• بازدید : 47 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

خداوند بزرگ حضرت محمد بن عبدالله (ص) را به پیامبری برگزید وبه اوفرمان داد تا کافران به دین خدا را به سوی اسلام دعوت کند. حضرت محمد درجمع مومنان وکافران حاضرشد و شروع به تبلیغ دین اسلام نمود. 
خداوند جبرئیل را فرمان داد تا به مراقبت ازحضرت محمد بپردازد ودرهنگامی که خطراورا تحدید می کند وی را ازآن خطر رها سازد.
پیامبرسال ها درمکه زندگی کرد وبسیاری ازکافران را به وسیله ی معجزاتی که ازجانب پروردگاربراونازل می شد مسلمان وبه سوی دین اسلام فرا خواند. پیامبراکرم درطی این مدت (زمانی که درمکه حضورداشتند) معجزات زیادی را به کافران نشان دادند تا بلکه به دین خدا وخداپرستی ایمان بیاورند وپیروی راه ایشان باشند. بسیاری به اسلام ایمان آوردند وعده ای که اعتنایی به پیامبرنکردند به درک واسل شده ودرجهنم برای خود سکونت گزیدند
پيام خداوند به حضرت آدم درباره خاتميت حضرت محمدازامام صادق روايت شده است که :

روح صدسال درسرآدم بود وصدسال درسينه وصدسال درپشت و صدسال درران ها وصدسال درقدم هاي اوبود.
بعدازتکامل بدن آدم ايشان ايستادند وخداوند به ملائکه امرکرد براوسجده کنيد اين امرظهرروزجمعه بود.ملائکه تاعصردر سجده بودند پس ازآن آدم ازپشت خودصدايي شنيد که تسبيح الهي مي کند گفت:اين چه صدايي است وصداي کيست؟ خداوند فرمود:اين تسبيح  محمد (عربي )است که بهترين خلق است پس سعادت وجاودانگي براي کسي است که ازاوپيروي کند و شقاوت براي کسي است که بااومخالفت نمايد واوست خاتم پيامبران الهي .¹   
                       
               ٭ ٭ ٭
   بودن نور آن حضرت درصلب پيامبران بزرگ الهي

ازحضرت رسول منقول است که من وعلي ازيک نور آفريده شديم وحمد خدارا مي کرديم . همچنين منقول است که : دو هزار سال پيش ازآنکه خداوند آدم را بيافريند نورآن حضرت وعلي در پيشگاه خداوند بود وپس ازآنکه خداوند آدم را آفريد آن نوررادر صلب اوقرار داد و چون آدم دربهشت اسکان گرفت مادرصلب او بوديم . چون نوح درکشتي قرارگرفت مادرصلب او بوديم و پيوسته حق تعالي، من وعلي را ازصلب هاي پاکيزه منتقل       مي گردانيد به رحم هاي مطهر وپاکيزه .
وقتي ملائکه آن دونوررا ديدند، يکي را پرنورترواصل يافتند وازآن اصل شعايي بيرون آمد. پس گفتند :
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ مهر ولايت ، ص ۲۳۴٫

«خدايا! اين چه نوري است.» خداوند به سوي ملائکه وحي نمود که:« اين نوري است ازنورهاي من که اصلش« پيامبري» و فرعش امامت است اگرايشان نبودندهيچ يک راازخلق نمي آفريدم. « پيامبري» با اين نور مقدس خاتميت مي پذيرد واوست اشرف مخلوقات.¹
                ٭ ٭ ٭
  خواب عجيب وشگفت انگيزعبدالمطلب درمورد پيامبر

