• بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

یهودیت یکی از سه دین ابراهیمی است که پیروان آن از دوران کهن تاکنون خود را فرزندان قوم بنی اسرائیل میدانند.به راستین ، این دین نخستین دین ابراهیمی به شمار می رود. پیامبر یهودیان موسی نام دارد و کتاب آسمانی وی تورات نام دارد. گفتنی است که در کتاب های آسمانی انجیل و قرآن از موسی به نیکی و از پیامبران بزرگ منش یاد شده است.
یهودیان و فرزندان قوم بنی اسرائیل بیش از پنج هزار سال است که در سرزمین اسرائیل می زیسته اند. همکنون کشور اسرائیل تنها کشور یهودی در جهان شناخته میشود.
پیدایش یهودیت
پیدایش این دین با آمدن دستور خدایی بر موسی (ع) در كوه حوریب آغاز شد، و به نام‌های چون: دین عبری، دین بنی‌اسرائیل، دین كلیمی و دین یهودی آشنا است. رابرت هیوم در كتاب ادیان زنده جهان می‌گوید «این واژه نخستین بار در حدود یكصد سال پیش ازمیلاد مسیح در ادبیات یونانی- یهودی به كار رفته است و واژه دیگری كه تمام تاریخ این دین را در بر بگیرد، وجود ندارد.». مأموریت اصلی، موسی، برد و چرخه ی استوار بود. نخست دعوت بنی‌اسرائیل به عبادت خدای یكتا یا یهود و دوم آزادی قوم بنی‌اسرائیل از اسارت فرعون مصر بود. موسی با آوردن تورات از جانب خداوند، قوم خود را به راه رستگاری هدایت نمود. بعد از موسی، یوشع رهبری بنی‌اسرائیل را برعهده گرفت و بعد از یوشع، پیامبران زیادی با آوردن كتاب مقدس، هدایت قوم بنی‌اسرائیل را عهده‌دار شدند. یهودیان، عهد قدیم را محصول تعالیم انبیا، خود می‌دانند، تعالیمی كه از موسی (حدود ۱۲۵۰سال قبلا از میلاد)شروع و به ملاكی (حدود ۱۶۰ قبل از میلاد) ختم می‌شود. عهد قدیم، میراث گرانبهای موسی و پیامبران بنی اسرائیل محسوب می‌شود. از عهد قدیم دو نسخه مهم قدیمی موجود و در دسترس است: یكی به زبان اصلی، یعنی عبری و دیگری به زبان یونانی كه به ترجمه سبعینیه (با هفتادتنان) معروف است. قدیمی‌ترین نام عبری كتاب مقدس هاسفریم به معنای الكتب می‌باشد.
زمان کهنعهد قدیم شامل ۳۹ كتاب است كه در دوره‌ای بیش از هزار سال به رشته تحریر در آمده‌اند. یهودیان برای كتاب مقدس، تقدس والائی قائلند و آن را الهام خداوند بر نویسندگان كتاب مقدس می‌دانند و بر این باورند كه كتاب مقدس دو مؤلف دارد یكی خدا و دیگری بشر و بین‌ایند و عنصر خدایی و بشری جدایی وجود ندارد. البته بعضی‌ها هم وجود دارند كه ایراداتی را بر كتاب مقدس گرفته‌اند و این كتاب را از قلمرو الهی بودن خارج دانسته‌اند كه در اینجا مجالی برای بحث در مورد آن وجود ندارد.
عهد قدیم به سه بخش تورات (قانون یا اسفار پنجگانه)، نبودیم (پیامبران)، و كتوبیم (نوشته‌ها) تقسیم می‌شود. تورات شامل پنج كتاب موسی (ع) می‌باشد كه در مدت ۴۰ سال بر موسی وحی شد. این بخش سرچشمه اصلی وحی و نبوت است.
تورات دارای پنج كتاب (سفر) به نام‌های پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثینه است. بخش پیامبران، دارای دوبخشچه ی پیامبران پیش گام (متقدم) (صحیفه یوشع، داوران، سموئیل اول، سموئیل دوم، پادشاهان اول و دوم) و پیامبران پایانی (متأخر) كه دارای كتابهای اشعیا، ارمیا، و تمام پیامبران كوچك دیگر است كه تا پیش از مسیحی (۱۶۰ سال پیش از میلاد) ظهور كرده‌ند. بخش نوشته‌ها، گردایش سوم از زمان کهن است كه شمار آن به دوازده می‌رسد و دارای مزامیر، امثال، غزل غزلها و … می‌شوند.
البته باید اضافه كنیم كه بسیاری از پژوهش گران بر این باورند كه اسفار را موسی ننوشته ,بلكه سرگذشت موسی مبتنی است بر در روایات سیصد و چهارصد سال بعد از او كه به رشته نوشتاری درآمده و به صورت حكایت موجود است.
يهود 
در کنار اديان مزديسني، زرواني، ميترائي، مانوى و کيش مزدک، مذاهب ديگرى نيز در ايران عرض اندام مىکردند که ريشهٔ سامى داشتند، از جمله دين قوم يهود. 
قوم يهود در ايران در حدود دو هزار و هفتصد سال سابقه دارد. در حدود سال ۷۰۰ پيش از ميلاد، سالامانزارأ، پادشاه آشور دولت اسرائيل را که پايتخت آن شهر سامره بود منقرض کرد. در آن تاريخ دو دولت از بنى اسرائيل وجود داشت يکى موسوم به دولت يهودا که افراد آن از اعقاب حضرت داود و سليمان بودند و پايتخت آنان شهر اورشليم بود و ديگرى معروف به دولت اسرائيل که افراد آن از خانوادهٔ افرائيم فرزند حضرت يوسف بودند و پايتخت ايشان شهر سامره بود. 
سالامانزار قريب ۶۰،۰۰۰ نفر از يهوديان تبعهٔ دولت اسرائيل را به اسارت گرفت و به اطراف بابل و ماد کوچانيد. از اين مهاجران و اسيران يهودي، عدهاى به طرف گيلان و دماوند رهسپار شده، در اين نواحى به واسطهٔ موقعيت و محل مناسب آن ساکن شدند. پس از تقريباً دويست سال، کورش کبير، اعلاميهٔ آزادى يهوديان را صادر کرده به آنها همهگونه مساعدتهاى سياسى و مالى نمود و آنان را براى آبادانى اورشليم و بيتالمقدس به کنعان فرستاد. عدهاى از يهوديان ايران، اصلاً از آن اعلاميه آگاهى حاصل نکردند و برخى هم که مطلع شدند بهواسطهٔ ريشهاى که دوانده بودند و صاحب آب و گل و احشام شده بودند از ايران بيرون نرفتند و بعدها بهتدريج به نواحى ديگر ايران رفتند و در آن شهرها ساکن و متوطن شدند. اکنون دهکدهٔ بزرگى در نزديکى دماوند واقع است که گيليارد (Gilyard) نام دارد و تپههاى آن، قبرستان دوهزار و پانصد سالهٔ يهوديان است. ايران قديم به مناسبت مجاورت با فلسطين همواره پناهگاه يهوديان بود. قوم يهود در زمان هخامنشيان، بهويژه در زمان خشايارشا از اهميت فوقالعادهاى برخوردار شد. 
اسرائيليان از ۳۳۰۰ سال پيش تاکنون منتظر آمدن موعودشان هستند که بيايد و دنيا را پر از عدل و داد کند. يهوديان، موعود خود را ماشيح (Mashyah) مىنامند. 
سخنانى در تلمود يافت مىشود که بهموجب آن با توبه و اعمال نيک مردم، ظهور ماشيح نزديک خواهد شد. 
در تعليمات دينى دانشمندان يهود هيچ يک از موضوعات مربوط به جهان آينده، مانند اعتقاد به رستاخيز مردگان، داراى اهميت نيست. اعتقاد به قيامت يکى از اصول دين يهود است که انکار آن گناهى بس بزرگ محسوب مىشود. آنان بر اين باور هستند که مردگان در روز قيامت ذات قدوس متبارک، نزول اجلال خواهد فرمود و خواهند ديد. 
