اهداف خود قرار داده است قرآن مي فرمايد){(( قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها ))}۴ }۵      
قسمت چهارم
مقايسه پيشرفت و تكامل 
آيا پيشرفت همان تكامل است ؟
اينها نيز با يكديگر تفاوت دارند ، بهتر است به موارد استعمال اين دو دقت كنيم . 
به عنوان مثال در مورد يك بيماري مي گوئيم كه اين بيماري در حال پيشرفت است و هرگز از لفظ تكامل در اينجا استفاده نمي كنيم . 
يا اگر سپاهي در سرزميني بجنگند و قسمتي از سرزمين دشمن را تصرف كند مي گوئيم فلان لشكر در حال پيشرفت است ولي نمي گوئيم در حال تكامل است همين سپاه را در نظر بگيريد ، فرض كنيد هيچ منطقه اي را تصرف نكرده باشد و همانطور كه يكجا ساكن ايستاده به نوع جديدي از تسحيلات تجهيز شود ، مثلاً اگر نيروي هوايي نداشت . اين سپاه را مجهز به هواپيما كنيم ، آنگاه مي گوئيم اين سپاه تكميل شد يا كاملتر شد . شايد بپرسيد چرا ؟
( زيرا در مفهوم تكامل ، تعالي خوابيده است ، يعني تكامل از سطحي به سطحي بالاتر است ، يعني آن موجود يا آن شي به نوع برتري تبديل شده است و اصطلاحاً مي گوئيم كامل شده است ولي پيشرفت در يك سطح هم مي شود يعني مي توان پيشرفت كرد بدون اينكه از سطحي به سطح ديگر و بالاتري رفت . پس تكامل با پيشرفت و همچنين با توسعه متفاوت است . ( توسعه و پيشرفت تقريباً يك مفهوم را دارند . ) }۶


قسمت پنجم
مسخ انسان 
مسئله مسخ شدن خيلي مهم است . مسخ يعني چه ؟ شما شنيده ايد كه مي گويند در امتهاي گذشته مردمي بودند كه در اثر اينكه زياد مرتكب گناه شدند و مورد نفرين پيغمبر زمان خودشان واقع شدند . مسخ گرديدند . يعني تبديل به يك حيوان شدند اين را مي گويند ( مسخ ) شدن . ولي مسئله اين است كه آيا انسانها واقعاً به يك حيوان چهاردست و پاي واقعي تبديل شدند ؟
همانطور كه سخن از مسخ شدن به ميان آورده ايم و مي گوئيم مسخ شدن يعني وقتي انسان به حيوان تبديل مي شود ، منظور روح و روان و در واقع شخصيت يك انسان است كه مي تواند به يك حيوان و حتي پست تر از آن كه قرآن از آن به تعبير ( بل هم اضل ) ياد  مي كند تبديل شود . خوك را كه ما مي بينيم خوك است ، جسمش تناسبي دارد با روح خودش ، انسان ممكن است تمام خصلتهايش خصلتهاي خوك باشد كه اگر چنين باشد از انسانيت مسخ شده است و او در معني و باطن و به چشم حقيقت و در ملكوت واقعاً يك خوك است و غير از اين چيزي نيست ، اين بحث را با يك ماجرايي به اتمام مي رسانيم .
آن شخص گفت با امام سجاد (ع) رفته بوديم مكه ، در صحراي عرفات بوديم ، نگاه كرديم ديديم حاجي چقدر زياد است . از بالاي تپه كه نگاه كردم ، ديدم امسال صحرا از حاجي موج مي زند ، به امام عرض كردم : ( ما اكثر الحجيج ) الحمد لله چقدر امسال حاجي زياد است . امام فرمود { ( ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج ) }۷ ( چقدر فرياد زياد است و چقدر حاجي كم است . ) بعد آن شخص مي گويد : من نمي دانم امام چه كرد و چه بينشي به من داد و يك وقت به من فرمود حالا نگاه كن ، يك وقت نگاه كردم ديدم صحرايي است پر از حيوان ، يك باغ وحش كامل است فقط يك عده انسان هم در لابلاي اين حيوانها دارند حركت مي كنند : حالا مي بيني ؟ باطن قضيه اين است . }۸ 
  • بازدید : 79 views
  • بدون نظر

قیمت : ۲۰۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۱۸    کد محصول : ۱۷۸۹۷    حجم فایل : ۱۷ کیلوبایت   

عنوان مقاله: کمال انسان و انسان کامل 

فهرست مطالب این مقاله که در قالب فایل word تقدیم حضورتان می گردد به شرح زیر است:

● فصل اول: شناخت کمال انسان
۱) معانی لغوی کامل، تکامل و تکوین
۲) فرق کمال با تمام
۳) انسان تمام و انسان ناقص
۴) مقایسه پیشرفت و تکامل
۵) مسخ انسان
۶) کمال در انسان
۷) ارجاعات فصل اول

● فصل دوم: نظر اسلام و مکاتب مختلف در مورد کمال انسان
۱) ضرورت شناخت انسان کامل
۲) مکتب عقلیون
۳) انسان کامل از دیدگاه عرفان و تصوف
۴) ارجاعات فصل دوم

امیدوارم این مقاله برای شما سودمند باشد و بهره کافی را از مطالب آن ببرید.

 


عتیقه زیرخاکی گنج