  ابن بابويه به سند معتبرروايت کرده است :
ازابوطالب که عبدالمطلب گفت: شبی درحجراسماعيل خوابيده بودم ناگاه خواب عجيب وغريبي ديدم وبرخاستم ودرراه يکي از کاهنان مراديد که مي لرزيدم، چون آثارتغييردرمن مشاهده کرد گفت: اي بزرگ عرب چرااحوالت پريشان گشته ورنگت عوض شده است؟ گفتم: بلي امشب درحجراسماعيل خوابيده بودم درخواب ديدم درختي ازپشت من روييد وبه قدري بلند شد که سرش به آسمان رسيد وشاخه هايش تمام مشرق و مغرب را فراگرفت و نوري ازآن درخت بلند شد که زيادتر ازنورآفتاب بود وعرب و عجم را ديدم که سجده کردند براي آن درخت و نورآن مدام درحال زيادي بود، وگروهي ازقزيش مي خواستند آن درخت رابکنند و چون نزديک مي رفتند جواني ازهمه کس نيکوترآن گروه را    مي گرفت وپشت هاي ايشان رامي شکست، پس دست بلند کردم که شاخه هاي آن رابگيرم ، آن جوان مرا صدازد وگفت: توراازآن بهره اي نيست. گفتم درخت ازمن است ومن ازآن بهره ندارم ؟! گفت: بهره اش ازآن گروهي است که درآن آويخته اند؛ پس هراسان ازخواب برخاستم وچون آن مرد کاهن خواب راشنيد رنگش ازشدت تعجب متغيرشد وگفت اگرراست مي گويي از صلب 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ فضايل شاذان بن جبرئيل، ص ۱۵-۲۵٫
توفرزندي بيرون مي آيد که مالک مشرق ومغرب مي گردد و پيغمبرخدا مي شود. پس عبدالمطلب گفت: اي ابوطالب  سعي کن آن جوان که ياري اومي نمود توباشي ، پس ازآن ابو طالب پيوسته بعدازنبوت آن حضرت اين خواب را ذکرمي کرد ومي گفت :     « والله آن درخت محمدامين بود».¹

                ٭ ٭ ٭
گردانيدن ملائکه حضرت محمد را در تمام اطراف عالم

ازآمنه – رضي الله عنها – منقول است که چون آثاروضع حمل حضرت محمد برمن ظاهرشد ازصحرايي که درآن بودم برخاستم وبه خانه آمدم. درداخل خانه صداي عجيبي شنيدم، اما به هرطرف که نگاه مي کردم کسي رانمي ديدم، ترسيدم ناگاه مرغ سفيد بسيار زيبايي بر من ظاهر شد وپر وبال خودرا برمن ماليد در همان حال خوف وترس ازمن برطرف شد ووضع حمل بر من آسان گرديد در اين حال ديدم که جمعي از زنان بر من گرد امدند وهمه به ياري من مشغول شدند وبه کلامي دلنشين وزيبا با من شروع به صحبت نمودند تا وقتي حضرت محمد متولد شد از وي نوري ساطع گرديد که مشارق ومغارب در نظر من جلوه نمود در همان حال سه پرچم ديدم که يکي در مشرق ويکي در مغرب و يکي بر بام کعبه برپاي کرده وآوازي شنيدم که شخصي از روي رحمت و مهرباني مي گفت:«يرحمک ربک» ومرغان بسيارديدم که برآن خانه شروع به پروازنمودند منقارشان سبز وبالشان سرخ بود و ستارگان رامشاهده نمودم که ازآسمان ميل داشتند برروي زمين بيايند. وقتي حضرت به زمين رسيد هردودست خودرا برزمين نهاد وسربه سوي آسمان بلند کرد وبه زانوي ادب درآمد ومتوجه خانه کعبه شدوبه سجده رفت وشروع به گفتن ذکر«لااله الاالله » کرد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ امالي شيخ صدوق ، ص ۲۱۶٫
بعدازآن پاره ابرسفيدي ديدم که فرود آمد وآن حضرت را از پيش من درربود وآوازي شنيدم که يکي مي گفت: محمد را به  اطرف زمين واکناف عالم بگردانيد واورا صفاي حضرت آدم وخلت حضرت ابراهيم وصبر ايوب وفصاحت اسماعيل وبشارت يعغوب وجمال يوسف وصوت داوود و زهد يحيي وکرم عيسی عطا نماييد.¹
                 ٭ ٭ ٭
آمدن ملائکه آسمان به ديدن حضرت محمد درموقع تولد