در جهان آينده، ذات قدوس متبارک، نيکوکاران و بدکاران اسرائيل را داورى خواهد کرد، به نيکوکاران اجازه خواهد داد که داخل بهشت شوند و بدکاران را به دوزخ خواهد فرستاد. سپس بدکاران را از دوزخ بيرون کشيده در کنار بهشت خواهد نشاند و به ايشان خواهد گفت: ببينيد، اين مقام نيکوکاران است و هنوز مکان خالى در آن يافت مىشود، تا آنکه شما نگوئيد که اگر توبه مىکرديم بر ايمان جائى در بهشت و در ميان نيکوکاران نبود . آنگاه نيکوکاران را از بهشت بيرون آورده آنها را به دوزخ خواهد برد و به ايشان خواهد گفت: ببينيد، اين جاى بدکاران است و هنوز مکان خالى در آن يافت مىشود، تا آنکه شما نگوئيد اگر ما گناه مىکرديم در دوزخ برايمان جائى نبود. ولى بدکاران سهم خود و سهم شما را در دوزخ وارث خواهند شد. جهنم که در زبان يهود گهى نوم (Gehninnom) خوانده مىشود، داراى هفت طبقه است و هرچه انسان شريرتر و بدکارتر باشد به همان نسبت، جاى او در طبقه پائينترى خواهد بود. باغ عدن (Gan. Eden) يا بهشت که جايگاه لذت و شادمانى است نيز داراى هفت طبقه است که هفت دسته از نيکوکاران در آن سکنى خواهند گرفت که هر چه نيکوکارتر باشند، در طبقات بالاترى جاى خواهند داشت. 
برخى احکام دين يهود 
يهوديان در شبانهروز سه مرتبه نماز مىخوانند که آنها را نماز صبحگاه، نماز نيمروز و نماز شامگاه مىگويند. 
هنگام نماز بدن و لباس بايد از هر گونه کثافت و پليدى پاک باشد. سپس دستها و صورت را بهعنوان وضو مىشويند و به طرف بيت هميقداش که بيتالمقدس است ايستاده با خضوع و خشوع شروع به خواندن نماز مىکنند. 
علاوه بر عبادات و نمازهاى فردى و خصوصى که انسان بهوسيلهٔ آنها، حاجات خود را از خدا مىخواهد، نمازهاى جماعتى نيز هست که افراد موظف هستند در آنها شرکت جويند. نماز و دعا در صورتى مستجاب مىشود که در کنيسه خوانده شود. آنها بر اين باور هستند که وقتى ده نفر با هم نماز جماعت مىخوانند يا دور هم نشسته خود را با تحصيل تورات مشغول مىدارند، شخيناً که همان يهوه (خدا) است در ميان ايشان مسکن مىگزيند. به انداختن صيصيت يا طليت ( صيعيت (Siste) يا طليت (Telit) پارچهٔ سفيدى است بهشکل مريع مستطيل که در چهارگوشههاى آن نخهائى آويخته شد که بهطور مخصوص گره زده شده و آن را هنگام نماز صبح بر دوش مىاندازند. نوعى از آنرا که از طليت معمولى کوچکتر است صيصيت قاطان يا طليت کوچک مىگويند، همواره زير پيراهن مىپوشند.) بر دوش بهخصوص در نماز صبح و بستن تفيلين (Tephilin) به دستها و پيشانى خود اعتقاد دارند. 
  • بازدید : 66 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده:

سير زندگي جامعه يهوديان در مراكش با زندگي يهوديان ايران مشابهت و نزديكي بسيار دارد. جامعه چند صد هزار نفري يهوديان مراكش در سال ۱۹۴۸ اينك به جمعيتي چند ده نفري تبديل شده است. يهوديان مراكشي ضمن حفظ اعتقادات و سنت هاي يهودي خود داراي يك فرهنگ قديمي و ديرپاي مراكشي بودهاند كه نهتنها متاثر از اعتقادات ديني يهود بوده بلكه بخشي از فرهنگ و تمدن مراكش را تشكيل داده است كه اينك ميرود تا هم از فرهنگ يهود و هم از بافت فرهنگي و تمدن مراكش محو شود. در اين مقاله رئيس جامعه يهوديان مراكش با اندوه ميگويد كه شمع يهوديت در مراكش رو به خاموشي است و شهري كه نهصد سال پيش خانه يهودي بزرگ و فيلسوف و مفسر تورات «موسي ابن ميمون» (هارامبام) بوده است از آخرين نفرات يهودي خداحافظي ميكند. آيا تمدنها و سنتهاي زيباي يهوديان در نقاط مختلف جهان در فرهنگ امريكايي، شكل مورد پسند زورمداران عالم را خواهد گرفت…؟ آيا يهوديت ميتواند از ميراث بزرگ ديني- فرهنگي و تاريخي خود حفاظت نمايد و آنها را به نسلهاي بعد بسپارد…؟ 
گذشته نشان داده است كه يهوديان توان مقابله با بحرانهاي گوناگون را داشتهاند. و به نظر ميرسد با همه مشكلات بر اين بحران نيز غلبه خواهند كرد. حضور يهوديان ايران ميتواند گواهي بر اين مدعا باشد…!! 
«مغـــرب» (يا مراكش) در شمال غربي افريقا با حدود ۲۸ ميليون نفر جمعيت واقع شده است. پايتخت آن «رباط»، زبان‏هاي رسمي آن عربي، فرانسه و اسپانيايي، و مذهب رسمي آن اسلام مي‏باشد. امور حقوقي و قضايي در اين كشور بر اساس قوانين كشور فرانسه و مذهب اسلام حل و فصل مي شود. ۳۰ درصد جمعيت اين كشور «بربر» و ۷۰ درصد آن مسلمان عرب مي‏باشند. هنوز اكثر مردمان «بـربـر» به زبان «بـربـري» تكلــم مي‏نمايند. بيش از ۳۵ درصد از سكنه اين كشور شهرنشين هستند. مغرب داراي دو دانشگاه دولتي در شهرهاي رباط و كازابلانكا و دو دانشگاه اسلامي در شهرهاي مراكش و فاس مي‏باشد ( در قديم و در اصطلاح سياسي مغرب به كشورهاي سلطنتي مراكش، جمهوري الجزاير و جمهوري تونس اطلاق مي‏شده است ). 
تاريخ سكونت يهوديان در «مغــرب» يا به عبارتي در محدوده كنوني كشورهاي مراكش، الجزاير و تونس به ســــال ۵۰۰ ميلادي برمي‏گردد. حتي در سال ۲۰۰ ميلادي افرادي از طوائف محلي «بربر» به يهوديت گرويدند. منطقه غربي افريقاي شمالي با به قدرت رسيدن بني‏اميه در قرون ۸-۷ ميلادي تحت تاثير حكومت اسلامي ميانه رو واقع شد كه اين امر در قرون ۹ تا ۱۱ ميلادي در شكوفايي يهوديت در تونس بسيار موثر بوده است. در سال ۶۸۳ ميلادي با فتح مغرب كنوني توسط لشكر اسلام، ديگر قبايل ساكن در اين منطقه تحت قانون اسلام و رهبري واحدي در آمدند. پيروان اديان توحيدي ديگر يعني يهوديان و مسيحيان تحت قانون «اهل ذمه» در آزادي تقريبي به حيات خود ادامه دادند و اين قانون صدها سال در مغرب تعيين كننده وضع آنها بود. 
اما با آغاز حكومت «آل مهاد» در سال ۱۱۴۷ ميلادي فشار و سختگيري بر يهوديان آغاز و هر روزه نيز بر آن افزوده شد. در همان سال‏ها بود (۱۱۶۰ ميلادي ) كه «موسي ابن ميمون» (هارامبام) و خانواده‏اش از اين منطقه به مراكش گريختند. به دنبال مهاجرت جمع كثيري از يهوديان اسپانيايي طي قرون ۱۴ و ۱۵ ميلادي به مغرب، جامعه يهودي – سفارادي در الجزاير شكل گرفت. تا زماني كه مغرب مستعمره فرانسه بود، يهوديان فقط مجاز به سكونت در محله‏هاي خاص خود به نام «مِلا» بودند. «ملا» علي‏رغم اين كه در نزديكي قصر پادشاهي قرار داشت از حملات مخالفان در امان نبود. حتي پيوستن كشورهاي الجزاير (۱۸۳۰ م)، تونس (۱۸۸۱ م ) و مراكش (۱۹۱۲ م ) به جمع مستعمرات فرانسه، هيچ كمكي به بهبود وضعيت زندگي يهوديان نكرد. تا اين كه در سال ۱۹۷۵ م و با آغاز پادشاهي محمد پنجم، يهوديان نيز مجاز به انتصاب در مقام‏هاي دولتي شدند و نسبت به هموطنان مسلمان خود از حقوق يكساني برخوردار شدند . 
اما پس از گذشت حدود نيم قرن هر يك از مناطق فوق مجددا استقلال يافتند. وضعيت يهوديان در هر يك از كشورهاي استقلال يافته به طور اجمالي از نظر مي‏گذرد. 
***
 يهوديان مراكـــش 
شهر «مراكـش» با جمعيت بيش از ۳۰۰ هزار نفر در جنوب «مغـــرب» واقع شده است. اين شهر در منطقه‏اي كويري واقع شده، داراي نخلستان‏هاي فراواني مي‏باشد. 
با آغاز جنگ جهاني دوم و مهاجرت روزافزون يهوديان اروپايي به «كازابلانكا»، جامعه كليميان افريقاي شمالي از اهميت خاصي برخوردار شد به طوري كه تعداد يهوديان اين ناحيه در سال ۱۹۶۷ بالغ بر ۰۰۰،۸۰ نفر بوده است. سلطان محمد پنجم حاكم وقت مراكش در زمان جنگ جهاني دوم، از انتقال يهوديان به جوخه‏هاي مرگ جلوگيري نمود. در سال ۱۹۴۸ بالغ بر ۰۰۰،۲۷۰ يهودي در مراكش سكونت داشتند كه به دنبال استقلال اين كشور در سال ۱۹۵۶ آنها نيز از حقوق يكساني نسبت به ديگران برخوردار شدند. اما به دنبال وجود جوّ ضديهودي در اين كشور، تعداد زيادي از يهوديان، مراكش را ترك نمودند. در سال ۱۹۹۷ تعداد يهوديان فقط ۶۵۰۰ نفر بود كه حدود ۵۰۰۰ نفر از اين تعداد در «كازابلانكــا» و بقيه در شهرهاي ديگر چــون «رباط»، «تانگر» و «فاس» سكونت داشتند. عامل ديگر در كاهش يهوديان مراكش، كنار كشيدن آنان از مسائل سياسي روز همزمان با متهم شدن يهوديان به جانبداري از اسرائيل بود . اكنون كاهش افراد جامعه يهودي در تمام مناطق مراكش به وضوح مشاهده مي‏شود . به طور مثال ساكنين خانه سالمندان يهودي «كازابلانكا» در ده سال گذشته از ۱۳۰ نفر به ۷۲ نفر تقليل يافته‏اند، و يا تقريبا ۹۹ درصد از تعداد ۱۴۷ دانش‏آموز يك مدرسه يهودي تصميم دارند پس از اتمام تحصيلاتشان به خارج از كشور مهاجرت كنند . 
يهوديان مراكش داراي سنن فرهنگي- مذهبي خاص خود مي‏باشند كه كماكـان توسط آنها در خارج از مراكش نيز حفظ شده است. بدين ترتيب يهوديت در مراكش با قدمتي بيش از دو هزارسال از جمله قديمي‏ترين يهوديان جهان عرب شمرده مي‏شود. تا سال‏هاي دهه ۵۰ در قرن گذشته تعداد يهوديان در اين نقطه از افريقاي شمالي بيش از ۰۰۰،۴۰۰ نفر تخمين زده مي‏شد. اما آمار فعلي حاكي از كاهش يهوديان اين شهر مي‏باشد . آيا اين ارقام، نشان‏دهنده خاتمه حيات يهوديت با چنين قدمتي مي‏باشد؟ 
شايد گفتگو با رئيس انجمن كليميان مراكش، «جك زعفراني»، تاحدي از نگراني‏ها بكاهد. وجود تابلوي عكسي در اتاق وي بسياري از سئوالات را پاسخ مي‏دهد: تصوير، رئيس انجمن كليميان مراكش را حين گفتگو و دست دادن به حسن دوم، پدر پادشاه فعلي مراكش يعني محمد ششم، مدت كوتاهي قبل از فوتش نشان مي‏دهد. نكته مهم در اين عكس نحوه دست دادن پادشاه به رئيس انجمن مي‏باشد : پادشاه با دست چپ خود، دست راست رئيس انجمن را مي‏فشارد درحالي كه او دست راست خود را طبق يك سنت قديمي بر روي قلبش مي‏گذارد و بدين ترتيب علاقمندي و تمايل خود را نسبت به كليميان مراكش ابراز مي نمايد. 

«زعفراني» مي‏گويد: «در حال حاضر از جمعيت ۵۰ هزار نفري يهوديان مراكش فقط ۲۴۰ نفر باقي مانده‏اند كه يكديگر را به خوبي مي‏شناسند». او مي‏گويد حدود ۱۲۰ خانوار يهودي زماني در اين شهر سكونت داشته‏اند. هنوز سه كنيسا در اين شهر فعاليت مي‏كند و به جز موارد استثنايي هر هفته براي اجراي مراسم روز مقدس شنبه (شبات) يك جمع ده نفره از مردان (عسارا) در كنيسا حاضر مي‏شوند. البته زحمات مسئولين كنيسا در جمع‏آوري اين جمع ده نفره مقوله‏اي جداگانه است. اما اخبار و ارقام، زياد اميدواركننده به نظر نمي‏رسد، زيرا كاهش تعداد يهوديان تنها منحصر به مراكش نيست بلكه شهرهاي ديگر مثل «تانگر»، «مكنس» و «فاس» كه زماني مراكز شكوفايي يهوديت بود، اكنون پذيراي عده معدودي از يهوديان است . 

حدود يكصد سال پيش شهر «اسااوئير» در مراكش كه اكثريت جمعيت آن يهودي بود داراي ۳۰ كنيسا بود. اما هم اكنون عده قليلي يهودي در اين شهر سكونت دارند و خبري هم از كنيسا نيست و تنها وجود اسامي درگذشتگان و قبور آنها و مقبره‏هاي (رهبران مذهبي) و علماي ديني كه هنوز مورد احترام هستند ياد گذشته را زنده نگهداشته است. اين تعداد قليل نيز براي به جا آوردن مراسم مذهبي خود بايد به كنيساي كازابلانكا يا مراكش بروند. رئيس انجمن كليميان مراكش با اشاره به گذشته تاريخي يهوديان مراكش، زندگي فعلي آنها را نوعي همزيستي پيروان مذاهب مختلف مي‏داند. او در معرفي خودش ابتدا مليت، سپس مذهب خود را عنوان مي‏كند. در اكثر هتل‏ها نيز هنگام پذيرش در مورد مليت افراد سئوال مي‏شود و نه مذهب آنها. به همين جهت او مانند ديگر همكيشان خود يك مراكشي يهودي با حقوق و وظايف متقابل نسبت به ديگر مراكشي‏ها است. 
***
 يهوديان تونــس 
«تونس» در شمال افريقا واقع شده و داراي ۵/۹ ميليون نفر جمعيت مي باشد. زبان رسمي در اين كشور عربي و فرانسه است و مردمان آن پيرو دين اسلام مي‏باشند. 