به سند معتبرازعبدالمطلب روايت شده است که مي گفت : درشب ولادت آن حضرت دراندرون خانه بودم وباخداوند مناجات مي کردم که ناگه ديدم بت هاازخانه کعبه فروريخت و« هبل» که بزرگ ترين بت بود سرنگون شد وازوي صدايي آمد که مي گفت: آمنه محمدرابه دنيا آورد وکارما را به تباهي کشاند! عبدالمطلب   مي گويد: بعدازشنيدن اين کلام به طرف خانه آمنه دويدم ،درخانه را که گشودم ازولادت آن حضرت مرامژده فرمودند، بسيار خوشحال شدم وبه طرف اتاقي رفتم که آن جناب درآنجا بود تاروي نيکوي اورا ببينم. آمنه جلوآمدوگفت: اي پدربزرگوار برگرد که هيچ کس تا سه روز ديگر اجازه ديدن اين فرزند راندارد. من شمشيرخود را ازشدت شوق ديدارکشيدم وگفتم: فرزند مرابيرون بياوروگرنه تو را مي کشم !
آمنه گفت: دراتاق است، توداني واو . چون خواستم داخل اتاق شوم مردي بيرون آمد وگفت: بازگرد که توراواحدي ازمردم را رخصت اجازه ديدار اين فرزند نيست تاموقعي که ملائکه اورا داخل اتاق زيارت کنند.۲
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ تحفه المجالس ، ص ۴
۲٫ مناقب ابن شهر آشوب، ۱/۵۵٫
               ٭ ٭ ٭
   آمدن جبرئيل وميکائيل براي غسل دادن آن حضرت

درروزتولد آن حضرت جبرئيل وميکائيل دوفرشته ي مقرب خدا براي ديدارآن جناب فرود آمدند وبه صورت دوجوان داخل خانه آمنه شدند وجبرئيل ظرفي ازطلا وميکائيل طشتي ازعقيق دردست داشتند و جبرئيل حضرت رسول رادردست گرفت وميکائيل آب مي ريخت تاآن حضرت راغسل دادند، درآن هنگام جبرئيل گفت: اي آمنه مااورا براي تطهير ازنجاست غسل       نمي دهيم اوطاهرو پاک است، بلکه براي زيادشدن نوراوراغسل داديم پس آن حضرت رابه عطرهاي بهشتي معطرگردانيدند،ناگاه صداي بسيارازاتاق مقدس بلند شد، آمنه متعجب شد، جبرئيل گفت: ملائکه هفت آسمان آمده اند تاحضرت رازيارت کنند و سلام کنند، درآن حال، فوج فوج ملائکه داخل شدند وگفتند: السلام عليک يا محمد، السلام عليک يامحمود، السلام عليک يا احمد السلام عليک يا حامد.¹

                ٭ ٭ ٭
                    خـواب هولـناک 

يکي ازمعجزات شيرين پيامبر درکودکي داستان داستان شکافتن سينه ايشان توسط ملائکه بود که قرآن مجيد درسوره شريفه « انشراح » به اين معجزه اشاره مي کند.
شبي حليمه خواب هولناکي ديد وبه شوهرخود گفت: بايد محمد را نزد جد اوعبدالمطلب ببريم، من بسيارمي ترسيدم که به اوآسيبي برسد، درخواب ديدم که محمد به صحرا رفت ناگاه دومرد عظيم 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ فرج المهموم ، ص ۳۲٫
پيدا شدند که جامعه هاي زيبا پوشيده بودند وهردوقصد اونمودند، يکي ازايشان خنجري دردست داشت شکم اوراشکافت، ومن ترسان ازخواب بيدارشدم . شوهراوگفت: آنچه تومي گويي محال است که واقع شود زيرا، حق تعالي حافظ ونگهبان اوست. وقتي صبح شد هرچه حليمه خواست که نگذارد آن حضرت به  صحرا برود راضي نشد وبا برادران به عادت مقرر متوجه صحرا گرديد، نيمي ازروز گذشته بود که اولاد حليمه ناله کنان و گريان به سوي قبيله دويدند و چون حليمه صداي شيون را شنيد از خيمه بيرون دويد و با ناراحتي از فرزندان خود پرسيد: چرا شيون مي کنيد؟ محمد را چه کرديد؟  آنها گفتند: امروز به صحرا رفتيم درزيردرختي قرار گرفتيم ناگاه دو مرد عظيم ديديم که نزد ما پيدا شدند و محمد را گرفتند وبه بالاي قله کوه بردند او را خوابانيدند و يکي از آن دو مرد کاردي داشت شکم او را شکافت ودل او را بيرون آورد و ما بسيار ترسيديم و به سوي تو آمديم. پس حليمه افغان فراوان نمود و گفت: اين بود تعبير خواب من همراه شوهر به سوي صحرا دويدند چون به آن مکان رسيدند در کمال تعجب و شگفتي ديدند آن حضرت نشسته و گوسفندان برگرد او برآمده اند حليمه آن حضرت را دربرگرفته وبوسيد وشکمش را گشود وهيچ اثري از زخم و پارگي مشاهده ننمود رو به فرزندان کرد وگفت : چرا بر محمد دروغ گفته ايد؟ حضرت فرمود: اي مادر اين ها را ملامت مکن انچه به تو گفتند درست و راست بود و ان دو مرد مرا خوا با نيدند ويکي شکم مرا شکافت بي انکه دردي احساس کنم ودل مرا پاره کرد ونقطه سياهي بيرون آورد وانداخت گفت ديگر شيطان را از دل تو ثمره وبهره اي نيست پس دل مرا به آب بهشت شستند ودرجاي خودقرار دادند وآنها به آسمان رفتند ومن از قله کوه به زير آمدم .¹    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱٫ کلم الطيب، ص ۲۵۱٫