سابقه سكونت يهوديان در تونس به حداقل ۲۰۰۰ سال پيش برمي‏گردد. يهوديان بسياري در سال ۱۴۹۲ از اسپانيا و جمع كثيري از آنها از ايتالياي جنوبي به تونس مهاجرت نمودند. 
از قرن نوزدهم به بعد برخورد با يهوديت روندي منفي پيدا نمود به طوري كه منازل و كنيساهاي يهوديان نمي‏بايست مرتفع‏تر از اماكن همسايه عرب آنها ساخته شود. با مستعمره شدن تونس در سال ۱۸۸۱ توسط فرانسه به نظر مي‏آمد وضعيت يهوديان بهتر شود، اما پاريس نيز از تفويض مليت فرانسوي و صدور گذرنامه براي يهوديان تا آغاز جنگ جهاني اول امتناع ورزيد. آمار، حاكي از جمعيت ۸۵ هزار نفري يهوديان در تونس قبل از آغاز جنگ جهاني دوم مي باشد. اين رقم عملا ســــه درصد كل جمعيت آن زمــان تونس را دربر مي‏گرفت. در هفته‏هاي آغازين جنگ جهاني دوم حركت‏‎هاي ضد يهودي در تونس نيز آغاز شد. با اشغال تونس توسط آلمان‏ها جمع كثيري از يهوديان به پرداخت جريمه و كارهاي اجباري محكوم و عده‏اي ديگر نيز به بازداشتگاه‏هاي هيتلر در اروپا روانه شدند. 

اما با استقلال «تونس» در سال ۱۹۵۶ وضع از اين هم بدتر شد: كليه انجمن‏هاي متعلق به يهوديان منحل و محله خاص يهوديان به دستور حكومت وقت ويران شد. به علت افزايش عقايد ضد يهودي در اين كشور اكثر يهوديان تونسي روي به مهاجرت از وطن آوردند به طوري كه تنها در فاصله سال‏‏هاي ۱۹۴۸ تا ۱۹۹۷ بالغ بر ۵۳ هزار يهودي از اين كشور به اسرائيل مهاجرت كردند. در سال ۱۹۹۷ تنها ۱۹۰۰ يهودي در تونس و جزيره «جِبرا»(Jebra) باقي ماندند. «جبرا» به علت داشتن امكانات تفريحي، و اماكن تاريخي بسيار مورد توجه گردشگران خارجي مي‏باشد. از جمله نقاطي كه هميشه مورد بازديد گردشگران و زوار يهودي قرار مي‏گيرد، كنيسايي به نام «لاغريبا» در اين جزيره مي‏باشد، كه از قدمت خاصي برخوردار است. 
گفته مي‏شود اولين سنگ بناي اين كنيسا به جاي مانده از بقاياي بت- هميقداش دوم(معبد دوم بيت‏المقدس) در سال ۷۰ ميلادي مي‏باشد. عده‏اي ديگر معتقدند در اين مكان زني سكونت داشته كه به غريبان و مستمندان كمك مي‏نموده است و در پي يك صاعقه تمام منزل اين زن در آتش مي‏سوزد ولي جسد وي دست نخورده باقي مي‏ماند. به دنبال اين معجزه تصميم به ساخت يك كنيسا در محل مذكور گرفته شد و به همين جهت به نام «لاغريبا» يا معجزه‏گر ناميده شده است. اين كنيسا در سال ۱۹۲۰ بر روي خرابه‏هاي آن خانه ساخته شد. فضاي داخلي كنيسا ستون‏ها و سردرهاي هلالي دارد و ديوارها داراي گچ‏بري‏هاي ارزشمند و كاشي‏كاري‏هاي زيبا مي‏باشد. در اين كنيسا يكي از قديمي‏ترين تومارهاي تورات نگهداري مي‏شود. (لازم به ذكر است كه قسمت‏هايي از اين كنيسا در حمله‏اي تروريستي و در پي انفجار يك تانكر حاوي گاز مايع در اواخر فروردين ماه ۱۳۸۱ خسارت ديده است). در دو روستاي «هاراصــغيرا» و «هاراكبيــــرا» زماني يهوديت داراي زندگي مستقل و مديريت خاص خود بود. به مرور زمان، در قرن چهاردهم و در پي مهاجرت يهوديان فراري از اسپانيا به اين منطقه و پس از آن مهاجرت يهوديان سفارادي(با رسوم شرقي) از پرتغال و اسپانيا در قرون ۱۶ و ۱۷ بر تعداد يهوديان افزوده شد، تاحدي كه در آغاز قرن بيستم تعداد يهوديان جبرا يك دهم كل جمعيت منطقه محسوب مي‏شد. اما هم اكنون آنها به دلايل اقتصادي از اين منطقه مهاجرت مي‏كنند و در اقليت هستند. 
همه ساله جمع زيادي از يهوديان اروپا و اسرائيل براي بازديد و زيارت به «جبرا» مسافرت مي‏نمايند. علاوه بر اين، كنيساي مذكور مركز انجمن مذهبي يهوديان در اين جزيره مي‏باشد. هنوز حدود يكهزار يهودي در ميان جمع ۹۰ هزار نفري مسلمانان در جبرا زندگي مي‏كنند. اين همزيستي نمونه بارزي از ميانه‏روي و سازش اعراب نسبت به يهوديان مي‏باشد. با وجود تمام اين مسائل، يهوديت كه زماني دوره شكوفايي خود را در تونس طي مي‏نمود، اكنون روندي نزولي به خود گرفته است. 
  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

وهابیت دیدگاه جدیدی در مذهب سنی حنبلی است که بنیانگذار آن عبدالوهاب از شیوخ و علمای سنی عربستان بود او خود پیرو شیخ الاسلام ابن تیمیه بود و با شیعیان و تصوف و و… وجود داشت دشمن بود. شیخ محمد عبدالوهاب (۱۱۱۵-۱۲۰۶ قمری، ۱۷۳۰-۱۷۹۳ میلادی) دشمن عقل و منطق و اجماع است و تنها به حدیث و قران اعتقاد دارد. محمد بن عبدالوهاب در سال ۱۱۱۶در عونيه نجد متولد شد و در دمشق بتحصيل پرداخت و از علماء حنبلی اراء ابن تيميه متوفی در سال ۷۲۸ و ابن قيم الجوزيه شاگرد او متوفی در سال ۷۵۱ را اموخت و اراء انها را پذيرفت مسلک وهابيه از اينجا شروع می‌شود.
افکار او منجر به نزاعهای خونینی در عراق و کشته شدن هزاران نفر در شهرهای شیعیه عراق و طائف و همچنین در میان مناطق صوفیه کردستان عراق و ترکیه شد. امروزه این ایده بنام افکار سلفی‌های تکفیری (سلفی جهادی) در میان فقهای تندرو، میانه‌رو و سنی مذهب های بریده از چپ و راست، گسترش زیادی یافته است وهابیت اگرچه در ۵۰ سال گذشته مذهب درباری سعودی بوده است اما گروهی تندرو و پیوریتن از این میان بنام القاعده و سلفی جهادی ظهور نمود و باعث انشعاب در مکتب وهابیت شد .
ریشه های تاریخی وهابیت 
در این جلسه کلیاتی پیرامون ریشه های تاریخی سلفی گری و آن دورانی که مسئله وهابیت در آن حادث شد(یعنی قرن ۱۲هجری) ارائه می نمایم. در واقع ما می خواهیم قرن ۱۲ هجری قمری (یعنی حدود ۳۰۰ سال پیش) را که مصادف است با قرن ۱۸ میلادی بطور اجمال مورد مطالعه قرار دهیم . این قرن در جهان اسلام و نیز در اروپا یک قرن سرنوشت ساز، تعیین کننده و بسیار پر تلاطم بود بطوریکه بسیاری از مسائلی را که در دنیای کنونی با آن مواجه هستیم به نوعی در قرن ۱۸ میلادی (۱۲ هجری قمری) شکل گرفته است . شکل گیری اصلی مسئله ناسیونالیسم به قرن ۱۸ میلادی برمی گردد. ریشه های مباحث مختلف روشنفکری را باید در ظهور دایره المعارف ها یا آموزه های ریون، کانت و روسو که همه متعلق به همین دورانند، جستجو نمود. درسال ۱۷۸۰شاهد انقلاب بزرگ فرانسه بودیم که در واقع چهره اروپای جدید دستخوش این انقلاب است. در قرن ۱۸ میلادی است که کمپانی هند شرقی توسط انگلستان شکل گرفت و در واقع نقطه اوج و جهش اقتصادی و سیاسی استعمار انگلستان در این دوره رقم خورد که تا اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن بیستم حاکمیت بلا منازع انگلستان را در سراسر جهان به دنبال داشت.
رسوخ اندیشه های غربی در جهان اسلام و دیگر مناطق مختلف جهان از قرن هجدهم آغاز می گردد که هجوم حریصانه و همه جانبه استعمارگران را به این مناطق در پی داشته است. از طرفی در جهان اسلام نیز با تحولات بسیار جدی تری ما مواجه هستیم. به عنوان نمونه در ایران،  عصر صفویه که یک دوران با ثبات سیاسی در کشور محسوب می شود، به افول گرایید و یک دوران پر تلاطم وپر کشمکش و انتقالی آغاز گردید که حدود یک قرن ادامه یافت تا زمانی که عصر قاجاررسیدیم. در حقیقت فاصله در حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ سالی بین عصر صفوی و عصر قاجار، یک دوره نزدیک به یک قرن را داریم که  دوره ای  بسیار پر تلاطم،پرآشوب و انقلابی است . با توجه به مستندات سیاسی این عصر از دوره نادر شاه وفرزندانش و بعد کریم خان زند و اطرافیانش فقط یک جنگ قبیله ای و طایفه ای جدی در ایران صورت گرفت. اما آنهایی که درعرصه تاریخ ادبیات مطالعه دارند، می دانند که تنها در دوره صفوی است که ما با رسوخ و حاکمیت سبک هندی در شعر مواجه هستیم که دوره ای بسیار با ثبات است ولی با شروع قرن ۱۲ هجری همه روشها و سبک و سیاق های ادبی دوران صفوی زیر سوال رفت که تعبیر به عصر بازگشت می شود. در عصر بازگشت  نقد شیوه های کلامی و شیوه های ادبی سبک هندی و نقد انجمن ادبی اصفهان و شاعران قرن دوازدهمی رواج یافت که در واقع رجعتی است به دوران قبل از صفویه. البته نه دقیقاً برگشت کامل ، بلکه یک نوع توجه به عصر قبل از صفویه البته با یک نگاهی جدیدتر. ساده گویی ادبی مورد توجه  دوباره واقع شد و به ادبیات سعدی گرایش پیدا شد ؛ همان چیزی که ادبیات دوران قاجار و امروزی ما تحت تاثیر آن انقلاب ادبی است. 
بامطالعه در حوزه های دیگر نیز با همین تغییر رویه روبرو هستیم مثلا در حوزه های علمیه شیعه می بینیم که آن انقلابی که در قرن ۱۲ داخل حوزه های علمیه شیعه روی داد، در تاریخ حوزه های علمیه شیعه به چشم نمی خورد. تلاطم و  تعارضات شدید بوجود آمده به حدی بود که ازدامنه حوزه و مجامع علمی نیز فرا تر رفت و به عرصه اجتماع کشیده شد . بطوریکه بحث ها و اختلافات حوزوی گریبان شهرهای آن روز ایران را نیز گرفت؛ مثلاً دریک شهر که یک رودخانه از وسط آن می گذشت، یک سمت رودخانه طرفدار فلان نگاه دینی و طرف دیگر رودخانه نگاه دیگری را ترویج می کردند در نتیجه با هم درگیر می شدند تا جائیکه مردم کشته می شدند.
نبرد اخبارییان و اصولیین
اختلاف مشهور بین اخبارییان و اصولیین که در حال حاضر در حدود بیست قرن از شروع آن می گذرد و در نهایت نیز به پیروزی اصولیین بر اخباریان منجر شده است. این پیروزی اصولیین بر اخباریان نه تنها ساختار فکری وجهت گیری فقهی حوزه های علمیه را تعیین کرد و یک جهت مشخص را برای حوزه ایجاد نموده، بلکه از نظر وزن اجتماعی روحانیت و فقها تعیین کننده بود . یعنی فقهای ما تا قبل از قرن ۱۲ و مثلاً درعصر صفوی جایگاهشان در جامعه شبیه منزلت یک استاد دانشگاه بود؛ یعنی مثلاً در دوره صفویه مرحوم شیخ بهایی یا میرداماد یا بزرگان دیگری مثل اینها ، جایگاهشان در ردیف یک استاد دانشگاه بود یعنی مردم برای اینها تنها ارزش و اعتبار علمی قائل بود. ما نیز برای یک استاد دانشگاه که سالها در دانشگاه تدریس کرده و  دهها جلد کتاب تالیف نموده، احترام علمی قائل هستیم. این احترام علمی فرق می کند با آن حرمتی که به یک مرجع تقلید قائل هستیم. شما یک استاد رشته حقوق دانشگاه را نظر بگیرید که در فقیه نیز به تمام معنا استاد باشد، ولی چون در کسوت استادی است برای او فقط  احترام علمی قائل هستیم. اما برای یک مرجع تقلید که از نظر علمی با آن استاد دانشگاه در جایگاه علمی برابر قرار دارد، یک حرمت و جایگاه اجتماعی خاصی قاول هستیم. یعنی استفاده ما  از مرجعیت صرفاً جنبه علمی ندارد، بلکه مشروعیت کارهای خودمان را با آنجا می سنجیم، با مرجعمان دائم ارتباط داریم ، وجوهات شرعیه به آن می دهیم ، نظر او در زندگی مقلدین و حتی در مسائل سیاسی اجتماعی تعیین کننده است. قرن ۱۲ هجری باعث شد که علما و فقها جایگاه اجتماعیشان از حد یک استاد دانشگاه به حد یک مرجع تقلید  مبدل گردد. یعنی ذهنیت جامعه به سمتی سیر کرد که این استادان رهبری سیاسی اجتماعی جامعه را عهده دار شدند، تا مردم در مشکلات به آنها رجوع کنند و آنها قدرت تاثیر گذاریشان به حدی شد که وقتی حادثه تنباکو پیش آمد مرحوم میرزای شیرازی با نوشتن یک خط، کل کشور را بسیج می کند و تحریم تنباکو صورت می گیرد و سیاست انگلستان در ایران شکست می خورد. تا کنون هیچ وقت یک استاد فقه دانشگاه از این اقتدار و کارایی برخوردار نبوده است. یعنی الان اساتید فقه در دانشگاه ها این جایگاه را ندارند؛ ولی در یک مرجع تقلید با همین درجه سواد و درجه  علمی، چنین کارایی وجود دارد. این تغییر وضعیت معلول آن جنگ و دعوا ها و مرافعات و تنازعات فکری است که در قرن ۱۲ هجری روی داد. تحول در دعوای بین اصولیین و اخباریان منجر به این وضعیت جدیدی شد که ما در دوران قاجار شاهد اقتدار و نقش اجتماعی فقها و علما و روحانیت هستیم. یعنی از نظر منزلت و جایگاه به حدی رسیدند تا هم تراز و هم عرض دستگاه سلطنت عرض اندام کنند. در دستگاه صفوی، مرحوم شیخ بهایی و مرحوم میر داماد، از علما روزگار هستند ولی در موقعیتی و جایگاهی نبودند که حکمی را صادر کنند و شاه صفوی هم مجبور شود اطاعت کند. اما در دوران قاجار نقش علمی تبدیل به قدرت سیاسی شد. 