                ٭ ٭ ٭
      اطاعت گوسفندان وشيرازآن حضرت در کودکي  

حليمه مي گويد: حمزه که يکي ازفرزندان من بود، پايي يکي از گوسفندان را شکسته بود، به خدا قسم ديدم گوسفند به نزديک آن حضرت رسيد وچنان مي نمود که شکايت از درد خود مي کند، پس ديدم که حضرت دست مبارک خود را بر پاي گوسفند ماليد وکلماتي چند از زبان معجز بيان خود جاري گردانيد، ناگا ه پايش سالم ودرست شد وبه گوسفندان ديگر ملحق گرديد وهمه آن حيوانات مطيع اوبودند چون حضرت به گوسفندان مي گفت:برويد مي رفتند، وهر گاه مي گفت: با يستيد، مي ايستادند . 
روزي  فرزندان من گوسفندان را به صحرايي بردند که درآن صحرا، درندگان زياد ازآن جمله شير بود، نا گاه شيري قصد حمله به يکي ازگوسفندان را کردپس آن حضرت با عجله پيش رفت وبا شير سخن گفت، ناگاه شير سر به زيرافکنده وگريخت، پس برادران آن حضرت ترسيدند وبه طرف او دويده وگفتند: ما ترسيديم شير به توآسيبي برساند وتوپروا وترسي نکردي وگویا به اوتکلم کردي! حضرت فرمود، بلي به شير گفتم: ديگر نزديک اين صحرا نيا که مي خواهم گوسفندان دراين جا بچرند.¹             ٭ ٭ ٭
غذاي پاکي براي حضرت مهيا کرد. به فرزندان خود بسيار سفارش مراقبت از حضرت را نمود واو را با فرزندانش به صحرا فرستاد. چون سيد پيامبران قدم هاي مبارک خود را در صحرا نهاد کوه ودشت از نور جمال آن بزرگوار روشن و منور شد و به هر سنگ وکلوخ که مي گذشت به صداي بلنداو را ندا   مي کردند که :«السلام عليک يا محمد، السلام عليک يا محمود، اسلام عليک يا صاحب القول العدل، لا اله الا الله محمد رسول   الله » ،خوشا به حال کسي که به تو ايمان بياورد وعذاب الهي براي کسي است که به تو کافر گردد يا اين که رد کند برتو يک حرف ازآنچه ازنزد پروردگار خود خواهي آورد. آن حضرت جواب تمام سلام هاي آنهارا مي داد وازآنجا عبورمي کرد وهر ساعت فرزندان حليمه عجايب و غرايبي از آن حضرت مشاهده مي نمودند که بر حيرتشان مي افزود.¹ 

عتیقه زیرخاکی گنج