بعضی از جامعه شناسان در تعبیر این جمله معروف که می گویند دانش قدرت آور است، می گویند در تحولات قرن ۱۲رگه هایی از علم منشاء قدرت را شاهدیم. در دوران قاجار مراجع تقلید وعلما قدرت سیاسی و اجتماعی نیز دارند ؛ یعنی می توانند فتوا دهند، می توانند حکم مجازات صادر کنند و دستگاه سلطنت هم مجبور است در بعضی مواقع اینها را رعایت کند. البته حاکمان در پشت صحنه دنبال تضعیف اینها هستند ولی در ظاهر مجبور به رعایت آنها هستند.وجود این نوع استقلال و قدرت غیر دولتی در علما در دوره قاجار به وضوح قابل درک است. در داخل جامعه ایرانی ابعاد تحول بسیار زیاد است که من به جزئیات آن اشاره نمی کنم. این اختلاف حتی در مقایسه بخش های دیوانی دوره صفوی با عرصه سازمان اداری و دیوانی و مالیاتی دوره قاجار بوضوح قابل درک است. این تحولات در دوره قرن ۱۲ در زمان نادر شاه و سپس کریم خان نیز بسیار موثر بود. در آرایش ایلات و عشایر و قدرت داشتن آنها، نقش نظامی آنها و حتی در شکل گیری اقتصاد جدید ایران بسیار موثر است. از جمله مطالب دیگری که در این دوره قابل بررسی است،  ریشه پیدا کردن مذاهب منحرف و خارج از آن خط مستقیم تشیع است که زمزمه های آن از قرن ۱۲ شروع شد. این مذاهب منحرف در اوایل قرن ۱۳ در قالب  فرقه شیخیه یا برخی فرقه های تصوٌف یا ظهور شکل جدیدی از اخباریان که منجر به پیدایش فرقه بَهائیت در ایران شد، بروز کرد. 
ریشه های بَهائیت را باید به نوعی در همین قرن ۱۲ یعنی آن زمانی که دوران با ثبات عصر صفوی بهم ریخت و دوران با ثبات قاجار شکل نگرفته بود ،جستجو نمود. همین روند در جهان تسنن نیز وجود دارد. ما تقریباً در قرن ۱۱ هجری شاهد امپراطوری عثمانی هستیم که به طور کامل در غرب ایران بر جهان اهل سنت مسلط است و در شرق ایران امپراطوری هند است که از قرن ۱۲ با  کمپانی چین شرقی درگیر است. غرب ایران از شمال آفریقا تا شبه جزیره عربستان تا ممالک عربی و دولت عثمانی همه زیر پرچم امپراطوری عثمانی هستند. اما قرن ۱۲ هجری شروعی است بر تزلزل و ضعف عثمانیان، یعنی اگر بخواهیم ضعف عثمانی ها را از نظر سیاسی بررسی کنیم باید از قرن ۱۲ هجری (قرن ۱۸ میلادی) شروع کنیم. در عالم اهل سنت هم اتفاقات فکری و دیدگاهها از همین دوره شروع می شود که مهمترین آنها بحث وهابیت و سلفی گری است. سلفی گری ریشه درگذشته دارد اما شروع وهابیت از قرن ۱۲ هجری است . محمدبن عبدالوهاب کسی است که اتفاقاً وفات و تولدش در همین قرن ۱۲ است . حدود هشتاد و چندسال از دوران پر آشوب زندگی اش در این قرن سپری شده  و از دنیا رفته است. 
  • بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در ابتدا بگويم چيزی که من الآن به آن رسيده ام بر گرفته از يک حالت اهمال وبی مبالاتی است. داستان زندگی من از زمانی شروع می شود که هنوز به دنيا نيامده بودم ،پدر ومادرم هر دو در يکی از کشور های اروپايی دانشجو بودند . نقطه اشتراک آنها فقط در عربی بودن آنها بود ، به خاطر همين وقتی که در دوران تحصيل پدر مسلمانم از مادر مسيحيم خواستگاری می کند ،يکی از شروط او ترک دين سابق خويش وروی آوردن به اسلام بعد از ازدواج آنها در اروپا سر می گيرد. هنوز شش ماه از ازدواج نمی گذرد که مشکلات تازه شروع می شود .
مادرم اسلام را به عنوان دين جديد نمی پذيرد وپدرم تصميم می گيرد او را طلاق دهد ،چون يکی از شروط او از اول اسلام آوردن مادرم بوده است . در اين ايام که پدر ومادر از هم جدا شدند ،مادرم حامله بود ومجبور می شود به کشورش باز گردد. وقتی بدنيا آمدم پدرم خيلی اصرار می کند که حضانت مرا به عهده بگيرد ،اما عاطفه واحساس مادر رانه، مانع می شود که مرا به پدرم بسپارد وبعد از اصرار فروان،پدرم نيز موافقت می کند ومرا نزد مادر مسيحيم می گذارد. ارتباط من وپدرم در حد پولهايی که هر ماه برايم می فرستاد ويا تماسهايی که به خاطر مناسبتهای مختلف با من بر قرار می کرد،خلاصه می شود واحياناً هر دو سال يکبار نيز موفق به ديدنش می شدم . البته اسم اسلامی وحامل شناسنامه ای از کشور متبوع پدرم بودم ،اما هيچوقت نفهميدم که وطن پدرم کجا واقع شده ويا اسلام چگونه دين است وخيلی سؤالهای ديگر که سعی می کردم در کتابهای تاريخ يا جغرافيا جوابی برای سؤالهايم بيابم. نزد مادرم که بودم در يک مدرسه فرقه کاتوليک درس می خواندم وبهمراه مادرم به کليسا می رفتم. (۱۸) سال به اين صورت گذشت، اسماً مسلمان بودم اما عبادتم بر اساس مبادی دين مسيحيت بود. درست است که در انجام فرائض درينيم اهمال به خرچ ميدادم واصلا دوست نداشتم به کليسا بروم،ولی هميشه خودم را بخاطر اين سستی ملامت می کردم. راستش را بخواهيد زندگی خسته کنند های داشتم . اکثر اوقات بيرون از خانه بودم ،اکثر اوقات در تفر يحات شبانه شرکت داشتم واز هر دو جنس دختر وپسر دارای دوستان متعدد بودم ، البته برای مادرم زياد مهم نبود ،فقط بعضی مواقع نصيحتم می کرد،بعد از انتهای دوره دبيرستان با رتبه ممتاز تصميم گرفتم به دانشگاه بروم،اما در دانشگاه شهری که من ومادرم زندگی می کرديم ،رشته مورد نظرم را نيافتم. بخاطر اين موضوع تصميم گرفتم برای ادامه تحصيل به کشور پدرم بروم . وقتی موضوع ادامه تحصيل را پدرم در ميان گذاشتم او زياد اهميت نداد،واز من خواست که فکری برای اسکان خودم بکنم. آنجا بود که فهميدم نمی خواهد با خودش زندگی کنم . بنا برين به پدرم پيشناهد کردم که مادرم هم با من سفر کند تا او به همرا برادر ناتنی ام که بعد از مرگ ناپدريم تنها شده اند،با من زندگی کنند . پدرم با پيشنهاد من موافقت کرد وچون از نظر مادی هيچ مشکلی نداشت،تصميم گرفت هزينه اسکان وخوراک وحتی خدمتکاری که بر ايمان استخدام کرده بود را به عهده بگيرد وحتی پول تو جيبی مرا نيزافزايش داد. سفر من به آنجا نقطه تحولی در زندگيم بود.
آنجا بود که با اسلام واقعی وبه طور عملی آشنا شدم وقتی دختران کوچکتر از خودم را می ديدم که حجاب پوشيده بودند از خودم خجالت می کشيدم. احساس می کردم که آنها مانند قطعه ای جواهر يا الماس هستند. اما من که تقريباً نيمه عريان بودم خودم را مانند آگهی تبليغاتی روز نامه ها می ديدم که فقط لحظه اول جزاب هستند ولی بعد يا در آشپز خانه مورد استفاده قرار می گيرند يا از سطل زباله سر در می آورد. من به مادرم خيلی علاقه داشتم يادم می آيد سال اول دانشگاه که بودم از او در مورد اسلام سؤالاتی کردم، جوابهايی که او به من داد هيچگاه فراموش نمی کنم . او به من گفت: من قبل از تو وقبل از اينکه با پدرت ازدواج کنم به دين اسلام علاقه پيدا کرده بودم در حالی که با پدرت ازدواج کردم که به اين دين اعتقاد داشتم ،ولی بعد از اينکه بيشتر با آن آشنا شدم برايم مؤکد شد که اسلام دين الهی نيست بلکه خرافاتی است که از جانب يک مرد عرب امی که نه می خواند ونه می نوشت ابداع شده است. آيا عاقلانه به نظر می رسد که يک فرد امی بيايد وبا عقل آدم عاقل وتحصيل کرده ای مثل تو بازی کند وبخواهد که زندگی تو را تنظيم کند؟ سپس ساکت شد. ( او با اين سخنان سعی می کرد مرا از دين اسلام منحرف کند ) من هم ظاهراً سخنانش را قبول می کردم و … راستش را بخواهيد زياد خودم را با صحبتها مشغول نمی کردم چون همينکه می ديدم از هر قيد و بندی آزادی هستم برايم کافی بود. سه سال گذشت واين افکار همواره ذهن مرا به خود مشغول می کرد . نا گفته نماند که من عاشق انتر نت هستم وهميشه به اطاقهای گفتگوی همگانی يا پالتاک( Pal talk)وارد می شوم وتقريبا يک سال کامل کارم همين بود ولی يکبار اشتباهاً اتاقی را انتخاب کردم که از مبادی دين مسيحی انتقاد می کردند. نام آن اطاق را اظهار دين حق گذاشته بودند. البته بعد ها فهميدم که اتاقهای ديگری وجود دارد که از دين اسلام انتقاد می کردند. من واقعاً کيچ شده بودم ، با اينکه اسماً مسلمان بودم وپدرم نيز مسلمان بود ،اما مادرم مسيحی وبر اساس دين مسيحيت تربيت شده بودم واز آنجائيکه خودم را متعلق به هر دو دين ميدانستم ،تصميم گرفتم خود را هم را مشخص کنم . به مدت دو ماه کارم شده بود تردد در اتاقهای اسلامی ومسيحی وبرای هر کدام مدت دو ساعت را تعين کرده بودم وفقط به عنوان شنونده وارد می شدم وبعد از اينکه از هر دو دين اطلاع کامل پيدا کردم سؤالهايی برايم ايجاد شده بود که سعی می کردم جواب خودم را از آنها بگيرم . تقريباً يک ماهی کارم شدم بود سؤال کردن. نکته ای که برايم جالب بود اينکه مسلمانان بيشتر از مسيحی ها مرا تحويل می گرفتند . وهر وقت که سؤالهايم را از مسيحی ها می پرسيدم يا جوابی  نمی شنيدم يا شروع ميکردند به انتقاد از مسلمانان ويا  آنها را متهم به دروغگويی می کردند يا می گفتند که اين مسائل همگی مربوط به عهد قديم؟ چگونه کتاب مقدسم آسمانی است در حاليکه مدت استفاده معينی دارد وبعد از آن،آنرا بيرون می اندازند وکتاب جديدی که يک مخلوق عادی نوشته است را می آورند ومی گويند اين مال عهد جديد است . در حاليکه کتاب قرآن کريم از اول يکی بوده است . بين دو دين به مقايسه بر خاستم. دين اسلام را مطابق با عقل وفطرت آدمی يافتم. دين اسلام انسان را به حشمت وحجاب ونظافت دعوت می کند وبه انسان عدالت وکرامت می بخشد، بعد از سه ماه اسلام را به عنوان دين جديدم انتخاب کردم. بعد از آن به اتاق اظهار حق رفتم تا دينم را بهتر بشناسم وهمچنين خودم را به عنوان يک تازه مسلمان معرفی کنم. خوشبختانه استقبالی که از سوی برادران صورت نقش بيشتری در شناختن دين اسلام به من داشتند.
بعد از اينکه شهادتين را ادا کردم غسل کردم ونماز خواندم ،درست سه روز بعد بود که حجاب پوشيدم،آنجا بود که مادرم متوجه اسلام آوردن من شد. می توانم به شما بگويم که چه به من گفت وچگونه با من رفتار کرد. سعی می کنم به طور خلاصه بيان کنم او خيلی ناراحت شده بود . همواره مرا به لا مذهبی دعوت می کرد. می گفت: چرا من خود را به مسائلی مقيد کرده ام که برايم دست وپاگير است. می گفت: طوری زندگی کن که از قيد وبند هر مذهبی آزاد باشی.  حساب کنيد مادری به دخترش چنين حر فهايی بزند. يکبار هم می خواست که قرآن را پاره کند که خوشبختانه به موقع رسيدم،وخيلی کارهای ديگر که بحمد الله هيچ خللی در عقايدم ايجاد نکرد و او را از اين بابت مطمئن کرده ام که مسلمان شدن من بر زندگی اش هيچ اثری ندارد، با اين روش مرا آسوده گذاشته است وکاری به کار من ندارد بعد از سه ماه که از اسلام آوردنم می گذرد بيشتر از هر مسلمانی که با دين اسلام بزرگ شده است در مورد دين جديدم اطلاعات دارم، می دانيد چرا؟ برای اينکه من اسلام را با اختيار خودم انتخاب کرده ام وبيشتر از هر فرد ديگری به تحقيقات پرداته ام. بعد از مسلمان شدنم دور تما دوستانی که باآنها ارتباط داشتم وهمچنين آزاديی که غرب آن را تعريف کرده است خط کشيدم،زيرا هدف من فقط رضای حق تعالی را به دست آورم و الحمد لله الآن دارم قرآن را با تجويد می آموزم واجزائی از قران کريم را حفظ کردم بردران وخوهرانم از شما می خواهم که با تأمل بيشتری به اين دين بنگريد و در مورد احکام آسمانی آن بينديشيد تا ايمانتان نسبت به اين دين افزايش يابد.موفق ورستگار باشيد.
  • بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

يكي از شيوه هاي مورد استفاده قرآن در برخورد با يهود بيان مشتركات اسلام با 
آن هاست .در حقيقت قرآن مي خواهد با اين بيان يهود را دعوت به نوعي اتحاد نمايد و از هرگونه برخورد منفي جلوگيري نمايد يا به پيام حضرت موسي (ع) (كه همانا بشارت به اسلام و نبي مكرمش است) دعوت نمايد.
الف)تصديق حضرت موسي (ع):«قل امنا بالله و ما انزل علينا و ما انزل علي ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و ما اوتي موسي و عيسي؛ (اي پيامبر) بگو به خدا و آنچه بر ما و ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب و فرزندان آن ها نازل شده و آنچه به موسي و عيسي وارد شده ايمان دارم». در اين آيه علاوه بر ايمان به حضرت موسي(ع) يكي از اصول اعتقادي ميان اديان الهي و اسلام كه همان توحيد است نيز مطرح شده است. و در حقيقت، توحيد اولين گام براي ارتباز با اديان الهي است؛ زيرا زير بناي اعتقادات اهي، باور با مبدأ هستي و وحدانيت آن است كه در تمامي اديان الهي مطرح شده است.
در« فرهنگقصص قرآن» تأليف «صدرالدين بلاغي» بحث جامعي در اين باره آمده است. او در گوشه يي از مبحث مي نويسد:
«سرانجام اين نتيجه ي قطعي به دست مي آيد كه تورات كنوني تأليف شخص خاصي نيست و اسفار قانوني آن در تاريخ ها و زمان هاي مختلف نوشته شده و تاريخ تأليف سفر احبار پس از سال ۵۱۶ قبل از ميلاد نوشته شده…»؛ سپس «صاحب قاموس» نتيجه گيري مي كند كه از «كلام مرحوم بلاغي بر مي آيد كه حتي اسفار خمسه را هم عزرا ننوشته است».
ج)تصديق معجزات حضرت موسي(ع)؛پس از اين كه حضرت موسي(ع) مشاهده كرد هيچ بحث و گفتگويي در قلب فرعون تأثير ندارد، معجزه يي نشان داد كه گواه بر صحت پيامبري اش باشد؛ لذا عصاي خود را انداخت كه به صورت اژدهاي بزرگي ظاهر گشت؛ سپس دست خود را از بغل بيرون آورد كه به صورت مشعلي درخشان جلوه گري نمود. براي نمونه به دو آيه از قرآن توجه مي كنيم:
«فالقي عضاه فاذا هي ثعبان مبين؛ پس(موسي) عصايش را افكند و به ناگاه اژدهايي آشكار شد». « و نزع يده فاذا هي بيضاء للناظرين؛ و دست خود را (از گريبان) بيرون كشيد و ناگهان براي تماشاگران سپيد (و درخشنده) بود».
در قرآن كريم اياتي ديگر نيز وجود دارد كه دلالت بر معجزات حضرت موسي(ع) مي‌نمايد.
د)مؤمنان واقعي در امت موسي(ع):يكي از مباحث اساسي در قرآن، ايمان و كفر در دين يهود است. قرآن باذكر معيار و ميزاني روشن، مؤ من بودن برخي از پيروان حضرت موسي را تأئيد مي فرمايد؛
«ومن قوم موسي امه يهدون بالحق و به يعدلون؛و از ميان قوم موسي جماعتي هستند كه به حق راهنمايي مي كنند و به حق داوري مي نمايند».
مرحوم علامه طباطبايي(ره) در تفسير اين آيه مي فرمايند:
«چون هدايت كه امري الهي است به قوم حضرت موسي(ع) نسبت دادهشده است- و چنين نسبتي بايد كجازي باشد يا اگر حقيقي است به اعتبار هدايت الهي باشد- لذا بهترين دلالتي را كه مي توان به قرآن در اين باره نسبت داد، همانا هر فرد از امت موسي(ع) را موصوف به چنين وصفي ندانيم، بلكه فقط در بين امت حضرت، رسل تبليغي ايشان داراي چنين مقام و وصفي بدانيم.»
در اين آيه بهترين ميزان و معيار براي ايمان امت حضرت موسي(ع) ذكر شده است و هر يهودي چنين وضفي داشته باشد، يك يهودي مؤمن و برگزيده است. بنابراين با مفهوم اين آيه مي توان غير مؤومنان را شناخت. در آيات ديگري نيز به اين تقسيم بندي اشاره شده است از جمله:«و قطعناهم في الارض امما منهم الصالحون و منخم دون ذلك و بلوناهم بالحسنات و السيئات لعلهم يرجعون؛ و آن را در زمين به صورت گروه هايي پراكنده ساختيم؛ برخي از انان درستكارند و برخي جز اين هستند و آن ها را به خوشي ها و ناخوشي ها آزموديم، باشد كه ايشان بازگردند.»
خلاصه آن كه گروهي از يهود مورد امضاء و تأييد اسلام هستند به آنچه حضرت موسي آورده است- كه همان حق است- راهنمايي و داوري كنند و از امتحان هاي الهي پيروز به در آيند.
«و ان حكمت فاحكم بينهم بالقسط ان الله يحب المقسطين؛ و اگر داوري مي كني، پس به عدالت در ميانشان حكم كن كه خداوند دادگران را دوست مي دارد».
مرحوم علامه طباطبايي در ذيل اين آيه مي فرمايد:
طمنظور آيه اين است كه خداوند به پيامبر مي فرمايد:اگر بين يهود جكم كردي به عدل حكم كن و خداوند راضي به غير عدل نيست»
 در اين كه اسلام براي قضاوت غير مسلمانان و از جمله اهل كتابچه دستوري داده است؟ آيا با احكام خود آن ها يا با احكام اسلام در بين آن ها بايد قضاوت نمود؟ دو نظر عمده وجود دارد:
يكي اين كه بايد با كتب و احكام خودشان داوري كرد؛ چون همه نسبت به دين اسلام مكلف هستند، اگرچه عده يي غافل و جاهل باشند. احكام خدا به واسطه ي جهل مردم از بين نمي رود. به نظر مي رسد در هر دو نظريه اشكال اساسي وجود دارد؛ چون در اسلام افراد غافل حكم تكليفي ندارند و بسياري مسلمانان غافل محسوب مي‌شوند؛ لذا نمي توان در مورد آن ها احكام اسلام را جاري دانست. اما اين كه تمام غير مسلمانان مكلف به احكام اسلام نيستند نيز كلام صحيح و درستي نيست، بلكه عده يي از آن ها مكلف به اين احكامند. لذا بهتر است قائل به تفصيل باشيم به اين معنا كه اگر در مواردي مثل قصاص و حدود و ديات مطلب روشن و صريحي در احكام اسلام باشد بايد به انها عمل كرد و تغيير در آن ها جايز نيست اما در مواردي كه حكمي بيان نشده است، حاكم اسلامي بنابر مصالح و مصاديق، طبق شرايع سابق يا شريعت اسلام عمل مي كند.
 
 شيوه ي قهرآميز خاص
يكي از مباحث اساسي در قرآن برخوردتندي است كه با قوم يهود شده است. در قرآن هيچ امتي به اندازه يهود مذمت نشده است. موارد بسياري را قرآن نقل مي كند كه از غضب خداوند به اين قوم حكايت مي كند. اين بحث از جهات مختلف قابل بررسي و تعمق است؛ زيرا گستردگي برخورد با يهود در قرآن مباحث بسياري به همراه دارد. و ما اجمالا اط سه زاويه به اين مسائل مي نگريم:
الف)ويژگي هاي قوم يهود از ديدگاه قرآن
ب)برخي عذاب هاي خدا بر قوم يهود
ج)وظيفه ي مسلمانان در مقابل يهود
الف)ويژگي هاي قوم يهود از ديدگاه قرآن
۱٫تحريف گر:«يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا خطا مما ذكرو به؛ سخنان خدا را از مورد خود تحريف مي كنند و بخشي از انچه به آن ها گوشزد شده بود فراموش كردند».
از مجموع آياتي كه در قرآن مجيد پيرامون موضوع تحريف قوم يهود بيان شده است، استفاده مي شود كه آن ها به انواعي از تحريف در كتاب آسماني خود دست مي زدند؛ گاهي تحريف آن ها معنوي و گاهي لفظي بود و گاهي نيز دست به مخفي ساختن قسمتي از آيات الهي مي زندند؛ آنچه موافق ميلشان بود كتمان مي كردند. حتي گاهي با وجود حاضر بودن كتاب الهي براي اغفال مردم دست روي قسمتي از آن مي گذاردند.
۲٫دشمن تريم مردم:«لتجدن اشد الناش عاوه للذين امنوا اليهود و الذين اشركو؛ مسلما يهوديان و كساني را كه شرك ورزيده اند، دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهي يافت».
۳٫خيانت كار:«و لا تزال تطلع علي خائنه منهم الا قليلا؛ و هر زماني به خيانتي(تازه) از آن ها آگاه مي شوي، مرگ عده ي كمي از آن ها».
كه در كريمه فوق خداوند بيش تر ايشان را خيانت كار معرفي مي كند.
۴٫پيمان شكن؛«او كلما عاهدوا عهدا نيذه فريق منهم بل اكثرهم لا يؤمنون؛ و آيا هر زمان ان ها (يهود) پيماني(با خدا و پيامبر) بستند، جمعي از آن ها آن را دور نيفكندند؟(و با آن مخالفت نكردند و بيش تر انان ايمان نمي آوردند».
صفت پيمان شكني و عدم وفاس به عهد گويا با تاريخ يهود پيوند خورده است. اين خوي زشت از ابتداي تاريخ يهود تا امروز همچنان با آن ها همگام بوده است. قرآن در آيه ي فوق و آيات بسياري به اين خصيصه ي بد و شيوه ديرينه ي يهود اشاره مي‌كند.

عتیقه زیرخاکی گنج